آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
Forwarded from ArashShamsiNotes - فلسفه و هنر (Arash Shamsi)
برای من، همه‌چیز هنوز ناب است، حتی تکراری‌ترین عمل روزمره، و آن‌چه که لحظات را ناب می‌کند، «تناهی» است. اگر زمان بی‌پایان در اختیارمان بود، حق داشتیم که از تکرار گلایه کنیم، اما ما در زندگی‌ای «متناهی» ایستاده‌ایم. امر پارادوکسیکال این است که همین محدودیتْ – این متناهیت - که خود می‌تواند دلیل و زمینه‌ای از برای پوچ‌انگاشتن جهان باشد، در بطن خود پتانسیل‌هایی برای ارزش‌بخشیدن به لحظات و زیستن دارد. هر لحظه به این دلیل که نمی‌توان آن را دوباره داشت، از نو رخ می‌دهد. پایانْ دشمن معنا نیست، خود از سرچشمه‌های معنا است. اگر هر لحظه می‌توانست بی‌نهایت بار تکرار شود، چه ارزشی می‌توانستیم برای‌اش قائل باشیم؟

****
درحالی‌که بارها سعی کرده‌ام جهان را به نحوی ببینم که مکانی برای دوام‌آوردن است، هم‌چنان باور من به این سو سوق پیدا می‌کند که جهان - تا آن‌جا که هنوز در آن هستم - محل انکشاف است. هر روز دری است که پیش از آن باز نشده‌بود، هر انسان، هر کتاب، هر خیابان، هر اثر هنری، هر گفت‌وگو و حتی هر رنج، این پتانسیل را دارد که چیزی را آشکار کند که پیش از آن نمی‌دیدم.
اما زندگی برای من ماجراجویی‌ای نیست که لزوماً در سفرهای بزرگ یا اتفاق‌های خارق‌العاده رخ دهد، گاه ماجراجویی در همین اتاق، در یک صفحه‌ی کتاب، در موسیقی‌ای که بارها شنیده‌ام، یا در لحظه‌ای است که ناگهان چیزی را در خود می‌یابم که تا دیروز نمی‌دیدم، چیزی را می‌فهمم که تا دیروز نمی‌فهمیدم، چیزی را درمی‌یابم که تا دیروز نمی‌دانستم. جهان تمام نشده‌است، چون هنوز تماماً بر من آشکار نشده‌است. این‌که برخی می‌گویند زندگی دیگر چیزی برای ارائه ندارد، منظورشان از «چیز» همان «لذت» است، اما این‌که در پی «لذت» باشی، فقط یکی از کتاب‌های جهان است، جهان را از کتاب‌ها و پنجره‌های بسیار می‌توان دید.

****
اما فارغ از متناهی‌بودن‌مان، ناپایدار ایم. اگر متناهی بودیم و می‌دانستیم که – فی‌المثل – 75 سال طول عمرمان است، هم‌چنان هر لحظه می‌توانست کمی «تکراری» باشد، اما شکوه ماجرا آن‌جاست که نامتناهی‌بودن‌مان با ناپایداری عجین است. حتی نمی‌توانیم با قاطعیت بدانیم که این صبح آخرین صبح نیست، این لباس آخرین لباس نیست و این مواجهه با فلان اثر هنری آخرین مواجهه نیست. نفس آدم بند می‌آید حتی تصورش را می‌کند.

****
اما فارغ از تناهی و ناپایداری، نفس‌کشیدن امروز برای‌ام همان نفس‌کشیدن دیروز نیست. صبحی که از راه می‌رسد، تکرار صبح دیگری نیست، چه‌آن‌که من آن انسانِ دیروز نیستم و جهان نیز همان جهانی نیست که دیروز در آن ایستاده بودم.
هر مواجهه با یک اثر هنری برای من رخ‌دادی یگانه است. حتی اگر یک نقاشی را صد بار ببینم، هم‌چنان با ابژه‌ای ناب مواجه ام، چه‌آن‌که چشم من تغییر کرده، حافظه‌ام چیزی به آن افزوده، رنج‌ها و شادی‌های‌ام لایه‌ای تازه بر آن نشانده‌اند. دیدن چهره‌ام در آینه نیز نمی‌تواند تکراری باشد، چهره‌ای که می‌بینم، چهره‌ی همان انسانی نیست که دیروز به آینه نگاه کرده بود. در هر مواجهه‌ای که با ابژه‌ها داریم، حتی اگر ابژه‌ها در ظاهر همان ابژه‌ها باشند، مواجهه‌ی ما با آن‌ها مواجهه‌ی پیشین نیست و البته نمی‌باید باشد.

****
آن‌چه که گفتم، حاشیه‌نویسی‌ای از من بود بر این جمله‌ی سنکا که در تصویر بالا آوردم:
ما هر روز می‌میریم، چرا که هر روز بخشی از زندگی‌مان از ما گرفته می‌شود.
[سنکا، نامه‌ی 24 به لوسیلیوس، بند 20]

فراموش نمی‌باید کرد که زندگی چیزی نیست که یک روز، در پایان مسیر، ناگهان تمام شود، زندگی همین حالا در حال تمام‌شدن است. هر نفسْ هم آمدن است و هم رفتن، هر روز هم آغاز است و هم بخشی از پایان. تا آن‌هنگام که هنوز عمری باقی مانده، می‌خواهم با جهان، با هر چیزی، به‌مانند آن‌چه که برای نخستین بار می‌بینم‌اش مواجه شوم، با کنجکاوی، با حیرت، با آمادگی برای کشف آن‌چه که هنوز نمی‌دانم چی‌ست.
@arashshamsinotes
❤2👍2👎1
تا هنگامی که خودم نتوانم ابژه‌ی شناخت خویش شوم و خود را به خوبی بشناسم، تو نیز نمی‌توانی ابژه‌ی شناختم شوی و تو را هم نمی‌توانم به خوبی بشناسم بنابراین جهان نیز از چنگ شناخت من می‌گریزد و آن را هم نمی‌توانم بشناسم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
گفته‌اند: «اگر دیدی که با سایه‌ها و تاریکی‌ها احاطه‌ شده‌ای، بدان که خودت نوری!» و او چنان نوری در وجودش داشت، که جهان نمی‌توانست بدون این که کور شود، به درخششش در پهنه‌ی هستی خیره گردد، بنابراین او با سایه‌ها احاطه شده بود. خواستم به او بگویم که شاید این امتحان توست. خواستم به او بگویم که شاید اگر دیگر نمی‌توانی این شرایط را تحمل کنی، به این خاطر است که باید تغییری در زندگی‌ات ایجاد کنی و تصمیماتت را بازنگری کنی اما با شنیدن رنج‌هایش، زبانم بند آمده بود و چشم‌هایم پر از اشک شده بودند. احساس کردم هیچگاه نسبت به هیچکس چنین احساسی نداشته‌ام. نمی‌دانم عشق بود، همدلی بود، همذات‌پنداری بود یا چه، ولی هر چه بود، جزو خالص‌ترین احساساتی بود که تا به حال تجربه کرده بودم. تا به حال یادم نمی‌آید که خواسته باشم به کسی تا به این حد کمک کنم چون او او نبود، منی بود در داستانی دیگر و ما یکدیگر بودیم و من اگر به او کمک می‌کردم، به خودم کمک‌ کرده بودم.
چه کسی گفته است انسان تنها با غریزه‌ی زندگی‌اش عشق می‌ورزد؟ ما با غریزه‌ی مرگ به یکدیگر پیوند خورده بودیم اما نه برای این که یکدیگر را نابود کنیم، بلکه برای اینکه یکدیگر را از مرگ‌طلبی درون‌مان حفظ کنیم. برای اینکه نابسندگی زندگی را تحمل کنیم و پرنده‌ی روحمان را قانع کنیم که باید با شرایط این قفس کنار بیاید!
حال احساس می‌کنم تنها اوست که می‌تواند مرا به زیستن امیدوار کند: انسانی که درگیر مسائلی بسیار انسانی‌ست و مثل همه‌ی انسان‌های دیگر، نه فرشته‌ است و نه شیطان و بنابراین بین زمین و آسمان گیر افتاده است!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
واقعی‌ترین عشق، عشقی‌ست که معطوف به هیچ ابژه‌ی خاصی نیست!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍3❤1
آگاه‌‌نویس
واقعی‌ترین عشق، عشقی‌ست که معطوف به هیچ ابژه‌ی خاصی نیست! @ConsciousWriter | آگاه‌نویس
اکثر بازنمایی‌های فرهنگی و هنری از عشق بیمارگونه هستند. حسادت، حقارت، خودتخریب‌گری در برابر معشوق، عشق به یک نفر و تنفر از دیگران و... همگی اشکال تحریف شده از عشق هستند و بیشتر مبتنی بر اپیدمی وسواس‌ جنسی در جامعه هستند. به ورودی‌های ذهنت توجه کن و مراقب باش که با گوش دادن به فلان موسیقی یا تماشای فلان فیلم، چه فهمی از عشق را به خورد ذهنت می‌دهی!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍3❤2
آگاه‌‌نویس
واقعی‌ترین عشق، عشقی‌ست که معطوف به هیچ ابژه‌ی خاصی نیست! @ConsciousWriter | آگاه‌نویس
اگر میل و انگیزه‌ای در درون انسان باشد (لیبیدو)، انسان جهان را زیر پا می‌گذارد. او سفر می‌کند، قدم می‌زند، می‌دود، می‌خوانَد، می‌فهمد، می‌جنگد، می‌بیند، می‌شنود، از اشتباهاتش درس می‌گیرد و به ذهن می‌سپارد تا به مقصود برسد. حال اگر این میل و لیبیدو معطوف به موجودی خاص باشد، تمام این‌ تلاش‌ها در جهت آن موجود صورت می‌گیرند که البته ممکن است آدمی بعد از مدتی دریابد که آن موجود صرفا دستاویزی برای رهایی از تنش‌های لیبیدوئیک‌اش بوده است چرا که در هر صورت ممکن‌الوجود است نه واجب‌الوجود‌. (این متن را بخوانید).
اما اگر میل باشد اما معطوف به هیچ ابژه‌ی خاصی نشود چه؟! آنگاه انسان مانند یک عارف به هستی نگاه می‌کند، به کلیت و گشتالتِ آن عشق می‌ورزد، هیچ چیزی را بیشتر از دیگر چیزها دوست ندارد بلکه به شکل برابر همه چیز و‌ همه کس را پذیراست و دوست می‌دارد. (به جای عشق‌ورزیدن به موجوداتِ ممکن‌الوجود، به واجب‌الوجودی که صورتگر تمام این طرح‌هاست عشق می‌ورزد).
نگون‌بخت‌ترین انسان کسی‌ست که عاجز از حفظ میل در درونش باشد و از ترس تنهایی یا فشار میل، مدام بخواهد عشقش را معطوف به ابژه‌ای خاص کند و از او نگون‌بخت‌تر نیز انسانی‌ست که اصلا میلی برای زیستن و عشق ورزیدن به هستی در خود ندارد. پوچی از آنجا برمی‌خیزد که انسان لیبیدویی ندارد تا به قول اگزیستانسیالیست‌ها، معنایی به جهان نسبت دهد و بنابراین جهان برایش پوچ و بی‌معنا می‌شود.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2👍1
برای رسیدن به وصالِ یار باید ابتدا به وصالِ خودت برسی!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2👍1
Geryeh
Ehsan Khajeamiri
اگه یکی باشه منو بفهمه
براش غرورمو به هم می‌زنم
گریه که سهله زیر چتر شونه‌ش
تا آخر دنیا قدم می‌زنم
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
چیستم من؟ تلی از خاک در این دنیای دوگانه به دنبال هر چیزی که رنگ‌ و بویی از یگانگی داشته باشد. تمام انگیزه‌ام را از بودن می‌توان به یک چیز تقلیل داد: رسیدن به یگانگی!
اگر عاشق شدم برای این بود که به یگانگی برسم.
اگر معتاد به هر چیزی شدم، صرفا به این خاطر بود که احساسات و حالاتی را فراتر از حالات طبیعی‌ام تجربه کنم تا شاید حتی برای یک ثانیه احساس کنم که به یگانگی رسیده‌ام.
اگر اعتیادم را ترک کردم، آن نیز به این خاطر بود که دیدم اعتیاد وعده‌ی یگانگی می‌دهد اما دوگانگی را تشدید می‌کند!
حال در برابر او زانو زده‌ام، اویی که مرا می‌بیند و می‌شنود. به او می‌گویم حاضرم از هر چیزی برای رسیدن به یگانگی دست بشویم. من هرگز این اشک‌ها را با خنده‌های مصنوعی، این دیوانگی را با عقلانیت‌های ظاهرا سودمحور و این مسیر سخت و ناهموار را با مسیرهای آسان و هموار معاوضه نخواهم کرد. بگذار بسوزم و پیش بروم اگر قرار است در نهایت از تلی از خاک به الماس تبدیل شوم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤6👍1
به تنهایی بسنده و کافی باش تا در رابطه با دیگری نیز بسنده و کافی باشی. کسی که به علت احساس عدم کفایت به روابط پناه می‌برد، در روابط نیز حس عدم کفایت را برای خود و دیگری بازتولید می‌کند.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤5👍1
اول آنکه داروهایی که کفه‌ی لذت را سنگین‌تر می‌کنند، پتانسیل بالایی برای اعتیاد دارند. دوم اینکه تأثیر این داروها ممکن است طبق انتظار ما نباشد یا حتی بدتر، ممکن است این داروها نشانه‌های بیماری روانی فرد را در دراز مدت تشدید کنند. در مورد کریس بوپره‌نورفین تأثیر خوبی داشت، اما در مورد بیشتر داروهایی که در حوزه‌ی اعصاب و روان مصرف می‌شوند به ویژه در مورد مصرف درازمدت، شواهد محکمی مبنی بر مفید بودن در دسترس نداریم. با وجودی که چهار کشور دارای درآمد بالا یعنی استرالیا، کانادا، انگلستان و آمریکا بودجه‌ی زیادی را به داروهای اعصاب و روان مانند ضدافسردگی‌ها (فلوکستین یا پروزاک)، ضداضطراب (زاناکس یا آلپرازولام) و خواب‌آورها (امبین یا زولپیدم) اختصاص داده‌اند، شیوع بیماری‌های خلقی و اضطرابی در این کشورها طی سال‌های ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۵ کاهش پیدا نکرده است. بیماران دچار اضطراب و بیخوابی که داروهای گروه بنزودیازپین مانند زاناکس و کلونوپین (کلونازپام) را هر روز به مدت بیش از یک ماه مصرف کنند، ممکن است دستخوش تشدید اضطراب و بیخوابی شوند. بیماران مبتلا به دردهای مزمن که داروهای مخدر را به مدت بیش از یک ماه مصرف کنند، علاوه بر آنکه در معرض خطر اعتیاد قرار می‌گیرند، ممکن است دچار تشدید دردهای خود شوند. چنان که قبلا گفتیم، به این پدیده "افزایش حساسیت به درد ناشی از مصرف داروهای مخدر" می‌گویند. یعنی اگر کسی داروهای مسکن و مخدر را به مقدار زیاد و به مدت طولانی مصرف کند، داروها نتیجه‌ی عکس می‌دهند و درد را تشدید می‌کنند. تحقیقات جدید نشان می‌دهند که حتی مصرف داروهای ضدافسردگی که قبلا تصور می‌شد منجر به شکل‌گیری اعتیاد نمی‌شوند، می‌توانند با پدیده‌ی تحمل (تلورانس)، و وابستگی شدید همراه باشند و حتی در درازمدت افسردگی را تشدید کنند، حالتی که از آن با عنوان ملال تأخیری (Tardive Dysphoria) یاد می‌کنند.

ملت دوپامین
آنا لمبکی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤6
یه نفر هست که هنوز پستارو نذاشتم بدون اینکه بخونه ری‌اکشن قلب میذاره :)😂
💔5👍2
اساساً گلایه‌ی من از این نیست که در جهان مدرن عشق امری خیالی و غیرواقعی دانسته می‌شود و همه چیز به شهوت تقلیل می‌یابد. گلایه‌ی من از این است که ما آنقدر نسبت به عشق ناباور شده‌ایم که حتی اگر فرضاً با عاشقی واقعی روبرو شویم، او را نیز هم‌رده‌ی افرادی می‌دانیم که فقط مدعی عشق بوده‌اند! این بدبینی تمام تصور ما را از عشق در درون خود بلعیده و توانایی فهم احساسات عمیق را از ما گرفته‌ است.
حالا دیگر هیچ عمقی وجود ندارد. تصاویری وجود دارند که در یک رقابت بی‌پایان سعی می‌کنند دوپامین را در مغز سوژه‌ی بیننده به بالاترین حد ممکن برسانند. هر تصویری بتواند توجهات بیشتری را جلب کند و باعث ترشح دوپامین بیشتری شود، لایق‌ترین ابژه‌ی میل دانسته می‌شود و عشق دیگر هیچ جایگاهی در این وضعیت ندارد.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤4
آگاه‌‌نویس
روابطِ میان‌فردی، مجموعه‌ی عظیم و گسترده‌ای از به کارگیری مکانیسم فرافکنی‌ست. در هر قضاوتی که می‌کنیم، مقدار قابل توجهی از خصوصیت‌های درونی‌ سرکوب‌شده‌ی خودمان را به دیگری نسبت می‌دهیم، حال این دیگری هر کسی که می‌خواهد باشد. ما در کمانی که به سوی دیگری نشانه…
از سطحی بالاتر یا در لایه‌ای عمیق‌تر، ما انسانها همگی به هم شبیه هستیم. کسی که مدام بر تفاوت‌ها تاکید می‌کند، هنوز آنقدر عمیق خودش را نشناخته که بتواند درک کند تمام چیزهایی که باعث می‌شوند او بین خود و دیگری مرز بگذارد، توهمی بیش نیستند.
شباهت نیز شمشیری دو لبه است. گاهی دو نفر را به هم نزدیک می‌کند و باعث صمیمیت و فهم متقابل بین آن دو می‌شود و گاهی باعث می‌شود که آنها همواره عیب‌های خودشان را به دیگری فرافکنی کنند.
وقتی شباهت‌‌ها را درک کنی، دیگری می‌تواند برای تو مثل آینه باشد. او می‌تواند تو را به تو بنمایاند تا تو خودت را اصلاح کنی، اما تو اگر متوجه این موضوع نشوی، مدام آینه را مقصر و بلاگردانِ نقص‌های خودت می‌پنداری، همانطور که نظامی سروده است:
آینه چون نقشِ تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست

بایستی از هر انسانی که عیب‌هایمان را مثل آینه به ما نشان می‌دهد، ممنون باشیم چرا که او ما را یک قدم به جلو هل داده است و باعث شده که بتوانیم درک کنیم بسیاری از عیب‌هایی که در او می‌دیدیم، به خودمان تعلق دارند. البته این اول راه هست. این شناخت باید در عمل انعکاس یابد و باعث شود تا آن خصوصیات را در خودمان بپذیریم و حل کنیم و از آنها فراتر رویم تا در روابط بعدی‌مان به دیگران فرافکنی نشوند.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3
اولین باری که دیدمش، کلماتی که از وجودش می‌تراویدند، گویی از جایی فراتر از قلمرو محدود ذهنش می‌آمدند. انگار آسمانِ ماوراء با قطره‌های بارانِ حکمت، زمینِ وجودش را بارور می‌ساخت و این حکمت به صورت کلمات، قلمش را به حرکت درمی‌آورد و از میان لب‌هایش بیرون می‌جهید.
حال اما از او اسکلتی لرزان و مردد باقی مانده است. موجودی که فقط می‌توان به حالش تأسف خورد و برایش تا ابد دلسوزی کرد. موجودی که نقاب آسیب‌ناپذیری و قدرتمند بودن به چهره زده، اما در زیر آن نقاب ضعف و ناتوانی‌اش را پنهان می‌کند. او دیگر اتصالی با جایی که زمانی به آن متصل بود ندارد. او خودش را فراموش کرده و در میان تصاویر دروغین زندگی گم شده است. او دیگر حتی لیاقت دوست داشته‌ شدن هم ندارد، نه به این دلیل که دوست‌داشتنی نیست، بلکه به این دلیل که خودش هم دیگر خودش را دوست ندارد و خود را لایق عشق نمی‌داند.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
آگاه‌‌نویس
اولین باری که دیدمش، کلماتی که از وجودش می‌تراویدند، گویی از جایی فراتر از قلمرو محدود ذهنش می‌آمدند. انگار آسمانِ ماوراء با قطره‌های بارانِ حکمت، زمینِ وجودش را بارور می‌ساخت و این حکمت به صورت کلمات، قلمش را به حرکت درمی‌آورد و از میان لب‌هایش بیرون می‌جهید.…
حال دلتنگی عمیقی قلبم را در چنگال‌های خود گرفته و می‌فشارد. قلبم مثل اسفنجی که عشقش را در خود جذب کرده بود، حالا مجبور است آن را قطره قطره بچکاند تا از آن خالی شود.
این دلتنگی نه از فقدان فیزیکی آن شخص، بلکه از فقدان شخصیتی که او زمانی بود و حالا عملا نیست ناشی می‌شود. آنچه که من از او می‌شناختم حالا دیگر دست‌نیافتنی‌ست و این سوگ از هر چیزی خرد‌کننده‌تر است، حتی از مرگِ یک عزیز.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2