آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
ArashShamsiNotes - فلسفه و هنر
توضیح مختصر در متن زیر
اغلب تصور می‌کردم "زیبایی در نزد بیننده است" یا به عبارت دیگر، "یک چیز از آن جهت زیباست که به نیازها یا خواسته‌های ما پاسخ می‌گوید."
شوپنهاور اما در اینجا دیدگاهی دیگر به زیبایی‌شناسی به ما می‌نمایاند. این دیدگاه، جهانی ثانویه را متصور می‌شود که در آن انسان از رنج امیال رها می‌شود به مرحله‌ و مرتبه‌ای متفاوت با جهانِ اراده دست می‌یابد که جهانِ تصور نام دارد و در آن چیزها نه از این جهت که به ما و خواسته‌هایمان مربوطند، بلکه از آن جهت که ارتباطی با ما ندارند زیبا هستند!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
آنها از زندگی شروع کردند تا به مرگ برسند، من با مرگ آغاز شدم تا زندگی را دوباره بیابم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
آیا حمایت بیش از حد ما از کودکان در برابر رویدادهای ناخوشایند احتمالی، سبب نشده است که آنها تا سرحد مرگ از دنیا در هراس باشند؟ شاید به این دلیل که با تحسین‌های کاذب و بی‌ارتباط با واقعیت‌های دنیا، اعتماد به نفس آنها را بیشتر کرده‌ایم و سبب شده‌ایم که در برابر سختی‌های زندگی تحمل کمتری داشته باشند و خود را مهم‌تر از آنچه هستند ببینند و بر نارسایی‌های شخصیت خود، آگاه نباشند. آیا ما با هموار کردن راه آنان برای برآوردن همه‌ی آرزوهایی که دارند، موجب ورود آنها به عصر جدید لذت‌گرایی و عشرت‌طلبی نشده‌ایم؟

ملت دوپامین
آنا لمبکی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3
آگاه‌‌نویس
Nara Gilberto – Calma
هر موقع همه چی داره به سمت و سوی بهتر شدن میره، یه ندایی درونم شروع می‌کنه به سنگ انداختن سر راه و تمام تلاشش رو می‌کنه که مسیرم رو کج کنه. این ندا که میشه اسمش رو به قول فروید غریزه‌ی مرگ گذاشت یا میتونم یه اسم جدید روش بذارم و بهش بگم "حسودِ درون"، در همه‌ی افراد وجود داره هر چند در هر فردی شکل و قدرت خاص خودش رو داره.
این ندا در مقابل برنامه‌ریزی‌های ما مقاومت می‌کنه، به خودتنظیمی و بازداری‌های شناختی اعتنایی نداره، همیشه میخواد به لذت فوری برسه و میل به گرفتن بدترین تصمیمات داره، هیجان‌طلبه و میخواد مسیرهایی رو انتخاب کنیم که پر فراز و نشیب هستن اما مارو به هیچ جایی نمیرسونن به جای اینکه مسیرهای آروم‌تر و یکنواخت‌تر رو انتخاب کنیم که مارو به جاهای بهتری میرسونن! این حسودِ درون به شدت به نسخه‌ی ایده‌آلِ ما حسادت می‌‌کنه و اصلا نمی‌خواد بشیم اون چیزی که میتونیم بشیم یعنی اصلا نمیخواد توانایی‌های بالقوه‌مون رو بالفعل کنیم.
و من برام همیشه جای سواله که چرا انقدر حسم نسبت به آرامش دوگانه‌س. هم به شدت می‌خوامش هم وقتی بدستش میارم پسش می‌زنم و فقط بعد از اینکه از دستش بدم می‌فهمم که چه گوهری رو از دست دادم. نمی‌فهمم چرا به آشفتگی ذهنم عادت کردم و وقتی ذهنم آروم و ساکت می‌شه، حس می‌کنم یه دردسری تو زندگیم کمه پس خودم با دستای خودم اون دردسر رو وارد زندگیم می‌کنم. نمیدونم چطور یک بار برای همیشه یاد بگیرم که حسودِ درونم رو کنترل کنم!
تو کوچه‌ پس‌ کوچه‌های شعرم
تو طولِ روز تو عرضِ شب
من به دنبالِ سه بخشم
که "آ"ی اولش کلاهی رو سرش نباشه
"را"ی دومش منو وصل کنه به بخش سومش "مش"
من زنده می‌شم حتی با حضورِ ناقصش
تو یه لکه نور نشونم بده
تا من دنیا بسازم از انفجار و تابشش

بهرام نورایی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤4
آگاه‌‌نویس
هر موقع همه چی داره به سمت و سوی بهتر شدن میره، یه ندایی درونم شروع می‌کنه به سنگ انداختن سر راه و تمام تلاشش رو می‌کنه که مسیرم رو کج کنه. این ندا که میشه اسمش رو به قول فروید غریزه‌ی مرگ گذاشت یا میتونم یه اسم جدید روش بذارم و بهش بگم "حسودِ درون"، در همه‌ی…
و من اکنون رها هستم. از قید هر چیزی. از بند هر چیزی‌. و اگر این آزادی را هزار بار هم از دست بدهم، باز برای بدست آوردنش تلاش خواهم کرد تا این بار آن را کامل‌تر و بی‌نقص‌تر بدست بیاورم.
و من اکنون آرامش دارم. هر چند اگر کوتاه باشد و لحظاتی بیش به طول نینجامد. هر چند اگر فردا صبح که بیدار می‌شوم آن را همراه نداشته باشم.
اکنون به تمام توهماتی که افکار نام دارند لبخند می‌زنم چون در ذهنم هیچ فکری نیست. اصلا میلی وجود ندارد که فکری بیافریند یا جنبشی شکل دهد. این یعنی آزادی، آرامش و رهایی و این‌ هدفی‌ست که تا زنده‌ام دنبالش خواهم کرد تا به جایی که هر لحظه از زندگی‌ام را به بستری برای حضور این سه مهمان گرانقدر تبدیل کنم. بلاخره یک روز آنها را خواهم یافت و برای همیشه در آغوش خواهم کشید و آنگاه حتی مرگ نیز نمی‌تواند ما را از هم جدا کند!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍3
آنکه خود را کلیتی فراتر از تکه‌های جدا افتاده از یکدیگر ببیند و از مکانیسم‌ دوپاره سازی برای جدا کردن جنبه‌های مثبت و منفیِ شخصیت خود استفاده نکند و هر دو را به یک اندازه بپذیرد (یا به قول یونگ سایه‌اش را نیز بپذیرد)، هستی را صحنه‌ی خیر یا شر نمی‌بیند بلکه هستی را کلیتی در سطحی بالاتر خواهد دید که در سطحی پایین‌تر به نیروهای متضاد با یکدیگر (مثل زنانگی و مردانگی، خیر و شر، روز و شب و...) تقسیم شده است. چنین فردی با کل‌نگری می‌تواند به تدریج دیدگاهی جهان‌شمول نسبت به اخلاق، انسانیت، راه و رسم زندگی و تقریبا همه چیز اتخاذ کند و پای را از نسبیت‌گرایی و کثرت‌گرایی فراتر بگذارد و به وحدت‌گرایی برسد. "من، من نیستم، من قطره‌ای جدا افتاده از دریا هستم که باید به او بپیوندم و نیست شوم!"

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1
پرسید: "چیزی پیشم جا نذاشتی؟!"
پاسخم "نه" بود ولی چیزی را پنهان می‌کردم. قلبم را پیشش جا گذاشته بودم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
💔3❤2👎1
Forwarded from ArashShamsiNotes - فلسفه و هنر (Arash Shamsi)
برای من، همه‌چیز هنوز ناب است، حتی تکراری‌ترین عمل روزمره، و آن‌چه که لحظات را ناب می‌کند، «تناهی» است. اگر زمان بی‌پایان در اختیارمان بود، حق داشتیم که از تکرار گلایه کنیم، اما ما در زندگی‌ای «متناهی» ایستاده‌ایم. امر پارادوکسیکال این است که همین محدودیتْ – این متناهیت - که خود می‌تواند دلیل و زمینه‌ای از برای پوچ‌انگاشتن جهان باشد، در بطن خود پتانسیل‌هایی برای ارزش‌بخشیدن به لحظات و زیستن دارد. هر لحظه به این دلیل که نمی‌توان آن را دوباره داشت، از نو رخ می‌دهد. پایانْ دشمن معنا نیست، خود از سرچشمه‌های معنا است. اگر هر لحظه می‌توانست بی‌نهایت بار تکرار شود، چه ارزشی می‌توانستیم برای‌اش قائل باشیم؟

****
درحالی‌که بارها سعی کرده‌ام جهان را به نحوی ببینم که مکانی برای دوام‌آوردن است، هم‌چنان باور من به این سو سوق پیدا می‌کند که جهان - تا آن‌جا که هنوز در آن هستم - محل انکشاف است. هر روز دری است که پیش از آن باز نشده‌بود، هر انسان، هر کتاب، هر خیابان، هر اثر هنری، هر گفت‌وگو و حتی هر رنج، این پتانسیل را دارد که چیزی را آشکار کند که پیش از آن نمی‌دیدم.
اما زندگی برای من ماجراجویی‌ای نیست که لزوماً در سفرهای بزرگ یا اتفاق‌های خارق‌العاده رخ دهد، گاه ماجراجویی در همین اتاق، در یک صفحه‌ی کتاب، در موسیقی‌ای که بارها شنیده‌ام، یا در لحظه‌ای است که ناگهان چیزی را در خود می‌یابم که تا دیروز نمی‌دیدم، چیزی را می‌فهمم که تا دیروز نمی‌فهمیدم، چیزی را درمی‌یابم که تا دیروز نمی‌دانستم. جهان تمام نشده‌است، چون هنوز تماماً بر من آشکار نشده‌است. این‌که برخی می‌گویند زندگی دیگر چیزی برای ارائه ندارد، منظورشان از «چیز» همان «لذت» است، اما این‌که در پی «لذت» باشی، فقط یکی از کتاب‌های جهان است، جهان را از کتاب‌ها و پنجره‌های بسیار می‌توان دید.

****
اما فارغ از متناهی‌بودن‌مان، ناپایدار ایم. اگر متناهی بودیم و می‌دانستیم که – فی‌المثل – 75 سال طول عمرمان است، هم‌چنان هر لحظه می‌توانست کمی «تکراری» باشد، اما شکوه ماجرا آن‌جاست که نامتناهی‌بودن‌مان با ناپایداری عجین است. حتی نمی‌توانیم با قاطعیت بدانیم که این صبح آخرین صبح نیست، این لباس آخرین لباس نیست و این مواجهه با فلان اثر هنری آخرین مواجهه نیست. نفس آدم بند می‌آید حتی تصورش را می‌کند.

****
اما فارغ از تناهی و ناپایداری، نفس‌کشیدن امروز برای‌ام همان نفس‌کشیدن دیروز نیست. صبحی که از راه می‌رسد، تکرار صبح دیگری نیست، چه‌آن‌که من آن انسانِ دیروز نیستم و جهان نیز همان جهانی نیست که دیروز در آن ایستاده بودم.
هر مواجهه با یک اثر هنری برای من رخ‌دادی یگانه است. حتی اگر یک نقاشی را صد بار ببینم، هم‌چنان با ابژه‌ای ناب مواجه ام، چه‌آن‌که چشم من تغییر کرده، حافظه‌ام چیزی به آن افزوده، رنج‌ها و شادی‌های‌ام لایه‌ای تازه بر آن نشانده‌اند. دیدن چهره‌ام در آینه نیز نمی‌تواند تکراری باشد، چهره‌ای که می‌بینم، چهره‌ی همان انسانی نیست که دیروز به آینه نگاه کرده بود. در هر مواجهه‌ای که با ابژه‌ها داریم، حتی اگر ابژه‌ها در ظاهر همان ابژه‌ها باشند، مواجهه‌ی ما با آن‌ها مواجهه‌ی پیشین نیست و البته نمی‌باید باشد.

****
آن‌چه که گفتم، حاشیه‌نویسی‌ای از من بود بر این جمله‌ی سنکا که در تصویر بالا آوردم:
ما هر روز می‌میریم، چرا که هر روز بخشی از زندگی‌مان از ما گرفته می‌شود.
[سنکا، نامه‌ی 24 به لوسیلیوس، بند 20]

فراموش نمی‌باید کرد که زندگی چیزی نیست که یک روز، در پایان مسیر، ناگهان تمام شود، زندگی همین حالا در حال تمام‌شدن است. هر نفسْ هم آمدن است و هم رفتن، هر روز هم آغاز است و هم بخشی از پایان. تا آن‌هنگام که هنوز عمری باقی مانده، می‌خواهم با جهان، با هر چیزی، به‌مانند آن‌چه که برای نخستین بار می‌بینم‌اش مواجه شوم، با کنجکاوی، با حیرت، با آمادگی برای کشف آن‌چه که هنوز نمی‌دانم چی‌ست.
@arashshamsinotes
❤2👍2👎1
تا هنگامی که خودم نتوانم ابژه‌ی شناخت خویش شوم و خود را به خوبی بشناسم، تو نیز نمی‌توانی ابژه‌ی شناختم شوی و تو را هم نمی‌توانم به خوبی بشناسم بنابراین جهان نیز از چنگ شناخت من می‌گریزد و آن را هم نمی‌توانم بشناسم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
گفته‌اند: «اگر دیدی که با سایه‌ها و تاریکی‌ها احاطه‌ شده‌ای، بدان که خودت نوری!» و او چنان نوری در وجودش داشت، که جهان نمی‌توانست بدون این که کور شود، به درخششش در پهنه‌ی هستی خیره گردد، بنابراین او با سایه‌ها احاطه شده بود. خواستم به او بگویم که شاید این امتحان توست. خواستم به او بگویم که شاید اگر دیگر نمی‌توانی این شرایط را تحمل کنی، به این خاطر است که باید تغییری در زندگی‌ات ایجاد کنی و تصمیماتت را بازنگری کنی اما با شنیدن رنج‌هایش، زبانم بند آمده بود و چشم‌هایم پر از اشک شده بودند. احساس کردم هیچگاه نسبت به هیچکس چنین احساسی نداشته‌ام. نمی‌دانم عشق بود، همدلی بود، همذات‌پنداری بود یا چه، ولی هر چه بود، جزو خالص‌ترین احساساتی بود که تا به حال تجربه کرده بودم. تا به حال یادم نمی‌آید که خواسته باشم به کسی تا به این حد کمک کنم چون او او نبود، منی بود در داستانی دیگر و ما یکدیگر بودیم و من اگر به او کمک می‌کردم، به خودم کمک‌ کرده بودم.
چه کسی گفته است انسان تنها با غریزه‌ی زندگی‌اش عشق می‌ورزد؟ ما با غریزه‌ی مرگ به یکدیگر پیوند خورده بودیم اما نه برای این که یکدیگر را نابود کنیم، بلکه برای اینکه یکدیگر را از مرگ‌طلبی درون‌مان حفظ کنیم. برای اینکه نابسندگی زندگی را تحمل کنیم و پرنده‌ی روحمان را قانع کنیم که باید با شرایط این قفس کنار بیاید!
حال احساس می‌کنم تنها اوست که می‌تواند مرا به زیستن امیدوار کند: انسانی که درگیر مسائلی بسیار انسانی‌ست و مثل همه‌ی انسان‌های دیگر، نه فرشته‌ است و نه شیطان و بنابراین بین زمین و آسمان گیر افتاده است!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
واقعی‌ترین عشق، عشقی‌ست که معطوف به هیچ ابژه‌ی خاصی نیست!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍3❤1
آگاه‌‌نویس
واقعی‌ترین عشق، عشقی‌ست که معطوف به هیچ ابژه‌ی خاصی نیست! @ConsciousWriter | آگاه‌نویس
اکثر بازنمایی‌های فرهنگی و هنری از عشق بیمارگونه هستند. حسادت، حقارت، خودتخریب‌گری در برابر معشوق، عشق به یک نفر و تنفر از دیگران و... همگی اشکال تحریف شده از عشق هستند و بیشتر مبتنی بر اپیدمی وسواس‌ جنسی در جامعه هستند. به ورودی‌های ذهنت توجه کن و مراقب باش که با گوش دادن به فلان موسیقی یا تماشای فلان فیلم، چه فهمی از عشق را به خورد ذهنت می‌دهی!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍3❤2
آگاه‌‌نویس
واقعی‌ترین عشق، عشقی‌ست که معطوف به هیچ ابژه‌ی خاصی نیست! @ConsciousWriter | آگاه‌نویس
اگر میل و انگیزه‌ای در درون انسان باشد (لیبیدو)، انسان جهان را زیر پا می‌گذارد. او سفر می‌کند، قدم می‌زند، می‌دود، می‌خوانَد، می‌فهمد، می‌جنگد، می‌بیند، می‌شنود، از اشتباهاتش درس می‌گیرد و به ذهن می‌سپارد تا به مقصود برسد. حال اگر این میل و لیبیدو معطوف به موجودی خاص باشد، تمام این‌ تلاش‌ها در جهت آن موجود صورت می‌گیرند که البته ممکن است آدمی بعد از مدتی دریابد که آن موجود صرفا دستاویزی برای رهایی از تنش‌های لیبیدوئیک‌اش بوده است چرا که در هر صورت ممکن‌الوجود است نه واجب‌الوجود‌. (این متن را بخوانید).
اما اگر میل باشد اما معطوف به هیچ ابژه‌ی خاصی نشود چه؟! آنگاه انسان مانند یک عارف به هستی نگاه می‌کند، به کلیت و گشتالتِ آن عشق می‌ورزد، هیچ چیزی را بیشتر از دیگر چیزها دوست ندارد بلکه به شکل برابر همه چیز و‌ همه کس را پذیراست و دوست می‌دارد. (به جای عشق‌ورزیدن به موجوداتِ ممکن‌الوجود، به واجب‌الوجودی که صورتگر تمام این طرح‌هاست عشق می‌ورزد).
نگون‌بخت‌ترین انسان کسی‌ست که عاجز از حفظ میل در درونش باشد و از ترس تنهایی یا فشار میل، مدام بخواهد عشقش را معطوف به ابژه‌ای خاص کند و از او نگون‌بخت‌تر نیز انسانی‌ست که اصلا میلی برای زیستن و عشق ورزیدن به هستی در خود ندارد. پوچی از آنجا برمی‌خیزد که انسان لیبیدویی ندارد تا به قول اگزیستانسیالیست‌ها، معنایی به جهان نسبت دهد و بنابراین جهان برایش پوچ و بی‌معنا می‌شود.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2👍1
برای رسیدن به وصالِ یار باید ابتدا به وصالِ خودت برسی!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2👍1
Geryeh
Ehsan Khajeamiri
اگه یکی باشه منو بفهمه
براش غرورمو به هم می‌زنم
گریه که سهله زیر چتر شونه‌ش
تا آخر دنیا قدم می‌زنم
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2