آگاهنویس
«نقد و بررسی کتاب دنیای قشنگ نو از آلدوس هاکسلی» امیال و هیجانات از خواستنها و نرسیدنها به وجود میآیند و برای آرامش یافتن از تلاطمِ چنین هیجاناتی، دو راه پیش روی انسان است: یا این که ریشهی خواستن و آرزو را (همچون بودا) در وجودش بخشکاند، یا اینکه هر چه…
هاکسلی در رمان دنیای قشنگ نو، شخصیتی به نام برنارد را به تصویر میکشد که بر خلاف دیگران که کاملا مطیع نظم حاکم بر جامعه هستند، به علت نقص در فرآیند تولیدش در کارخانه، به شرطیسازیهای اجتماعی به خوبی پاسخ نمیدهد و بنابراین به فردی یاغی، سرکش و عجیب و غریب تبدیل شده است.
این شخص بر خلاف دیگران که مجبورند به هنجارهای تاریخی و اجتماعی پایبند باشند، نسبت به آنها بدبین است. از آنجایی که در جامعهی مورد توصیف هاکسلی، تشکیل خانواده و عشق معنایی ندارند و روابط کوتاهمدت و یکشبه رایج هستند، تمامی افراد مجبورند که از این هنجارها اطاعت نمایند اما شخصیت مذکور، به شرطیسازیهای اجتماعی به خوبی پاسخ نمیدهد و بنابراین مجبور نیست از ارزشها و هنجارهای جامعهای که به آن تعلق دارد اطاعت کند.
بنابراین او در جهانی که عشق در آن بیمعناست عاشق میشود و سعی میکند به دختری که به او علاقهمند است (لنینا) بفهماند که نباید خودش را به مانند "یک تکه گوشت" در نظر بگیرد. افسوس که آن دختر آن چنان با ارزشهای اجتماعی و تاریخی آن دوره همنوا شده است و چنان آنها را درونیسازی نموده است که نمیتواند جور دیگری خود را ببیند و جور دیگری بیندیشد. این در واقع میتواند توصیفی غیرمستقیم از وضعیت خودمان هم باشد: برخی از ما به "وسیله" دیدنِ خودمان چنان عادت کردهایم که اگر کسی ما را به مثابه یک "هدف" یا یک "انسان ارزشمند" ببیند، تعجب خواهیم کرد و چون به چنین چیزی عادت نداریم، او را پس خواهیم زد!
هاکسلی با زبانی طنزآمیز و نیش و کنایهدار، سعی میکند در این رمان، ضدآرمانشهری را به تصویر بکشد و به ما تلنگر بزند که چه بسا همیشه ارزشهایی که اکثریت از آنها تبعیت میکنند، ارزشهای درستی نیستند و ممکن است صرفا حاصل جامعهپذیری باشند.
تلویحات روانشناختی، جامعهشناختی و حتی فلسفی این رمان بسیارند. برای مثال میتوان به نقشِ تفاوت و تمایز در پیشرفت جوامع اشاره کرد. جوامعی که به نفع نظم، هیچگونه تفاوتی را برنمیتابند، به تدریج به جوامعی ساکن تبدیل میشوند. جوامعی که در آنها آزادی عمل بیشتری برای شهروندان در نظر گرفته میشود، جوامع پویاتری خواهند بود. همچنین میتوان این نکته را نیز اضافه کرد که پافشاری بر آنتیفاشیسم در صورت افراط میتواند خود به خلق یک نظام فاشیستی جدید ختم شود!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
این شخص بر خلاف دیگران که مجبورند به هنجارهای تاریخی و اجتماعی پایبند باشند، نسبت به آنها بدبین است. از آنجایی که در جامعهی مورد توصیف هاکسلی، تشکیل خانواده و عشق معنایی ندارند و روابط کوتاهمدت و یکشبه رایج هستند، تمامی افراد مجبورند که از این هنجارها اطاعت نمایند اما شخصیت مذکور، به شرطیسازیهای اجتماعی به خوبی پاسخ نمیدهد و بنابراین مجبور نیست از ارزشها و هنجارهای جامعهای که به آن تعلق دارد اطاعت کند.
بنابراین او در جهانی که عشق در آن بیمعناست عاشق میشود و سعی میکند به دختری که به او علاقهمند است (لنینا) بفهماند که نباید خودش را به مانند "یک تکه گوشت" در نظر بگیرد. افسوس که آن دختر آن چنان با ارزشهای اجتماعی و تاریخی آن دوره همنوا شده است و چنان آنها را درونیسازی نموده است که نمیتواند جور دیگری خود را ببیند و جور دیگری بیندیشد. این در واقع میتواند توصیفی غیرمستقیم از وضعیت خودمان هم باشد: برخی از ما به "وسیله" دیدنِ خودمان چنان عادت کردهایم که اگر کسی ما را به مثابه یک "هدف" یا یک "انسان ارزشمند" ببیند، تعجب خواهیم کرد و چون به چنین چیزی عادت نداریم، او را پس خواهیم زد!
هاکسلی با زبانی طنزآمیز و نیش و کنایهدار، سعی میکند در این رمان، ضدآرمانشهری را به تصویر بکشد و به ما تلنگر بزند که چه بسا همیشه ارزشهایی که اکثریت از آنها تبعیت میکنند، ارزشهای درستی نیستند و ممکن است صرفا حاصل جامعهپذیری باشند.
تلویحات روانشناختی، جامعهشناختی و حتی فلسفی این رمان بسیارند. برای مثال میتوان به نقشِ تفاوت و تمایز در پیشرفت جوامع اشاره کرد. جوامعی که به نفع نظم، هیچگونه تفاوتی را برنمیتابند، به تدریج به جوامعی ساکن تبدیل میشوند. جوامعی که در آنها آزادی عمل بیشتری برای شهروندان در نظر گرفته میشود، جوامع پویاتری خواهند بود. همچنین میتوان این نکته را نیز اضافه کرد که پافشاری بر آنتیفاشیسم در صورت افراط میتواند خود به خلق یک نظام فاشیستی جدید ختم شود!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
کاری که بیخوابی با مغزم میکند، هیچ چیز دیگری نمیتواند انجام دهد. احساس میکنم به یک نقطهی مبهم در جهان خیره شدهام که دور دستتر از آن است که دیگران بتوانند آن را ببینند. وقتی چشمهایم خواب را به خود نمیبینند، چشمهای دیگران برایم مثل تیلههای تو خالی میشوند. به زمین و زمان بدبین میشوم. انگیزههای دیگران را به بدترین شیوه تعبیر میکنم. بدنم بیحال میشود. ذهنم مَنگ میشود. بیخوابی مرا حواسپرت و بیتمرکز میکند و در یک دنیای سورئال و پوچ رها میسازد. بیخوابی عجیبترین چیزیست که میتوانم تجربه کنم. بیخوابی به من یادآوری میکند که چقدر شکنندهام و به راحتی میتوانم به مرز جنون هُل داده شود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
❤1
Drowning In My Tears
Eivan Thorne
Where was everyone@ConsciousWriter | آگاهنویس
When i needed someone?
Maybe i was never truly alone
This pain won't define me now
I finally found my way somehow
And i can finally breath again
❤3
اگر درمان نشدن برای بیمار هیچ سودی نداشته باشد، مطمئنا او درمان شدن را انتخاب میکند. وقتی میبینیم با وجود راههای مختلف برای درمان شدن، بیمار انتخاب میکند که بیمار بماند، بایستی مشکوک شویم به این که شاید بیمار ماندن برای او سودمند است.
بیماری روان با بیماری جسم در این باره تفاوتی ندارد. فردی که از لحاظ جسمی ضعیف و افتاده میشود، توسط دیگران به دوش کشیده میشود، محبت و دلسوزی دیگران را به وفور دریافت میکند، همدلی و همدردی دیگران را به سمت خود میکشاند و از زیر بار مسئولیتهای سنگین زندگی خلاص شده و مسئولیتهای شخصی خودش را نیز بر دوش دیگران مینهد. در مورد بیماری روانی نیز این موضوع صادق است. بیمار ناخودآگاه خود را بیمارتر میسازد یا سعی میکند علائم خود را حفظ کند تا از این طریق آزادی را با جبر معاوضه کند و از بار مسئولیتهایش خلاص شود. وقتی شخصیتِ فرد به اندازهی کافی قوی و رشدیافته نیست که بتواند فشارهای درونی و بیرونی را تحمل کند، او ترجیح میدهد به زندگی کمچالشتری واپسروی کند و از زیر بار مسئولیتهایی که فشارهای درونی و بیرونی را به ارمغان میآورند شانه خالی کند.
حال رواندرمانی تصمیمیست برای رهایی از تمام بهانههایی که برای بیمار کردن خودمان تراشیدهایم. پدر و مادر سمی، ازدواج ناموفق، عادات اشتباه، الگوهای نادرست در روابط و...، همگی یک سری بهانه هستند. منظورم این نیست که غیرواقعی باشند، منظورم این است که ما با چسبیدن به آنها خودمان را بیمار نگه داشته و علائممان را حفظ میکنیم تا به هویت بیمارمان بچسبیم و از مسئولیتهای واقعیمان فرار کنیم و به آنچه که میتوانیم تبدیل نشویم. رواندرمانی تلاشیست در جهت رهایی از این بهانهها و بدل شدن به خودِ واقعیمان.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
بیماری روان با بیماری جسم در این باره تفاوتی ندارد. فردی که از لحاظ جسمی ضعیف و افتاده میشود، توسط دیگران به دوش کشیده میشود، محبت و دلسوزی دیگران را به وفور دریافت میکند، همدلی و همدردی دیگران را به سمت خود میکشاند و از زیر بار مسئولیتهای سنگین زندگی خلاص شده و مسئولیتهای شخصی خودش را نیز بر دوش دیگران مینهد. در مورد بیماری روانی نیز این موضوع صادق است. بیمار ناخودآگاه خود را بیمارتر میسازد یا سعی میکند علائم خود را حفظ کند تا از این طریق آزادی را با جبر معاوضه کند و از بار مسئولیتهایش خلاص شود. وقتی شخصیتِ فرد به اندازهی کافی قوی و رشدیافته نیست که بتواند فشارهای درونی و بیرونی را تحمل کند، او ترجیح میدهد به زندگی کمچالشتری واپسروی کند و از زیر بار مسئولیتهایی که فشارهای درونی و بیرونی را به ارمغان میآورند شانه خالی کند.
حال رواندرمانی تصمیمیست برای رهایی از تمام بهانههایی که برای بیمار کردن خودمان تراشیدهایم. پدر و مادر سمی، ازدواج ناموفق، عادات اشتباه، الگوهای نادرست در روابط و...، همگی یک سری بهانه هستند. منظورم این نیست که غیرواقعی باشند، منظورم این است که ما با چسبیدن به آنها خودمان را بیمار نگه داشته و علائممان را حفظ میکنیم تا به هویت بیمارمان بچسبیم و از مسئولیتهای واقعیمان فرار کنیم و به آنچه که میتوانیم تبدیل نشویم. رواندرمانی تلاشیست در جهت رهایی از این بهانهها و بدل شدن به خودِ واقعیمان.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آگاهنویس
«نیمهی تاریکِ ماه!» -برداشتی آزاد از آلبومی از پینک فلوید اینکه ذات انسان بطور کلی خیر است یا شر، همواره سوالی بوده است که ذهن افراد بسیاری را درگیر خودش کرده. پاسخی که هابز به این سوال میدهد مبتنی بر شر بودن ذات انسان به طور کلیست، از این رو او پیشنهاد…
در نور بایست و عیبهایت را با دقت نگاه کن و با آنها روبرو شو و آنها را بپذیر. بگذار نور تو را شفا دهد. تو چیزی نیستی جز بازتاب نور. شبیه ماه که تنها هنگامی به چشم میآید که خورشید به او بتابد.
من انسانهایی را دیدهام که با وجود نقصهایی واضح، همچون ماهِ کامل درخشان بودهاند، تنها به این دلیل که ظرفیتشان را برای تابش خورشید بالا بردهاند! نیز انسانهایی را دیدهام که با وجود ظاهری بیعیب و نقص، نوری از خود نداشتهاند چرا که منبع نور (خورشید) را به دست فراموشی سپرده بودند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
من انسانهایی را دیدهام که با وجود نقصهایی واضح، همچون ماهِ کامل درخشان بودهاند، تنها به این دلیل که ظرفیتشان را برای تابش خورشید بالا بردهاند! نیز انسانهایی را دیدهام که با وجود ظاهری بیعیب و نقص، نوری از خود نداشتهاند چرا که منبع نور (خورشید) را به دست فراموشی سپرده بودند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
آگاهنویس
Ashkan Mousavi – عبور کن
بهایِ رهایی شکستنِ دیواره@ConsciousWriter | آگاهنویس
حصارا تو فکرن، دنیا مرزی نداره
تو سینهم یه فریاد در حالِ انفجاره
عبور کن از این شب که خورشید در انتظاره
❤3
Forwarded from Kazantezakis (mohammadsadegh)
بزرگترین خطر انسان این نیست که فقیر باشد یا شکست بخورد، بلکه این است که به آرامی شبیه دیگران شود.
انسان در نگاه زرتشت، موجودی است که باید از خودش فراتر برود، اما بیشتر انسانها ترجیح میدهند در امنیت ِجمع حل شوند تا اینکه خطر متفاوت بودن را بپذیرند. در نهایت آنچه انسان را می سازد نه پیروی از جمع بلکه جرئت فاصله گرفتن از آن است.
انسان در نگاه زرتشت، موجودی است که باید از خودش فراتر برود، اما بیشتر انسانها ترجیح میدهند در امنیت ِجمع حل شوند تا اینکه خطر متفاوت بودن را بپذیرند. در نهایت آنچه انسان را می سازد نه پیروی از جمع بلکه جرئت فاصله گرفتن از آن است.
❤8
❤3
آگاهنویس
Photo
در این سطور، بلای به نکات ارزشمندی اشاره میکند. او تاکید میکند که رویارویی با سایه، با آزاد گذاشتن تمایلات درونمان برای ویرانگری تفاوتی فاحش دارد. فروید هم بر این نکته تأکید میکرد که چه ارضای مفرط امیال چه محرومیت از ارضای امیال میتوانند آسیبزا باشند و باعث واپسروی شوند. چارهی کار در تعادل است. سایه نه باید سرکوب شود و نه باید کاملا آزاد گذاشته شود. سایه بایستی پذیرفته و ابراز شود اما در شرایطی که من یا ایگو نیز حضور داشته باشد.
از آن جایی که در بستر اجتماعی ممکن است سایههای ما به شدت سرکوب شده باشند، ما ممکن است از جایی به بعد چاره را در ارضای بیش از حد تمایلات و آزاد گذاشتن سایههایمان ببینیم. بلای اشاره میکند که این کاملا با منطق رویارویی با سایه در تضاد است. ما باید سایه را به رسمیت بپذیریم اما نباید آن را "برهنه" بگذاریم تا به دیگران آسیب بزند. ما باید ضمن تأیید این که در سیم برق وجود دارد، سیم را بپوشانیم و انرژی برق را به مسیر درست هدایت کنیم. چارهی کار نه در انکار وجود برق در سیم است، نه در لخت گذاشتن سیم که طبیعتاً موجب برقگرفتگی میشود!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
از آن جایی که در بستر اجتماعی ممکن است سایههای ما به شدت سرکوب شده باشند، ما ممکن است از جایی به بعد چاره را در ارضای بیش از حد تمایلات و آزاد گذاشتن سایههایمان ببینیم. بلای اشاره میکند که این کاملا با منطق رویارویی با سایه در تضاد است. ما باید سایه را به رسمیت بپذیریم اما نباید آن را "برهنه" بگذاریم تا به دیگران آسیب بزند. ما باید ضمن تأیید این که در سیم برق وجود دارد، سیم را بپوشانیم و انرژی برق را به مسیر درست هدایت کنیم. چارهی کار نه در انکار وجود برق در سیم است، نه در لخت گذاشتن سیم که طبیعتاً موجب برقگرفتگی میشود!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آگاهنویس
در این سطور، بلای به نکات ارزشمندی اشاره میکند. او تاکید میکند که رویارویی با سایه، با آزاد گذاشتن تمایلات درونمان برای ویرانگری تفاوتی فاحش دارد. فروید هم بر این نکته تأکید میکرد که چه ارضای مفرط امیال چه محرومیت از ارضای امیال میتوانند آسیبزا باشند…
چرا برخی از مذهبیون موفق به رویارویی با سایه نمیشوند؟ چون آنها زیادی نسبت به تمایلات طبیعیشان بسته هستند و به شدت به سرکوب تمایلات و سایههایشان میپردازند بدون این که راهی برای ابراز صحیح آنها پیدا کنند. سرکوب، مقاومتی شکننده است. دیر یا زود از بین میرود. فردی را میشناختم که میگفت: «من یک عمر تمام دستورات دینی را رعایت کردم و تمایلات جنسیام را کنترل کردم اما تنها چیزی که در روابطم عایدم شد، ناکامی و ناخرسندی بود.» انگار او توقع داشت خدا به خاطر سرکوب تمایلاتش از او تقدیر و تشکر کند! چنین فردی در نهایت از آن طرف بوم پایین میافتد. از آن جایی که مقاومت و سرکوبی این چنینی دوام چندانی ندارد، او پس از مدتی ممکن است از آن سر طیف (تفریط) ناگهان به این سر طیف (افراط) بپرد و تمام عقایدش را زیر پا بگذارد!
از طرف دیگر افرادی هستند که با استدلال این که ما جوانیم و باید لذت ببریم تا بعدا برایمان به عقده تبدیل نشود، به ارضای افراطی تمایلاتشان میپردازند. با این حال شهوت امری نیست که پایان بپذیرد و در جایی تمام شود و انسان بگوید: «خب حالا کاملا ارضا شدم، دیگر کافیست!» شهوت امری بیانتهاست و مانند یک سیاهچاله روح انسان را در درون خود میبلعد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
از طرف دیگر افرادی هستند که با استدلال این که ما جوانیم و باید لذت ببریم تا بعدا برایمان به عقده تبدیل نشود، به ارضای افراطی تمایلاتشان میپردازند. با این حال شهوت امری نیست که پایان بپذیرد و در جایی تمام شود و انسان بگوید: «خب حالا کاملا ارضا شدم، دیگر کافیست!» شهوت امری بیانتهاست و مانند یک سیاهچاله روح انسان را در درون خود میبلعد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2👍1