❤4
A Dance with Death
We Lost The Sea
آنان که رفتند، پیوسته زیر لب میگفتند: "ما را از مرگ میترسانند، انگار که ما زندهایم." و رقصیدنشان با مرگ چه شورانگیز بود!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤5👎1
در مرحلهی ۴ از نظریهی کلبرگ (حفظ نظم اجتماعی) مردم میخواهند جامعه را در انجام نقشهایش محافظت کنند، زیرا جامعهای که نقش خود را با سستی ایفا کند، الزاما جامعهی خوبی نیست. یک جامعهی استبدادی ممکن است به خوبی سازماندهی شده باشد، ولی یک ایدهآل اخلاقی نیست. در مرحلهی ۵، مردم از خود سؤال میکنند که چه عواملی سازندهی یک جامعهی خوب است؟ آنها به شیوهای نظری دربارهی جامعهی خود میاندیشند و از شرایط جامعهی خود جدا میشوند و حقوق و ارزشهایی را که یک جامعه باید داشته باشد، مورد توجه قرار میدهند. سپس جوامع موجود را با در نظر گرفتن این معیارها مورد توجه قرار میدهند و به دیدگاهی فراجامعهای دست مییابند.@ConsciousWriter | آگاهنویس
پاسخدهندگان مرحلهی ۵ اصولا بر این باورند که یک جامعهی خوب را بهتر است به عنوان یک قرارداد اجتماعی تصور کنیم که در آن، مردم آزادانه برای منافع همه به کار میپردازند. آنها در مییابند که در درون هر جامعه، گروههای اجتماعی مختلف دارای ارزشهای متفاوتی هستند، ولی بر این باورند که همهی افراد منطقی، در دو نکته توافق خواهند داشت: نخست، همهی مردم خواهان برخی حقوق اولیه نظیر آزادی، زندگی و تحت حمایت قرار گرفتن هستند؛ دوم، همهی مردم میخواهند برای تغییر قوانین غیرمنصفانه و رشد جامعه، برخی شیوههای دموکراتیک به کار گرفته شود.
نظریههای رشد
ویلیام کرین
راستی، لذت تنها بودن را چشیدهای؟ تنها قدم زدن، تنها دراز کشیدن زیر آفتاب؟ چه لذت بزرگیست برای یک موجود عذاب کشیده، برای قلب و سر! منظورم را می فهمی؟ آیا تا به حال مسافت زیادی را تنها قدم زدهای؟ توانایی لذت بردن از آن، بر مقدار زیادی از فلاکتهای گذشته و نیز لذتهای گذشته دلالت دارد. وقتی پسر بچه بودم خیلی تنها ماندم، اما آنها بیشتر به زورِ شرایط بود نه به انتخاب خودم؛ اما حالا، با شتاب به طرف تنهایی می روم، همان طور که رودخانهها با شتاب به سوی دریا سرازیر میشوند.@ConsciousWriter | آگاهنویس
فرانتس کافکا
❤5
به عظمت جهان هستی که مینگرم، احساس میکنم وجودم چقدر در برابرش ناچیز است. هر تلاشی برای بازنمایی این عظمت جهان، چه از طریق کلمات، چه از طریق تصاویر و چه از هر طریق دیگری، محکوم به شکست است. حتی تصویری که چشمانم به من از جهان نشان میدهند، دروغی بیش نیست. عظمت جهان فراتر از آن است که وجود من بتواند آن را یکجا بازنمایی کند. محدودیت من در مقابل این بیحد و مرز بودن، حقارتم را به من یادآوری میکند. در عین حال جوهرهای که خداوند در درون هر انسان قرار داده است، آنچنان عظیم است که خلاصهی جهان است. با کشف این جوهره، درخواهیم یافت که جهان بیرون جهان صغیر است و جهان درون، جهان کبیر. آنکه قدم به سوی خودشناسی برمیدارد، میتواند جهان بیرون را هم با تمام مختصات آن بشناسد. حقیقت در بیرون نیست، بلکه از درون میجوشد.
#عکس_ها
@ConsciousWriter | آگاهنویس
#عکس_ها
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤8
❤4
فروید معتقد بود سوپرایگو یا همان ندای درونیشدهی والدین، به دو صورت خود را نشان میدهد: خودِ ایدهآل و خودِ اخلاقی.
فاصله با خودِ ایدهآل و عمل نکردن در حد و اندازهای که معیارهای آن تعیین میکنند، احساس حقارت را برای انسان به ارمغان میآورد در حالی که فاصله با خودِ اخلاقی و عمل نکردن در حد و اندازهی معیارهای آن، احساس گناه را موجب میشود.
فروید سعی میکرد سوپرایگو را بعنوان سازهای شخصیتی، تماما با امور مادی توضیح بدهد، در حالی که گاه فاصلهی انسان با کمال روحانیاش، به او احساس حقارت و گناه میدهد و هر چه در نتیجهی تلاشهایش این فاصله کمتر و کمتر شود، این احساسات نیز کمتر و کمرنگتر میشوند. جدای از این، مفاهیمی همچون Self Actualization و Flourishment در روانشناسی انسانگرا و مثبتنگر، ضمن پیوند با این دیدگاههای فروید، نگاهی مثبتتر و سازندهتر به کمالگرایی ذاتی انسانها میافکنند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
فاصله با خودِ ایدهآل و عمل نکردن در حد و اندازهای که معیارهای آن تعیین میکنند، احساس حقارت را برای انسان به ارمغان میآورد در حالی که فاصله با خودِ اخلاقی و عمل نکردن در حد و اندازهی معیارهای آن، احساس گناه را موجب میشود.
فروید سعی میکرد سوپرایگو را بعنوان سازهای شخصیتی، تماما با امور مادی توضیح بدهد، در حالی که گاه فاصلهی انسان با کمال روحانیاش، به او احساس حقارت و گناه میدهد و هر چه در نتیجهی تلاشهایش این فاصله کمتر و کمتر شود، این احساسات نیز کمتر و کمرنگتر میشوند. جدای از این، مفاهیمی همچون Self Actualization و Flourishment در روانشناسی انسانگرا و مثبتنگر، ضمن پیوند با این دیدگاههای فروید، نگاهی مثبتتر و سازندهتر به کمالگرایی ذاتی انسانها میافکنند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
«گلاویز شدن با دیالکتیک!»
نه آنقدر عمیقم که کسی از من عمیقتر نباشد، نه آنقدر سطحیام که مثل حیواناتِ انساننما، به روال روزمرهی زندگی خو بگیرم و با آن همسو شوم.
نه آنقدر قوی هستم که ظالم باشم، نه آنقدر ضعیفم که مظلوم باشم و تو سری بخورم.
نه آنقدر احمقم که هیچ ندانم، نه آنقدر دانا هستم که ادعا کنم همه چیز را میدانم.
نه آنقدر زرنگم که اول باشم، نه آنقدر خنگم که آخر باشم.
نه آنقدر با اخلاق بودهام که بتوانم بگویم دستانم را به هیچ گناهی نیالودهام، نه آنقدر بیاخلاقم که خود را برای هر کار نادرستی آزاد بگذارم.
نه آنقدر با خدا هستم که همه چیز را منظم و هدفمند ببینم، نه آنقدر جرئت دارم که جهان را بدون خدا متصور شوم و پوچی آن را بپذیرم.
نه آنقدر دیندارم که جماعت دینداران مرا از خود بدانند، نه آنقدر کافرم که در جمع کافران شراب بنوشم.
نه آنقدر چپم که خوشخیالانه ایدههای برابری را در سر بپرورانم، نه آنقدر راستم که له شدن فرودستان را زیر چرخدندههای نظام سرمایهداری به تماشا بنشینم و پوزخند بزنم.
نه آنقدر از وضعیت کنونی راضیام که بخواهم هر طور که میشود آن را حفظ کنم، نه آنقدر در پی نوستالژیهای دروغینم که به ارتجاع دامن بزنم.
من همین وسط، دقیقا میانهی میدان ایستادهام. اگر بپرسی چگونه هستم، میگویم: متوسط رو به بالا! متوسط بودنم در درون من است و رو به بالا بودنم بستگی به گذر زمان دارد. چه بسا گذر زمان به من ثابت کند که رو به پایین و در حال سقوطم، نه رو به بالا و در حال صعود! من که نمیدانم، تو بگو من چیستم، کیستم و چگونهام؟!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
نه آنقدر عمیقم که کسی از من عمیقتر نباشد، نه آنقدر سطحیام که مثل حیواناتِ انساننما، به روال روزمرهی زندگی خو بگیرم و با آن همسو شوم.
نه آنقدر قوی هستم که ظالم باشم، نه آنقدر ضعیفم که مظلوم باشم و تو سری بخورم.
نه آنقدر احمقم که هیچ ندانم، نه آنقدر دانا هستم که ادعا کنم همه چیز را میدانم.
نه آنقدر زرنگم که اول باشم، نه آنقدر خنگم که آخر باشم.
نه آنقدر با اخلاق بودهام که بتوانم بگویم دستانم را به هیچ گناهی نیالودهام، نه آنقدر بیاخلاقم که خود را برای هر کار نادرستی آزاد بگذارم.
نه آنقدر با خدا هستم که همه چیز را منظم و هدفمند ببینم، نه آنقدر جرئت دارم که جهان را بدون خدا متصور شوم و پوچی آن را بپذیرم.
نه آنقدر دیندارم که جماعت دینداران مرا از خود بدانند، نه آنقدر کافرم که در جمع کافران شراب بنوشم.
نه آنقدر چپم که خوشخیالانه ایدههای برابری را در سر بپرورانم، نه آنقدر راستم که له شدن فرودستان را زیر چرخدندههای نظام سرمایهداری به تماشا بنشینم و پوزخند بزنم.
نه آنقدر از وضعیت کنونی راضیام که بخواهم هر طور که میشود آن را حفظ کنم، نه آنقدر در پی نوستالژیهای دروغینم که به ارتجاع دامن بزنم.
من همین وسط، دقیقا میانهی میدان ایستادهام. اگر بپرسی چگونه هستم، میگویم: متوسط رو به بالا! متوسط بودنم در درون من است و رو به بالا بودنم بستگی به گذر زمان دارد. چه بسا گذر زمان به من ثابت کند که رو به پایین و در حال سقوطم، نه رو به بالا و در حال صعود! من که نمیدانم، تو بگو من چیستم، کیستم و چگونهام؟!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آه ای شهر من
با آسمانی که کدر و خاکستریست
و کدورت پنهان در قلبهای مردمانت
و با پرندگانی که سینههایشان هنگام پرواز خس خس میکند
آه ای شهر من که پرواز را بیماری میخوانی
و بلندپروازیِ بالِ پرندگان را با تفنگِ خشم نشانه رفتهای
تو را چگونه دوست بدارم؟
@ConsciousWriter | آگاهنویس
با آسمانی که کدر و خاکستریست
و کدورت پنهان در قلبهای مردمانت
و با پرندگانی که سینههایشان هنگام پرواز خس خس میکند
آه ای شهر من که پرواز را بیماری میخوانی
و بلندپروازیِ بالِ پرندگان را با تفنگِ خشم نشانه رفتهای
تو را چگونه دوست بدارم؟
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4💔2
آگاهنویس
Yndian Mynah – Cosmos
و از انسان چه میماند جز اثری که به جا میگذارد؟ این سوال را بایستی به شیوهی بهتری مطرح کرد: انسان چیست جز اثری که از خویشتن به جا میگذارد؟!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1👍1
آگاهنویس
و از انسان چه میماند جز اثری که به جا میگذارد؟ این سوال را بایستی به شیوهی بهتری مطرح کرد: انسان چیست جز اثری که از خویشتن به جا میگذارد؟! @ConsciousWriter | آگاهنویس
و من این کلمات را بر روی سنگها حک نکردهام، بلکه آنان را بر روی آب روان نوشتهام تا جاری باشند؛ اما این جاری شدن هزینهای داشت و آن "نادیده ماندن" بود. این کلمات را بر هوا نگاشتم تا تنفسشان کنی و در ریههایت فرو ببریشان. آنها دیده نمیشوند، اما جاری هستند و تنفس میشوند. چیزی که از من به جا میماند، نادیدنیست اما جاودان است. به راستی که اینها تا ابد زندهاند، پس من نیز تا ابد زنده خواهم بود...!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
حال یک بیمار را دیوانه میداند فقط
درد یک دیوار را ویرانه میداند فقط
در میان غُربتِ شُهرت قدم برداشتم
جنس احساس مرا بیگانه میداند فقط
در خیابانهای شهرم سوختم از بیکسی
آتش تنهاییام را خانه میداند فقط
هوش از سر رفت از این مستی بیحد و حصر
حد و وزن باده را پیمانه میداند فقط
در میان خندههایم بغض پنهان میشود
گریههای بیامان را شانه میداند فقط
تا که پر وا کردی از اینجا پریدی بیوفا
خاطراتِ جوجهها را لانه میداند فقط...!
#اشعار
۱۴۰۴/۱۱/۲۶
@ConsciousWriter | آگاهنویس
درد یک دیوار را ویرانه میداند فقط
در میان غُربتِ شُهرت قدم برداشتم
جنس احساس مرا بیگانه میداند فقط
در خیابانهای شهرم سوختم از بیکسی
آتش تنهاییام را خانه میداند فقط
هوش از سر رفت از این مستی بیحد و حصر
حد و وزن باده را پیمانه میداند فقط
در میان خندههایم بغض پنهان میشود
گریههای بیامان را شانه میداند فقط
تا که پر وا کردی از اینجا پریدی بیوفا
خاطراتِ جوجهها را لانه میداند فقط...!
#اشعار
۱۴۰۴/۱۱/۲۶
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤6
Calma
Nara Gilberto
آه ای آرامش! کسی چه میداند تو تا چه اندازه در میان مردمان این زمانه غریبی؟ که میداند که انسان تا چه اندازه آرزوی حضورت را دارد اما با دستان خویش تو را از خود میراند؟ آنان که در چرخهی صعود و سقوط مداوم در میان رشتهکوهها گیر افتادهاند، چه میفهمند که قدم زدن در یک کویرِ بیانتها چه آرامشی دارد؟ آه ای آرامش! ای آرامشی که همیشه طوفانی خودساخته پیش و پس از تو در انتظار است، چه کسی میداند که من هنوز آرزویت را در سر میپرورانم؟!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
احساس حقارت آنچنان در وجودش رخنه کرده بود که عادت کرده بود مدام یا خودش را برتر از دیگران ببیند یا حقیرتر و کوچکتر از آنها. همین که برای مدتی از این چرخهی تکراری رها میشد و خودش را جزئی از یک کلیت بزرگتر میدید، هویت کاذب پیشینش دوباره خود را نمایان میساخت و به همان دوگانهی قدیمی (حقارت-خودبزرگبینی) دامن میزد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4