گاهی باید به جای فرار کردن از خلأ، به خلأ خوشامد گفت. خلأ زندگی از بعضی از انسانها، راه را برای ورود انسانهای بهتر به زندگیمان باز میکند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍3
آگاهنویس
Nara Gilberto – Calma
طبق نظریهی دونالد الدینگ هب، جستجوی تحریک، یک انگیزهی مهم در رفتار آدمیست.پ.ن: ما به آرامش و یکنواختی عادت نداریم و همین هیجانطلبی ما را به دردسر میاندازد. البته ریشهی فرهنگی، تاریخی و اجتماعی این هیجانطلبی را نباید فراموش کرد. ما هیچ زمانی در طول تاریخ تا کنون، تا این حد با آرامش غریبه نبودهایم. حالا ما از هر زمانی بیشتر در هر لحظه به سوی تحریک تا سر حد مرگ از هر سو تشویق میشویم. انسانی که به دنبال آرامش باشد، نتیجهی تمام این هیاهوها را جز پوچیِ بیشتر نمیبیند و بنابراین دست به تحریک ارگانیسم خود با محرکهای بیثمر نمیزند تا به تدریج بتواند ارگانیسم خود را به آرامش و حضور در لحظه عادت بدهد. بالا و پایین کردن دوپامین شبیه بالا رفتن از کوه است؛ هر بالا رفتنی، پایین آمدنی را به همراه دارد. سمزدایی دوپامین و عادت دادن خود به آرامش شبیه قدم زدن در یک کویر یکنواخت است اما این قدم زدن از آنجا که با حضور کامل در هر لحظه همراه است، بیشتر مبتنی بر سروتونین است و هزاران برابر رضایتبخشتر از لذتهای کوتاه و گذرای دوپامینیست.
«وقتی که فکرش را بکنید، تعجب خواهید کرد که اشخاصی در بازی بریج یا گلف به دردسر افتادهاند، چه کارهایی خواهند کرد تا به دردسر بیشتری دچار شوند. این یک پدیدهی فوقالعاده است و چنین است فریبندگی داستانهای قتل و جنایت یا گزارشهای خبری مربوط به ماجراجوییها یا تراژدیهای واقعی زندگی. این علاقهمندی به تحریک و تهییج را هنگامی که به انگیزش آدمی میپردازیم، نباید از یاد ببریم. بنابراین، چنین به نظر میرسد که تا یک حد معین، تهدید و حیرت ارزش انگیزشی مثبت دارند، اما فراتر از آن حد حالت انگیزش منفی ایجاد میکنند.»
مقدمهای بر نظریههای یادگیری
متیو اچ اُلسون و بی آر هرگنهان
@ConsciousWriter | آگاهنویس
اینترنت فقط از راه افزایش دسترسی به مواد و داروهای قدیمی و جدید نیست که انسانها را به مصرف مفرط اجباری وادار میکند، بلکه اینترنت رفتارهایی را به آنها میآموزد که قبلا تصورش را هم به ذهن خود راه نمیدادند. کلیپهای ویدیوئی در اینترنت فقط پخش نمیشوند، بلکه به معنی لغوی کلمه سرایت میکنند و بینندگان را به تقلید وا میدارند. انسانها جانورانی اجتماعی هستند. وقتی در اینترنت میبینند که دیگران دارند فلان رفتار را از خود بروز میدهند، آن رفتار را نرمال تلقی میکنند. توئیتر به عنوان بستری از رسانههای اجتماعی که محبوب افراد دانشآموخته و اهل فن و رؤسای جمهور است، نام درستی را برای خود انتخاب کرده است. ما همه مثل پرندگانی هستیم که با گله پرواز میکنیم. کافیست یک پرنده به پرواز درآید تا ناگهان همه از او تقلید کنند و فوجی از پرندگان به آسمان برخیزند.@ConsciousWriter | آگاهنویس
ملت دوپامین
آنا لمبکی
در رمان سیذارتا به قلم هرمان هسه، میخوانیم که شخصیت اول داستان پیش از اینکه به رهایی از ذهن و امیال دست یابد، مسیر تباهی را تا انتهایش طی میکند. او مسیر گناه و آلودگی را تا به جایی که او را به پوچی و میل به مرگ و خودکشی میرساند طی میکند اما نهایتا توسط نیرویی رازآلود از مرگ نجات داده میشود و بعد پای در مسیری میگذارد که او را به شناخت بیشتر و یگانگی میرساند. گاهی تلاش ما برای نجات دادن دیگران و بازداری آنها از برخی کارها، به دلیل میل درونی آنها به طغیان علیه ما، با شکست مواجه میشود. گاهی به جای ترسیم یک عاقبت خیالی از تصمیمات برای انسانها، باید بگذاریم خودشان آن تصمیمها را بگیرند و با عاقبت آنها روبرو شوند. گاهی باید اجازه داد انسانها افراط کنند تا به تفریط و نهایتا به تعادل برسند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
«دلنوشتهای صادقانه!»
سعی کنید به قول راجرز "با خودتون همخوان باشید" یا به قول بایزید بسطامی، "یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که مینمایی." همخوان بودن با خود بهترین هدیهایه که میتونید به اطرافیانتون بدید. سعی کنید جوری نباشه که عقایدتون یه سری چیزا باشه اما اعمالتون کلا زمین تا آسمون باهاشون فرق داشته باشه. اینجور آدما وارد زندگی هر کسی میشن، کلی آسیب بهش میزنن چون ما معمولا آدما رو بخاطر چیزی که فکر میکنیم هستن انتخاب میکنیم و برای فهم چیزی که هستن هیچ راهی نداریم، بجز اینکه چیزی رو که ازشون میبینیم (ظاهرشون) رو قضاوت کنیم. ما از ظاهر و رفتارهای ظاهری آدماس که به فهم باطنشون میرسیم. اگه ظاهر و باطن افراد با هم تضاد داشته باشه، ما از انتخابشون پشیمون میشیم ولی ممکنه زود متوجه این اشتباه نشیم و وقتی متوجه شیم که ضربهی بزرگی خوردیم و کار از کار گذشته.
من به شخصه هیچوقت ادعای آدم خوبی بودن رو نداشتم و ندارم، اما در گذشته خیلیا بخاطر ظاهرم بهم اعتماد کردن. یه دفعه یه شخص تو زندگیم بخاطر ظاهرم بهم اعتماد کرد و دل بست اما بعد دید رفتارم با ظاهرم در تضاده! اون شخص ضربهی خیلی بدی ازم خورد و من هنوزم بخاطرش عذاب وجدان دارم اما از اون به بعد تصمیم گرفتم باطنم رو با ظاهرم یکی کنم. نمیدونم چقدر توی این مسیر موفق بودم، ولی همیشه خوشحالم که در این مسیرم و حتی اگه صد بار هم زمین بخورم باز پا میشم. مطمئن باش اینطوری سرت کلاه نمیره. اتفاقا اینطوری آدمایی که بیشتر باهات همفاز و همفرکانس هستن وارد زندگیت میشن ولی وقتی بخوای یه چیزی باشی و یه چیز دیگه از خودت نشون بدی، آدمایی هم وارد زندگیت میشن که از تو بازیگرای بهتری هستن و بدجور بازی میخوری! هر چقدر هم که جامعه بهت فشار میاره که نقابهاتو با خودت اشتباه بگیری، تو مقاومت کن. همخوان بودن بزرگترین هدیهایه که میتونی به خودت و به دیگران بدی. سعی کن پیچیده نباشی، ساده و همخوان باش!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
سعی کنید به قول راجرز "با خودتون همخوان باشید" یا به قول بایزید بسطامی، "یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که مینمایی." همخوان بودن با خود بهترین هدیهایه که میتونید به اطرافیانتون بدید. سعی کنید جوری نباشه که عقایدتون یه سری چیزا باشه اما اعمالتون کلا زمین تا آسمون باهاشون فرق داشته باشه. اینجور آدما وارد زندگی هر کسی میشن، کلی آسیب بهش میزنن چون ما معمولا آدما رو بخاطر چیزی که فکر میکنیم هستن انتخاب میکنیم و برای فهم چیزی که هستن هیچ راهی نداریم، بجز اینکه چیزی رو که ازشون میبینیم (ظاهرشون) رو قضاوت کنیم. ما از ظاهر و رفتارهای ظاهری آدماس که به فهم باطنشون میرسیم. اگه ظاهر و باطن افراد با هم تضاد داشته باشه، ما از انتخابشون پشیمون میشیم ولی ممکنه زود متوجه این اشتباه نشیم و وقتی متوجه شیم که ضربهی بزرگی خوردیم و کار از کار گذشته.
من به شخصه هیچوقت ادعای آدم خوبی بودن رو نداشتم و ندارم، اما در گذشته خیلیا بخاطر ظاهرم بهم اعتماد کردن. یه دفعه یه شخص تو زندگیم بخاطر ظاهرم بهم اعتماد کرد و دل بست اما بعد دید رفتارم با ظاهرم در تضاده! اون شخص ضربهی خیلی بدی ازم خورد و من هنوزم بخاطرش عذاب وجدان دارم اما از اون به بعد تصمیم گرفتم باطنم رو با ظاهرم یکی کنم. نمیدونم چقدر توی این مسیر موفق بودم، ولی همیشه خوشحالم که در این مسیرم و حتی اگه صد بار هم زمین بخورم باز پا میشم. مطمئن باش اینطوری سرت کلاه نمیره. اتفاقا اینطوری آدمایی که بیشتر باهات همفاز و همفرکانس هستن وارد زندگیت میشن ولی وقتی بخوای یه چیزی باشی و یه چیز دیگه از خودت نشون بدی، آدمایی هم وارد زندگیت میشن که از تو بازیگرای بهتری هستن و بدجور بازی میخوری! هر چقدر هم که جامعه بهت فشار میاره که نقابهاتو با خودت اشتباه بگیری، تو مقاومت کن. همخوان بودن بزرگترین هدیهایه که میتونی به خودت و به دیگران بدی. سعی کن پیچیده نباشی، ساده و همخوان باش!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍4
Kashti
Sina Parsian
گفتی دوسم داری حق با تو بود آره
اما تو تعریفت از عاشقی با من زیادی فرق داره
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
آگاهنویس
«دلنوشتهای صادقانه!» سعی کنید به قول راجرز "با خودتون همخوان باشید" یا به قول بایزید بسطامی، "یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که مینمایی." همخوان بودن با خود بهترین هدیهایه که میتونید به اطرافیانتون بدید. سعی کنید جوری نباشه که عقایدتون یه سری چیزا باشه…
جملهای در یک جا خواندم با این مضمون که "وقتی انسان با یک آدم بالغ و سالم وارد رابطه میشود، تازه میفهمد که چیزی به نام روابط پیچیدهی انسانی وجود ندارد!" چیزی که پس از خواندن این جمله به ذهنم رسید این بود: «شاید آدمهای پیچیدهای که درونشان گیر میکنیم، بالغ و سالم نیستند، و اگر برای ما جذابند به این معنیست که الگوی ما برای برگزیدن آنها بیمارگونه است».
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4👍2
ArashShamsiNotes - فلسفه و هنر
توضیح مختصر در متن زیر
اغلب تصور میکردم "زیبایی در نزد بیننده است" یا به عبارت دیگر، "یک چیز از آن جهت زیباست که به نیازها یا خواستههای ما پاسخ میگوید."
شوپنهاور اما در اینجا دیدگاهی دیگر به زیباییشناسی به ما مینمایاند. این دیدگاه، جهانی ثانویه را متصور میشود که در آن انسان از رنج امیال رها میشود به مرحله و مرتبهای متفاوت با جهانِ اراده دست مییابد که جهانِ تصور نام دارد و در آن چیزها نه از این جهت که به ما و خواستههایمان مربوطند، بلکه از آن جهت که ارتباطی با ما ندارند زیبا هستند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
شوپنهاور اما در اینجا دیدگاهی دیگر به زیباییشناسی به ما مینمایاند. این دیدگاه، جهانی ثانویه را متصور میشود که در آن انسان از رنج امیال رها میشود به مرحله و مرتبهای متفاوت با جهانِ اراده دست مییابد که جهانِ تصور نام دارد و در آن چیزها نه از این جهت که به ما و خواستههایمان مربوطند، بلکه از آن جهت که ارتباطی با ما ندارند زیبا هستند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
آنها از زندگی شروع کردند تا به مرگ برسند، من با مرگ آغاز شدم تا زندگی را دوباره بیابم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آیا حمایت بیش از حد ما از کودکان در برابر رویدادهای ناخوشایند احتمالی، سبب نشده است که آنها تا سرحد مرگ از دنیا در هراس باشند؟ شاید به این دلیل که با تحسینهای کاذب و بیارتباط با واقعیتهای دنیا، اعتماد به نفس آنها را بیشتر کردهایم و سبب شدهایم که در برابر سختیهای زندگی تحمل کمتری داشته باشند و خود را مهمتر از آنچه هستند ببینند و بر نارساییهای شخصیت خود، آگاه نباشند. آیا ما با هموار کردن راه آنان برای برآوردن همهی آرزوهایی که دارند، موجب ورود آنها به عصر جدید لذتگرایی و عشرتطلبی نشدهایم؟@ConsciousWriter | آگاهنویس
ملت دوپامین
آنا لمبکی
❤3
آگاهنویس
Nara Gilberto – Calma
هر موقع همه چی داره به سمت و سوی بهتر شدن میره، یه ندایی درونم شروع میکنه به سنگ انداختن سر راه و تمام تلاشش رو میکنه که مسیرم رو کج کنه. این ندا که میشه اسمش رو به قول فروید غریزهی مرگ گذاشت یا میتونم یه اسم جدید روش بذارم و بهش بگم "حسودِ درون"، در همهی افراد وجود داره هر چند در هر فردی شکل و قدرت خاص خودش رو داره.
این ندا در مقابل برنامهریزیهای ما مقاومت میکنه، به خودتنظیمی و بازداریهای شناختی اعتنایی نداره، همیشه میخواد به لذت فوری برسه و میل به گرفتن بدترین تصمیمات داره، هیجانطلبه و میخواد مسیرهایی رو انتخاب کنیم که پر فراز و نشیب هستن اما مارو به هیچ جایی نمیرسونن به جای اینکه مسیرهای آرومتر و یکنواختتر رو انتخاب کنیم که مارو به جاهای بهتری میرسونن! این حسودِ درون به شدت به نسخهی ایدهآلِ ما حسادت میکنه و اصلا نمیخواد بشیم اون چیزی که میتونیم بشیم یعنی اصلا نمیخواد تواناییهای بالقوهمون رو بالفعل کنیم.
و من برام همیشه جای سواله که چرا انقدر حسم نسبت به آرامش دوگانهس. هم به شدت میخوامش هم وقتی بدستش میارم پسش میزنم و فقط بعد از اینکه از دستش بدم میفهمم که چه گوهری رو از دست دادم. نمیفهمم چرا به آشفتگی ذهنم عادت کردم و وقتی ذهنم آروم و ساکت میشه، حس میکنم یه دردسری تو زندگیم کمه پس خودم با دستای خودم اون دردسر رو وارد زندگیم میکنم. نمیدونم چطور یک بار برای همیشه یاد بگیرم که حسودِ درونم رو کنترل کنم!
این ندا در مقابل برنامهریزیهای ما مقاومت میکنه، به خودتنظیمی و بازداریهای شناختی اعتنایی نداره، همیشه میخواد به لذت فوری برسه و میل به گرفتن بدترین تصمیمات داره، هیجانطلبه و میخواد مسیرهایی رو انتخاب کنیم که پر فراز و نشیب هستن اما مارو به هیچ جایی نمیرسونن به جای اینکه مسیرهای آرومتر و یکنواختتر رو انتخاب کنیم که مارو به جاهای بهتری میرسونن! این حسودِ درون به شدت به نسخهی ایدهآلِ ما حسادت میکنه و اصلا نمیخواد بشیم اون چیزی که میتونیم بشیم یعنی اصلا نمیخواد تواناییهای بالقوهمون رو بالفعل کنیم.
و من برام همیشه جای سواله که چرا انقدر حسم نسبت به آرامش دوگانهس. هم به شدت میخوامش هم وقتی بدستش میارم پسش میزنم و فقط بعد از اینکه از دستش بدم میفهمم که چه گوهری رو از دست دادم. نمیفهمم چرا به آشفتگی ذهنم عادت کردم و وقتی ذهنم آروم و ساکت میشه، حس میکنم یه دردسری تو زندگیم کمه پس خودم با دستای خودم اون دردسر رو وارد زندگیم میکنم. نمیدونم چطور یک بار برای همیشه یاد بگیرم که حسودِ درونم رو کنترل کنم!
تو کوچه پس کوچههای شعرم@ConsciousWriter | آگاهنویس
تو طولِ روز تو عرضِ شب
من به دنبالِ سه بخشم
که "آ"ی اولش کلاهی رو سرش نباشه
"را"ی دومش منو وصل کنه به بخش سومش "مش"
من زنده میشم حتی با حضورِ ناقصش
تو یه لکه نور نشونم بده
تا من دنیا بسازم از انفجار و تابشش
بهرام نورایی
❤4
آگاهنویس
هر موقع همه چی داره به سمت و سوی بهتر شدن میره، یه ندایی درونم شروع میکنه به سنگ انداختن سر راه و تمام تلاشش رو میکنه که مسیرم رو کج کنه. این ندا که میشه اسمش رو به قول فروید غریزهی مرگ گذاشت یا میتونم یه اسم جدید روش بذارم و بهش بگم "حسودِ درون"، در همهی…
و من اکنون رها هستم. از قید هر چیزی. از بند هر چیزی. و اگر این آزادی را هزار بار هم از دست بدهم، باز برای بدست آوردنش تلاش خواهم کرد تا این بار آن را کاملتر و بینقصتر بدست بیاورم.
و من اکنون آرامش دارم. هر چند اگر کوتاه باشد و لحظاتی بیش به طول نینجامد. هر چند اگر فردا صبح که بیدار میشوم آن را همراه نداشته باشم.
اکنون به تمام توهماتی که افکار نام دارند لبخند میزنم چون در ذهنم هیچ فکری نیست. اصلا میلی وجود ندارد که فکری بیافریند یا جنبشی شکل دهد. این یعنی آزادی، آرامش و رهایی و این هدفیست که تا زندهام دنبالش خواهم کرد تا به جایی که هر لحظه از زندگیام را به بستری برای حضور این سه مهمان گرانقدر تبدیل کنم. بلاخره یک روز آنها را خواهم یافت و برای همیشه در آغوش خواهم کشید و آنگاه حتی مرگ نیز نمیتواند ما را از هم جدا کند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
و من اکنون آرامش دارم. هر چند اگر کوتاه باشد و لحظاتی بیش به طول نینجامد. هر چند اگر فردا صبح که بیدار میشوم آن را همراه نداشته باشم.
اکنون به تمام توهماتی که افکار نام دارند لبخند میزنم چون در ذهنم هیچ فکری نیست. اصلا میلی وجود ندارد که فکری بیافریند یا جنبشی شکل دهد. این یعنی آزادی، آرامش و رهایی و این هدفیست که تا زندهام دنبالش خواهم کرد تا به جایی که هر لحظه از زندگیام را به بستری برای حضور این سه مهمان گرانقدر تبدیل کنم. بلاخره یک روز آنها را خواهم یافت و برای همیشه در آغوش خواهم کشید و آنگاه حتی مرگ نیز نمیتواند ما را از هم جدا کند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍3
آگاهنویس
و من اکنون رها هستم. از قید هر چیزی. از بند هر چیزی. و اگر این آزادی را هزار بار هم از دست بدهم، باز برای بدست آوردنش تلاش خواهم کرد تا این بار آن را کاملتر و بینقصتر بدست بیاورم. و من اکنون آرامش دارم. هر چند اگر کوتاه باشد و لحظاتی بیش به طول نینجامد.…
Calm
Miracle Tones
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آنکه خود را کلیتی فراتر از تکههای جدا افتاده از یکدیگر ببیند و از مکانیسم دوپاره سازی برای جدا کردن جنبههای مثبت و منفیِ شخصیت خود استفاده نکند و هر دو را به یک اندازه بپذیرد (یا به قول یونگ سایهاش را نیز بپذیرد)، هستی را صحنهی خیر یا شر نمیبیند بلکه هستی را کلیتی در سطحی بالاتر خواهد دید که در سطحی پایینتر به نیروهای متضاد با یکدیگر (مثل زنانگی و مردانگی، خیر و شر، روز و شب و...) تقسیم شده است. چنین فردی با کلنگری میتواند به تدریج دیدگاهی جهانشمول نسبت به اخلاق، انسانیت، راه و رسم زندگی و تقریبا همه چیز اتخاذ کند و پای را از نسبیتگرایی و کثرتگرایی فراتر بگذارد و به وحدتگرایی برسد. "من، من نیستم، من قطرهای جدا افتاده از دریا هستم که باید به او بپیوندم و نیست شوم!"
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
آگاهنویس
آنکه خود را کلیتی فراتر از تکههای جدا افتاده از یکدیگر ببیند و از مکانیسم دوپاره سازی برای جدا کردن جنبههای مثبت و منفیِ شخصیت خود استفاده نکند و هر دو را به یک اندازه بپذیرد (یا به قول یونگ سایهاش را نیز بپذیرد)، هستی را صحنهی خیر یا شر نمیبیند بلکه…
تنها وقتی کلیتِ خودمان را پذیرا باشیم میتوانیم کلیتِ انسانهای دیگر را هم بپذیریم. در غیر این صورت هم خودمان و هم دیگران را یا خوب مطلق و یا شر مطلق خواهیم دید.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
پرسید: "چیزی پیشم جا نذاشتی؟!"
پاسخم "نه" بود ولی چیزی را پنهان میکردم. قلبم را پیشش جا گذاشته بودم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
پاسخم "نه" بود ولی چیزی را پنهان میکردم. قلبم را پیشش جا گذاشته بودم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
💔3❤2👎1
Forwarded from ArashShamsiNotes - فلسفه و هنر (Arash Shamsi)
برای من، همهچیز هنوز ناب است، حتی تکراریترین عمل روزمره، و آنچه که لحظات را ناب میکند، «تناهی» است. اگر زمان بیپایان در اختیارمان بود، حق داشتیم که از تکرار گلایه کنیم، اما ما در زندگیای «متناهی» ایستادهایم. امر پارادوکسیکال این است که همین محدودیتْ – این متناهیت - که خود میتواند دلیل و زمینهای از برای پوچانگاشتن جهان باشد، در بطن خود پتانسیلهایی برای ارزشبخشیدن به لحظات و زیستن دارد. هر لحظه به این دلیل که نمیتوان آن را دوباره داشت، از نو رخ میدهد. پایانْ دشمن معنا نیست، خود از سرچشمههای معنا است. اگر هر لحظه میتوانست بینهایت بار تکرار شود، چه ارزشی میتوانستیم برایاش قائل باشیم؟
****
درحالیکه بارها سعی کردهام جهان را به نحوی ببینم که مکانی برای دوامآوردن است، همچنان باور من به این سو سوق پیدا میکند که جهان - تا آنجا که هنوز در آن هستم - محل انکشاف است. هر روز دری است که پیش از آن باز نشدهبود، هر انسان، هر کتاب، هر خیابان، هر اثر هنری، هر گفتوگو و حتی هر رنج، این پتانسیل را دارد که چیزی را آشکار کند که پیش از آن نمیدیدم.
اما زندگی برای من ماجراجوییای نیست که لزوماً در سفرهای بزرگ یا اتفاقهای خارقالعاده رخ دهد، گاه ماجراجویی در همین اتاق، در یک صفحهی کتاب، در موسیقیای که بارها شنیدهام، یا در لحظهای است که ناگهان چیزی را در خود مییابم که تا دیروز نمیدیدم، چیزی را میفهمم که تا دیروز نمیفهمیدم، چیزی را درمییابم که تا دیروز نمیدانستم. جهان تمام نشدهاست، چون هنوز تماماً بر من آشکار نشدهاست. اینکه برخی میگویند زندگی دیگر چیزی برای ارائه ندارد، منظورشان از «چیز» همان «لذت» است، اما اینکه در پی «لذت» باشی، فقط یکی از کتابهای جهان است، جهان را از کتابها و پنجرههای بسیار میتوان دید.
****
اما فارغ از متناهیبودنمان، ناپایدار ایم. اگر متناهی بودیم و میدانستیم که – فیالمثل – 75 سال طول عمرمان است، همچنان هر لحظه میتوانست کمی «تکراری» باشد، اما شکوه ماجرا آنجاست که نامتناهیبودنمان با ناپایداری عجین است. حتی نمیتوانیم با قاطعیت بدانیم که این صبح آخرین صبح نیست، این لباس آخرین لباس نیست و این مواجهه با فلان اثر هنری آخرین مواجهه نیست. نفس آدم بند میآید حتی تصورش را میکند.
****
اما فارغ از تناهی و ناپایداری، نفسکشیدن امروز برایام همان نفسکشیدن دیروز نیست. صبحی که از راه میرسد، تکرار صبح دیگری نیست، چهآنکه من آن انسانِ دیروز نیستم و جهان نیز همان جهانی نیست که دیروز در آن ایستاده بودم.
هر مواجهه با یک اثر هنری برای من رخدادی یگانه است. حتی اگر یک نقاشی را صد بار ببینم، همچنان با ابژهای ناب مواجه ام، چهآنکه چشم من تغییر کرده، حافظهام چیزی به آن افزوده، رنجها و شادیهایام لایهای تازه بر آن نشاندهاند. دیدن چهرهام در آینه نیز نمیتواند تکراری باشد، چهرهای که میبینم، چهرهی همان انسانی نیست که دیروز به آینه نگاه کرده بود. در هر مواجههای که با ابژهها داریم، حتی اگر ابژهها در ظاهر همان ابژهها باشند، مواجههی ما با آنها مواجههی پیشین نیست و البته نمیباید باشد.
****
آنچه که گفتم، حاشیهنویسیای از من بود بر این جملهی سنکا که در تصویر بالا آوردم:
فراموش نمیباید کرد که زندگی چیزی نیست که یک روز، در پایان مسیر، ناگهان تمام شود، زندگی همین حالا در حال تمامشدن است. هر نفسْ هم آمدن است و هم رفتن، هر روز هم آغاز است و هم بخشی از پایان. تا آنهنگام که هنوز عمری باقی مانده، میخواهم با جهان، با هر چیزی، بهمانند آنچه که برای نخستین بار میبینماش مواجه شوم، با کنجکاوی، با حیرت، با آمادگی برای کشف آنچه که هنوز نمیدانم چیست.
@arashshamsinotes
****
درحالیکه بارها سعی کردهام جهان را به نحوی ببینم که مکانی برای دوامآوردن است، همچنان باور من به این سو سوق پیدا میکند که جهان - تا آنجا که هنوز در آن هستم - محل انکشاف است. هر روز دری است که پیش از آن باز نشدهبود، هر انسان، هر کتاب، هر خیابان، هر اثر هنری، هر گفتوگو و حتی هر رنج، این پتانسیل را دارد که چیزی را آشکار کند که پیش از آن نمیدیدم.
اما زندگی برای من ماجراجوییای نیست که لزوماً در سفرهای بزرگ یا اتفاقهای خارقالعاده رخ دهد، گاه ماجراجویی در همین اتاق، در یک صفحهی کتاب، در موسیقیای که بارها شنیدهام، یا در لحظهای است که ناگهان چیزی را در خود مییابم که تا دیروز نمیدیدم، چیزی را میفهمم که تا دیروز نمیفهمیدم، چیزی را درمییابم که تا دیروز نمیدانستم. جهان تمام نشدهاست، چون هنوز تماماً بر من آشکار نشدهاست. اینکه برخی میگویند زندگی دیگر چیزی برای ارائه ندارد، منظورشان از «چیز» همان «لذت» است، اما اینکه در پی «لذت» باشی، فقط یکی از کتابهای جهان است، جهان را از کتابها و پنجرههای بسیار میتوان دید.
****
اما فارغ از متناهیبودنمان، ناپایدار ایم. اگر متناهی بودیم و میدانستیم که – فیالمثل – 75 سال طول عمرمان است، همچنان هر لحظه میتوانست کمی «تکراری» باشد، اما شکوه ماجرا آنجاست که نامتناهیبودنمان با ناپایداری عجین است. حتی نمیتوانیم با قاطعیت بدانیم که این صبح آخرین صبح نیست، این لباس آخرین لباس نیست و این مواجهه با فلان اثر هنری آخرین مواجهه نیست. نفس آدم بند میآید حتی تصورش را میکند.
****
اما فارغ از تناهی و ناپایداری، نفسکشیدن امروز برایام همان نفسکشیدن دیروز نیست. صبحی که از راه میرسد، تکرار صبح دیگری نیست، چهآنکه من آن انسانِ دیروز نیستم و جهان نیز همان جهانی نیست که دیروز در آن ایستاده بودم.
هر مواجهه با یک اثر هنری برای من رخدادی یگانه است. حتی اگر یک نقاشی را صد بار ببینم، همچنان با ابژهای ناب مواجه ام، چهآنکه چشم من تغییر کرده، حافظهام چیزی به آن افزوده، رنجها و شادیهایام لایهای تازه بر آن نشاندهاند. دیدن چهرهام در آینه نیز نمیتواند تکراری باشد، چهرهای که میبینم، چهرهی همان انسانی نیست که دیروز به آینه نگاه کرده بود. در هر مواجههای که با ابژهها داریم، حتی اگر ابژهها در ظاهر همان ابژهها باشند، مواجههی ما با آنها مواجههی پیشین نیست و البته نمیباید باشد.
****
آنچه که گفتم، حاشیهنویسیای از من بود بر این جملهی سنکا که در تصویر بالا آوردم:
ما هر روز میمیریم، چرا که هر روز بخشی از زندگیمان از ما گرفته میشود.
[سنکا، نامهی 24 به لوسیلیوس، بند 20]
فراموش نمیباید کرد که زندگی چیزی نیست که یک روز، در پایان مسیر، ناگهان تمام شود، زندگی همین حالا در حال تمامشدن است. هر نفسْ هم آمدن است و هم رفتن، هر روز هم آغاز است و هم بخشی از پایان. تا آنهنگام که هنوز عمری باقی مانده، میخواهم با جهان، با هر چیزی، بهمانند آنچه که برای نخستین بار میبینماش مواجه شوم، با کنجکاوی، با حیرت، با آمادگی برای کشف آنچه که هنوز نمیدانم چیست.
@arashshamsinotes
❤2👍2👎1
تا هنگامی که خودم نتوانم ابژهی شناخت خویش شوم و خود را به خوبی بشناسم، تو نیز نمیتوانی ابژهی شناختم شوی و تو را هم نمیتوانم به خوبی بشناسم بنابراین جهان نیز از چنگ شناخت من میگریزد و آن را هم نمیتوانم بشناسم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس