لازمهی زیستن در بهشتِ هشیاری، شناختنِ جهنمِ ناهشیاری و گذشتن از آن است.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
Ghost Host
Buckethead
به راستی دستانی که این چنین پر شور بر تن گیتار میرقصند، سزاوار بوسهاند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
تا به بند کشیده میشد، احساس میکرد که هیچ چیز را به اندازهی آزادی نمیخواهد و تا آزاد میشد، میفهمید که انسان از هیچ چیز به اندازهی آزادی نمیترسد. تنهاییاش، آزادیِ زیادی را برایش به ارمغان آورده بود. تنهایی و آزادی را عمیقا دوست داشت اما گاهی میخواست یکی کنارش باشد تا مثل آینه او را به خودش بنمایاند چرا که آینهی روی دیوارِ خانهاش نمیتوانست درونش را به او بنمایاند. با این حال، تحمل محدودیتهایی که روابط انسانی به او تحمیل میکردند را نداشت. او روابط را همچون جنگی برونفکنی شده میدید که حاصل جنگهای درونش بودند. کسی نمیتوانست ببیند در عمق وجودش چه میگذرد، اما روابط همواره میتوانستند بعنوان یک بستر برای نمایان شدنِ تعارضاتِ درونفردیِ او، ایفای نقش کنند. البته جنگ هم از نظرش چیز بدی نبود. جنگیدن بد نیست به شرطی که حریف، آنچنان قدر باشد که جنگ تا ابد ادامه پیدا کند. جنگهایی که تا آن زمان شاهدشان بود، همواره به شکستِ یک طرف و پیروزیِ طرف دیگر ختم شده بودند. جنگیدن خوب است اما همواره خطر این را دارد که انسان پس از پایان جنگ، دلش برای حریف تنگ شود. از نظر بدبینانهی او، روابط میانفردی همچون جنگهایی بودند که دیر یا زود پایان مییافتند و تنها چیزی که از آنها باقی میمانْد، خاطراتی بیپایان و دلتنگی فراوان بود...!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
در دهکدهی جهانی که امروز با آن روبروییم و خود این دهکدهی جهانی حاصل گسترش ارتباطات و منعطف شدن مرزهای بین فرهنگهای مختلف است، نیاز به یک اخلاقیات جهانشمول و فراگیر بیش از هر زمان دیگری احساس میشود. البته شاهدیم که محقق شدن این دهکدهی جهانی، به شکلی متناقض بر نسبیگرایی اخلاقی و فرهنگی ما بیش از پیش افزوده است.
حال برای فراهم آوردن یک نظام اخلاقیاتی جهانشمول که ورای هر فرهنگ و جغرافیای خاص برای تمامی انسانها صدق نماید، دو کار میتوان کرد:
اولی که طبعا نامطلوب است این است که مرزهای سفت و سختی بین درون و بیرون فرهنگمان بنیان بگذاریم. در چنین وضعیتی ما امنیت و تعادل نسبی را از طریق قربانی نمودن ارتباطات گسترده به دست میآوریم. (همچون وضعیتی که در کرهی شمالی یا افغانستان وجود دارد).
دومی که طبعا مطلوبتر اما دشوارتر است، این است که با ترکیب مؤلفههای مشترک در بین فرهنگهای باستانی و معاصر مختلف، نظامی را بنیانگذاری کنیم که به شکل جهانشمول، ارزشها را مطرح کند و بر طبق آن، راه سعادت را از راه شقاوت متمایز نماییم. البته، چنین امری نباید باعث شود ما دیگران را برای پیروی از نظاممان تحت فشار قرار دهیم. بایستی یادمان بماند که رفتار و کردار ما، بیش از سخنان ما میتوانند بر دیگران تأثیرگذار باشند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
حال برای فراهم آوردن یک نظام اخلاقیاتی جهانشمول که ورای هر فرهنگ و جغرافیای خاص برای تمامی انسانها صدق نماید، دو کار میتوان کرد:
اولی که طبعا نامطلوب است این است که مرزهای سفت و سختی بین درون و بیرون فرهنگمان بنیان بگذاریم. در چنین وضعیتی ما امنیت و تعادل نسبی را از طریق قربانی نمودن ارتباطات گسترده به دست میآوریم. (همچون وضعیتی که در کرهی شمالی یا افغانستان وجود دارد).
دومی که طبعا مطلوبتر اما دشوارتر است، این است که با ترکیب مؤلفههای مشترک در بین فرهنگهای باستانی و معاصر مختلف، نظامی را بنیانگذاری کنیم که به شکل جهانشمول، ارزشها را مطرح کند و بر طبق آن، راه سعادت را از راه شقاوت متمایز نماییم. البته، چنین امری نباید باعث شود ما دیگران را برای پیروی از نظاممان تحت فشار قرار دهیم. بایستی یادمان بماند که رفتار و کردار ما، بیش از سخنان ما میتوانند بر دیگران تأثیرگذار باشند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
Intro (Sokoot)
Bahram
نه نرو وایسا@ConsciousWriter | آگاهنویس
از چی باید حرف زد؟
با چی میشه فهمید فرقِ خوبو از بد؟
من یادم نرفته اون جایی رو که بودم
ولی باید فراموش کنم جایی رو که هستم
یه کوهِ عقده تو این قفسِ مرده که زندگی هم جرمه
بعدِ این شبِ تاریک نوبتِ صبحه
بعدِ این شبِ تاریک نوبتِ صبحه
❤4
Forwarded from تپهیِپروانهها (•𝗉𝗈𝗎𝗋𝗂𝖺𓂀)
ما میآموزیم که با کسالت خود روبهرو شویم. با بیقراری ِ خود، با آن بخش وجودمان که دلش میخواهد جای دیگری باشد، کار دیگری بکند، تجربه دیگری داشته باشد و جور دیگری زندگی کند.
تپهیِپروانهها
ما میآموزیم که با کسالت خود روبهرو شویم. با بیقراری ِ خود، با آن بخش وجودمان که دلش میخواهد جای دیگری باشد، کار دیگری بکند، تجربه دیگری داشته باشد و جور دیگری زندگی کند.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
هر روز بیشتر پی میبرم که چقدر زندگی نابسنده است. چقدر دشوار است زنده ماندن و درست زیستن! انگار تنها لحظات کوتاهی وجود دارند که انگیختگی و غرقگی کامل را فراهم میآورند، به گونهای که انسان خود را در فعالیت مورد علاقهاش غرق کند و از خود و محیط اطرافش بیخبر شود و به راستی به وصال آن یار گمشدهاش (زمان حال) برسد. اما این وصال با فراقهای مداوم همراه میشود که طولانیتر و رنجآورتر هستند. گویی انسان هر کار هم که بکند، هر گوشهای را که بکاود، و هر قلهای را که فتح کند، باز چیز دیگری میخواهد. باز احساسی در درونش میگوید: حوصلهام سر رفت، چیزی جدید بیاموز یا کاری جدید انجام بده. بنظر میرسد حتی افرادی که به یک فعالیت لذتبخش اما بالقوه مضر اعتیاد پیدا میکنند، فرقی با ما ندارند. آنها همین ندا را شنیدهاند و غرقگی را با ماده یا فعالیتی اعتیادآور تجربه نمودهاند و به تدریج نتوانستهاند از آن دل بکَنند. شاید اشکال از آنها نیست. شاید زندگی به راستی نابسنده است! در این ویدیو، محمد مهدی اردبیلی، نقدی جدی به مفهوم "تعادل" میکند و از لزوم ارائهی آلترناتیوهای دیگر سخن میگوید.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
کسی که هویتش با زخمهایش تعیین شده باشد، هنگامی که زخمهایش در حال التیام باشند، احساس میکند که هویتش در حال از بین رفتن است، از این رو زخمهای دیگری به خودش میزند تا هویت کاذبش را بازسازی کند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4👍2
آقای فاستر افزود: «ما طوری آنها را شرطی میکنیم که در گرما خوب رشد کنند. همکاران ما در طبقههای بالا یادشان میدهند که گرما را دوست بدارند.»@ConsciousWriter | آگاهنویس
مدیر، مختصر و مفید اضافه کرد: «و رازِ سعادت و فضیلت در همین نهفته است: دوست داشتنِ آنچه آدم باید انجام بدهد. تمام هدفهای شرطیسازی در این خلاصه میشود: علاقهمند ساختن آدمها به سرنوشتِ اجتماعیِ گریزناپذیرشان.»
دنیایِ قشنگِ نو
آلدوس هاکسلی
با این همه بنظر نمیرسید ساربان از خبر و تهدید جنگ در هراس باشد. در یک شب سرد، بیآتش و ماه، در حالی که چند دانه خرما در دهان میگذاشت، رو کرد به جوان و گفت: «من زندهام.» و ادامه داد: «وقتی چیزی میخورم، به هیچچیز و هیچکس فکر نمیکنم، مگر به خوردن. وقتی هم حرکت میکنم و راه میروم، آن هم برای حرکت است و راهرفتن نه چیز دیگر، و این چنین است که خود را زنده میبینم. اگر قرار شود روزی بجنگم مهم نیست چه روزی باشد، و اگر سرنوشت این باشد که بمیرم، در آن روز و در آن جنگ خواهم مرد. این خواست تقدیر است و بر آن گردن مینهم. نه در گذشته زندگی میکنم و نه از آینده با خبرم. آنچه دارم، همین لحظه است، و همین لحظه برای من عین زندگیست، بنابراین باید از آن استفاده کنم، چون فقط در این لحظه است که خود را زنده میبینم.@ConsciousWriter | آگاهنویس
کیمیاگر
پائولو کوئیلو
❤2
و ما باز برمیخیزیم
از میان خاکسترمان
مثل همیشه
با چهرهای کرخت
گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است
گویی که هرگز بال و پرمان در آتش نسوخته است
کسی یادآور میشود:
«ققنوس وقتی میسوزد و باز از خاکسترش برمیخیزد دیگر آن ققنوس سابق نیست.»
دیگری میگوید:
«اما سوالی که ممکن است پرسیده شود این است که آیا این ققنوس از آن ققنوس سابق ضعیفتر است یا قویتر؟!»
کسی پاسخی نمیدهد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
از میان خاکسترمان
مثل همیشه
با چهرهای کرخت
گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است
گویی که هرگز بال و پرمان در آتش نسوخته است
کسی یادآور میشود:
«ققنوس وقتی میسوزد و باز از خاکسترش برمیخیزد دیگر آن ققنوس سابق نیست.»
دیگری میگوید:
«اما سوالی که ممکن است پرسیده شود این است که آیا این ققنوس از آن ققنوس سابق ضعیفتر است یا قویتر؟!»
کسی پاسخی نمیدهد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
از آنجایی که واقعیت لایهلایه است، ما در پس مخالفتهایمان، در لایهای دیگر از واقعیت با دیگری موافقیم و در پس موافقتهایمان، در لایهای دیگر از واقعیت با دیگری مخالفیم. گاهی تنها چیزی که مهم است این است که ذرهای جا بگذاریم برای تغییر دادن و تعدیل کردن نظرمان یا به زعم هگل برای سنتز کردنِ تزمان با آنتیتزِ دیگری.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2👍2
آگاهنویس
Buckethead – Cavernous
اگر نمیتوانی یک اثر هنری خلق کنی، لااقل روحت را پاک نگه دار تا بتوانی از یک اثر هنری لذت ببری!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
آگاهنویس
Bahram – HEECH
این آهنگ، یکی از بزرگترین ضربههارو به نقاب خودشیفتگی من که ناشی از حس حقارت بود زد. وقتی از تودهی بیاهمیت تن و ذهنت که یک سری مولکول و اتم متصل به هم هست (که در نهایت اتصالاتش از همدیگه جدا میشه و به طبیعتِ نامتمایز و یکپارچه برمیگرده) فاصله میگیری و یاد میگیری از بالا خودت رو ببینی (یا به قول اسپینوزا "از دیدگاه ابدیت به خودت بنگری")، میفهمی که هیچی نیستی.
بنظرم کمال هر انسانی در دو چیز نهفته است:
اول اینکه بتونه در لحظه حضور داشته باشه و از بند گذشته و آینده رها باشه و دوم اینکه بتونه هیچ بودنش رو فارغ از تمام برچسبها و نقابها و زلم زیمبوهایی که بهش آویزونه با پوست و استخون احساس کنه. چنین انسانی اگه نگیم کامل شده، میتونیم بگیم به کمال خیلی نزدیک شده و از دوتا از دوگانگیهای مهم زندگی که اولی گذشته/آینده هست و دومی خودشیفتگی/حقارت، فراتر رفته و رهایی پیدا کرده.
سوالی که وجود داره اینه که واقعا کدوممون میتونیم ادعا کنیم که به این مرحله رسیدیم؟! شاید بهرام تونسته باشه بهش رسیده باشه یا لااقل حسش کرده باشه، هرچقدر هم ناپایدار و گذرا؛ همونطور که توی یکی دیگه از آهنگهای همین آلبوم میگه:
@ConsciousWriter | آگاهنویس
بنظرم کمال هر انسانی در دو چیز نهفته است:
اول اینکه بتونه در لحظه حضور داشته باشه و از بند گذشته و آینده رها باشه و دوم اینکه بتونه هیچ بودنش رو فارغ از تمام برچسبها و نقابها و زلم زیمبوهایی که بهش آویزونه با پوست و استخون احساس کنه. چنین انسانی اگه نگیم کامل شده، میتونیم بگیم به کمال خیلی نزدیک شده و از دوتا از دوگانگیهای مهم زندگی که اولی گذشته/آینده هست و دومی خودشیفتگی/حقارت، فراتر رفته و رهایی پیدا کرده.
سوالی که وجود داره اینه که واقعا کدوممون میتونیم ادعا کنیم که به این مرحله رسیدیم؟! شاید بهرام تونسته باشه بهش رسیده باشه یا لااقل حسش کرده باشه، هرچقدر هم ناپایدار و گذرا؛ همونطور که توی یکی دیگه از آهنگهای همین آلبوم میگه:
من آدمِ لحظهم نه آدمِ صبر
نه آدمِ قبلم نه آدمِ بعد
آلوده نشدم به هراسِ مرگ اصلا
حیات یه قصهست، زمان یه وهم
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤5👍1
دوستداشتنی که معطوف به رسیدن نیست، شیوهای آزادانه و خالصانه برای دوستداشتن است.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2👎2👍1
Dardesar
Mehrad Hidden
همیشه میرم سمت دردسر@ConsciousWriter | آگاهنویس
تا میشن درا یکی یکی بسته
هنوز نیومده سریع رفته
میدونم واقعی نیست ولی سخته
❤3👎2
برگ را لمس کن نه خاطرهات از برگ را.
عشق را لمس کن نه خاطرهات از عشق را!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
عشق را لمس کن نه خاطرهات از عشق را!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤5
چیست این انسانِ راستقامت؟ چه چیزی قامتش را راست نموده و ستون فقراتش را صاف نگه داشته است؟ چگونه دامنهی احساساتش تا این حد وسیع است و چطور انقدر پیچیده میاندیشد و تا این حد ظاهرِ جهان را تغییر داده است؟
آه، در درون من چیست که اینگونه نیاز به آزادی و رهایی دارد؟ این گرایش به کمال از کجا میآید؟
کوتهفکریست که خود را به مثابه یک موجود تماماً مادی در نظر بیاورم و روحم را نادیده بگیرم؛ روحی که از جهتی مثل پرندهای در این قفس گیر افتاده است و از جهتی دیگر به این قفس (تن) نیاز دارد تا به کمال و رهایی برسد.
و من، این موجودِ دوگانه، در میان این امیالِ متضاد گیر افتادهام در دورانی که تمام تلاشش را به کار گرفته است تا مرا وادار کند که روحم را از یاد ببرم و مرا به حیوانی پست تقلیل دهد. به قول آلبر کامو:
@ConsciousWriter | آگاهنویس
آه، در درون من چیست که اینگونه نیاز به آزادی و رهایی دارد؟ این گرایش به کمال از کجا میآید؟
کوتهفکریست که خود را به مثابه یک موجود تماماً مادی در نظر بیاورم و روحم را نادیده بگیرم؛ روحی که از جهتی مثل پرندهای در این قفس گیر افتاده است و از جهتی دیگر به این قفس (تن) نیاز دارد تا به کمال و رهایی برسد.
و من، این موجودِ دوگانه، در میان این امیالِ متضاد گیر افتادهام در دورانی که تمام تلاشش را به کار گرفته است تا مرا وادار کند که روحم را از یاد ببرم و مرا به حیوانی پست تقلیل دهد. به قول آلبر کامو:
با خودم در ستیزم. یا خود را نابود خواهم کرد، یا از نو زاده خواهم شد؛ همین و بس!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤6
رنجِ تو هیچکس را متأثر نمیکند و اشکهایت، حتی غبارِ روی یک سنگ را هم پاک نخواهد کرد.هیچکس به تو نمیاندیشد. اگر خودت را هدر بدهی و تقصیر را به گردن جامعه بیندازی، فردا روز جامعه از تو معذرتخواهی نکرد. اگر خودت را با رفتارهایت بیمار کنی و تقصیر را به گردن تاریخ بیندازی، او مسئولیت درمانت را بر عهده نخواهد گرفت. تو خواهی ماند، تنها با خودت و پتانسیلی که حیف و میلش کردهای به جای آنکه شکوفایش سازی.
ناشناس
تمام فلسفهبافیهایت را از حفظم. جبرها برایت بهانهای شدهاند تا از هرآنچه که در حیطهی اختیاراتت هستند نیز فرار کنی و مسئولیتهایت را نپذیری؛ با این حال در نهایت هیچکس جز تو تاوان تمام اینها را نخواهد داد. درب قفس خیلی وقت است که باز شده، اما تو مدتهاست که همچنان در درون آن ماندهای! بیرون بیا و رها شو.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤12💔1
آگاهنویس
If youth knew ; If age could. Henri Estienne @ConsciousWriter | آگاهنویس
Frecuencia Álmica IV (Solo Piano)
Lucas Cervetti
عمیقترین غم، غم برای لیبیدوی (در معنای یونگی) از دست رفته است! از این روست که انسان در میانسالی، حسرتِ کودکی و جوانی خود را میخورد و دوست دارد به آن دوران بازگردد اما افسوس که نمیتوان به آن دوران بازگشت. در عین حال میتوان دید که بسیاری از جوانان، لیبیدوی خود را صرف اموری میکنند که پشیزی ارزش ندارند و به هیچ دستاورد ملموسی راه نمییابند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1