آگاهنویس
پای گذاشتن در مسیرِ تعالی و حرکت از دوگانگی به سوی یگانگی هرگز نبایستی معطوف به هدف باشد چرا که در این راه هر قدم و هر لحظه از مسیر، خودْ هدف است! هدف هیچ چیز دیگر و هیچ جای دیگری نیست جز توانایی آرام گرفتن در همین جایی که هستی. اگر بتوانی حال را ببینی، همه…
GOM
Bahram & Ghogha & Ashkan Mousavi
گفتم که ما بیبدن کلا نداریم وجود@ConsciousWriter | آگاهنویس
به ازای هر سایه یک جسد هست
اگه کنیم این خاکو زیر و رو
با لبهی تیزِ آینههاتون بشکافید دونه دونه خوک
تنها بدنِ مشروع، تنها بدنِ موجود
👎1
خوشبخت آنیست که آنچه میخواهد را دارد و آنچه ندارد را نمیخواهد! آنکه خواستههایش بیانتهاست، هرگز خوشبختی و آرامش را احساس نخواهد کرد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍4
Dancing With Your Ghost
Sasha Alex Sloan
I stay up all night, tell myself I'm alright
Baby, you're just harder to see than most
I put the record on, wait 'til I hear our song
Every night, I'm dancing with your ghost
@ConsciousWriter | آگاهنویس
روابطِ میانفردی، مجموعهی عظیم و گستردهای از به کارگیری مکانیسم فرافکنیست. در هر قضاوتی که میکنیم، مقدار قابل توجهی از خصوصیتهای درونی سرکوبشدهی خودمان را به دیگری نسبت میدهیم، حال این دیگری هر کسی که میخواهد باشد. ما در کمانی که به سوی دیگری نشانه گرفتهایم، تیری میگذاریم که به زهرِ وجود خودمان آغشته است!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍2
Forwarded from IN/OUT SIDE
شناختِ خود اصلاً گوگولی نیست.
تراژیک است.
ما معمولاً خودشناسی را شبیه یک پروژهی زیبا تصور میکنیم؛ سفری برای پیدا کردن خودِ واقعی، رسیدن به آرامش، و آشتی کردن با خویشتن. انگار قرار است در پایان مسیر، نسخهای بهتر، بالغتر و دوستداشتنیتر از خودمان را پیدا کنیم. اما واقعیت اغلب بیرحمتر از این حرفهاست. شناختِ خود بیشتر شبیه از دست دادن است تا پیدا کردن. از دست دادنِ توهمها. از دست دادنِ داستانهایی که سالها دربارهی خودمان ساختهایم. از دست دادنِ تصویری که دوست داشتیم از خودمان باور کنیم.
لحظهای میرسد که انسان میفهمد همیشه آنقدر که فکر میکرده شجاع نبوده است. بعضی از انتخابهایش از روی آزادی نبودهاند؛ از روی ترس بودهاند. بعضی از عشقهایش از سرِ عشق نبودهاند؛ از سرِ نیاز بودهاند. و بسیاری از باورهایی که به آنها افتخار میکرده، شاید چیزی جز راههایی برای فرار از اضطراب نبودهاند، و مشکل دقیقاً همینجاست.
فلسفه از سال پیش انسان را به شناختِ خود دعوت کرده است، اما کمتر کسی دربارهی هزینهی این دعوت حرف میزند. هزینهاش فروپاشیِ معصومیت است. بعد از شناختنِ خود، دیگر نمیتوانی هر شکستی را گردن دیگران بیندازی. دیگر نمیتوانی تا ابد قربانی بمانی. دیگر نمیتوانی پشتِ نقابهایی که سالها با آنها زندگی کردهای پنهان شوی.
خودشناسی شبیه روشن کردن چراغ در یک اتاق تاریک است. اتاق زیباتر نمیشود؛ فقط چیزهایی را میبینی که قبلاً نمیدیدی. زخمها را میبینی. ترسها را میبینی. ضعفها را میبینی. و از همه دردناکتر، سهمِ خودت را در بسیاری از رنجهایی که تجربه کردهای میبینی. شاید به همین دلیل است که بسیاری از انسانها ترجیح میدهند خودشان را سرگرم کنند تا بشناسند. با کار، با رابطه، با موفقیت، با مصرف، با شبکههای اجتماعی، و گاهی حتی با معنویت. هر چیزی که بتواند آن مواجههی بیواسطه با خویشتن را کمی بیشتر به تعویق بیندازد. زیرا شناختِ خود یک تجربهی رمانتیک نیست. یک گسست است. گسست از تصویری که از خودت ساخته بودی. و تراژدی آنجاست که بعد از این گسست، دیگر راه بازگشتی وجود ندارد. دانستن، راهِ بازگشت را میسوزاند. وقتی خودت را دیدی، دیگر نمیتوانی وانمود کنی که ندیدهای. و شاید به همین دلیل باشد که آزادی تا این اندازه ترسناک است. چون آزادی از لحظهای آغاز میشود که دیگر نمیتوانی از خودت فرار کنی.
از لحظهای که میفهمی بزرگترین زندانِ انسان، جهان بیرون نیست؛ روایتهایی است که برای فرار از حقیقت دربارهی خودش ساخته است. و بزرگترین تراژدیِ خودشناسی این است که آن روایتها را یکییکی از تو میگیرد، تا سرانجام در برابر کسی قرار بگیری که تمام عمر از او گریخته بودی:
خودت!
@mehdiosanlou
تراژیک است.
ما معمولاً خودشناسی را شبیه یک پروژهی زیبا تصور میکنیم؛ سفری برای پیدا کردن خودِ واقعی، رسیدن به آرامش، و آشتی کردن با خویشتن. انگار قرار است در پایان مسیر، نسخهای بهتر، بالغتر و دوستداشتنیتر از خودمان را پیدا کنیم. اما واقعیت اغلب بیرحمتر از این حرفهاست. شناختِ خود بیشتر شبیه از دست دادن است تا پیدا کردن. از دست دادنِ توهمها. از دست دادنِ داستانهایی که سالها دربارهی خودمان ساختهایم. از دست دادنِ تصویری که دوست داشتیم از خودمان باور کنیم.
لحظهای میرسد که انسان میفهمد همیشه آنقدر که فکر میکرده شجاع نبوده است. بعضی از انتخابهایش از روی آزادی نبودهاند؛ از روی ترس بودهاند. بعضی از عشقهایش از سرِ عشق نبودهاند؛ از سرِ نیاز بودهاند. و بسیاری از باورهایی که به آنها افتخار میکرده، شاید چیزی جز راههایی برای فرار از اضطراب نبودهاند، و مشکل دقیقاً همینجاست.
فلسفه از سال پیش انسان را به شناختِ خود دعوت کرده است، اما کمتر کسی دربارهی هزینهی این دعوت حرف میزند. هزینهاش فروپاشیِ معصومیت است. بعد از شناختنِ خود، دیگر نمیتوانی هر شکستی را گردن دیگران بیندازی. دیگر نمیتوانی تا ابد قربانی بمانی. دیگر نمیتوانی پشتِ نقابهایی که سالها با آنها زندگی کردهای پنهان شوی.
خودشناسی شبیه روشن کردن چراغ در یک اتاق تاریک است. اتاق زیباتر نمیشود؛ فقط چیزهایی را میبینی که قبلاً نمیدیدی. زخمها را میبینی. ترسها را میبینی. ضعفها را میبینی. و از همه دردناکتر، سهمِ خودت را در بسیاری از رنجهایی که تجربه کردهای میبینی. شاید به همین دلیل است که بسیاری از انسانها ترجیح میدهند خودشان را سرگرم کنند تا بشناسند. با کار، با رابطه، با موفقیت، با مصرف، با شبکههای اجتماعی، و گاهی حتی با معنویت. هر چیزی که بتواند آن مواجههی بیواسطه با خویشتن را کمی بیشتر به تعویق بیندازد. زیرا شناختِ خود یک تجربهی رمانتیک نیست. یک گسست است. گسست از تصویری که از خودت ساخته بودی. و تراژدی آنجاست که بعد از این گسست، دیگر راه بازگشتی وجود ندارد. دانستن، راهِ بازگشت را میسوزاند. وقتی خودت را دیدی، دیگر نمیتوانی وانمود کنی که ندیدهای. و شاید به همین دلیل باشد که آزادی تا این اندازه ترسناک است. چون آزادی از لحظهای آغاز میشود که دیگر نمیتوانی از خودت فرار کنی.
از لحظهای که میفهمی بزرگترین زندانِ انسان، جهان بیرون نیست؛ روایتهایی است که برای فرار از حقیقت دربارهی خودش ساخته است. و بزرگترین تراژدیِ خودشناسی این است که آن روایتها را یکییکی از تو میگیرد، تا سرانجام در برابر کسی قرار بگیری که تمام عمر از او گریخته بودی:
خودت!
@mehdiosanlou
❤6👍2
Nothing Lasts
Aurosonic & Neev Kennedy
That's where I've been
That's what I've seen
Take me somewhere, nowhere fast
Sometimes I think nothing lasts
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
این دغدغهای کاملا قابل مطرح شدن است که آیا زندگی به سبک بودا و نخواستن و برکندن درخت رنج (که از دانهی خواستن میروید) از ریشه، در جامعهی مدرن شدنیست یا خیر؟!
در ادامهی این سوال باید پرسید که اگر کسی بخواهد با چنین سبکی زندگی کند، آیا مجبور است کنج عزلت گزیند و گوشهنشین شود یا میتواند مانند یک فرد عادی در جامعه زندگی کند اما همزمان از امیال و خواستههای نفس رها باشد؟!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
در ادامهی این سوال باید پرسید که اگر کسی بخواهد با چنین سبکی زندگی کند، آیا مجبور است کنج عزلت گزیند و گوشهنشین شود یا میتواند مانند یک فرد عادی در جامعه زندگی کند اما همزمان از امیال و خواستههای نفس رها باشد؟!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
ما مردمِ تاریخِ بد بودیم
از قولِ آنها دیو و دد بودیم
خوشبختیِ ما را که دزدیدند
ای کاش جایش را بلد بودیم
در امتحانِ هستیِ بیرحم
از ابتدا مردود و رد بودیم
اکنون پر از غمهای دورانیم
ما شادیِ بیحصر و حد بودیم...!
#اشعار
۱۴۰۵/۴/۲۶
@ConsciousWriter | آگاهنویس
از قولِ آنها دیو و دد بودیم
خوشبختیِ ما را که دزدیدند
ای کاش جایش را بلد بودیم
در امتحانِ هستیِ بیرحم
از ابتدا مردود و رد بودیم
اکنون پر از غمهای دورانیم
ما شادیِ بیحصر و حد بودیم...!
#اشعار
۱۴۰۵/۴/۲۶
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤8
Ba Delam
Ehsan Khajehamiri
جز همین دیوونگی هر چی بگی یادم نیست@ConsciousWriter | آگاهنویس
اونی که تو زندگی عاشق نشه آدم نیست
عقلمو دادم بره یادم بره تقدیرم
با تو انتقاممو از خاطره میگیرم
❤1
باید دانست که مسیر تغییر هرگز قرار نبوده و نیست که یک مسیر ساده و بیدردسر مانند یک خط مستقیم باشد. مسیر تغییر همواره پر از پستی و بلندی، بازگشت، رفت و برگشت و مقاومت نیروهای مختلف در برابر تغییر است. حتی علم اعصاب نیز تأیید میکند که تغییر به علت مقاومت اعصاب و نورونهای مغز در برابر تغییر مسیر و ایجاد مسیرهای عصبی جدید، دشوار است زیرا مغز طی سالیان سال استفاده از مسیرهای آشنا به آنها عادت کرده و برای او دشوار است که بخواهد پیغامهای عصبی را از مسیری جدید منتقل کند، دادههای حسی را به شیوهای نو ادراک کند و بروندادهای حرکتی را به شیوهای تازه رقم بزند.
هرگونه انتظار بیجا و کمالگرایانه برای بینقص بودن در مسیر تغییر، ما را ناامید میسازد و ممکن است باعث شکلگیری ذهنیت صفر و صدی شود و ما را به نقطهی اول بازگرداند، در حالی که آن کس که بتواند این خصوصیت مسیر تغییر را درک کند و خود را با آن وفق بدهد، از شکستهایش نمیهراسد بلکه از آنها درس میگیرد و نهایتا از این درسها برای موفقیت و صبوری کردن تا تثبیت تغییرات در مغز و بدنش استفاده میکند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
هرگونه انتظار بیجا و کمالگرایانه برای بینقص بودن در مسیر تغییر، ما را ناامید میسازد و ممکن است باعث شکلگیری ذهنیت صفر و صدی شود و ما را به نقطهی اول بازگرداند، در حالی که آن کس که بتواند این خصوصیت مسیر تغییر را درک کند و خود را با آن وفق بدهد، از شکستهایش نمیهراسد بلکه از آنها درس میگیرد و نهایتا از این درسها برای موفقیت و صبوری کردن تا تثبیت تغییرات در مغز و بدنش استفاده میکند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍2❤1
in these walls (my house)
mgk & PVRIS
Never thought that I would feel like this (yeah)
Such a mess when I'm in your presence
I've had enough, think you've been making me sick
Gotta get you out of my system, yeah
It's my house, I think it's time to get out
It's my soul, it isn't yours anymore
It's my house, I think it's time to get out
Yeah, I think it's time to get out
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1💔1
بیش از هر چیز نیاز به رهایی دارم. روحم خسته است از میل داشتن و رنج بردن از هر چیزی که به آن میل دارم. نمیخواهم میل به چیزهای فانی و گذرا داشته باشم و اگر لازمهی زندگی میل داشتن به چنین چیزهاییست، نمیخواهم باشم. هدف از بودنم قطعا باید چیز دیگری بوده باشد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
💔4❤1👍1
وقتی به آدمها نشان میدهی که از از دست دادنشان میهراسی، به آنها اجازه میدهی که هر طور خواستند تو را به بازی بگیرند. وقتی که نشان دهی هیچ هراسی از تنهایی نداری و میتوانی بینیاز به آنها به زندگیات ادامه دهی، قدرت را دوباره از آنِ خود خواهی کرد.
جای تأسف دارد که در دنیای لعنتیمان حتی عشق نیز از سیاستهای رفتاری خاص خود برخوردار است؛ سیاستهایی که در صورت رعایت نشدنشان، بقای رابطه را تهدید میکنند. این که این سیاستها آموخته شده و فرهنگی هستند یا در ذات و بنیاد زن و مرد وجود دارند (شاید به شکل تکاملی یا هورمونی)، خود مسئلهای دیگر است.
این واقعیتی تلخ است که در جهانی که حتی حیطهی عشق را نیز از هجوم سیاست در امان نگذاشته است، کسانی که روحیهی لطیف، هنرمندانه و رمانتیک دارند و خود را آنگونه که هستند و آنگونه که فکر و احساس میکنند ابراز مینمایند، محکوم به شکست هستند. این وضعیت نوعی ناهمخوانی بین چیزی که واقعا هستیم و الزاماتی که در رابطه باید رعایت کنیم به وجود میآورد و موجب میشود تمایل پیدا کنیم که همواره بخشی از وجودمان را در رابطه سانسور کنیم!
بسیاری از ما آرزو میکنیم که ای کاش میشد عشق را سیاستزدایی کرد، اما در نهایت این خودمان هستیم که با رفتارهایمان بیشتر و بیشتر روابط را سیاستزده میکنیم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
جای تأسف دارد که در دنیای لعنتیمان حتی عشق نیز از سیاستهای رفتاری خاص خود برخوردار است؛ سیاستهایی که در صورت رعایت نشدنشان، بقای رابطه را تهدید میکنند. این که این سیاستها آموخته شده و فرهنگی هستند یا در ذات و بنیاد زن و مرد وجود دارند (شاید به شکل تکاملی یا هورمونی)، خود مسئلهای دیگر است.
این واقعیتی تلخ است که در جهانی که حتی حیطهی عشق را نیز از هجوم سیاست در امان نگذاشته است، کسانی که روحیهی لطیف، هنرمندانه و رمانتیک دارند و خود را آنگونه که هستند و آنگونه که فکر و احساس میکنند ابراز مینمایند، محکوم به شکست هستند. این وضعیت نوعی ناهمخوانی بین چیزی که واقعا هستیم و الزاماتی که در رابطه باید رعایت کنیم به وجود میآورد و موجب میشود تمایل پیدا کنیم که همواره بخشی از وجودمان را در رابطه سانسور کنیم!
بسیاری از ما آرزو میکنیم که ای کاش میشد عشق را سیاستزدایی کرد، اما در نهایت این خودمان هستیم که با رفتارهایمان بیشتر و بیشتر روابط را سیاستزده میکنیم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍5💔3❤1👎1
شبها قرص جوشان منیزیم را در آب حل میکنم تا عضلاتم را شل کند، خوابم را بهبود ببخشد و استرس روزانهام را کاهش دهد. صبحها که از خواب برمیخیزم، چای سبز میخوردم تا کافئینش مغزم را از خوابآلودگی بزداید و رخوتم را بکاهد تا روز جدیدی را شروع کنم و به کارهایم بپردازم. اما قهوه را نمیتوانم تحمل کنم چون کافئین اگر از یک حدی بیشتر شود، تپش قلب و استرس ناشی از آن زندگیام را مختل میکند. به این فکر میکنم که انسان به راستی همانگونه که شوپنهاور میگفت آونگیست که در بین رنج و ملال در نوسان است. منیزیم بیش از حد ملالآور است و کافئین بیش از حد رنجآور!
بلافاصله یاد منحنی یرکس-دادسون میافتم؛ همان منحنی معروف در علم رواشناسی که سطح برانگیختگی متوسط را مطلوب میداند و تایید میکند که اگر سطح برانگیختگی کم باشد، انسان به ملال دچار میشود. همچنین اگر برانگیختگی از حدی زیادتر شود، انسان دچار اضطرابِ رنجآور میشود و عملکردش مختل میگردد.
پیش از خواب انسان به چه چیزها که نمیاندیشد مگر نه؟! شب بخیر!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
بلافاصله یاد منحنی یرکس-دادسون میافتم؛ همان منحنی معروف در علم رواشناسی که سطح برانگیختگی متوسط را مطلوب میداند و تایید میکند که اگر سطح برانگیختگی کم باشد، انسان به ملال دچار میشود. همچنین اگر برانگیختگی از حدی زیادتر شود، انسان دچار اضطرابِ رنجآور میشود و عملکردش مختل میگردد.
پیش از خواب انسان به چه چیزها که نمیاندیشد مگر نه؟! شب بخیر!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤9👍5
هر گونه محتوای ذهنی وقتی ارتباطش را با بدن از دست بدهد، به نشخوار فکری، وهم و تخیلات غیرواقعی بدل میشود. عینیت با در نظر گرفتن نسبتِ بدن با امور حاصل میشود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍6❤2
روحی که هنوز رها نشده نمیتواند روحهای دیگر را رها سازد. هر قدر هم که به این کار مایل باشد، بدنها بر سر راهش مانع میشوند چرا که بدنِ خودش مانعِ رهاییاش شده است. رهایی شعار نیست، رهایی با حضور و مراقبت مداوم به شکل یک مسیر نه به شکل یک مقصد تجربه میشود. هر زنجیر را که از پای روحت باز کنی، آن را یه قدم به رهایی نزدیکتر کردهای اما هیچ مقصدی جز مرگ نیست. زندگی چیزی نیست جز مشقِ خوب مردن. روح باید آنقدر رها باشد که لحظهای که خواست از کالبد پرواز کند، با زنجیر به زمین بسته نشده باشد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍5❤2
هر چه از زمین فاصله بگیری، افتراق و تمایزِ چیزها با هم کمتر و کمتر میشود و چیزها با هم درآمیختهتر میشوند. از فاصلهای بسیار بالاتر، ممکن است هر چیزی که در جهانمان هست در یک دایرهی کوچک به نام کرهی زمین خلاصه شود و از فاصلهای بازهم دورتر، ممکن است همه چیز در یک نقطهی کوچکِ نورانی خلاصه شود و همه چیز در یک چیز خلاصه گردد. این یک استعارهی ادبی یا عرفانی نیست، یک واقعیت است. ما همه یک چیز هستیم، فقط آنقدر با امور جزئیِ بدنها و اذهانِ خودمان یکی شدهایم که نمیتوانیم از سطحی بالاتر یا در لایهای عمیقتر حقیقتِ یگانگی را ببینیم و از دوگانگیها یا چندگانگیها فراتر رویم و به یگانگی در جوهرِ هستی دست یابیم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آگاهنویس
باید از چشمِ ابدیت به زندگی خودمان نگاه کنیم.»
و شاید تنها تسکین برای رنجهایمان همین باشد!
❤3
آگاهنویس
هر چه از زمین فاصله بگیری، افتراق و تمایزِ چیزها با هم کمتر و کمتر میشود و چیزها با هم درآمیختهتر میشوند. از فاصلهای بسیار بالاتر، ممکن است هر چیزی که در جهانمان هست در یک دایرهی کوچک به نام کرهی زمین خلاصه شود و از فاصلهای بازهم دورتر، ممکن است همه…
جهان هر کاری میکند تا تو یگانگی را از یاد ببری. اقتصاد، تضادِ منافع میآفریند. سیاست، تضادِ قدرتها را شکل میدهد. جنسیت به تضادِ امیال دامن میزند. این تضادها پویایی و حرکت را در جهان رقم میزنند و زندگیها و مرگها از پسِ آنان میآیند و میروند اما در عمق وجودت چیزی هست که ثبات دارد. از چشماندازِ ابدیت که بنگری، سکوت و آرامش بر جهان حاکم است و زمان معنای خود را از دست میدهد. هیچ هدفی نیست و هیچ چیز اهمیتی ندارد جز اکنون و هشیاری و حضورِ ما نسبت به آن. آنجاست که یگانگی را درک میکنی و میفهمی که همه چیز در اصل یک چیز بوده است.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤7
❤5👍1