«از سرودههای ناتمام»
دیدارِ من با تو شبیه زندگی کردن
سخت است اما زندگی را زیست باید کرد
رفتی و من با خاطراتت بیتو درگیرم
رفتی، تمامِ عکسها را نیست باید کرد...!
#اشعار
۱۴۰۴/۱۰/۱۳
@ConsciousWriter | آگاهنویس
دیدارِ من با تو شبیه زندگی کردن
سخت است اما زندگی را زیست باید کرد
رفتی و من با خاطراتت بیتو درگیرم
رفتی، تمامِ عکسها را نیست باید کرد...!
#اشعار
۱۴۰۴/۱۰/۱۳
@ConsciousWriter | آگاهنویس
Us and Them
Pink Floyd
یک پل "ما و آنها" را از هم جدا میکرد؛ پلی که بیش از این که پل باشد، به دیواری نفوذناپذیر میمانست؛ به مرزی غیر قابل عبور. مرزی که فقیر را از غنی، مرد را از زن و تو را از من جدا میکرد. یک پل بین من و تو فاصله بود. ما به سمت هم دویدیم تا روی پل یکدیگر را در آغوش بکشیم، اما نظامیان بیرحمانه به تو شلیک کردند و تو روی دستانِ من جان دادی. از آن لحظه "ما و آنهایی" جدید شکل گرفت؛ من و امثال من بودیم که علیه آنها جنگیدیم و آنها علیه ما. انگار هیچوقت همگی «ما» نخواهیم شد...!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
💔2
آگاهنویس
Buckethead – Whitewash
https://youtu.be/QAAChoPIOYI?si=eYw5ByJDoPVAUbWe
گیتار الکتریک سازِ عجیبیست. صدایش همچون جیغی گوشخراش و در عین حال زیباست که از یک حنجرهی خسته و زخمی بیرون میآید. شبیه صداییست که از گلویی که دستهای بسیاری آن را گرفتهاند و فشار میدهند، به گوش میرسد و نغمهی آزادی سر میدهد. صدایی که از عمقِ روحِ هنرمند برمیآید و در مکان و زمان نمیگنجد. هنرمند که با سازش یکی میشود، روحش به پرواز در میآید و نه از زمین، بلکه از ورای آسمانها، با جیغهای پی در پی و نغمههای گوش خراش، دردهایش را فریاد میزند تا به آرامش برسد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
گفت: هر کسی در نهایت طعم مرگ را میچشد.
گفتم: اما همه طعمش را همانند هم نمیچشند.
گفت: در هر صورت همه در مردن با هم برابریم.
گفتم: اما در چگونگیاش با هم برابر نیستیم!
#عکس_ها
@ConsciousWriter | آگاهنویس
گفتم: اما همه طعمش را همانند هم نمیچشند.
گفت: در هر صورت همه در مردن با هم برابریم.
گفتم: اما در چگونگیاش با هم برابر نیستیم!
#عکس_ها
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
Benevis
Chaartaar
دشنه در کمین و@ConsciousWriter | آگاهنویس
واژه نقطهچین و
دردی در دلم برویَد
شادیام بشویَد
من تاریخی غمگینم
💔2
ذهن رنجورت در واقعیتآزمایی دچار مشکل شده است. بدبینیات با جهانی که ظالم است، همسو میشود و باعث میشود که ذهنت نیز در طرف ظالمان دنیا بایستد. تو اما ظالم نیستی؛ هیچگاه نبودهای. تو چیزی جز ذهنت هستی. تو ورای همهی این اتفاقات و افکار بیمعنا ایستادهای و به زندگی که نمایشی گذراست پوزخند میزنی. ذهن تو با خاطراتی که برایت یکی پس از دیگری رخ دادهاند پر شده است؛ خاطراتی که شاید هیچگاه به شکل ارادی، رقم خوردنشان را طلب نکرده باشی، اما حالا برایت پشت سر هم مرور میشوند. آنان مانند لشکری صف کشیدهاند تا تو را که یکه و تنها هستی، به خاک و خون بکشانند. تو اما قویتری. خودت را از طرف ظالمان زمانه کنار بکش!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
طفلی به نام شادی@ConsciousWriter | آگاهنویس
دیریست گم شدهست
با چشمهای روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هر کس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر...!
محمدرضا شفیعی کدکنی
MATARSAK
Bahram & Tegh
قلب من مسافر جبر جادههائه@ConsciousWriter | آگاهنویس
کی میگه این جبر از این رهایی جدائه
خوش به حال اونکه شکستو پذیرائه
نه گدای عشقه نه پی تشویق حضاره
آگاهنویس
Bahram & Tegh – MATARSAK
«نقد و بررسی مترسک از بهرام»
در این قطعه، بهرام به حوصله سر بر بودن روال روزمرهی زندگی میپردازد. برای فردی نوآور و طالب تازگی همچون بهرام، پذیرفتن این روال و چرخهای که فاقد نوآوری، تازگی، و هیجان است سخت است اما در عین حال بهرام همزمان که به این روزمرگی نقد میکند، بیان میکند که او هیجانطلبی درونیاش را رام کرده و به مرحلهی «هیچ» بودن رسیده است.
در نهایت بهرام به این نکته اشاره میکند که وقتی انسان بتواند خودش را به روال عادی و یکنواختِ زندگی عادت بدهد، هر اتفاق کوچکی میتواند برایش لذتبخش باشد؛ حتی اگر این اتفاق نشستن توی پارک و گرم گرفتن با یک غریبه باشد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
در این قطعه، بهرام به حوصله سر بر بودن روال روزمرهی زندگی میپردازد. برای فردی نوآور و طالب تازگی همچون بهرام، پذیرفتن این روال و چرخهای که فاقد نوآوری، تازگی، و هیجان است سخت است اما در عین حال بهرام همزمان که به این روزمرگی نقد میکند، بیان میکند که او هیجانطلبی درونیاش را رام کرده و به مرحلهی «هیچ» بودن رسیده است.
من داستانامو داشتم دنبال دراما نیستم
هیجان نمیخوام فهمیدم هیچم
گیر به کسی نمیدم اگه نشن پاپیچم
با همین چیزای ساده هم میتونم راضی شم
در نهایت بهرام به این نکته اشاره میکند که وقتی انسان بتواند خودش را به روال عادی و یکنواختِ زندگی عادت بدهد، هر اتفاق کوچکی میتواند برایش لذتبخش باشد؛ حتی اگر این اتفاق نشستن توی پارک و گرم گرفتن با یک غریبه باشد!
شاید روی نیمکت پارک بعدی بشینماین قطعه نقدی به واقعبینی در برابر ایدهآلیسم و خیالپردازیست و نیز همزمان واقعبینی و پذیرش را ستایش میکند و خیالپردازی را نفی مینماید چرا که بهرام همزمان با این که با لحنی مضحک واقعبینی را به مترسکهای درگیر روزمرگی نسبت میدهد و آن را نقد میکند، کمتوقع بودن و پذیرش را ستایش میکند! بنابراین این قطعه به سازش دیالکتیکی "پذیرش" و "تغییر" میپردازد.
شاید با یه غریبهای یه گرمی بگیرم
حرفای کلی بزنم و مصنوعی بخندم
نه به چیزی بگم آره نه حتی بگم نه
هر چی شنیدم بگم "شاید"، "حرفیه اینم"
لذتا بزرگن وقتی توقعا پایینن
امروز میخوام تخیلاتمو بذارم جیبم
بپذیرم منم تهش یه مترسک واقعبینم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
آگاهنویس
«از نوشتههای قدیمی» -مظلومیتِ ما، ظالم بودن را به دیگران نسبت میدهد. -نادانیِ ما، عاقل بودن را به دیگران نسبت میدهد. -شرمِ ما، پررو بودن را به دیگران نسبت میدهد. -در نهایت بیاراده بودن و فقدانِ عاملیتِ ما، مفاهیمی همچون سرنوشت و جبر را به نظمِ حوادثِ…
دیکتاتور، تجلیِ بیرونیِ ظالمِ درونِ من است که مظلومیتِ درونی من، او را در جهانِ خارج متجلی میسازد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
Forwarded from نَظَر
هر انسانی دو چهره دارد
یکی برای جهان
یکی برای خودش
بزرگترین رهایی در آن است
که این دو چهره یکی شوند
بینقاب و بیتظاهر
با شجاعتِ بودنِ همان که هستی
هرمان هسه
یکی برای جهان
یکی برای خودش
بزرگترین رهایی در آن است
که این دو چهره یکی شوند
بینقاب و بیتظاهر
با شجاعتِ بودنِ همان که هستی
هرمان هسه
❤2
❤4
A Dance with Death
We Lost The Sea
آنان که رفتند، پیوسته زیر لب میگفتند: "ما را از مرگ میترسانند، انگار که ما زندهایم." و رقصیدنشان با مرگ چه شورانگیز بود!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤5👎1
در مرحلهی ۴ از نظریهی کلبرگ (حفظ نظم اجتماعی) مردم میخواهند جامعه را در انجام نقشهایش محافظت کنند، زیرا جامعهای که نقش خود را با سستی ایفا کند، الزاما جامعهی خوبی نیست. یک جامعهی استبدادی ممکن است به خوبی سازماندهی شده باشد، ولی یک ایدهآل اخلاقی نیست. در مرحلهی ۵، مردم از خود سؤال میکنند که چه عواملی سازندهی یک جامعهی خوب است؟ آنها به شیوهای نظری دربارهی جامعهی خود میاندیشند و از شرایط جامعهی خود جدا میشوند و حقوق و ارزشهایی را که یک جامعه باید داشته باشد، مورد توجه قرار میدهند. سپس جوامع موجود را با در نظر گرفتن این معیارها مورد توجه قرار میدهند و به دیدگاهی فراجامعهای دست مییابند.@ConsciousWriter | آگاهنویس
پاسخدهندگان مرحلهی ۵ اصولا بر این باورند که یک جامعهی خوب را بهتر است به عنوان یک قرارداد اجتماعی تصور کنیم که در آن، مردم آزادانه برای منافع همه به کار میپردازند. آنها در مییابند که در درون هر جامعه، گروههای اجتماعی مختلف دارای ارزشهای متفاوتی هستند، ولی بر این باورند که همهی افراد منطقی، در دو نکته توافق خواهند داشت: نخست، همهی مردم خواهان برخی حقوق اولیه نظیر آزادی، زندگی و تحت حمایت قرار گرفتن هستند؛ دوم، همهی مردم میخواهند برای تغییر قوانین غیرمنصفانه و رشد جامعه، برخی شیوههای دموکراتیک به کار گرفته شود.
نظریههای رشد
ویلیام کرین