آگاهنویس
اساساً گلایهی من از این نیست که در جهان مدرن عشق امری خیالی و غیرواقعی دانسته میشود و همه چیز به شهوت تقلیل مییابد. گلایهی من از این است که ما آنقدر نسبت به عشق ناباور شدهایم که حتی اگر فرضاً با عاشقی واقعی روبرو شویم، او را نیز همردهی افرادی میدانیم…
Omgh
Bahram & Nesa Azadikhah
❤3
آگاهنویس
روابطِ میانفردی، مجموعهی عظیم و گستردهای از به کارگیری مکانیسم فرافکنیست. در هر قضاوتی که میکنیم، مقدار قابل توجهی از خصوصیتهای درونی سرکوبشدهی خودمان را به دیگری نسبت میدهیم، حال این دیگری هر کسی که میخواهد باشد. ما در کمانی که به سوی دیگری نشانه…
از سطحی بالاتر یا در لایهای عمیقتر، ما انسانها همگی به هم شبیه هستیم. کسی که مدام بر تفاوتها تاکید میکند، هنوز آنقدر عمیق خودش را نشناخته که بتواند درک کند تمام چیزهایی که باعث میشوند او بین خود و دیگری مرز بگذارد، توهمی بیش نیستند.
شباهت نیز شمشیری دو لبه است. گاهی دو نفر را به هم نزدیک میکند و باعث صمیمیت و فهم متقابل بین آن دو میشود و گاهی باعث میشود که آنها همواره عیبهای خودشان را به دیگری فرافکنی کنند.
وقتی شباهتها را درک کنی، دیگری میتواند برای تو مثل آینه باشد. او میتواند تو را به تو بنمایاند تا تو خودت را اصلاح کنی، اما تو اگر متوجه این موضوع نشوی، مدام آینه را مقصر و بلاگردانِ نقصهای خودت میپنداری، همانطور که نظامی سروده است:
بایستی از هر انسانی که عیبهایمان را مثل آینه به ما نشان میدهد، ممنون باشیم چرا که او ما را یک قدم به جلو هل داده است و باعث شده که بتوانیم درک کنیم بسیاری از عیبهایی که در او میدیدیم، به خودمان تعلق دارند. البته این اول راه هست. این شناخت باید در عمل انعکاس یابد و باعث شود تا آن خصوصیات را در خودمان بپذیریم و حل کنیم و از آنها فراتر رویم تا در روابط بعدیمان به دیگران فرافکنی نشوند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
شباهت نیز شمشیری دو لبه است. گاهی دو نفر را به هم نزدیک میکند و باعث صمیمیت و فهم متقابل بین آن دو میشود و گاهی باعث میشود که آنها همواره عیبهای خودشان را به دیگری فرافکنی کنند.
وقتی شباهتها را درک کنی، دیگری میتواند برای تو مثل آینه باشد. او میتواند تو را به تو بنمایاند تا تو خودت را اصلاح کنی، اما تو اگر متوجه این موضوع نشوی، مدام آینه را مقصر و بلاگردانِ نقصهای خودت میپنداری، همانطور که نظامی سروده است:
آینه چون نقشِ تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
بایستی از هر انسانی که عیبهایمان را مثل آینه به ما نشان میدهد، ممنون باشیم چرا که او ما را یک قدم به جلو هل داده است و باعث شده که بتوانیم درک کنیم بسیاری از عیبهایی که در او میدیدیم، به خودمان تعلق دارند. البته این اول راه هست. این شناخت باید در عمل انعکاس یابد و باعث شود تا آن خصوصیات را در خودمان بپذیریم و حل کنیم و از آنها فراتر رویم تا در روابط بعدیمان به دیگران فرافکنی نشوند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
اولین باری که دیدمش، کلماتی که از وجودش میتراویدند، گویی از جایی فراتر از قلمرو محدود ذهنش میآمدند. انگار آسمانِ ماوراء با قطرههای بارانِ حکمت، زمینِ وجودش را بارور میساخت و این حکمت به صورت کلمات، قلمش را به حرکت درمیآورد و از میان لبهایش بیرون میجهید.
حال اما از او اسکلتی لرزان و مردد باقی مانده است. موجودی که فقط میتوان به حالش تأسف خورد و برایش تا ابد دلسوزی کرد. موجودی که نقاب آسیبناپذیری و قدرتمند بودن به چهره زده، اما در زیر آن نقاب ضعف و ناتوانیاش را پنهان میکند. او دیگر اتصالی با جایی که زمانی به آن متصل بود ندارد. او خودش را فراموش کرده و در میان تصاویر دروغین زندگی گم شده است. او دیگر حتی لیاقت دوست داشته شدن هم ندارد، نه به این دلیل که دوستداشتنی نیست، بلکه به این دلیل که خودش هم دیگر خودش را دوست ندارد و خود را لایق عشق نمیداند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
حال اما از او اسکلتی لرزان و مردد باقی مانده است. موجودی که فقط میتوان به حالش تأسف خورد و برایش تا ابد دلسوزی کرد. موجودی که نقاب آسیبناپذیری و قدرتمند بودن به چهره زده، اما در زیر آن نقاب ضعف و ناتوانیاش را پنهان میکند. او دیگر اتصالی با جایی که زمانی به آن متصل بود ندارد. او خودش را فراموش کرده و در میان تصاویر دروغین زندگی گم شده است. او دیگر حتی لیاقت دوست داشته شدن هم ندارد، نه به این دلیل که دوستداشتنی نیست، بلکه به این دلیل که خودش هم دیگر خودش را دوست ندارد و خود را لایق عشق نمیداند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آگاهنویس
اولین باری که دیدمش، کلماتی که از وجودش میتراویدند، گویی از جایی فراتر از قلمرو محدود ذهنش میآمدند. انگار آسمانِ ماوراء با قطرههای بارانِ حکمت، زمینِ وجودش را بارور میساخت و این حکمت به صورت کلمات، قلمش را به حرکت درمیآورد و از میان لبهایش بیرون میجهید.…
حال دلتنگی عمیقی قلبم را در چنگالهای خود گرفته و میفشارد. قلبم مثل اسفنجی که عشقش را در خود جذب کرده بود، حالا مجبور است آن را قطره قطره بچکاند تا از آن خالی شود.
این دلتنگی نه از فقدان فیزیکی آن شخص، بلکه از فقدان شخصیتی که او زمانی بود و حالا عملا نیست ناشی میشود. آنچه که من از او میشناختم حالا دیگر دستنیافتنیست و این سوگ از هر چیزی خردکنندهتر است، حتی از مرگِ یک عزیز.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
این دلتنگی نه از فقدان فیزیکی آن شخص، بلکه از فقدان شخصیتی که او زمانی بود و حالا عملا نیست ناشی میشود. آنچه که من از او میشناختم حالا دیگر دستنیافتنیست و این سوگ از هر چیزی خردکنندهتر است، حتی از مرگِ یک عزیز.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آگاهنویس
حال دلتنگی عمیقی قلبم را در چنگالهای خود گرفته و میفشارد. قلبم مثل اسفنجی که عشقش را در خود جذب کرده بود، حالا مجبور است آن را قطره قطره بچکاند تا از آن خالی شود. این دلتنگی نه از فقدان فیزیکی آن شخص، بلکه از فقدان شخصیتی که او زمانی بود و حالا عملا نیست…
Wish You Were Here
Pink Floyd
این قطعه در مورد یک فقدان فیزیکی نیست. این قطعه فقدانی فراتر از اینها را نمایان میکند. فقدان عزیزی که به شکل فیزیکی هنوز حضور دارد، اما دیگر آنی که بوده نیست. او به نوعی از آنی که بوده گسست پیدا کرده است. دچار تغییراتی گسترده شده است که حتی ماهیت و چیستی او را دستخوش تغییر کردهاند. چطور میتوان دلتنگ چیزی شد که بدنش در کنار ما حضور دارد اما دیگر آنی که میشناختیم نیست؟! در اینجاست که «کاش اینجا بودی» به شکل متفاوتی تفسیر میشود: کاش روحی که از تو میشناختم هنوز اینجا حضور داشت!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
آگاهنویس
اول آنکه داروهایی که کفهی لذت را سنگینتر میکنند، پتانسیل بالایی برای اعتیاد دارند. دوم اینکه تأثیر این داروها ممکن است طبق انتظار ما نباشد یا حتی بدتر، ممکن است این داروها نشانههای بیماری روانی فرد را در دراز مدت تشدید کنند. در مورد کریس بوپرهنورفین تأثیر…
در سال ۱۹۹۳ روانپزشکی به نام پیتر کرامر کتاب جالبی منتشر کرد به نام شنیدن صدای پروزاک (فلوکستین) و در آن این نظریه را مطرح کرد که با مصرف داروهای ضدافسردگی، حال آدم از خوب یک پله هم بهتر میشود. اما اگر این نظر کرامر اشتباه باشد چه؟ شاید این داروها به جای آنکه حال ما را بهتر کنند، ما را به چیز دیگری تبدیل میکنند. من در سالهای گذشته بیماران متعددی داشتم که به من گفتهاند مصرف داروهای اعصاب تا مدتی آنها را از سلطهی عواطف دردناک و رنجآور نجات داده، اما از طرف دیگر توانایی درک و دریافت طیف گوناگونی از عواطف نیرومند از جمله غم و ترس را از آنها گرفته است.
خانمی که با مصرف داروی ضدافسردگی حالش بهتر شده بود به من گفت «خیلی وقت است که دیگر حین تماشای مسابقات المپیک هیجانزده نمیشوم». حین گفتن این مطلب میخندید و شاد بود از اینکه به ازای خلاصی از دست اضطراب و افسردگی، نیمهی عاطفیِ وجودش را قربانی کرده بود. اما همین خانم وقتی مادرش مرد، حین مراسم عزاداری حتی قطرهای اشک به چشمش نیامد و فهمید که دچار نوعی اختلال تعادل روحی شده است لذا مصرف داروهای ضدافسردگی را رها کرد تا بتواند دوباره طیف گوناگونی از عواطف انسانی را درک کند. البته متأسفانه افسردگی و اضطراب با شدتی بیشتر به سراغش آمد اما به نظر خودش برخورداری از عواطف انسانی ارزش آن را داشت که خلق پایین و اندوه را به خاطرش تحمل کند.
بیمار دیگری قریب به یک دهه بود که به دلیل درد مزمن، اکسیکانتین میخورد. او مصرف داروی خود را به تدریج کم کرد و به صفر رساند. چند ماه بعد از قطع دارو با شوهرش نزد من آمد. شوهرش که این خانم را پیش خیلی از پزشکان برده بود گفت: «همسرم آن موقع که اکسیکانتین مصرف میکرد، موسیقی گوش نمیکرد. اما حالا که این دارو را نمیخورَد، میتواند از موسیقی لذت ببرد. به نظر من او دوباره به همان کسی تبدیل شده که سالها پیش با او ازدواج کرده بودم».
ملت دوپامین
آنا لمبکی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
گوشهی اتاق، تنها نشسته بود و داشت تکه پارههای وجودش را به هم وصله و پینه میکرد. هویت تکه پارهاش دیگر نمیتوانست هرگز منسجم شود. او به اعمالی دست زده بود که بر خلاف بنیادینترین عقایدش بودند. با این کار مثلا میخواست به والدینی که اعتقاد داشت او را بدبخت کرده بودند نشان بدهد که دیگر آن فرزند مطیع و گوش به فرمان نیست. میخواست ثابت کند که او هم میتواند طغیان کند. فکر میکرد اگر طغیان کرده بود، الان وضع بهتری داشت. با این حال او با طغیان داشت خودش را نابود میکرد و شکافهای هویتیاش را عمیق و عمیقتر میکرد. دیگر تصویر درون آینه را نمیشناخت. دیگر با گذشتهاش بیگانه شده بود. دیگر هویتی از آن خود نداشت. به چیزی شبیه آب تبدیل شده بود که شکل و رنگ و بوی ظرف را به خود میگیرند. حال او به چیزی تبدیل شده بود که در گذشته همواره به آن نقد میکرد. به قول نیچه، او به هیولایی تبدیل شده بود که سالها با او در نبرد و جنگ بود. دیگر خودش را نمیشناخت. چوب پنبهای در گوشهایش گذاشته بود تا دیگر صدای وجدانش را نشنود و بتواند به راحتی دست به هر کاری که میخواهد بزند. به خیال خودش این تنها راهی بود که میتوانست عقدههایش را خالی کند. عقدههایی که به زعم او، پدر و مادر سنتیاش همواره مانع تخلیهی آنها شده بودند. حال دیگر چیزی از روحش باقی نمانده بود. دیگر حتی وقتی در آینه نگاه میکرد، نمیتوانست منجی درونش را ببیند و منجیهای بیرونی را هم از خود ناامید کرده بود. حال قدمهای سنگین و تاریکش را یکی پس از دیگری برمیداشت تا بیشتر و بیشتر به قهقرا برود و خودش را بیشتر فراموش کند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا هم آنان را دچار خودفراموشی کرد؛ اینان همان فاسقانند.
قرآن کریم
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4👎1
آگاهنویس
در سال ۱۹۹۳ روانپزشکی به نام پیتر کرامر کتاب جالبی منتشر کرد به نام شنیدن صدای پروزاک (فلوکستین) و در آن این نظریه را مطرح کرد که با مصرف داروهای ضدافسردگی، حال آدم از خوب یک پله هم بهتر میشود. اما اگر این نظر کرامر اشتباه باشد چه؟ شاید این داروها به جای…
خود من نیز داروهای اعصاب و روان مصرف کردهام و در مورد آنها تجربههایی دارم. من از بچگی موجودی بیقرار و تحریکپذیر بودم. بزرگ کردن من برای مادرم خیلی سخت بود. مادرم خیلی سعی کردن تا بتواند خلق و خوی مرا بهتر کند اما ناامید شد یا لااقل تصور من این است. مادرم وقتی یاد گذشتهها میافتد قبول دارد که سر و کله زدن با برادرم برای او خوشایندتر بود تا سر و کار داشتن با من. برادرم آدمی سر به راه و حرف گوش کن بود.@ConsciousWriter | آگاهنویس
حدود ۲۰ سالم بود که برای درمان تحریکپذیری و اضطراب خفیف و مزمنی که به آن مبتلا بودم و پزشکان نام آن را «افسردگی آتیپیک» گذاشته بودند، مصرف پروزاک (فلوکستین) را شروع کردم. خیلی زود حالم بهتر شد. دیگر از خودم سوالهای بزرگ و پیچیده نمیپرسیدم. سوالهایی مثل معنای زندگی چیست؟ آیا انسان دارای ارادهی آزاد است؟ چرا انسانها رنج میبرند؟ آیا خدا وجود دارد؟ و... . به جای پرسیدن این سوالها، به نحوی خودم را با وضع موجود سازگار میکردم. با خوردن این دارو برای اولین بار در زندگیام وضع طوری شد که من و مادرم با هم در صلح و صفا به سر میبردیم. او از اینکه من دور و برش باشم خوشش میآمد و من هم دوست داشتم تا جایی که میتوانم دلش را به دست آورم. بر خلاف سابق خیلی بهتر با او کنار میآمدم.
اما چندسال بعد به این دلیل که قصد داشتم باردار شوم، مصرف پروزاک را کنار گذاشتم و در نتیجه دوباره به حال سابق برگشتم. مدام عصبی و بیقرار و در حال طرح پرسش بودم. دوباره من و مادرم با هم چپ افتادیم. اما از اینکه پروزاک را کنار گذاشتم پشیمان نیستم. اگر چه شخصیت من بدون مصرف پروزاک برای مادرم چندان مطلوب نیست اما همین شخصیت به من اجازه داد کارهایی را انجام دهم که در غیر این صورت امکانپذیر نبود. حالا با این مطلب که من آدمی هستم تا حدودی مضطرب، افسرده و شکاک، کنار آمدهام. من آدمی هستم که نیاز دارم پیوسته با دیگران برخورد و ارتباط داشته باشم. نیاز به نوعی چالش، کاری برای انجام دادن یا موضوعی برای تلاش و مبارزه دارم. دوست ندارم فقط برای سازگار شدن با دنیا خودم را به آدمی بیمصرف و علاف تبدیل کنم. فکر هم نمیکنم بشود کسی را پیدا کرد که چنین آرزویی داشته باشد.
اگر هدف ما این باشد که به کمک مصرف دارو با دنیا سازگار شویم، نخست باید بپرسیم هدف ما سازگار شدن با کدام دنیاست؟ آیا ما پزشکان داریم سعی میکنیم به اسم درمان بیماریهای روانی بخش وسیعی از مردم را نسبت به شرایط تحملناپذیری که در دنیا به وجود آمده بیتفاوت کنیم؟ یا یک پله بدتر از آن، آیا داروهای موثر بر اعصاب و روان به ابزاری برای کنترل جامعه به ویژه بخش فقیر و محروم و بیکار جامعه تبدیل نشدهاند؟ باید بدانیم که از نظر آماری داروهای اعصاب و روان بیشتر برای افراد فقیر جامعه مخصوصا کودکان فقیر تجویز میشوند.
ملت دوپامین
آنا لمبکی
❤3💔2
آگاهنویس
Machine Gun Kelly – At My Best (Ft Hailee Steinfeld)
بگذار آنکه تو را فقط وقتی میخواهد که عالی و کامل بنظر میرسی، از کنارت برود. تو در تمام سالهایی که بدترین ورژن خودت بودی، خود را تحمل کردی تا در مسیر تبدیل شدن به بهترین ورژن خودت قرار بگیری. کسی که نمیخواهد در این مسیر گهگاهی بدترین ورژنت را تحمل کند، لیاقت دیدن بهترین ورژنت را ندارد.
But if you can't take me at my worst@ConsciousWriter | آگاهنویس
You don't deserve me at my best
❤1
اینکه بگوییم کاش در گذشته فلان کار را کرده بودم یا فلان کار را نکرده بودم، نوعی فرار از مسئولیت و انتخابهای اکنونمان است. ما در ناهشیاری تصمیماتی را در گذشته گرفتهایم. اگر اکنون نیز حسرت آنها را میخوریم یعنی هنوز هم در ناهشیاری به سر میبریم. فردی که مسئولیتگریز است، دائما از اکنون فرار میکند و مسئولیتِ اکنون خود را به گذشتهاش ارجاع میدهد. چنین فردی مدام از قربانی شدنش بر اثر اتفاقاتی که در گذشته افتادهاند و او نقشی در رخداد آنها نداشته است مینالد. همچنین ممکن است از تصمیمات اشتباهی که شخصا خودش در گذشته گرفته است ناراضی باشد و بخاطر آنها خودش را سرزنش کند اما حتی این کارش نیز در جهت فرار از مسئولیتیست که اکنون برای تغییر زندگیاش دارد. او اکنون و نقشی که میتواند در آن ایفا کند را نادیده میگیرد چون توان شکستن چرخهی "خودقربانیپنداری" را ندارد، بنابراین تصور میکند پروندهی انتخابهایش برای رسیدن به یک زندگی بهتر پیشاپیش بسته شده است و دیگر هیچ توانی برای تغییر مسیر زندگیاش ندارد.
کسی که خودش را قربانی میپندارد، حتی اگر هزاران نفر تلاش کنند به او کمک کنند، تا وقتی که ذهنیتش را تغییر ندهد، نمیتواند تغییر کند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
کسی که خودش را قربانی میپندارد، حتی اگر هزاران نفر تلاش کنند به او کمک کنند، تا وقتی که ذهنیتش را تغییر ندهد، نمیتواند تغییر کند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
آگاهنویس
عارف (یعنی آن که برای شناخت خداوند و صفات و تجلیات او در جهان هستی میکوشد)، هر سو که مینگرد زیبایی میبیند و به هر سو که میرود، جمال حق تعالی را مییابد. لیک زیباییِ اشیاء و انسانها در نزد عارف، در خودشان نیست بلکه در تشنگیِ عارف است. عارف از این جهت که…
برای کسی که به عرفان رسیده است، همه چیز و همهکس زیبا هستند اما این زیبایی معطوف به کنترل و تملک آنها نیست. عارف اجازه میدهد چیزهای زیبا وجود داشته باشند بدون اینکه بخواهد آنها را مالک شود یا از آن خود کند.
تملک حاصل تفکر دوگانه است که خویش را از دیگری جدا میداند و مرزگذاری میکند. عارفی که به یگانگی رسیده باشد، خود را با همه چیز یکی میداند. او درک میکند که هر چه که در بیرون دنبال میکند را در درون خود دارد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
تملک حاصل تفکر دوگانه است که خویش را از دیگری جدا میداند و مرزگذاری میکند. عارفی که به یگانگی رسیده باشد، خود را با همه چیز یکی میداند. او درک میکند که هر چه که در بیرون دنبال میکند را در درون خود دارد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤7
در تاریخ بنویسید ما نسلی بودیم که تمرکزمان را لابهلای صفحات مجازی جا گذاشتیم تا حدی که مدت زمان تمرکزمان از ماهیها هم پایینتر آمد. بنویسید ما مغز و قوهی تحلیلمان را به امید هوش مصنوعی بوسیدیم و کنار گذاشتیم!
بنویسید ما نسلی بودیم آنقدر عجول که نمیخواستیم حتی یک قطعهی موسیقی را به طور کامل گوش کنیم و محتوای آن را بررسی و در موردش تأمل کنیم، بلکه بهترین قسمتهای هر قطعه را جدا کردیم و آنها را در کنار هم قرار دادیم و افتضاحی به نام "ریمیکس" پدید آوردیم تا به تمام زحمات یک هنرمند گند بزنیم.
بنویسید ما اصلا تشنهی عمق نبودیم بلکه خواستیم دو روز زندگیمان را در جستجوی لذتهایی بگذرانیم که ما را به تدریج سطحی و سطحیتر مینمودند.
اگر هم کسی گلایه کرد، برایش بنویسید از چنین انسانهایی نباید هم توقع داشته باشد که به دنبال فهم عمق شخصیت یکدیگر یا شکل دادن یک رابطهی عمیق و درک مفهوم عمیقی به نام "عشق" باشند.
بنویسید ما "ملتِ دوپامین" بودیم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
بنویسید ما نسلی بودیم آنقدر عجول که نمیخواستیم حتی یک قطعهی موسیقی را به طور کامل گوش کنیم و محتوای آن را بررسی و در موردش تأمل کنیم، بلکه بهترین قسمتهای هر قطعه را جدا کردیم و آنها را در کنار هم قرار دادیم و افتضاحی به نام "ریمیکس" پدید آوردیم تا به تمام زحمات یک هنرمند گند بزنیم.
بنویسید ما اصلا تشنهی عمق نبودیم بلکه خواستیم دو روز زندگیمان را در جستجوی لذتهایی بگذرانیم که ما را به تدریج سطحی و سطحیتر مینمودند.
اگر هم کسی گلایه کرد، برایش بنویسید از چنین انسانهایی نباید هم توقع داشته باشد که به دنبال فهم عمق شخصیت یکدیگر یا شکل دادن یک رابطهی عمیق و درک مفهوم عمیقی به نام "عشق" باشند.
بنویسید ما "ملتِ دوپامین" بودیم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤6
PRIDEFUL
NF
آنقدر به من گفتی تو مغرور و خودخواهی که کم کم داشت باورم میشد! کم کم داشتم از خودم غولی خودشیفته در ذهنم میساختم. در نهایت فهمیدم تو تصویر خودت را در آینهی من میدیدی. تو هر چه در مورد من میگفتی، خودت را بیشتر لو میدادی. آدمی خودخواه که جز نیازهای خودش هیچ چیز را نمیدید و برای ارضای آنها حاضر بود هر دروغی بگوید، احساسات انسانها را نادیده بگیرد و به آنها ضربه بزند. آری، این چیزیست که در برابر وفادار بودن بدست میآوری: انسانی که با خودخواهی به تو دروغ میگوید و بعد تو را خودخواه میخوانَد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آگاهنویس
NF – PRIDEFUL
Yeah, still you out here actin' like it's my fault
Yeah, I ain't never said I was an angel, no
I know myself enough to know what I need
Showed your true colors, I don't like what I see
Story keeps changin', I know what that means
Know what that means, I know what that means
How'd you go from bein' that somebody I believed
Into bein' someone doubtin' me behind the scenes?
Can't forgive a sorry that I ain't ever received
I mean least you could've done was gave me an apology
But you're so prideful, yeah, prideful
Taking what you need, then blame it on me, man
That's so (that's so), prideful, ayy, prideful
Callin' me conceited, oh, that's how you see it
NF
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
از اینکه اجتماعی نیستم احساس گناه نمیکنم. گرچه گاهی در موردش به شک میافتم، چرا که تنهاییام دردناک است. ولی وقتی به سوی دنیا میروم، به نظر یک سقوط اخلاقی میآید، به مانند جستجوی عشق در یک فاحشهخانه.
سوزان سانتاگ
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤9
شاید این نتیجهگیری بیرحمانه بنظر برسد اما به این نتیجه رسیدهام که هیچوقت نباید به امید درمان و بهبود یک انسان در طول زمان، یک رابطهی عاطفی را با او شکل بدهیم. ما دو راه بیشتر نداریم: یا به دنبال انسانی باشیم که هیچ زخمی نداشته باشد (که البته وجود چنین انسانی در کل محل پرسش است!) یا لااقل از زخمهایش آگاه شده باشد و در پی درمانشان باشد، یا اینکه انسانی را بدون تغییر با تمام زخمهایش بپذیریم. امید بستن به درمان شدن یک انسان در فرآیند یک رابطهی عاطفی، ما را ناامید میسازد. اساسا جنس یک رابطهی حرفهای که به درمان مراجع کمک میکند، عاطفی یا عاشقانه نیست، بنابراین خلط یک رابطهی درمانی و یک رابطهی عاطفی، امری کاملا اشتباه است و به خصوص برای یک روانشناس، کاملا غیرحرفهای و غیراخلاقیست.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍7❤1
آگاهنویس
یه دفعه یه شخص تو زندگیم بخاطر ظاهرم بهم اعتماد کرد و دل بست اما بعد دید رفتارم با ظاهرم در تضاده! اون شخص ضربهی خیلی بدی ازم خورد و من هنوزم بخاطرش عذاب وجدان دارم
امروز صبح با یک رویای شیرین از خواب بیدار شدم اما وقتی چشمامو باز کردم و حواسم به کار افتادن و عنکبوتِ ناخودآگاهم تنیدن تارهای خواب رو متوقف کرد، اشک توی چشمام جمع شد. فکر میکردم همه چیز برام حل شده و دیگه قرار نیست بهش برگردم اما نمیدونم چرا دوباره خوابت رو دیدم. توی خوابم، دیدم که یه فرصت دوباره برای بودن با تو بهم داده شده. این بار خیلی خیلی بیشتر از قبل سعی میکردم برات آدم بهتری باشم ولی همش یه خواب بود!
اون موقعها فکر میکردم پیچیدگی ارزشه. فکر میکردم هر کی بفهمه دارم از چی حرف میزنم، اونه که لیاقت بودن باهام رو داره. اما الان میفهمم گاهی پیچیدگی دزد معصومیته! چرا انسان مدرن انقدر پیچیده شده و همه چیز رو پیچیده میکنه؟ چرا دردها و زخمهاش انقدر پیچیده شدن و یه گوشه ایستاده و به راهحلهای ساده اما کاملا درستی که بزرگترها بهش میدن پوزخند میزنه؟! شاید چون از طبیعت و اصالت خودش هر روز بیشتر فاصله گرفته، روحش رو بیشتر نادیده گرفته و معصومیتش رو بیشتر از دست داده.
تو اما موجودی بودی ساده و معصوم. هر چی جلوتر میرم، بیشتر درک میکنم که توی فضای سمی کلانشهرها، چقدر آدمایی مثل تو کم پیدا میشن. انگار آلودگی این شهرها نه فقط ریههامون رو، بلکه روحهامون رو هم کثیف کرده. کاش میشد با درک و فهم الانم به گذشته برگردم و همه چیز رو جور دیگهای رقم بزنم. شایدم اشتباه میکنم. شاید اگه همین الانشم به عقب برگردم، باز همون اشتباهات رو تکرار کنم. اینو میدونم که اگه خاطرات تلخ دیروز نبودن، تجربیات امروزمون رو نداشتیم ولی در عین حال هیچ چیز مثل نیاز به جبران کردن برای آدمی که هیچوقت دیگه توی زندگیت نخواهد بود، آزاردهنده نیست...!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
اون موقعها فکر میکردم پیچیدگی ارزشه. فکر میکردم هر کی بفهمه دارم از چی حرف میزنم، اونه که لیاقت بودن باهام رو داره. اما الان میفهمم گاهی پیچیدگی دزد معصومیته! چرا انسان مدرن انقدر پیچیده شده و همه چیز رو پیچیده میکنه؟ چرا دردها و زخمهاش انقدر پیچیده شدن و یه گوشه ایستاده و به راهحلهای ساده اما کاملا درستی که بزرگترها بهش میدن پوزخند میزنه؟! شاید چون از طبیعت و اصالت خودش هر روز بیشتر فاصله گرفته، روحش رو بیشتر نادیده گرفته و معصومیتش رو بیشتر از دست داده.
تو اما موجودی بودی ساده و معصوم. هر چی جلوتر میرم، بیشتر درک میکنم که توی فضای سمی کلانشهرها، چقدر آدمایی مثل تو کم پیدا میشن. انگار آلودگی این شهرها نه فقط ریههامون رو، بلکه روحهامون رو هم کثیف کرده. کاش میشد با درک و فهم الانم به گذشته برگردم و همه چیز رو جور دیگهای رقم بزنم. شایدم اشتباه میکنم. شاید اگه همین الانشم به عقب برگردم، باز همون اشتباهات رو تکرار کنم. اینو میدونم که اگه خاطرات تلخ دیروز نبودن، تجربیات امروزمون رو نداشتیم ولی در عین حال هیچ چیز مثل نیاز به جبران کردن برای آدمی که هیچوقت دیگه توی زندگیت نخواهد بود، آزاردهنده نیست...!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
آگاهنویس
امروز صبح با یک رویای شیرین از خواب بیدار شدم اما وقتی چشمامو باز کردم و حواسم به کار افتادن و عنکبوتِ ناخودآگاهم تنیدن تارهای خواب رو متوقف کرد، اشک توی چشمام جمع شد. فکر میکردم همه چیز برام حل شده و دیگه قرار نیست بهش برگردم اما نمیدونم چرا دوباره خوابت…
Khodaye Binahayat
Mehrad Hidden
پرِ حسرت پرِ اندوه پرِ خشمم@ConsciousWriter | آگاهنویس
همیشه بوده یه اخمی توی خندهم
اگه الان کف دریا ته درهم
چشو میبندم و میرم به گذشتهم
برا اون خاطره ها میزنه قلبم
دیگه نیستم منِ الان منِ قبلا
همه رفتن همه کندن همه از دم
نمیاد هیچکی ولی منتظرم من
❤1