Calma
Nara Gilberto
آه ای آرامش! کسی چه میداند تو تا چه اندازه در میان مردمان این زمانه غریبی؟ که میداند که انسان تا چه اندازه آرزوی حضورت را دارد اما با دستان خویش تو را از خود میراند؟ آنان که در چرخهی صعود و سقوط مداوم در میان رشتهکوهها گیر افتادهاند، چه میفهمند که قدم زدن در یک کویرِ بیانتها چه آرامشی دارد؟ آه ای آرامش! ای آرامشی که همیشه طوفانی خودساخته پیش و پس از تو در انتظار است، چه کسی میداند که من هنوز آرزویت را در سر میپرورانم؟!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
احساس حقارت آنچنان در وجودش رخنه کرده بود که عادت کرده بود مدام یا خودش را برتر از دیگران ببیند یا حقیرتر و کوچکتر از آنها. همین که برای مدتی از این چرخهی تکراری رها میشد و خودش را جزئی از یک کلیت بزرگتر میدید، هویت کاذب پیشینش دوباره خود را نمایان میساخت و به همان دوگانهی قدیمی (حقارت-خودبزرگبینی) دامن میزد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
آگاهنویس
"دنیایِ قشنگِ نو!" #عکس_ها @ConsciousWriter | آگاهنویس
«نقد و بررسی کتاب دنیای قشنگ نو از آلدوس هاکسلی»
امیال و هیجانات از خواستنها و نرسیدنها به وجود میآیند و برای آرامش یافتن از تلاطمِ چنین هیجاناتی، دو راه پیش روی انسان است:
یا این که ریشهی خواستن و آرزو را (همچون بودا) در وجودش بخشکاند، یا اینکه هر چه که خواست بیوقفه فراهم شود تا هیچ فاصلهای میان آرزو و دستیابی به آن آرزو وجود نداشته باشد؛ همچون وضعیتی که در دنیای قشنگ نو با آن روبروییم! (البته امکان چنین امری با توجه به محدودیتهای جسمانی و روانی انسان، همواره محل سوال بوده و هست).
در این رمان ما با یک آرمانشهر خیالی روبرو هستیم که در آن انسان دیگر مجبور نیست زندهزایی کند بلکه انسانها در کارخانه تولید میشوند و آنطور که نظم و ثبات اجتماعی حکم میکند، از طرق مختلف شرطیسازی میشوند تا برنامهریزی شوند و در آینده آنگونه که نظام حاکم میخواهد، نقشهایشان را ایفا کنند. در این نظام، ارتباطات عاطفی و جنسی به شکلی آزادانه (با پیروی از شعارِ "هر کس از آنِ دیگران است") دنبال میشوند و بهتر است بگوییم در واقع به شکلی مؤکد به چنین روابطی دستور داده میشود و از آنجا که نظام خانواده، ازدواج و تولیدمثل به کلی برچیده شدهاند، احساساتی از جمله فقدان، رنج و حسادت جنسی وجود ندارند. بعلاوه نوعی مخدر به نام سوما (که ظاهرا عوارض خاصی از جمله خماری ندارد) تولید انبوه میشود که اگر احیانا درد و رنجی ایجاد شد، سوما آنها را بدون زحمت و تلاش، تسکین بدهد!
آلدوس هاکسلی با لحن و سبک خاصی که در روایت داستان دارد، روایتی جذاب از این دنیای ظاهرا کامل ارائه میدهد و ضمنا با نیش و کنایه، در روند داستان به ما میفهماند که این دنیای ظاهرا کامل، صرفا به قیمت از دست دادن آزادی و سلب اختیار از انسان و برقراری یک حاکمیت توتالیتر و مطلقه بدست میآید، دقیقا همانطور که کتاب با این جملهی نیکولاس بردیائف آغاز میشود:
امیال و هیجانات از خواستنها و نرسیدنها به وجود میآیند و برای آرامش یافتن از تلاطمِ چنین هیجاناتی، دو راه پیش روی انسان است:
یا این که ریشهی خواستن و آرزو را (همچون بودا) در وجودش بخشکاند، یا اینکه هر چه که خواست بیوقفه فراهم شود تا هیچ فاصلهای میان آرزو و دستیابی به آن آرزو وجود نداشته باشد؛ همچون وضعیتی که در دنیای قشنگ نو با آن روبروییم! (البته امکان چنین امری با توجه به محدودیتهای جسمانی و روانی انسان، همواره محل سوال بوده و هست).
در این رمان ما با یک آرمانشهر خیالی روبرو هستیم که در آن انسان دیگر مجبور نیست زندهزایی کند بلکه انسانها در کارخانه تولید میشوند و آنطور که نظم و ثبات اجتماعی حکم میکند، از طرق مختلف شرطیسازی میشوند تا برنامهریزی شوند و در آینده آنگونه که نظام حاکم میخواهد، نقشهایشان را ایفا کنند. در این نظام، ارتباطات عاطفی و جنسی به شکلی آزادانه (با پیروی از شعارِ "هر کس از آنِ دیگران است") دنبال میشوند و بهتر است بگوییم در واقع به شکلی مؤکد به چنین روابطی دستور داده میشود و از آنجا که نظام خانواده، ازدواج و تولیدمثل به کلی برچیده شدهاند، احساساتی از جمله فقدان، رنج و حسادت جنسی وجود ندارند. بعلاوه نوعی مخدر به نام سوما (که ظاهرا عوارض خاصی از جمله خماری ندارد) تولید انبوه میشود که اگر احیانا درد و رنجی ایجاد شد، سوما آنها را بدون زحمت و تلاش، تسکین بدهد!
آلدوس هاکسلی با لحن و سبک خاصی که در روایت داستان دارد، روایتی جذاب از این دنیای ظاهرا کامل ارائه میدهد و ضمنا با نیش و کنایه، در روند داستان به ما میفهماند که این دنیای ظاهرا کامل، صرفا به قیمت از دست دادن آزادی و سلب اختیار از انسان و برقراری یک حاکمیت توتالیتر و مطلقه بدست میآید، دقیقا همانطور که کتاب با این جملهی نیکولاس بردیائف آغاز میشود:
ناکجاآبادها بسیار بیش از آنچه سابقاً تصور میکردند تحققپذیرند. ما اکنون در برابر مسئلهی بسیار دلهرهآورتری قرار داریم و آن این است که از تحقق نهایی ناکجاآبادها چگونه احتزاز کنیم؟ ناکجاآبادها تحققپذیرند. زندگی به سوی ناکجاآبادها پیش میرود. شاید هم قرن تازهای آغاز شده باشد که در آن، روشنفکران و طبقهی فرهیخته، آرزوی احتزاز از ناکجاآباد و بازگشت به جامعهای را دارند که ناکجاآباد نیست، یعنی به اندازهی ناکجاآباد کامل نیست ولی آزادتر از آن است.@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3👎1
بنظر میرسد در یک نظام اجتماعی ایدهآل، جایگاه و منزلت اجتماعی هر انسان بایستی بر اساس توانایی او در به تعویق انداختن ارضای فوری امیالش تعیین شود. از دیدگاه روانکاوی، هر چه توانایی در نظر گرفتن اصل واقعیت بیشتر باشد، تکانههای ناهشیار با سهولت بیشتری میتوانند بازداری شوند. با چنین منطقی، میتوان گفت هر چه توانایی بازداری غرایز جنسی، تکانههای پرخاشگرانه و تکانههای مبتنی بر ارضایِ فوری امیالِ غیرمنطقی بیشتر باشد، فرد منطقیتر، با ارادهتر، دارای ایگویی رشدیافتهتر و روشنفکرتر است. چنین معیاری میتواند برای جوامع یک ابزار غربالگری نسبتا عینی فراهم آورد تا شایستهسالاری جایگزین دیگر شیوههای حکومت شود.
با این وجود، چیزی که همواره در طول تاریخ شاهدش بودهایم، هیچگونه مطابقتی با اصل شایستهسالاری نداشته است، چرا که ملاکهای قشربندی اجتماعی، نه بر اساس رشدیافتگی اشخاص، بلکه بر اساس موروثی بودن حاکمیت، پارتیبازیها و لابیهای مختلف یا ارادهی جمعیِ ناکارآمد، که خود حاصلِ شکستِ ارادهی فردی یکایک اعضای جامعه در برابر غرایز فردیشان است، و بنابراین تاج و تخت پادشاهی را دو دستی تقدیم رشدنایافتهترین افراد میکند، تعیین گشته است.
با این اوصاف، جامعهی آرمانی هیچگاه محقق نخواهد شد مگر یکایک افراد پیش از تلاش برای هر تغییری، ارادهی خود را رشد دهند، امری که البته با منطق لذتمحوری که بر تاریخ حاکم گشته است تا مردمانی همواره مطیع و فرمانبر تربیت سازد، در تضاد است.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
با این وجود، چیزی که همواره در طول تاریخ شاهدش بودهایم، هیچگونه مطابقتی با اصل شایستهسالاری نداشته است، چرا که ملاکهای قشربندی اجتماعی، نه بر اساس رشدیافتگی اشخاص، بلکه بر اساس موروثی بودن حاکمیت، پارتیبازیها و لابیهای مختلف یا ارادهی جمعیِ ناکارآمد، که خود حاصلِ شکستِ ارادهی فردی یکایک اعضای جامعه در برابر غرایز فردیشان است، و بنابراین تاج و تخت پادشاهی را دو دستی تقدیم رشدنایافتهترین افراد میکند، تعیین گشته است.
با این اوصاف، جامعهی آرمانی هیچگاه محقق نخواهد شد مگر یکایک افراد پیش از تلاش برای هر تغییری، ارادهی خود را رشد دهند، امری که البته با منطق لذتمحوری که بر تاریخ حاکم گشته است تا مردمانی همواره مطیع و فرمانبر تربیت سازد، در تضاد است.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤6👎1
لازمهی زیستن در بهشتِ هشیاری، شناختنِ جهنمِ ناهشیاری و گذشتن از آن است.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
Ghost Host
Buckethead
به راستی دستانی که این چنین پر شور بر تن گیتار میرقصند، سزاوار بوسهاند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
تا به بند کشیده میشد، احساس میکرد که هیچ چیز را به اندازهی آزادی نمیخواهد و تا آزاد میشد، میفهمید که انسان از هیچ چیز به اندازهی آزادی نمیترسد. تنهاییاش، آزادیِ زیادی را برایش به ارمغان آورده بود. تنهایی و آزادی را عمیقا دوست داشت اما گاهی میخواست یکی کنارش باشد تا مثل آینه او را به خودش بنمایاند چرا که آینهی روی دیوارِ خانهاش نمیتوانست درونش را به او بنمایاند. با این حال، تحمل محدودیتهایی که روابط انسانی به او تحمیل میکردند را نداشت. او روابط را همچون جنگی برونفکنی شده میدید که حاصل جنگهای درونش بودند. کسی نمیتوانست ببیند در عمق وجودش چه میگذرد، اما روابط همواره میتوانستند بعنوان یک بستر برای نمایان شدنِ تعارضاتِ درونفردیِ او، ایفای نقش کنند. البته جنگ هم از نظرش چیز بدی نبود. جنگیدن بد نیست به شرطی که حریف، آنچنان قدر باشد که جنگ تا ابد ادامه پیدا کند. جنگهایی که تا آن زمان شاهدشان بود، همواره به شکستِ یک طرف و پیروزیِ طرف دیگر ختم شده بودند. جنگیدن خوب است اما همواره خطر این را دارد که انسان پس از پایان جنگ، دلش برای حریف تنگ شود. از نظر بدبینانهی او، روابط میانفردی همچون جنگهایی بودند که دیر یا زود پایان مییافتند و تنها چیزی که از آنها باقی میمانْد، خاطراتی بیپایان و دلتنگی فراوان بود...!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
در دهکدهی جهانی که امروز با آن روبروییم و خود این دهکدهی جهانی حاصل گسترش ارتباطات و منعطف شدن مرزهای بین فرهنگهای مختلف است، نیاز به یک اخلاقیات جهانشمول و فراگیر بیش از هر زمان دیگری احساس میشود. البته شاهدیم که محقق شدن این دهکدهی جهانی، به شکلی متناقض بر نسبیگرایی اخلاقی و فرهنگی ما بیش از پیش افزوده است.
حال برای فراهم آوردن یک نظام اخلاقیاتی جهانشمول که ورای هر فرهنگ و جغرافیای خاص برای تمامی انسانها صدق نماید، دو کار میتوان کرد:
اولی که طبعا نامطلوب است این است که مرزهای سفت و سختی بین درون و بیرون فرهنگمان بنیان بگذاریم. در چنین وضعیتی ما امنیت و تعادل نسبی را از طریق قربانی نمودن ارتباطات گسترده به دست میآوریم. (همچون وضعیتی که در کرهی شمالی یا افغانستان وجود دارد).
دومی که طبعا مطلوبتر اما دشوارتر است، این است که با ترکیب مؤلفههای مشترک در بین فرهنگهای باستانی و معاصر مختلف، نظامی را بنیانگذاری کنیم که به شکل جهانشمول، ارزشها را مطرح کند و بر طبق آن، راه سعادت را از راه شقاوت متمایز نماییم. البته، چنین امری نباید باعث شود ما دیگران را برای پیروی از نظاممان تحت فشار قرار دهیم. بایستی یادمان بماند که رفتار و کردار ما، بیش از سخنان ما میتوانند بر دیگران تأثیرگذار باشند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
حال برای فراهم آوردن یک نظام اخلاقیاتی جهانشمول که ورای هر فرهنگ و جغرافیای خاص برای تمامی انسانها صدق نماید، دو کار میتوان کرد:
اولی که طبعا نامطلوب است این است که مرزهای سفت و سختی بین درون و بیرون فرهنگمان بنیان بگذاریم. در چنین وضعیتی ما امنیت و تعادل نسبی را از طریق قربانی نمودن ارتباطات گسترده به دست میآوریم. (همچون وضعیتی که در کرهی شمالی یا افغانستان وجود دارد).
دومی که طبعا مطلوبتر اما دشوارتر است، این است که با ترکیب مؤلفههای مشترک در بین فرهنگهای باستانی و معاصر مختلف، نظامی را بنیانگذاری کنیم که به شکل جهانشمول، ارزشها را مطرح کند و بر طبق آن، راه سعادت را از راه شقاوت متمایز نماییم. البته، چنین امری نباید باعث شود ما دیگران را برای پیروی از نظاممان تحت فشار قرار دهیم. بایستی یادمان بماند که رفتار و کردار ما، بیش از سخنان ما میتوانند بر دیگران تأثیرگذار باشند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
Intro (Sokoot)
Bahram
نه نرو وایسا@ConsciousWriter | آگاهنویس
از چی باید حرف زد؟
با چی میشه فهمید فرقِ خوبو از بد؟
من یادم نرفته اون جایی رو که بودم
ولی باید فراموش کنم جایی رو که هستم
یه کوهِ عقده تو این قفسِ مرده که زندگی هم جرمه
بعدِ این شبِ تاریک نوبتِ صبحه
بعدِ این شبِ تاریک نوبتِ صبحه
❤4
Forwarded from تپهیِپروانهها (•𝗉𝗈𝗎𝗋𝗂𝖺𓂀)
ما میآموزیم که با کسالت خود روبهرو شویم. با بیقراری ِ خود، با آن بخش وجودمان که دلش میخواهد جای دیگری باشد، کار دیگری بکند، تجربه دیگری داشته باشد و جور دیگری زندگی کند.
تپهیِپروانهها
ما میآموزیم که با کسالت خود روبهرو شویم. با بیقراری ِ خود، با آن بخش وجودمان که دلش میخواهد جای دیگری باشد، کار دیگری بکند، تجربه دیگری داشته باشد و جور دیگری زندگی کند.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
هر روز بیشتر پی میبرم که چقدر زندگی نابسنده است. چقدر دشوار است زنده ماندن و درست زیستن! انگار تنها لحظات کوتاهی وجود دارند که انگیختگی و غرقگی کامل را فراهم میآورند، به گونهای که انسان خود را در فعالیت مورد علاقهاش غرق کند و از خود و محیط اطرافش بیخبر شود و به راستی به وصال آن یار گمشدهاش (زمان حال) برسد. اما این وصال با فراقهای مداوم همراه میشود که طولانیتر و رنجآورتر هستند. گویی انسان هر کار هم که بکند، هر گوشهای را که بکاود، و هر قلهای را که فتح کند، باز چیز دیگری میخواهد. باز احساسی در درونش میگوید: حوصلهام سر رفت، چیزی جدید بیاموز یا کاری جدید انجام بده. بنظر میرسد حتی افرادی که به یک فعالیت لذتبخش اما بالقوه مضر اعتیاد پیدا میکنند، فرقی با ما ندارند. آنها همین ندا را شنیدهاند و غرقگی را با ماده یا فعالیتی اعتیادآور تجربه نمودهاند و به تدریج نتوانستهاند از آن دل بکَنند. شاید اشکال از آنها نیست. شاید زندگی به راستی نابسنده است! در این ویدیو، محمد مهدی اردبیلی، نقدی جدی به مفهوم "تعادل" میکند و از لزوم ارائهی آلترناتیوهای دیگر سخن میگوید.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
کسی که هویتش با زخمهایش تعیین شده باشد، هنگامی که زخمهایش در حال التیام باشند، احساس میکند که هویتش در حال از بین رفتن است، از این رو زخمهای دیگری به خودش میزند تا هویت کاذبش را بازسازی کند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4👍2
آقای فاستر افزود: «ما طوری آنها را شرطی میکنیم که در گرما خوب رشد کنند. همکاران ما در طبقههای بالا یادشان میدهند که گرما را دوست بدارند.»@ConsciousWriter | آگاهنویس
مدیر، مختصر و مفید اضافه کرد: «و رازِ سعادت و فضیلت در همین نهفته است: دوست داشتنِ آنچه آدم باید انجام بدهد. تمام هدفهای شرطیسازی در این خلاصه میشود: علاقهمند ساختن آدمها به سرنوشتِ اجتماعیِ گریزناپذیرشان.»
دنیایِ قشنگِ نو
آلدوس هاکسلی
با این همه بنظر نمیرسید ساربان از خبر و تهدید جنگ در هراس باشد. در یک شب سرد، بیآتش و ماه، در حالی که چند دانه خرما در دهان میگذاشت، رو کرد به جوان و گفت: «من زندهام.» و ادامه داد: «وقتی چیزی میخورم، به هیچچیز و هیچکس فکر نمیکنم، مگر به خوردن. وقتی هم حرکت میکنم و راه میروم، آن هم برای حرکت است و راهرفتن نه چیز دیگر، و این چنین است که خود را زنده میبینم. اگر قرار شود روزی بجنگم مهم نیست چه روزی باشد، و اگر سرنوشت این باشد که بمیرم، در آن روز و در آن جنگ خواهم مرد. این خواست تقدیر است و بر آن گردن مینهم. نه در گذشته زندگی میکنم و نه از آینده با خبرم. آنچه دارم، همین لحظه است، و همین لحظه برای من عین زندگیست، بنابراین باید از آن استفاده کنم، چون فقط در این لحظه است که خود را زنده میبینم.@ConsciousWriter | آگاهنویس
کیمیاگر
پائولو کوئیلو
❤2
و ما باز برمیخیزیم
از میان خاکسترمان
مثل همیشه
با چهرهای کرخت
گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است
گویی که هرگز بال و پرمان در آتش نسوخته است
کسی یادآور میشود:
«ققنوس وقتی میسوزد و باز از خاکسترش برمیخیزد دیگر آن ققنوس سابق نیست.»
دیگری میگوید:
«اما سوالی که ممکن است پرسیده شود این است که آیا این ققنوس از آن ققنوس سابق ضعیفتر است یا قویتر؟!»
کسی پاسخی نمیدهد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
از میان خاکسترمان
مثل همیشه
با چهرهای کرخت
گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است
گویی که هرگز بال و پرمان در آتش نسوخته است
کسی یادآور میشود:
«ققنوس وقتی میسوزد و باز از خاکسترش برمیخیزد دیگر آن ققنوس سابق نیست.»
دیگری میگوید:
«اما سوالی که ممکن است پرسیده شود این است که آیا این ققنوس از آن ققنوس سابق ضعیفتر است یا قویتر؟!»
کسی پاسخی نمیدهد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4