آگاه‌‌نویس
335 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
آگاه‌‌نویس
Machine Gun Kelly – At My Best (Ft Hailee Steinfeld)
بگذار آنکه تو را فقط وقتی می‌خواهد که عالی و کامل بنظر می‌رسی، از کنارت برود. تو در تمام سال‌هایی که بدترین ورژن خودت بودی، خود را تحمل کردی تا در مسیر تبدیل شدن به بهترین ورژن خودت قرار بگیری. کسی که نمی‌خواهد در این مسیر گهگاهی بدترین ورژنت را تحمل کند، لیاقت دیدن بهترین ورژنت را ندارد.
But if you can't take me at my worst
You don't deserve me at my best
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
1
اینکه بگوییم کاش در گذشته فلان کار را کرده بودم یا فلان کار را نکرده بودم، نوعی فرار از مسئولیت‌ و انتخاب‌های اکنون‌مان است‌. ما در ناهشیاری تصمیماتی را در گذشته گرفته‌ایم. اگر اکنون نیز حسرت آنها را می‌خوریم یعنی هنوز هم در ناهشیاری به سر می‌بریم. فردی که مسئولیت‌گریز است، دائما از اکنون فرار می‌کند و مسئولیتِ اکنون خود را به گذشته‌اش ارجاع می‌دهد. چنین فردی مدام از قربانی شدنش بر اثر اتفاقاتی که در گذشته افتاده‌اند و او نقشی در رخداد آن‌ها نداشته است می‌نالد. همچنین ممکن است از تصمیمات اشتباهی که شخصا خودش در گذشته گرفته است ناراضی باشد و بخاطر آنها خودش را سرزنش کند اما حتی این کارش نیز در جهت فرار از مسئولیتی‌ست که اکنون برای تغییر زندگی‌اش دارد. او اکنون و نقشی که می‌تواند در آن ایفا کند را نادیده می‌گیرد چون توان شکستن چرخه‌ی "خودقربانی‌پنداری" را ندارد، بنابراین تصور می‌کند پرونده‌ی انتخاب‌هایش برای رسیدن به یک زندگی بهتر پیشاپیش بسته شده است و دیگر هیچ توانی برای تغییر مسیر زندگی‌اش ندارد.
کسی که خودش را قربانی می‌پندارد، حتی اگر هزاران نفر تلاش کنند به او کمک کنند، تا وقتی که ذهنیتش را تغییر ندهد، نمی‌تواند تغییر کند.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
4
آگاه‌‌نویس
عارف (یعنی آن که برای شناخت خداوند و صفات و تجلیات او در جهان هستی می‌کوشد)، هر سو که می‌نگرد زیبایی می‌بیند و به هر سو که می‌رود، جمال حق تعالی را می‌یابد. لیک زیباییِ اشیاء و انسان‌ها در نزد عارف، در خودشان نیست بلکه در تشنگیِ عارف است. عارف از این جهت که…
برای کسی که به عرفان رسیده است، همه چیز و همه‌کس زیبا هستند اما این زیبایی معطوف به کنترل و تملک آنها نیست. عارف اجازه می‌دهد چیزهای زیبا وجود داشته باشند بدون اینکه بخواهد آنها را مالک شود یا از آن خود کند.
تملک حاصل تفکر دوگانه است که خویش را از دیگری جدا می‌داند و مرزگذاری می‌کند. عارفی که به یگانگی رسیده باشد، خود را با همه چیز یکی می‌داند. او درک می‌کند که هر چه که در بیرون دنبال می‌کند را در درون خود دارد!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
7
در تاریخ بنویسید ما نسلی بودیم که تمرکزمان را لابه‌لای صفحات مجازی جا گذاشتیم تا حدی که مدت زمان تمرکزمان از ماهی‌ها هم پایین‌تر آمد. بنویسید ما مغز و قوه‌ی تحلیل‌مان را به امید هوش مصنوعی بوسیدیم و کنار گذاشتیم!
بنویسید ما نسلی بودیم آنقدر عجول که نمی‌خواستیم حتی یک قطعه‌ی موسیقی را به طور کامل گوش کنیم و محتوای‌ آن را بررسی و در موردش تأمل کنیم، بلکه بهترین قسمت‌های هر قطعه را جدا کردیم و آنها را در کنار هم قرار دادیم و افتضاحی به نام "ریمیکس" پدید آوردیم تا به تمام زحمات یک هنرمند گند بزنیم.
بنویسید ما اصلا تشنه‌ی عمق نبودیم بلکه خواستیم دو روز زندگی‌مان را در جستجوی لذت‌هایی بگذرانیم که ما را به تدریج سطحی‌ و سطحی‌تر می‌نمودند.
اگر هم کسی گلایه کرد، برایش بنویسید از چنین انسان‌هایی نباید هم توقع داشته باشد که به دنبال فهم عمق شخصیت یکدیگر یا شکل دادن یک رابطه‌ی عمیق و درک مفهوم عمیقی به نام "عشق" باشند.
بنویسید ما "ملتِ دوپامین" بودیم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
6
PRIDEFUL
NF
آنقدر به من گفتی تو مغرور و خودخواهی که کم کم داشت باورم می‌شد! کم کم داشتم از خودم غولی خودشیفته در ذهنم می‌ساختم. در نهایت فهمیدم تو تصویر خودت را در آینه‌ی من می‌دیدی‌. تو هر چه در مورد من می‌گفتی، خودت را بیشتر لو می‌دادی. آدمی خودخواه که جز نیازهای خودش هیچ چیز را نمی‌‌دید و برای ارضای آنها حاضر بود هر دروغی بگوید، احساسات انسان‌ها را نادیده بگیرد و به آنها ضربه بزند. آری، این چیزی‌ست که در برابر وفادار بودن بدست می‌آوری: انسانی که با خودخواهی به تو دروغ می‌گوید و بعد تو را خودخواه می‌خوانَد!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
2
آگاه‌‌نویس
NF – PRIDEFUL
Yeah, still you out here actin' like it's my fault
Yeah, I ain't never said I was an angel, no
I know myself enough to know what I need
Showed your true colors, I don't like what I see
Story keeps changin', I know what that means
Know what that means, I know what that means
How'd you go from bein' that somebody I believed
Into bein' someone doubtin' me behind the scenes?
Can't forgive a sorry that I ain't ever received
I mean least you could've done was gave me an apology
But you're so prideful, yeah, prideful
Taking what you need, then blame it on me, man
That's so (that's so), prideful, ayy, prideful
Callin' me conceited, oh, that's how you see it

NF

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
3
از اینکه اجتماعی نیستم احساس گناه نمی‌کنم. گرچه گاهی در موردش به شک می‌افتم، چرا که تنهایی‌ام دردناک است. ولی وقتی به سوی دنیا می‌روم، به نظر یک سقوط اخلاقی می‌آید، به مانند جستجوی عشق در یک فاحشه‌خانه.

سوزان سانتاگ

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
9
شاید این نتیجه‌گیری بی‌رحمانه بنظر برسد اما به این نتیجه رسیده‌ام که هیچوقت نباید به امید درمان و بهبود یک انسان در طول زمان، یک رابطه‌ی عاطفی را با او شکل بدهیم. ما دو راه بیشتر نداریم: یا به دنبال انسانی باشیم که هیچ زخمی نداشته باشد (که البته وجود چنین انسانی در کل محل پرسش است!) یا لااقل از زخم‌هایش آگاه شده باشد و در پی درمان‌شان باشد، یا اینکه انسانی را بدون تغییر با تمام زخم‌هایش بپذیریم. امید بستن به درمان شدن یک انسان در فرآیند یک رابطه‌ی عاطفی، ما را ناامید می‌سازد. اساسا جنس یک رابطه‌ی حرفه‌ای که به درمان مراجع کمک می‌کند، عاطفی یا عاشقانه نیست، بنابراین خلط یک رابطه‌ی درمانی و یک رابطه‌ی عاطفی، امری کاملا اشتباه است و به خصوص برای یک روانشناس، کاملا غیرحرفه‌ای‌ و غیراخلاقی‌ست.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍71
آگاه‌‌نویس
یه دفعه یه شخص تو زندگیم بخاطر ظاهرم بهم اعتماد کرد و دل بست اما بعد دید رفتارم با ظاهرم در تضاده! اون شخص ضربه‌ی خیلی بدی ازم خورد و من هنوزم بخاطرش عذاب وجدان دارم
امروز صبح با یک رویای شیرین از خواب بیدار شدم اما وقتی چشمامو باز کردم و حواسم به کار افتادن و عنکبوتِ ناخودآگاهم تنیدن تارهای خواب رو متوقف کرد، اشک توی چشمام جمع شد. فکر می‌کردم همه چیز برام حل شده و دیگه قرار نیست بهش برگردم اما نمیدونم چرا دوباره خوابت رو دیدم. توی خوابم، دیدم که یه فرصت دوباره برای بودن با تو بهم داده شده. این بار خیلی خیلی بیشتر از قبل سعی می‌کردم برات آدم بهتری باشم ولی همش یه خواب بود!
اون موقع‌ها فکر می‌کردم پیچیدگی ارزشه. فکر می‌کردم هر کی بفهمه دارم از چی حرف می‌زنم، اونه که لیاقت بودن باهام رو داره. اما الان میفهمم گاهی پیچیدگی دزد معصومیته! چرا انسان مدرن انقدر پیچیده شده و همه چیز رو پیچیده می‌کنه؟ چرا دردها و زخم‌هاش انقدر پیچیده شدن و یه گوشه ایستاده و به راه‌حل‌های ساده‌ اما کاملا درستی که بزرگ‌ترها بهش میدن پوزخند می‌زنه؟! شاید چون از طبیعت و اصالت خودش هر روز بیشتر فاصله گرفته، روحش رو بیشتر نادیده گرفته و معصومیتش رو بیشتر از دست داده.
تو اما موجودی بودی ساده و معصوم. هر چی جلوتر می‌رم، بیشتر درک می‌کنم که توی فضای سمی کلانشهر‌ها، چقدر آدمایی مثل تو کم پیدا می‌شن. انگار آلودگی این شهرها نه فقط ریه‌هامون رو، بلکه روح‌هامون رو هم کثیف کرده‌. کاش می‌شد با درک و فهم الانم به گذشته برگردم و همه چیز رو جور دیگه‌ای رقم بزنم. شایدم اشتباه می‌کنم. شاید اگه همین الانشم به عقب برگردم، باز همون اشتباهات رو تکرار کنم. اینو میدونم که اگه خاطرات تلخ دیروز نبودن، تجربیات امروزمون رو نداشتیم ولی در عین حال هیچ چیز مثل نیاز به جبران کردن برای آدمی که هیچوقت دیگه توی زندگیت نخواهد بود، آزاردهنده نیست...!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
1
آگاه‌‌نویس
امروز صبح با یک رویای شیرین از خواب بیدار شدم اما وقتی چشمامو باز کردم و حواسم به کار افتادن و عنکبوتِ ناخودآگاهم تنیدن تارهای خواب رو متوقف کرد، اشک توی چشمام جمع شد. فکر می‌کردم همه چیز برام حل شده و دیگه قرار نیست بهش برگردم اما نمیدونم چرا دوباره خوابت…
Khodaye Binahayat
Mehrad Hidden
پرِ حسرت پرِ اندوه پرِ خشمم
همیشه بوده یه اخمی توی خنده‌م
اگه الان کف دریا ته دره‌م
چشو میبندم و میرم به گذشته‌م
برا اون خاطره ها میزنه قلبم
دیگه نیستم منِ الان منِ قبلا
همه رفتن همه کندن همه از دم
نمیاد هیچکی ولی منتظرم من
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
1
در شرایط سختی مثل این روزها، بایستی به انسان‌هایی مثل ما حق داد که تمام انگیزه و آینده‌نگری‌شان را از دست بدهند. تا کی می‌توان لذت‌ها را تا مدتی نامعلوم به تعویق انداخت وقتی که می‌بینیم زندگی مدام رنجی پس از رنجی دیگر برایمان به ارمغان می‌آورد؟!

ما در حال دست و پنجه نرم کردن با جنگ، تورم، گرانی، مرگ هموطن‌هایمان و دو دستگی‌های اجتماعی هستیم. در این میان ما سوختن جوانی‌مان را به تماشا نشسته‌ایم. ما نشسته‌ایم و می‌بینیم چطور جوانانی که عاشق وطن‌شان هستند، مجبور به فکر کردن به مهاجرتند. شاهدیم چطور کسانی که عاشق زندگی هستند، به ناچار مرگ را می‌پذیرند. شاهدیم که زندگی چطور هر روز بیشتر گلویمان را می‌فشارد و ما چطور هنوز حتی اگر شده به شکل مصنوعی لبخند می‌زنیم و سعی می‌کنیم در این وضعیت یکدیگر را دوست داشته باشیم.

واقعیت چندین لایه دارد، بسته به این که از کدام وجه به آن نگاه کنیم. حتی تمام متن‌هایی که من در این چنل می‌نویسم نیز از بستر اجتماعی جدا نیستند. با کمی فهم جامعه‌شناختی می‌توان درک کرد که این میل من به درون‌گرایی و گسستن از وضعیت عینی، ناشی از همین نابسامانی وضعیت عینی‌ست. حتی همین لذت‌گرایی و ظاهرگرایی که من مدام از آن گلایه می‌کنم، ناشی از همین وضعیت نابسامان است. در چنین شرایطی، انسان‌هایی مثل ما به هر چیزی چنگ‌ می‌زنند تا احساس کنند زنده‌اند. تا حس کنند می‌توانند هنوز لذت ببرند.

شاید به ظاهر در متن‌هایم هیچ دغدغه‌ای نسبت به شرایط حاضر نشان ندهم، ولی هر روز رنج تمام هموطن‌هایم را می‌بینم و در خلوتم با یادشان از درد به خودم می‌پیچم. دیگر حتی امیدی به بهتر شدن وضعیت در دلم نمانده است. گاهی اوقات زنده ماندن تنها هنر انسان است. با این حال عمق تجربیات همیشه برای من اهمیت داشته است. نمی‌خواهم به بهانه‌ی این که حتی از فردایم خبری ندارم، به کارهایی دست بزنم که آرامشم را بر هم بزنند. من هم مثل دیگران آینده‌نگری‌ام را از دست داده‌ام و انگیزه‌ام به شدت افت کرده است، اما همچنان چیزی که مرا به سمت جلو می‌کشاند، میل به آرامش درونی‌ست. حتی اگر قرار باشد تنها یک روز دیگر زنده بمانم، ترجیح می‌دهم این یک‌ روز را با آرامش بگذرانم.

حال تضادی در این میان وجود دارد: آرامش اگر معطوف به آینده باشد، با از دست دادن آینده‌نگری که بستر اجتماعی باعث آن شده همخوانی ندارد. این تضاد را چگونه می‌توان حل کرد؟ نکته در این جاست که آرامشی که من از آن حرف می‌زنم، نه معطوف به آینده بلکه معطوف به اکنون است. هشیاری و پذیرش مسئولیت در برابر انتخاب‌هایمان در لحظه‌ی حال است که برایمان آرامش به ارمغان می‌آورد.

شاید بگویید انتخاب‌ها بدون نگاه به آینده، ممکن است تحت تأثیر انگیزه‌های آنی قرار گیرند ولی در پاسخ بایستی گفت که ذهن‌آگاهی دشمن تکانشی رفتار کردن است. ما باید هر طور شده در برابر جهانی که با تمام توان سعی می‌کند ما را نابود کند بایستیم و یا حداقل سعی کنیم خودمان برای نابودی خودمان با او همکاری نکنیم و در این مسیر، ذهن‌آگاهی می‌تواند به شدت به کمک‌مان بیاید. پس ذهن‌آگاهی چه‌ بعنوان یک تکنیک روانشناختی و چه‌ به عنوان یک سبک مدیتیشن شرقی، در هر شرایطی می‌تواند به ما کمک کند که انسان بهتری باشیم و تصمیمات بهتری بگیریم. به قول مارک منسون در کتاب اوضاع خیلی خراب است:
خودتان را در جستجوی امید خسته نکنید. در عوض این کار را بکنید: امید نداشته باشید. ناامید هم نباشید. در واقع باور نکنید که چیزی می‌دانید. همین فرضیه‌ی دانستن آن هم با این اطمینانِ کور و احساسی و ملتهب است که در وهله‌ی اول ما را در دام چنین دردسری می‌اندازد. به چیزهای بهتر امیدوار نباشید. خودتان بهتر باشید. چیز بهتری باشید: مهربان‌تر، انعطاف‌پذیر‌تر، فروتن‌تر، منظم‌تر.
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
5
آگاه‌‌نویس
در شرایط سختی مثل این روزها، بایستی به انسان‌هایی مثل ما حق داد که تمام انگیزه و آینده‌نگری‌شان را از دست بدهند. تا کی می‌توان لذت‌ها را تا مدتی نامعلوم به تعویق انداخت وقتی که می‌بینیم زندگی مدام رنجی پس از رنجی دیگر برایمان به ارمغان می‌آورد؟! ما در حال…
یک نکته‌ی دیگر را هم بایستی اضافه کنم:
در چنین شرایطی کسی که انگیزه‌اش از انجام فعالیت‌ها کودکانه‌تر است، بیشتر می‌تواند دوام بیاورد. اگه انگیزه‌ی من از درس خواندن یا کتاب خواندن فقط این باشد که به چیز دیگری (مثل شغل یا پول) برسم، قطعا در چنین شرایطی از آنها ناامید می‌شوم. اما اگر انگیزه‌ی من از انجام این کارها معطوف به انجام خود آنها باشد (مثل کودکان که بازی می‌کنند صرفا برای این که بازی کرده باشند یا به عبارت دیگر بازی را برای خودش دوست دارند نه برای رسیدن به چیز دیگری)، تحت هر شرایطی به انجام آن‌ها می‌پردازم. وقتی انگیزه‌ی من به وضعیت عمیق درونی‌‌ام وابسته باشد، تحت شرایط بی‌ثبات بیرونی بهتر می‌توانم عملکردم را حفظ کنم. اما وقتی صرفا به بیرون و پاداش‌های بیرونی برای انجام یک فعالیت وابسته باشم، تمام انگیزه‌ام را با تغییر شرایط از دست خواهم داد.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
4
زندگی یک چرخه‌ی دایره‌وار از الگوها، طرحواره‌ها، روتین‌ها و اتفاقات تکراری‌ست. تنها چیزی که می‌تواند به انسانی‌ که نیازهای روحانی‌اش را درک کرده انگیزه‌ی حرکت بدهد، تعالی‌ست. رشدی فراتر از تغییرات جسمانی و پیرتر شدن‌. رشد روحانی. حرکتی از پایین به بالا. حرکتی فرارونده‌. نردبانی که انسان را از ماده به ماوراء پیوند دهد. چیزی شبیه مفهوم حرکت جوهری ملاصدرا!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
2👍1
دنیایِ قشنگِ نو
آلدوس هاکسلی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
1
آگاه‌‌نویس
«نقد و بررسی کتاب دنیای قشنگ نو از آلدوس هاکسلی» امیال و هیجانات از خواستن‌ها و نرسیدن‌ها به وجود می‌آیند و برای آرامش یافتن از تلاطمِ چنین هیجاناتی، دو راه پیش روی انسان است: یا این که ریشه‌ی خواستن و آرزو را (همچون بودا) در وجودش بخشکاند، یا اینکه هر چه…
هاکسلی در رمان دنیای قشنگ نو، شخصیتی به نام برنارد را به تصویر می‌کشد که بر خلاف دیگران که کاملا مطیع نظم حاکم بر جامعه هستند، به علت نقص در فرآیند تولیدش در کارخانه، به شرطی‌سازی‌های اجتماعی به خوبی پاسخ نمی‌دهد و بنابراین به فردی یاغی، سرکش و عجیب و غریب تبدیل شده است.

این شخص بر خلاف دیگران که مجبورند به هنجارهای تاریخی و اجتماعی پایبند باشند، نسبت به آنها بدبین است. از آنجایی که در جامعه‌ی مورد توصیف هاکسلی، تشکیل خانواده و عشق معنایی ندارند و روابط کوتاه‌مدت و یک‌شبه رایج هستند، تمامی افراد مجبورند که از این هنجارها اطاعت نمایند اما شخصیت مذکور، به شرطی‌سازی‌های اجتماعی به خوبی پاسخ نمی‌دهد و بنابراین مجبور نیست از ارزش‌ها و هنجارهای جامعه‌ای که به آن تعلق دارد اطاعت کند.

بنابراین او در جهانی که عشق در آن بی‌معناست عاشق می‌شود و سعی می‌کند به دختری که به او علاقه‌مند است (لنینا) بفهماند که نباید خودش را به مانند "یک تکه گوشت" در نظر بگیرد. افسوس که آن دختر آن چنان با ارزش‌های اجتماعی و تاریخی آن دوره هم‌نوا شده است و چنان آنها را درونی‌سازی نموده است که نمی‌تواند جور دیگری خود را ببیند و جور دیگری بیندیشد. این در واقع می‌تواند توصیفی غیرمستقیم از وضعیت خودمان هم باشد: برخی از ما به‌ "وسیله" دیدنِ خودمان چنان عادت کرده‌ایم که اگر کسی ما را به مثابه یک "هدف" یا یک "انسان ارزشمند" ببیند، تعجب خواهیم کرد و چون به چنین چیزی عادت نداریم، او را پس خواهیم زد!

هاکسلی با زبانی طنز‌آمیز و نیش‌ و کنایه‌دار، سعی می‌کند در این رمان، ضد‌آرمانشهری را به تصویر بکشد و به ما تلنگر بزند که چه بسا همیشه ارزش‌هایی که اکثریت از آنها تبعیت می‌کنند، ارزش‌های درستی نیستند و ممکن است صرفا حاصل جامعه‌پذیری باشند.

تلویحات روانشناختی، جامعه‌شناختی و حتی فلسفی این رمان بسیارند. برای مثال می‌توان به نقشِ تفاوت و تمایز در پیشرفت جوامع اشاره کرد. جوامعی که به نفع نظم، هیچ‌گونه تفاوتی را برنمی‌تابند، به تدریج به جوامعی ساکن تبدیل می‌شوند. جوامعی که در آنها آزادی عمل بیشتری برای شهروندان در نظر گرفته می‌شود، جوامع پویا‌تری خواهند بود. همچنین می‌توان این نکته را نیز اضافه کرد که پافشاری بر آنتی‌فاشیسم در صورت افراط می‌تواند خود به خلق یک نظام فاشیستی جدید ختم شود!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
3
اسرار سایه: رمزگشایی از نیمه‌ی تاریک وجود
رابرت بلای


@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
1
کاری که بی‌خوابی با مغزم می‌کند، هیچ چیز دیگری نمی‌تواند انجام دهد. احساس می‌کنم به یک نقطه‌ی مبهم در جهان خیره شده‌ام که دور دست‌تر از آن است که دیگران بتوانند آن را ببینند. وقتی چشم‌هایم خواب را به خود نمی‌بینند، چشم‌های دیگران برایم مثل تیله‌های تو خالی می‌شوند. به زمین و زمان بدبین می‌شوم. انگیزه‌های دیگران را به بدترین شیوه تعبیر می‌کنم. بدنم بی‌حال می‌شود. ذهنم مَنگ ‌می‌شود. بی‌خوابی مرا حواس‌پرت و بی‌تمرکز می‌کند و در یک دنیای سورئال و پوچ رها می‌سازد. بی‌خوابی عجیب‌ترین چیزی‌ست که می‌توانم تجربه کنم. بی‌خوابی به من یادآوری می‌کند که چقدر شکننده‌ام و به راحتی می‌توانم به مرز جنون هُل داده شود.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
2
اسرار سایه: رمزگشایی از نیمه‌ی تاریک وجود
رابرت بلای


@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
1