آگاهنویس
و من اکنون رها هستم. از قید هر چیزی. از بند هر چیزی. و اگر این آزادی را هزار بار هم از دست بدهم، باز برای بدست آوردنش تلاش خواهم کرد تا این بار آن را کاملتر و بینقصتر بدست بیاورم. و من اکنون آرامش دارم. هر چند اگر کوتاه باشد و لحظاتی بیش به طول نینجامد.…
Calm
Miracle Tones
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آنکه خود را کلیتی فراتر از تکههای جدا افتاده از یکدیگر ببیند و از مکانیسم دوپاره سازی برای جدا کردن جنبههای مثبت و منفیِ شخصیت خود استفاده نکند و هر دو را به یک اندازه بپذیرد (یا به قول یونگ سایهاش را نیز بپذیرد)، هستی را صحنهی خیر یا شر نمیبیند بلکه هستی را کلیتی در سطحی بالاتر خواهد دید که در سطحی پایینتر به نیروهای متضاد با یکدیگر (مثل زنانگی و مردانگی، خیر و شر، روز و شب و...) تقسیم شده است. چنین فردی با کلنگری میتواند به تدریج دیدگاهی جهانشمول نسبت به اخلاق، انسانیت، راه و رسم زندگی و تقریبا همه چیز اتخاذ کند و پای را از نسبیتگرایی و کثرتگرایی فراتر بگذارد و به وحدتگرایی برسد. "من، من نیستم، من قطرهای جدا افتاده از دریا هستم که باید به او بپیوندم و نیست شوم!"
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
آگاهنویس
آنکه خود را کلیتی فراتر از تکههای جدا افتاده از یکدیگر ببیند و از مکانیسم دوپاره سازی برای جدا کردن جنبههای مثبت و منفیِ شخصیت خود استفاده نکند و هر دو را به یک اندازه بپذیرد (یا به قول یونگ سایهاش را نیز بپذیرد)، هستی را صحنهی خیر یا شر نمیبیند بلکه…
تنها وقتی کلیتِ خودمان را پذیرا باشیم میتوانیم کلیتِ انسانهای دیگر را هم بپذیریم. در غیر این صورت هم خودمان و هم دیگران را یا خوب مطلق و یا شر مطلق خواهیم دید.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
پرسید: "چیزی پیشم جا نذاشتی؟!"
پاسخم "نه" بود ولی چیزی را پنهان میکردم. قلبم را پیشش جا گذاشته بودم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
پاسخم "نه" بود ولی چیزی را پنهان میکردم. قلبم را پیشش جا گذاشته بودم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
💔3❤2👎1
Forwarded from ArashShamsiNotes - فلسفه و هنر (Arash Shamsi)
برای من، همهچیز هنوز ناب است، حتی تکراریترین عمل روزمره، و آنچه که لحظات را ناب میکند، «تناهی» است. اگر زمان بیپایان در اختیارمان بود، حق داشتیم که از تکرار گلایه کنیم، اما ما در زندگیای «متناهی» ایستادهایم. امر پارادوکسیکال این است که همین محدودیتْ – این متناهیت - که خود میتواند دلیل و زمینهای از برای پوچانگاشتن جهان باشد، در بطن خود پتانسیلهایی برای ارزشبخشیدن به لحظات و زیستن دارد. هر لحظه به این دلیل که نمیتوان آن را دوباره داشت، از نو رخ میدهد. پایانْ دشمن معنا نیست، خود از سرچشمههای معنا است. اگر هر لحظه میتوانست بینهایت بار تکرار شود، چه ارزشی میتوانستیم برایاش قائل باشیم؟
****
درحالیکه بارها سعی کردهام جهان را به نحوی ببینم که مکانی برای دوامآوردن است، همچنان باور من به این سو سوق پیدا میکند که جهان - تا آنجا که هنوز در آن هستم - محل انکشاف است. هر روز دری است که پیش از آن باز نشدهبود، هر انسان، هر کتاب، هر خیابان، هر اثر هنری، هر گفتوگو و حتی هر رنج، این پتانسیل را دارد که چیزی را آشکار کند که پیش از آن نمیدیدم.
اما زندگی برای من ماجراجوییای نیست که لزوماً در سفرهای بزرگ یا اتفاقهای خارقالعاده رخ دهد، گاه ماجراجویی در همین اتاق، در یک صفحهی کتاب، در موسیقیای که بارها شنیدهام، یا در لحظهای است که ناگهان چیزی را در خود مییابم که تا دیروز نمیدیدم، چیزی را میفهمم که تا دیروز نمیفهمیدم، چیزی را درمییابم که تا دیروز نمیدانستم. جهان تمام نشدهاست، چون هنوز تماماً بر من آشکار نشدهاست. اینکه برخی میگویند زندگی دیگر چیزی برای ارائه ندارد، منظورشان از «چیز» همان «لذت» است، اما اینکه در پی «لذت» باشی، فقط یکی از کتابهای جهان است، جهان را از کتابها و پنجرههای بسیار میتوان دید.
****
اما فارغ از متناهیبودنمان، ناپایدار ایم. اگر متناهی بودیم و میدانستیم که – فیالمثل – 75 سال طول عمرمان است، همچنان هر لحظه میتوانست کمی «تکراری» باشد، اما شکوه ماجرا آنجاست که نامتناهیبودنمان با ناپایداری عجین است. حتی نمیتوانیم با قاطعیت بدانیم که این صبح آخرین صبح نیست، این لباس آخرین لباس نیست و این مواجهه با فلان اثر هنری آخرین مواجهه نیست. نفس آدم بند میآید حتی تصورش را میکند.
****
اما فارغ از تناهی و ناپایداری، نفسکشیدن امروز برایام همان نفسکشیدن دیروز نیست. صبحی که از راه میرسد، تکرار صبح دیگری نیست، چهآنکه من آن انسانِ دیروز نیستم و جهان نیز همان جهانی نیست که دیروز در آن ایستاده بودم.
هر مواجهه با یک اثر هنری برای من رخدادی یگانه است. حتی اگر یک نقاشی را صد بار ببینم، همچنان با ابژهای ناب مواجه ام، چهآنکه چشم من تغییر کرده، حافظهام چیزی به آن افزوده، رنجها و شادیهایام لایهای تازه بر آن نشاندهاند. دیدن چهرهام در آینه نیز نمیتواند تکراری باشد، چهرهای که میبینم، چهرهی همان انسانی نیست که دیروز به آینه نگاه کرده بود. در هر مواجههای که با ابژهها داریم، حتی اگر ابژهها در ظاهر همان ابژهها باشند، مواجههی ما با آنها مواجههی پیشین نیست و البته نمیباید باشد.
****
آنچه که گفتم، حاشیهنویسیای از من بود بر این جملهی سنکا که در تصویر بالا آوردم:
فراموش نمیباید کرد که زندگی چیزی نیست که یک روز، در پایان مسیر، ناگهان تمام شود، زندگی همین حالا در حال تمامشدن است. هر نفسْ هم آمدن است و هم رفتن، هر روز هم آغاز است و هم بخشی از پایان. تا آنهنگام که هنوز عمری باقی مانده، میخواهم با جهان، با هر چیزی، بهمانند آنچه که برای نخستین بار میبینماش مواجه شوم، با کنجکاوی، با حیرت، با آمادگی برای کشف آنچه که هنوز نمیدانم چیست.
@arashshamsinotes
****
درحالیکه بارها سعی کردهام جهان را به نحوی ببینم که مکانی برای دوامآوردن است، همچنان باور من به این سو سوق پیدا میکند که جهان - تا آنجا که هنوز در آن هستم - محل انکشاف است. هر روز دری است که پیش از آن باز نشدهبود، هر انسان، هر کتاب، هر خیابان، هر اثر هنری، هر گفتوگو و حتی هر رنج، این پتانسیل را دارد که چیزی را آشکار کند که پیش از آن نمیدیدم.
اما زندگی برای من ماجراجوییای نیست که لزوماً در سفرهای بزرگ یا اتفاقهای خارقالعاده رخ دهد، گاه ماجراجویی در همین اتاق، در یک صفحهی کتاب، در موسیقیای که بارها شنیدهام، یا در لحظهای است که ناگهان چیزی را در خود مییابم که تا دیروز نمیدیدم، چیزی را میفهمم که تا دیروز نمیفهمیدم، چیزی را درمییابم که تا دیروز نمیدانستم. جهان تمام نشدهاست، چون هنوز تماماً بر من آشکار نشدهاست. اینکه برخی میگویند زندگی دیگر چیزی برای ارائه ندارد، منظورشان از «چیز» همان «لذت» است، اما اینکه در پی «لذت» باشی، فقط یکی از کتابهای جهان است، جهان را از کتابها و پنجرههای بسیار میتوان دید.
****
اما فارغ از متناهیبودنمان، ناپایدار ایم. اگر متناهی بودیم و میدانستیم که – فیالمثل – 75 سال طول عمرمان است، همچنان هر لحظه میتوانست کمی «تکراری» باشد، اما شکوه ماجرا آنجاست که نامتناهیبودنمان با ناپایداری عجین است. حتی نمیتوانیم با قاطعیت بدانیم که این صبح آخرین صبح نیست، این لباس آخرین لباس نیست و این مواجهه با فلان اثر هنری آخرین مواجهه نیست. نفس آدم بند میآید حتی تصورش را میکند.
****
اما فارغ از تناهی و ناپایداری، نفسکشیدن امروز برایام همان نفسکشیدن دیروز نیست. صبحی که از راه میرسد، تکرار صبح دیگری نیست، چهآنکه من آن انسانِ دیروز نیستم و جهان نیز همان جهانی نیست که دیروز در آن ایستاده بودم.
هر مواجهه با یک اثر هنری برای من رخدادی یگانه است. حتی اگر یک نقاشی را صد بار ببینم، همچنان با ابژهای ناب مواجه ام، چهآنکه چشم من تغییر کرده، حافظهام چیزی به آن افزوده، رنجها و شادیهایام لایهای تازه بر آن نشاندهاند. دیدن چهرهام در آینه نیز نمیتواند تکراری باشد، چهرهای که میبینم، چهرهی همان انسانی نیست که دیروز به آینه نگاه کرده بود. در هر مواجههای که با ابژهها داریم، حتی اگر ابژهها در ظاهر همان ابژهها باشند، مواجههی ما با آنها مواجههی پیشین نیست و البته نمیباید باشد.
****
آنچه که گفتم، حاشیهنویسیای از من بود بر این جملهی سنکا که در تصویر بالا آوردم:
ما هر روز میمیریم، چرا که هر روز بخشی از زندگیمان از ما گرفته میشود.
[سنکا، نامهی 24 به لوسیلیوس، بند 20]
فراموش نمیباید کرد که زندگی چیزی نیست که یک روز، در پایان مسیر، ناگهان تمام شود، زندگی همین حالا در حال تمامشدن است. هر نفسْ هم آمدن است و هم رفتن، هر روز هم آغاز است و هم بخشی از پایان. تا آنهنگام که هنوز عمری باقی مانده، میخواهم با جهان، با هر چیزی، بهمانند آنچه که برای نخستین بار میبینماش مواجه شوم، با کنجکاوی، با حیرت، با آمادگی برای کشف آنچه که هنوز نمیدانم چیست.
@arashshamsinotes
❤2👍2👎1
تا هنگامی که خودم نتوانم ابژهی شناخت خویش شوم و خود را به خوبی بشناسم، تو نیز نمیتوانی ابژهی شناختم شوی و تو را هم نمیتوانم به خوبی بشناسم بنابراین جهان نیز از چنگ شناخت من میگریزد و آن را هم نمیتوانم بشناسم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
گفتهاند: «اگر دیدی که با سایهها و تاریکیها احاطه شدهای، بدان که خودت نوری!» و او چنان نوری در وجودش داشت، که جهان نمیتوانست بدون این که کور شود، به درخششش در پهنهی هستی خیره گردد، بنابراین او با سایهها احاطه شده بود. خواستم به او بگویم که شاید این امتحان توست. خواستم به او بگویم که شاید اگر دیگر نمیتوانی این شرایط را تحمل کنی، به این خاطر است که باید تغییری در زندگیات ایجاد کنی و تصمیماتت را بازنگری کنی اما با شنیدن رنجهایش، زبانم بند آمده بود و چشمهایم پر از اشک شده بودند. احساس کردم هیچگاه نسبت به هیچکس چنین احساسی نداشتهام. نمیدانم عشق بود، همدلی بود، همذاتپنداری بود یا چه، ولی هر چه بود، جزو خالصترین احساساتی بود که تا به حال تجربه کرده بودم. تا به حال یادم نمیآید که خواسته باشم به کسی تا به این حد کمک کنم چون او او نبود، منی بود در داستانی دیگر و ما یکدیگر بودیم و من اگر به او کمک میکردم، به خودم کمک کرده بودم.
چه کسی گفته است انسان تنها با غریزهی زندگیاش عشق میورزد؟ ما با غریزهی مرگ به یکدیگر پیوند خورده بودیم اما نه برای این که یکدیگر را نابود کنیم، بلکه برای اینکه یکدیگر را از مرگطلبی درونمان حفظ کنیم. برای اینکه نابسندگی زندگی را تحمل کنیم و پرندهی روحمان را قانع کنیم که باید با شرایط این قفس کنار بیاید!
حال احساس میکنم تنها اوست که میتواند مرا به زیستن امیدوار کند: انسانی که درگیر مسائلی بسیار انسانیست و مثل همهی انسانهای دیگر، نه فرشته است و نه شیطان و بنابراین بین زمین و آسمان گیر افتاده است!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
چه کسی گفته است انسان تنها با غریزهی زندگیاش عشق میورزد؟ ما با غریزهی مرگ به یکدیگر پیوند خورده بودیم اما نه برای این که یکدیگر را نابود کنیم، بلکه برای اینکه یکدیگر را از مرگطلبی درونمان حفظ کنیم. برای اینکه نابسندگی زندگی را تحمل کنیم و پرندهی روحمان را قانع کنیم که باید با شرایط این قفس کنار بیاید!
حال احساس میکنم تنها اوست که میتواند مرا به زیستن امیدوار کند: انسانی که درگیر مسائلی بسیار انسانیست و مثل همهی انسانهای دیگر، نه فرشته است و نه شیطان و بنابراین بین زمین و آسمان گیر افتاده است!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2👍1
آگاهنویس
واقعیترین عشق، عشقیست که معطوف به هیچ ابژهی خاصی نیست! @ConsciousWriter | آگاهنویس
اکثر بازنماییهای فرهنگی و هنری از عشق بیمارگونه هستند. حسادت، حقارت، خودتخریبگری در برابر معشوق، عشق به یک نفر و تنفر از دیگران و... همگی اشکال تحریف شده از عشق هستند و بیشتر مبتنی بر اپیدمی وسواس جنسی در جامعه هستند. به ورودیهای ذهنت توجه کن و مراقب باش که با گوش دادن به فلان موسیقی یا تماشای فلان فیلم، چه فهمی از عشق را به خورد ذهنت میدهی!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍3❤2
آگاهنویس
واقعیترین عشق، عشقیست که معطوف به هیچ ابژهی خاصی نیست! @ConsciousWriter | آگاهنویس
اگر میل و انگیزهای در درون انسان باشد (لیبیدو)، انسان جهان را زیر پا میگذارد. او سفر میکند، قدم میزند، میدود، میخوانَد، میفهمد، میجنگد، میبیند، میشنود، از اشتباهاتش درس میگیرد و به ذهن میسپارد تا به مقصود برسد. حال اگر این میل و لیبیدو معطوف به موجودی خاص باشد، تمام این تلاشها در جهت آن موجود صورت میگیرند که البته ممکن است آدمی بعد از مدتی دریابد که آن موجود صرفا دستاویزی برای رهایی از تنشهای لیبیدوئیکاش بوده است چرا که در هر صورت ممکنالوجود است نه واجبالوجود. (این متن را بخوانید).
اما اگر میل باشد اما معطوف به هیچ ابژهی خاصی نشود چه؟! آنگاه انسان مانند یک عارف به هستی نگاه میکند، به کلیت و گشتالتِ آن عشق میورزد، هیچ چیزی را بیشتر از دیگر چیزها دوست ندارد بلکه به شکل برابر همه چیز و همه کس را پذیراست و دوست میدارد. (به جای عشقورزیدن به موجوداتِ ممکنالوجود، به واجبالوجودی که صورتگر تمام این طرحهاست عشق میورزد).
نگونبختترین انسان کسیست که عاجز از حفظ میل در درونش باشد و از ترس تنهایی یا فشار میل، مدام بخواهد عشقش را معطوف به ابژهای خاص کند و از او نگونبختتر نیز انسانیست که اصلا میلی برای زیستن و عشق ورزیدن به هستی در خود ندارد. پوچی از آنجا برمیخیزد که انسان لیبیدویی ندارد تا به قول اگزیستانسیالیستها، معنایی به جهان نسبت دهد و بنابراین جهان برایش پوچ و بیمعنا میشود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
اما اگر میل باشد اما معطوف به هیچ ابژهی خاصی نشود چه؟! آنگاه انسان مانند یک عارف به هستی نگاه میکند، به کلیت و گشتالتِ آن عشق میورزد، هیچ چیزی را بیشتر از دیگر چیزها دوست ندارد بلکه به شکل برابر همه چیز و همه کس را پذیراست و دوست میدارد. (به جای عشقورزیدن به موجوداتِ ممکنالوجود، به واجبالوجودی که صورتگر تمام این طرحهاست عشق میورزد).
نگونبختترین انسان کسیست که عاجز از حفظ میل در درونش باشد و از ترس تنهایی یا فشار میل، مدام بخواهد عشقش را معطوف به ابژهای خاص کند و از او نگونبختتر نیز انسانیست که اصلا میلی برای زیستن و عشق ورزیدن به هستی در خود ندارد. پوچی از آنجا برمیخیزد که انسان لیبیدویی ندارد تا به قول اگزیستانسیالیستها، معنایی به جهان نسبت دهد و بنابراین جهان برایش پوچ و بیمعنا میشود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2👍1
آگاهنویس
اگر میل و انگیزهای در درون انسان باشد (لیبیدو)، انسان جهان را زیر پا میگذارد. او سفر میکند، قدم میزند، میدود، میخوانَد، میفهمد، میجنگد، میبیند، میشنود، از اشتباهاتش درس میگیرد و به ذهن میسپارد تا به مقصود برسد. حال اگر این میل و لیبیدو معطوف به…
Wayfarers of the Legends
Kayhan Kalhor & Toumani Diabaté
و من برایش نوشتم:
شاید اصلا عشق آمده تا بسوزاند و پاک کند نه اینکه به هم برساند. مثل خداوند که بندههایش را از فرط دوستداشتن میسوزاند تا گناهانشان را پاک کند و بعد آنان را در بهشت جای میدهد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
شاید اصلا عشق آمده تا بسوزاند و پاک کند نه اینکه به هم برساند. مثل خداوند که بندههایش را از فرط دوستداشتن میسوزاند تا گناهانشان را پاک کند و بعد آنان را در بهشت جای میدهد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
❤2👍1
Geryeh
Ehsan Khajeamiri
اگه یکی باشه منو بفهمه@ConsciousWriter | آگاهنویس
براش غرورمو به هم میزنم
گریه که سهله زیر چتر شونهش
تا آخر دنیا قدم میزنم
❤2
چیستم من؟ تلی از خاک در این دنیای دوگانه به دنبال هر چیزی که رنگ و بویی از یگانگی داشته باشد. تمام انگیزهام را از بودن میتوان به یک چیز تقلیل داد: رسیدن به یگانگی!
اگر عاشق شدم برای این بود که به یگانگی برسم.
اگر معتاد به هر چیزی شدم، صرفا به این خاطر بود که احساسات و حالاتی را فراتر از حالات طبیعیام تجربه کنم تا شاید حتی برای یک ثانیه احساس کنم که به یگانگی رسیدهام.
اگر اعتیادم را ترک کردم، آن نیز به این خاطر بود که دیدم اعتیاد وعدهی یگانگی میدهد اما دوگانگی را تشدید میکند!
حال در برابر او زانو زدهام، اویی که مرا میبیند و میشنود. به او میگویم حاضرم از هر چیزی برای رسیدن به یگانگی دست بشویم. من هرگز این اشکها را با خندههای مصنوعی، این دیوانگی را با عقلانیتهای ظاهرا سودمحور و این مسیر سخت و ناهموار را با مسیرهای آسان و هموار معاوضه نخواهم کرد. بگذار بسوزم و پیش بروم اگر قرار است در نهایت از تلی از خاک به الماس تبدیل شوم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
اگر عاشق شدم برای این بود که به یگانگی برسم.
اگر معتاد به هر چیزی شدم، صرفا به این خاطر بود که احساسات و حالاتی را فراتر از حالات طبیعیام تجربه کنم تا شاید حتی برای یک ثانیه احساس کنم که به یگانگی رسیدهام.
اگر اعتیادم را ترک کردم، آن نیز به این خاطر بود که دیدم اعتیاد وعدهی یگانگی میدهد اما دوگانگی را تشدید میکند!
حال در برابر او زانو زدهام، اویی که مرا میبیند و میشنود. به او میگویم حاضرم از هر چیزی برای رسیدن به یگانگی دست بشویم. من هرگز این اشکها را با خندههای مصنوعی، این دیوانگی را با عقلانیتهای ظاهرا سودمحور و این مسیر سخت و ناهموار را با مسیرهای آسان و هموار معاوضه نخواهم کرد. بگذار بسوزم و پیش بروم اگر قرار است در نهایت از تلی از خاک به الماس تبدیل شوم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤6👍1
به تنهایی بسنده و کافی باش تا در رابطه با دیگری نیز بسنده و کافی باشی. کسی که به علت احساس عدم کفایت به روابط پناه میبرد، در روابط نیز حس عدم کفایت را برای خود و دیگری بازتولید میکند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤5👍1
اول آنکه داروهایی که کفهی لذت را سنگینتر میکنند، پتانسیل بالایی برای اعتیاد دارند. دوم اینکه تأثیر این داروها ممکن است طبق انتظار ما نباشد یا حتی بدتر، ممکن است این داروها نشانههای بیماری روانی فرد را در دراز مدت تشدید کنند. در مورد کریس بوپرهنورفین تأثیر خوبی داشت، اما در مورد بیشتر داروهایی که در حوزهی اعصاب و روان مصرف میشوند به ویژه در مورد مصرف درازمدت، شواهد محکمی مبنی بر مفید بودن در دسترس نداریم. با وجودی که چهار کشور دارای درآمد بالا یعنی استرالیا، کانادا، انگلستان و آمریکا بودجهی زیادی را به داروهای اعصاب و روان مانند ضدافسردگیها (فلوکستین یا پروزاک)، ضداضطراب (زاناکس یا آلپرازولام) و خوابآورها (امبین یا زولپیدم) اختصاص دادهاند، شیوع بیماریهای خلقی و اضطرابی در این کشورها طی سالهای ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۵ کاهش پیدا نکرده است. بیماران دچار اضطراب و بیخوابی که داروهای گروه بنزودیازپین مانند زاناکس و کلونوپین (کلونازپام) را هر روز به مدت بیش از یک ماه مصرف کنند، ممکن است دستخوش تشدید اضطراب و بیخوابی شوند. بیماران مبتلا به دردهای مزمن که داروهای مخدر را به مدت بیش از یک ماه مصرف کنند، علاوه بر آنکه در معرض خطر اعتیاد قرار میگیرند، ممکن است دچار تشدید دردهای خود شوند. چنان که قبلا گفتیم، به این پدیده "افزایش حساسیت به درد ناشی از مصرف داروهای مخدر" میگویند. یعنی اگر کسی داروهای مسکن و مخدر را به مقدار زیاد و به مدت طولانی مصرف کند، داروها نتیجهی عکس میدهند و درد را تشدید میکنند. تحقیقات جدید نشان میدهند که حتی مصرف داروهای ضدافسردگی که قبلا تصور میشد منجر به شکلگیری اعتیاد نمیشوند، میتوانند با پدیدهی تحمل (تلورانس)، و وابستگی شدید همراه باشند و حتی در درازمدت افسردگی را تشدید کنند، حالتی که از آن با عنوان ملال تأخیری (Tardive Dysphoria) یاد میکنند.
ملت دوپامین
آنا لمبکی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤6
یه نفر هست که هنوز پستارو نذاشتم بدون اینکه بخونه ریاکشن قلب میذاره :)😂
💔5👍2
اساساً گلایهی من از این نیست که در جهان مدرن عشق امری خیالی و غیرواقعی دانسته میشود و همه چیز به شهوت تقلیل مییابد. گلایهی من از این است که ما آنقدر نسبت به عشق ناباور شدهایم که حتی اگر فرضاً با عاشقی واقعی روبرو شویم، او را نیز همردهی افرادی میدانیم که فقط مدعی عشق بودهاند! این بدبینی تمام تصور ما را از عشق در درون خود بلعیده و توانایی فهم احساسات عمیق را از ما گرفته است.
حالا دیگر هیچ عمقی وجود ندارد. تصاویری وجود دارند که در یک رقابت بیپایان سعی میکنند دوپامین را در مغز سوژهی بیننده به بالاترین حد ممکن برسانند. هر تصویری بتواند توجهات بیشتری را جلب کند و باعث ترشح دوپامین بیشتری شود، لایقترین ابژهی میل دانسته میشود و عشق دیگر هیچ جایگاهی در این وضعیت ندارد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
حالا دیگر هیچ عمقی وجود ندارد. تصاویری وجود دارند که در یک رقابت بیپایان سعی میکنند دوپامین را در مغز سوژهی بیننده به بالاترین حد ممکن برسانند. هر تصویری بتواند توجهات بیشتری را جلب کند و باعث ترشح دوپامین بیشتری شود، لایقترین ابژهی میل دانسته میشود و عشق دیگر هیچ جایگاهی در این وضعیت ندارد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4