آگاهنویس
واقعیترین عشق، عشقیست که معطوف به هیچ ابژهی خاصی نیست! @ConsciousWriter | آگاهنویس
اگر میل و انگیزهای در درون انسان باشد (لیبیدو)، انسان جهان را زیر پا میگذارد. او سفر میکند، قدم میزند، میدود، میخوانَد، میفهمد، میجنگد، میبیند، میشنود، از اشتباهاتش درس میگیرد و به ذهن میسپارد تا به مقصود برسد. حال اگر این میل و لیبیدو معطوف به موجودی خاص باشد، تمام این تلاشها در جهت آن موجود صورت میگیرند که البته ممکن است آدمی بعد از مدتی دریابد که آن موجود صرفا دستاویزی برای رهایی از تنشهای لیبیدوئیکاش بوده است چرا که در هر صورت ممکنالوجود است نه واجبالوجود. (این متن را بخوانید).
اما اگر میل باشد اما معطوف به هیچ ابژهی خاصی نشود چه؟! آنگاه انسان مانند یک عارف به هستی نگاه میکند، به کلیت و گشتالتِ آن عشق میورزد، هیچ چیزی را بیشتر از دیگر چیزها دوست ندارد بلکه به شکل برابر همه چیز و همه کس را پذیراست و دوست میدارد. (به جای عشقورزیدن به موجوداتِ ممکنالوجود، به واجبالوجودی که صورتگر تمام این طرحهاست عشق میورزد).
نگونبختترین انسان کسیست که عاجز از حفظ میل در درونش باشد و از ترس تنهایی یا فشار میل، مدام بخواهد عشقش را معطوف به ابژهای خاص کند و از او نگونبختتر نیز انسانیست که اصلا میلی برای زیستن و عشق ورزیدن به هستی در خود ندارد. پوچی از آنجا برمیخیزد که انسان لیبیدویی ندارد تا به قول اگزیستانسیالیستها، معنایی به جهان نسبت دهد و بنابراین جهان برایش پوچ و بیمعنا میشود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
اما اگر میل باشد اما معطوف به هیچ ابژهی خاصی نشود چه؟! آنگاه انسان مانند یک عارف به هستی نگاه میکند، به کلیت و گشتالتِ آن عشق میورزد، هیچ چیزی را بیشتر از دیگر چیزها دوست ندارد بلکه به شکل برابر همه چیز و همه کس را پذیراست و دوست میدارد. (به جای عشقورزیدن به موجوداتِ ممکنالوجود، به واجبالوجودی که صورتگر تمام این طرحهاست عشق میورزد).
نگونبختترین انسان کسیست که عاجز از حفظ میل در درونش باشد و از ترس تنهایی یا فشار میل، مدام بخواهد عشقش را معطوف به ابژهای خاص کند و از او نگونبختتر نیز انسانیست که اصلا میلی برای زیستن و عشق ورزیدن به هستی در خود ندارد. پوچی از آنجا برمیخیزد که انسان لیبیدویی ندارد تا به قول اگزیستانسیالیستها، معنایی به جهان نسبت دهد و بنابراین جهان برایش پوچ و بیمعنا میشود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2👍1
آگاهنویس
اگر میل و انگیزهای در درون انسان باشد (لیبیدو)، انسان جهان را زیر پا میگذارد. او سفر میکند، قدم میزند، میدود، میخوانَد، میفهمد، میجنگد، میبیند، میشنود، از اشتباهاتش درس میگیرد و به ذهن میسپارد تا به مقصود برسد. حال اگر این میل و لیبیدو معطوف به…
Wayfarers of the Legends
Kayhan Kalhor & Toumani Diabaté
و من برایش نوشتم:
شاید اصلا عشق آمده تا بسوزاند و پاک کند نه اینکه به هم برساند. مثل خداوند که بندههایش را از فرط دوستداشتن میسوزاند تا گناهانشان را پاک کند و بعد آنان را در بهشت جای میدهد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
شاید اصلا عشق آمده تا بسوزاند و پاک کند نه اینکه به هم برساند. مثل خداوند که بندههایش را از فرط دوستداشتن میسوزاند تا گناهانشان را پاک کند و بعد آنان را در بهشت جای میدهد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
❤2👍1
Geryeh
Ehsan Khajeamiri
اگه یکی باشه منو بفهمه@ConsciousWriter | آگاهنویس
براش غرورمو به هم میزنم
گریه که سهله زیر چتر شونهش
تا آخر دنیا قدم میزنم
❤2
چیستم من؟ تلی از خاک در این دنیای دوگانه به دنبال هر چیزی که رنگ و بویی از یگانگی داشته باشد. تمام انگیزهام را از بودن میتوان به یک چیز تقلیل داد: رسیدن به یگانگی!
اگر عاشق شدم برای این بود که به یگانگی برسم.
اگر معتاد به هر چیزی شدم، صرفا به این خاطر بود که احساسات و حالاتی را فراتر از حالات طبیعیام تجربه کنم تا شاید حتی برای یک ثانیه احساس کنم که به یگانگی رسیدهام.
اگر اعتیادم را ترک کردم، آن نیز به این خاطر بود که دیدم اعتیاد وعدهی یگانگی میدهد اما دوگانگی را تشدید میکند!
حال در برابر او زانو زدهام، اویی که مرا میبیند و میشنود. به او میگویم حاضرم از هر چیزی برای رسیدن به یگانگی دست بشویم. من هرگز این اشکها را با خندههای مصنوعی، این دیوانگی را با عقلانیتهای ظاهرا سودمحور و این مسیر سخت و ناهموار را با مسیرهای آسان و هموار معاوضه نخواهم کرد. بگذار بسوزم و پیش بروم اگر قرار است در نهایت از تلی از خاک به الماس تبدیل شوم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
اگر عاشق شدم برای این بود که به یگانگی برسم.
اگر معتاد به هر چیزی شدم، صرفا به این خاطر بود که احساسات و حالاتی را فراتر از حالات طبیعیام تجربه کنم تا شاید حتی برای یک ثانیه احساس کنم که به یگانگی رسیدهام.
اگر اعتیادم را ترک کردم، آن نیز به این خاطر بود که دیدم اعتیاد وعدهی یگانگی میدهد اما دوگانگی را تشدید میکند!
حال در برابر او زانو زدهام، اویی که مرا میبیند و میشنود. به او میگویم حاضرم از هر چیزی برای رسیدن به یگانگی دست بشویم. من هرگز این اشکها را با خندههای مصنوعی، این دیوانگی را با عقلانیتهای ظاهرا سودمحور و این مسیر سخت و ناهموار را با مسیرهای آسان و هموار معاوضه نخواهم کرد. بگذار بسوزم و پیش بروم اگر قرار است در نهایت از تلی از خاک به الماس تبدیل شوم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤6👍1
به تنهایی بسنده و کافی باش تا در رابطه با دیگری نیز بسنده و کافی باشی. کسی که به علت احساس عدم کفایت به روابط پناه میبرد، در روابط نیز حس عدم کفایت را برای خود و دیگری بازتولید میکند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤5👍1
اول آنکه داروهایی که کفهی لذت را سنگینتر میکنند، پتانسیل بالایی برای اعتیاد دارند. دوم اینکه تأثیر این داروها ممکن است طبق انتظار ما نباشد یا حتی بدتر، ممکن است این داروها نشانههای بیماری روانی فرد را در دراز مدت تشدید کنند. در مورد کریس بوپرهنورفین تأثیر خوبی داشت، اما در مورد بیشتر داروهایی که در حوزهی اعصاب و روان مصرف میشوند به ویژه در مورد مصرف درازمدت، شواهد محکمی مبنی بر مفید بودن در دسترس نداریم. با وجودی که چهار کشور دارای درآمد بالا یعنی استرالیا، کانادا، انگلستان و آمریکا بودجهی زیادی را به داروهای اعصاب و روان مانند ضدافسردگیها (فلوکستین یا پروزاک)، ضداضطراب (زاناکس یا آلپرازولام) و خوابآورها (امبین یا زولپیدم) اختصاص دادهاند، شیوع بیماریهای خلقی و اضطرابی در این کشورها طی سالهای ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۵ کاهش پیدا نکرده است. بیماران دچار اضطراب و بیخوابی که داروهای گروه بنزودیازپین مانند زاناکس و کلونوپین (کلونازپام) را هر روز به مدت بیش از یک ماه مصرف کنند، ممکن است دستخوش تشدید اضطراب و بیخوابی شوند. بیماران مبتلا به دردهای مزمن که داروهای مخدر را به مدت بیش از یک ماه مصرف کنند، علاوه بر آنکه در معرض خطر اعتیاد قرار میگیرند، ممکن است دچار تشدید دردهای خود شوند. چنان که قبلا گفتیم، به این پدیده "افزایش حساسیت به درد ناشی از مصرف داروهای مخدر" میگویند. یعنی اگر کسی داروهای مسکن و مخدر را به مقدار زیاد و به مدت طولانی مصرف کند، داروها نتیجهی عکس میدهند و درد را تشدید میکنند. تحقیقات جدید نشان میدهند که حتی مصرف داروهای ضدافسردگی که قبلا تصور میشد منجر به شکلگیری اعتیاد نمیشوند، میتوانند با پدیدهی تحمل (تلورانس)، و وابستگی شدید همراه باشند و حتی در درازمدت افسردگی را تشدید کنند، حالتی که از آن با عنوان ملال تأخیری (Tardive Dysphoria) یاد میکنند.
ملت دوپامین
آنا لمبکی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤6
یه نفر هست که هنوز پستارو نذاشتم بدون اینکه بخونه ریاکشن قلب میذاره :)😂
💔5👍2
اساساً گلایهی من از این نیست که در جهان مدرن عشق امری خیالی و غیرواقعی دانسته میشود و همه چیز به شهوت تقلیل مییابد. گلایهی من از این است که ما آنقدر نسبت به عشق ناباور شدهایم که حتی اگر فرضاً با عاشقی واقعی روبرو شویم، او را نیز همردهی افرادی میدانیم که فقط مدعی عشق بودهاند! این بدبینی تمام تصور ما را از عشق در درون خود بلعیده و توانایی فهم احساسات عمیق را از ما گرفته است.
حالا دیگر هیچ عمقی وجود ندارد. تصاویری وجود دارند که در یک رقابت بیپایان سعی میکنند دوپامین را در مغز سوژهی بیننده به بالاترین حد ممکن برسانند. هر تصویری بتواند توجهات بیشتری را جلب کند و باعث ترشح دوپامین بیشتری شود، لایقترین ابژهی میل دانسته میشود و عشق دیگر هیچ جایگاهی در این وضعیت ندارد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
حالا دیگر هیچ عمقی وجود ندارد. تصاویری وجود دارند که در یک رقابت بیپایان سعی میکنند دوپامین را در مغز سوژهی بیننده به بالاترین حد ممکن برسانند. هر تصویری بتواند توجهات بیشتری را جلب کند و باعث ترشح دوپامین بیشتری شود، لایقترین ابژهی میل دانسته میشود و عشق دیگر هیچ جایگاهی در این وضعیت ندارد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
آگاهنویس
اساساً گلایهی من از این نیست که در جهان مدرن عشق امری خیالی و غیرواقعی دانسته میشود و همه چیز به شهوت تقلیل مییابد. گلایهی من از این است که ما آنقدر نسبت به عشق ناباور شدهایم که حتی اگر فرضاً با عاشقی واقعی روبرو شویم، او را نیز همردهی افرادی میدانیم…
Omgh
Bahram & Nesa Azadikhah
❤3
آگاهنویس
روابطِ میانفردی، مجموعهی عظیم و گستردهای از به کارگیری مکانیسم فرافکنیست. در هر قضاوتی که میکنیم، مقدار قابل توجهی از خصوصیتهای درونی سرکوبشدهی خودمان را به دیگری نسبت میدهیم، حال این دیگری هر کسی که میخواهد باشد. ما در کمانی که به سوی دیگری نشانه…
از سطحی بالاتر یا در لایهای عمیقتر، ما انسانها همگی به هم شبیه هستیم. کسی که مدام بر تفاوتها تاکید میکند، هنوز آنقدر عمیق خودش را نشناخته که بتواند درک کند تمام چیزهایی که باعث میشوند او بین خود و دیگری مرز بگذارد، توهمی بیش نیستند.
شباهت نیز شمشیری دو لبه است. گاهی دو نفر را به هم نزدیک میکند و باعث صمیمیت و فهم متقابل بین آن دو میشود و گاهی باعث میشود که آنها همواره عیبهای خودشان را به دیگری فرافکنی کنند.
وقتی شباهتها را درک کنی، دیگری میتواند برای تو مثل آینه باشد. او میتواند تو را به تو بنمایاند تا تو خودت را اصلاح کنی، اما تو اگر متوجه این موضوع نشوی، مدام آینه را مقصر و بلاگردانِ نقصهای خودت میپنداری، همانطور که نظامی سروده است:
بایستی از هر انسانی که عیبهایمان را مثل آینه به ما نشان میدهد، ممنون باشیم چرا که او ما را یک قدم به جلو هل داده است و باعث شده که بتوانیم درک کنیم بسیاری از عیبهایی که در او میدیدیم، به خودمان تعلق دارند. البته این اول راه هست. این شناخت باید در عمل انعکاس یابد و باعث شود تا آن خصوصیات را در خودمان بپذیریم و حل کنیم و از آنها فراتر رویم تا در روابط بعدیمان به دیگران فرافکنی نشوند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
شباهت نیز شمشیری دو لبه است. گاهی دو نفر را به هم نزدیک میکند و باعث صمیمیت و فهم متقابل بین آن دو میشود و گاهی باعث میشود که آنها همواره عیبهای خودشان را به دیگری فرافکنی کنند.
وقتی شباهتها را درک کنی، دیگری میتواند برای تو مثل آینه باشد. او میتواند تو را به تو بنمایاند تا تو خودت را اصلاح کنی، اما تو اگر متوجه این موضوع نشوی، مدام آینه را مقصر و بلاگردانِ نقصهای خودت میپنداری، همانطور که نظامی سروده است:
آینه چون نقشِ تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
بایستی از هر انسانی که عیبهایمان را مثل آینه به ما نشان میدهد، ممنون باشیم چرا که او ما را یک قدم به جلو هل داده است و باعث شده که بتوانیم درک کنیم بسیاری از عیبهایی که در او میدیدیم، به خودمان تعلق دارند. البته این اول راه هست. این شناخت باید در عمل انعکاس یابد و باعث شود تا آن خصوصیات را در خودمان بپذیریم و حل کنیم و از آنها فراتر رویم تا در روابط بعدیمان به دیگران فرافکنی نشوند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
اولین باری که دیدمش، کلماتی که از وجودش میتراویدند، گویی از جایی فراتر از قلمرو محدود ذهنش میآمدند. انگار آسمانِ ماوراء با قطرههای بارانِ حکمت، زمینِ وجودش را بارور میساخت و این حکمت به صورت کلمات، قلمش را به حرکت درمیآورد و از میان لبهایش بیرون میجهید.
حال اما از او اسکلتی لرزان و مردد باقی مانده است. موجودی که فقط میتوان به حالش تأسف خورد و برایش تا ابد دلسوزی کرد. موجودی که نقاب آسیبناپذیری و قدرتمند بودن به چهره زده، اما در زیر آن نقاب ضعف و ناتوانیاش را پنهان میکند. او دیگر اتصالی با جایی که زمانی به آن متصل بود ندارد. او خودش را فراموش کرده و در میان تصاویر دروغین زندگی گم شده است. او دیگر حتی لیاقت دوست داشته شدن هم ندارد، نه به این دلیل که دوستداشتنی نیست، بلکه به این دلیل که خودش هم دیگر خودش را دوست ندارد و خود را لایق عشق نمیداند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
حال اما از او اسکلتی لرزان و مردد باقی مانده است. موجودی که فقط میتوان به حالش تأسف خورد و برایش تا ابد دلسوزی کرد. موجودی که نقاب آسیبناپذیری و قدرتمند بودن به چهره زده، اما در زیر آن نقاب ضعف و ناتوانیاش را پنهان میکند. او دیگر اتصالی با جایی که زمانی به آن متصل بود ندارد. او خودش را فراموش کرده و در میان تصاویر دروغین زندگی گم شده است. او دیگر حتی لیاقت دوست داشته شدن هم ندارد، نه به این دلیل که دوستداشتنی نیست، بلکه به این دلیل که خودش هم دیگر خودش را دوست ندارد و خود را لایق عشق نمیداند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آگاهنویس
اولین باری که دیدمش، کلماتی که از وجودش میتراویدند، گویی از جایی فراتر از قلمرو محدود ذهنش میآمدند. انگار آسمانِ ماوراء با قطرههای بارانِ حکمت، زمینِ وجودش را بارور میساخت و این حکمت به صورت کلمات، قلمش را به حرکت درمیآورد و از میان لبهایش بیرون میجهید.…
حال دلتنگی عمیقی قلبم را در چنگالهای خود گرفته و میفشارد. قلبم مثل اسفنجی که عشقش را در خود جذب کرده بود، حالا مجبور است آن را قطره قطره بچکاند تا از آن خالی شود.
این دلتنگی نه از فقدان فیزیکی آن شخص، بلکه از فقدان شخصیتی که او زمانی بود و حالا عملا نیست ناشی میشود. آنچه که من از او میشناختم حالا دیگر دستنیافتنیست و این سوگ از هر چیزی خردکنندهتر است، حتی از مرگِ یک عزیز.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
این دلتنگی نه از فقدان فیزیکی آن شخص، بلکه از فقدان شخصیتی که او زمانی بود و حالا عملا نیست ناشی میشود. آنچه که من از او میشناختم حالا دیگر دستنیافتنیست و این سوگ از هر چیزی خردکنندهتر است، حتی از مرگِ یک عزیز.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آگاهنویس
حال دلتنگی عمیقی قلبم را در چنگالهای خود گرفته و میفشارد. قلبم مثل اسفنجی که عشقش را در خود جذب کرده بود، حالا مجبور است آن را قطره قطره بچکاند تا از آن خالی شود. این دلتنگی نه از فقدان فیزیکی آن شخص، بلکه از فقدان شخصیتی که او زمانی بود و حالا عملا نیست…
Wish You Were Here
Pink Floyd
این قطعه در مورد یک فقدان فیزیکی نیست. این قطعه فقدانی فراتر از اینها را نمایان میکند. فقدان عزیزی که به شکل فیزیکی هنوز حضور دارد، اما دیگر آنی که بوده نیست. او به نوعی از آنی که بوده گسست پیدا کرده است. دچار تغییراتی گسترده شده است که حتی ماهیت و چیستی او را دستخوش تغییر کردهاند. چطور میتوان دلتنگ چیزی شد که بدنش در کنار ما حضور دارد اما دیگر آنی که میشناختیم نیست؟! در اینجاست که «کاش اینجا بودی» به شکل متفاوتی تفسیر میشود: کاش روحی که از تو میشناختم هنوز اینجا حضور داشت!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
آگاهنویس
اول آنکه داروهایی که کفهی لذت را سنگینتر میکنند، پتانسیل بالایی برای اعتیاد دارند. دوم اینکه تأثیر این داروها ممکن است طبق انتظار ما نباشد یا حتی بدتر، ممکن است این داروها نشانههای بیماری روانی فرد را در دراز مدت تشدید کنند. در مورد کریس بوپرهنورفین تأثیر…
در سال ۱۹۹۳ روانپزشکی به نام پیتر کرامر کتاب جالبی منتشر کرد به نام شنیدن صدای پروزاک (فلوکستین) و در آن این نظریه را مطرح کرد که با مصرف داروهای ضدافسردگی، حال آدم از خوب یک پله هم بهتر میشود. اما اگر این نظر کرامر اشتباه باشد چه؟ شاید این داروها به جای آنکه حال ما را بهتر کنند، ما را به چیز دیگری تبدیل میکنند. من در سالهای گذشته بیماران متعددی داشتم که به من گفتهاند مصرف داروهای اعصاب تا مدتی آنها را از سلطهی عواطف دردناک و رنجآور نجات داده، اما از طرف دیگر توانایی درک و دریافت طیف گوناگونی از عواطف نیرومند از جمله غم و ترس را از آنها گرفته است.
خانمی که با مصرف داروی ضدافسردگی حالش بهتر شده بود به من گفت «خیلی وقت است که دیگر حین تماشای مسابقات المپیک هیجانزده نمیشوم». حین گفتن این مطلب میخندید و شاد بود از اینکه به ازای خلاصی از دست اضطراب و افسردگی، نیمهی عاطفیِ وجودش را قربانی کرده بود. اما همین خانم وقتی مادرش مرد، حین مراسم عزاداری حتی قطرهای اشک به چشمش نیامد و فهمید که دچار نوعی اختلال تعادل روحی شده است لذا مصرف داروهای ضدافسردگی را رها کرد تا بتواند دوباره طیف گوناگونی از عواطف انسانی را درک کند. البته متأسفانه افسردگی و اضطراب با شدتی بیشتر به سراغش آمد اما به نظر خودش برخورداری از عواطف انسانی ارزش آن را داشت که خلق پایین و اندوه را به خاطرش تحمل کند.
بیمار دیگری قریب به یک دهه بود که به دلیل درد مزمن، اکسیکانتین میخورد. او مصرف داروی خود را به تدریج کم کرد و به صفر رساند. چند ماه بعد از قطع دارو با شوهرش نزد من آمد. شوهرش که این خانم را پیش خیلی از پزشکان برده بود گفت: «همسرم آن موقع که اکسیکانتین مصرف میکرد، موسیقی گوش نمیکرد. اما حالا که این دارو را نمیخورَد، میتواند از موسیقی لذت ببرد. به نظر من او دوباره به همان کسی تبدیل شده که سالها پیش با او ازدواج کرده بودم».
ملت دوپامین
آنا لمبکی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
گوشهی اتاق، تنها نشسته بود و داشت تکه پارههای وجودش را به هم وصله و پینه میکرد. هویت تکه پارهاش دیگر نمیتوانست هرگز منسجم شود. او به اعمالی دست زده بود که بر خلاف بنیادینترین عقایدش بودند. با این کار مثلا میخواست به والدینی که اعتقاد داشت او را بدبخت کرده بودند نشان بدهد که دیگر آن فرزند مطیع و گوش به فرمان نیست. میخواست ثابت کند که او هم میتواند طغیان کند. فکر میکرد اگر طغیان کرده بود، الان وضع بهتری داشت. با این حال او با طغیان داشت خودش را نابود میکرد و شکافهای هویتیاش را عمیق و عمیقتر میکرد. دیگر تصویر درون آینه را نمیشناخت. دیگر با گذشتهاش بیگانه شده بود. دیگر هویتی از آن خود نداشت. به چیزی شبیه آب تبدیل شده بود که شکل و رنگ و بوی ظرف را به خود میگیرند. حال او به چیزی تبدیل شده بود که در گذشته همواره به آن نقد میکرد. به قول نیچه، او به هیولایی تبدیل شده بود که سالها با او در نبرد و جنگ بود. دیگر خودش را نمیشناخت. چوب پنبهای در گوشهایش گذاشته بود تا دیگر صدای وجدانش را نشنود و بتواند به راحتی دست به هر کاری که میخواهد بزند. به خیال خودش این تنها راهی بود که میتوانست عقدههایش را خالی کند. عقدههایی که به زعم او، پدر و مادر سنتیاش همواره مانع تخلیهی آنها شده بودند. حال دیگر چیزی از روحش باقی نمانده بود. دیگر حتی وقتی در آینه نگاه میکرد، نمیتوانست منجی درونش را ببیند و منجیهای بیرونی را هم از خود ناامید کرده بود. حال قدمهای سنگین و تاریکش را یکی پس از دیگری برمیداشت تا بیشتر و بیشتر به قهقرا برود و خودش را بیشتر فراموش کند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا هم آنان را دچار خودفراموشی کرد؛ اینان همان فاسقانند.
قرآن کریم
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4👎1
آگاهنویس
در سال ۱۹۹۳ روانپزشکی به نام پیتر کرامر کتاب جالبی منتشر کرد به نام شنیدن صدای پروزاک (فلوکستین) و در آن این نظریه را مطرح کرد که با مصرف داروهای ضدافسردگی، حال آدم از خوب یک پله هم بهتر میشود. اما اگر این نظر کرامر اشتباه باشد چه؟ شاید این داروها به جای…
خود من نیز داروهای اعصاب و روان مصرف کردهام و در مورد آنها تجربههایی دارم. من از بچگی موجودی بیقرار و تحریکپذیر بودم. بزرگ کردن من برای مادرم خیلی سخت بود. مادرم خیلی سعی کردن تا بتواند خلق و خوی مرا بهتر کند اما ناامید شد یا لااقل تصور من این است. مادرم وقتی یاد گذشتهها میافتد قبول دارد که سر و کله زدن با برادرم برای او خوشایندتر بود تا سر و کار داشتن با من. برادرم آدمی سر به راه و حرف گوش کن بود.@ConsciousWriter | آگاهنویس
حدود ۲۰ سالم بود که برای درمان تحریکپذیری و اضطراب خفیف و مزمنی که به آن مبتلا بودم و پزشکان نام آن را «افسردگی آتیپیک» گذاشته بودند، مصرف پروزاک (فلوکستین) را شروع کردم. خیلی زود حالم بهتر شد. دیگر از خودم سوالهای بزرگ و پیچیده نمیپرسیدم. سوالهایی مثل معنای زندگی چیست؟ آیا انسان دارای ارادهی آزاد است؟ چرا انسانها رنج میبرند؟ آیا خدا وجود دارد؟ و... . به جای پرسیدن این سوالها، به نحوی خودم را با وضع موجود سازگار میکردم. با خوردن این دارو برای اولین بار در زندگیام وضع طوری شد که من و مادرم با هم در صلح و صفا به سر میبردیم. او از اینکه من دور و برش باشم خوشش میآمد و من هم دوست داشتم تا جایی که میتوانم دلش را به دست آورم. بر خلاف سابق خیلی بهتر با او کنار میآمدم.
اما چندسال بعد به این دلیل که قصد داشتم باردار شوم، مصرف پروزاک را کنار گذاشتم و در نتیجه دوباره به حال سابق برگشتم. مدام عصبی و بیقرار و در حال طرح پرسش بودم. دوباره من و مادرم با هم چپ افتادیم. اما از اینکه پروزاک را کنار گذاشتم پشیمان نیستم. اگر چه شخصیت من بدون مصرف پروزاک برای مادرم چندان مطلوب نیست اما همین شخصیت به من اجازه داد کارهایی را انجام دهم که در غیر این صورت امکانپذیر نبود. حالا با این مطلب که من آدمی هستم تا حدودی مضطرب، افسرده و شکاک، کنار آمدهام. من آدمی هستم که نیاز دارم پیوسته با دیگران برخورد و ارتباط داشته باشم. نیاز به نوعی چالش، کاری برای انجام دادن یا موضوعی برای تلاش و مبارزه دارم. دوست ندارم فقط برای سازگار شدن با دنیا خودم را به آدمی بیمصرف و علاف تبدیل کنم. فکر هم نمیکنم بشود کسی را پیدا کرد که چنین آرزویی داشته باشد.
اگر هدف ما این باشد که به کمک مصرف دارو با دنیا سازگار شویم، نخست باید بپرسیم هدف ما سازگار شدن با کدام دنیاست؟ آیا ما پزشکان داریم سعی میکنیم به اسم درمان بیماریهای روانی بخش وسیعی از مردم را نسبت به شرایط تحملناپذیری که در دنیا به وجود آمده بیتفاوت کنیم؟ یا یک پله بدتر از آن، آیا داروهای موثر بر اعصاب و روان به ابزاری برای کنترل جامعه به ویژه بخش فقیر و محروم و بیکار جامعه تبدیل نشدهاند؟ باید بدانیم که از نظر آماری داروهای اعصاب و روان بیشتر برای افراد فقیر جامعه مخصوصا کودکان فقیر تجویز میشوند.
ملت دوپامین
آنا لمبکی
❤3💔2