آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
معمولا وقتی یه آهنگ رو با یه مضمون خاص به شکل مکرر گوش میدی، کم کم توی ذهنت جا میوفته و به تدریج مضمون اون آهنگ رو (به شکل خودآگاه یا ناخودآگاه) به مسائل روزمره‌ی زندگیت و افرادی که توی زندگیت باهاشون روبرو میشی نسبت میدی.
از این جهت، مثلا کسانی که زیاد آهنگ عاشقانه و رمانتیک گوش میدن، کم کم مضمون اون آهنگا رو به هر فردی که اطرافشون باشه نسبت میدن! جدیدا ترجیح میدم به خاطر جلوگیری از این تحریف‌های شناختی، پشت پا بزنم به Mainstream بازار موسیقی. جدیدا مضمون آهنگا خیلی برام مهم شده، حتی گاها از ملودی کار بیشتر بهش توجه می‌کنم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
حرف نزدن دلهره‌ای بود و حرف زدن و درست فهمیده نشدن، دلهره‌ای دیگر.

رومن رولان

نگفتن از عشقی پنهان به معشوق دلهره‌ای‌ست و گفتن از آن، دلهره‌ای دیگر است. همچنین گفتن و پذیرفته نشدن از سمت معشوق، خود دلهره‌ای‌ست و گفتن و پذیرفته شدن نیز دلهره‌ای دیگر است!
شاید پرسیده شود که مگر پذیرفته شدن هم می‌تواند دلهره‌آور باشد؟! برای پاسخ به این سوال بایستی شما را به یک کتاب ارجاع دهم. دوباتن در کتاب سیر عشق سعی می‌کند باور نادرست ما را در مورد شروع و پایان روابط عاشقانه تصحیح کند‌. متأسفانه در فرهنگ ما، این باور جا افتاده است که با پذیرفته شدن از سمت معشوق و شروع رابطه، همه چیز تمام می‌شود، عشق می‌سوزد و خاکستر می‌شود و نهایتا جای خود را به عادت می‌دهد. در حالی که دوباتن تأکید می‌کند پذیرفته شدن از سمت معشوق، تازه ابتدای کار است!
ما اما کمی دیر می‌فهمیم که در انتخاب‌مان، معمولا از اینجا به بعدِ داستان را در نظر نگرفته‌ایم. ما معمولا از خود نمی‌پرسیم که اگر معشوق ما را پذیرفت، بعد از آن باید چه کنیم؟ وقتی به معشوق ابراز عشق می‌کنیم، صرفا تمام تمرکزمان روی این است که از سمت او پذیرفته شویم و درخواست‌مان‌ رد نشود. ما فراموش می‌کنیم که انتخاب آزادانه یعنی پذیرش مسئولیت و تعهد نسبت به عواقب آن؛ نتیجه‌ی این فراموشکاری نیز این است که بعدها انتخاب خودمان را زیر سوال می‌بریم و عواقبش را هرگز بر عهده نمی‌گیریم!
هنگامی که‌ می‌دانیم به رشد و بلوغی که باید برسیم نرسیده‌ایم، شاید بهتر باشد عشق‌ را در درون دلمان پنهان نگه داریم و هرگز برای ابراز آن اقدامی نکنیم. شاید در چنین اوضاعی، پذیرفتن دلهره‌ی اول (نگفتن) عاقلانه‌تر از حرکت به سوی دلهره‌ی دوم (گفتن و پذیرفته نشدن/پذیرفته شدن) باشد.
حال احتمالا درک کرده باشید که پذیرفته شدن توسط معشوق نیز به خودی خود، دلهره‌آور و مضطرب‌کننده است. همانطور که کیرکگور در جایی نوشته است:
اضطراب، سرگیجه‌ی آزادی‌ست.

در نهایت، گاهی بهتر است راز عشق‌ پنهان باقی بماند. اول به این دلیل که شاید آن چیزی که در نزد خودمان عشق نامیده‌ایم، صرفا تکانه‌ای شهوانی و گذرا باشد و دوم به این دلیل که ما نمی‌خواهیم یا به آن سطح از رشد نرسیده‌ایم که بتوانیم مسئولیتِ آزادی‌مان را در برگزیدن ابژه‌ی مورد نظرمان بر عهده بگیریم. زیگموند فروید در کتاب تفسیر خواب، از شعری نقل قول می‌کند که به غایت زیباست:
No fire no coal
So hotly glows
As secret love
Of which no one knows

نه زغال سنگ نه آتش
هیچ یک آنگونه نمی‌تابد
که عشق پنهان که از آن
هیچکس چیزی نمی‌داند

شعر عامیانه‌ی آلمانی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤4
Forwarded from Kazantezakis (mohammadsadegh)
از دیدگاه افلاطون، اخلاق ریشه در حقیقت مطلق و شناخت عقلانی دارد. او با الهام از سقراط، فضیلت را هم‌ارز با دانش می‌داند و معتقد است که انسان با شناخت واقعی «خیر»، ناگزیر به سوی آن گرایش می‌یابد و رذیلت از جهل سرچشمه می‌گیرد. بر اساس نظریه‌ی مُثُل، «مُثل خیر» غایی‌ترین واقعیت است که همه ارزش‌های اخلاقی از آن نشأت می‌گیرند. در سطح انسان، نفس شامل سه جزء عقل، اراده و شهوت است که فضیلت‌های متناظر آنها حکمت، شجاعت و اعتدال هستند؛ و زمانی که این اجزا تحت رهبری عقل در هماهنگی قرار گیرند، عدالت—به‌عنوان سلامت نفس—پدید می‌آید. هدف نهایی این سامان‌بخشی درونی، رسیدن به سعادت (ایودایمونیا) است که نه یک لذت زودگذر، بلکه حالت کمالی حاصل از زندگی فضیلت‌مندانه و هماهنگی با حقیقت جهان است. بنابراین، اخلاق افلاطونی بر پایه‌ای عینی و فرافردی استوار است و سعادت انسان را در گرو پیوند با نظام حقیقی عالم می‌داند.
زندگی غم‌انگیز است اما باید آن را پذیرفت.
ما حتی برای همین لحظه‌ای که در حال گذر است، پیشاپیش غصه می‌خوریم و دلتنگ می‌شویم! حتی در شادی‌هایمان، انتظار غم را می‌کشیم. در غم‌هایمان، غم‌های بیشتری را از گذشته به یاد می‌آوریم و چشم‌انتظار می‌مانیم تا شادی دوباره درِ خانه‌مان را به صدا دربیاورد.
زندگی غم‌انگیز است اما باید آن را پذیرفت.
این دوره‌ی خوب از زندگی هم می‌گذرد، همانطور که آن دوره‌ی بد گذشت. این لحظات هم می‌روند‌. این انسان‌هایی که به حضورشان دل بسته‌ای و چشم‌هایت به دیدن‌شان عادت کرده‌ است، روزی خواهد آمد که در زندگی‌ات نباشند و شاید تا پایان عمر هیچکدام‌شان را نبینی. اما غصه نخور! این نوع از غم‌ها، همگی حاصل خیال‌پردازی و تفکر انتزاعی تو هستند. وقتی در شرایطی دیگر قرار بگیری، تجربه‌ی حسی بلافاصل‌ات از محیط، بر خاطراتت پیشی می‌گیرد و تو مثل همیشه عادت می‌کنی و با آن وضعیت جدید خو می‌گیری‌. متأسفانه یا خوشبختانه، انسان فورا خود را با محیط تطبیق می‌دهد. چه بخواهیم و چه نخواهیم، این میراث تکامل است. سوال اینجاست که اگر یک دوره‌ از زندگی‌مان را آنقدر دوست داشته باشیم که نخواهیم بگذرد، چگونه می‌توانیم زمان را برای همیشه در همان دوره متوقف کنیم؟ یعنی واقعا هیچ راهی نیست؟ آیا نمی‌توان برای همیشه در مسیر ماند، از همین نقطه از مسیر لذت برد و هرگز به سوی مقصدی که مدام انسان را به سمت خودش فرامی‌خوانَد، حرکت نکرد؟!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3💔1
می‌خواهم همه‌ی آنچه در گذشته داشته‌ام و اکنون ندارم، همه‌ی آنچه که آن زمان قدرشان را ندانسته‌ام و همه‌ی آنچه که قبلا دوست داشته‌ام را اکنون یک جا داشته باشم. می‌خواهم جبر زمان را بشکنم. می‌خواهم آنقدر اشک بریزم که سیل راه بیفتد.
می‌خواهم از تمام انسانهایی که به آنها حتی ذره‌ای بدی کرده‌ام، معذرت‌خواهی کنم و از آنها اجازه بخواهم که اشتباهاتم را جبران کنم.
می‌خواهم بمیرم و نیست و نابود شوم تا جهان از حضور من پاک شود و در جهانی دیگر زاده شوم و از ابتدا شروعی دوباره داشته باشم.
می‌خواهم تمام چیزهایی که نمی‌توانم داشته باشم را با هم داشته باشم و تمام چیزهایی که می‌توانم داشته باشم را دیگر نخواهم و رها کنم.
می‌خواهم آزاد باشم. می‌خواهم رها شوم. می‌خواهم کالبدم را بشکافم و به آسمان پر بگیرم...!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
💔3
همیشه سعی داشته‌ام زنجیرهایم را پاره کنم چرا که به زعم مارکس، من چیزی برای از دست دادن ندارم جز زنجیرهایم! با این حال امروز در دل تلاش و کشمکش مداوم برای این امر، ناگهان پی بردم که من اکنون نیز به چیزی مشابه همان چیز که در گذشته‌ به آن میل داشته‌ام، مایل هستم. من همچنان در حال دنبال کردن همان الگو هستم. با این حال همزمان آزاد هستم برای اینکه به میل پاسخ بدهم یا آن را بی‌پاسخ بگذارم. معنای ارتباط دیالکتیکی جبر و اختیار در واقع همین است.
به قول شوپنهاور، انسان می‌تواند آنچه را می‌خواهد انجام ندهد، اما نمی‌تواند آنچه را می‌خواهد، نخواهد. من بایستی اضافه کنم در صورتی که بتوانیم آنچه را می‌خواهیم برای مدتی طولانی انجام ندهیم، احتمالا به طور کلی میل‌مان به آن امر نیز از بین خواهد رفت. این یعنی حرکت از دلِ جبر به سوی اختیار و آزادی!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍2
انجمن نویسندگی بامدادی
#چالش (۶۸) [تصویرنویسی] با الهام از این تصویر، متن کوتاه بنویسید. "بامدادی"
دندان‌هایم را که در آینه وارسی کردم، هر کدام شبیه یک انسان بودند. البته بهتر است بگویم هر کدام‌شان شبیه کله‌ی یک انسان بودند! هر کدام چشم و بینی و دهان داشتند و عجیب‌تر این که هر کدام‌شان دندان داشتند و دندان‌های آنان نیز کله‌های دیگری بودند که خود دندان‌ داشتند و این چرخه‌ی باطل، گویی تا ابد ادامه داشت!
دو هفته‌ای می‌شد که داروهایم را قطع کرده بودم. دکتر به من گفته بود که نباید این کار را بکنم، چون خطرناک است. من اما از قدرت تخیلم لذت می‌بردم و معتقد بودم که داروها قوه‌ی تخیلم را تضعیف می‌کنند.
در فکر فرو رفته بودم که ناگهان یکی از دندان‌هایم به بغل‌دستی‌اش گفت: این تخیل نیست، این خودِ خودِ جنون است...!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍5
در سوگ از دست دادن یک فرد عزیز، ما برای فردِ درگذشته اشک نمی‌ریزیم، بلکه برای خودمان گریه می‌کنیم که باید رنجِ ماندن در این دنیا را بدون او متحمل شویم زیرا چه مرگ را پایان بدانیم (نیستی محض) و چه مرگ را رهایی روح از زندان جسم بدانیم (بقای روح پس از مرگ جسم)، گریستن برای آن فرد در هر دو صورت بی‌جهت و غیرمنطقی‌ست.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
💔3
COMING SOON!
❤5
آگاه‌‌نویس
«تقدیم به یگانه معشوقِ تمامی مخلوقات!» رَسَم از صورت زیبا به آن صورتگر قهّار که اویش آفریده گر کسی را هست زیبایی غلام درگه آنم که زیباتر ز صورت‌هاست من از عشقش پریشانم در این خلوت و تنهایی فراتر باشد از این‌ها، منزه باشد از ایراد کمال مطلق معشوق در ذهنم…
عارف (یعنی آن که برای شناخت خداوند و صفات و تجلیات او در جهان هستی می‌کوشد)، هر سو که می‌نگرد زیبایی می‌بیند و به هر سو که می‌رود، جمال حق تعالی را می‌یابد. لیک زیباییِ اشیاء و انسان‌ها در نزد عارف، در خودشان نیست بلکه در تشنگیِ عارف است. عارف از این جهت که می‌داند که تا چه حد نادان است و تا چه حد هیچ نمی‌داند، تشنه‌ی دانستن و فهمیدن است و این تشنگی او را به جستن آب وامی‌دارد. لیک عارف بایستی آگاه و دانا باشد که آب را نه در برخی از تجلیات حق تعالی، بلکه در تمام جلوه‌های او ببیند. نیز باید از این امر آگاه باشد که تشنگی، خود ممکن است علتی باشد برای سراب دیدن و سراب‌ها ممکن است در مسیر صعب‌العبور عرفان، عارف را از حرکت کردن در طریق بازدارند.
من نه آن صورت‌پرستم‌ کز تمنای تو مستم
هوشِ من دانی که بُرده‌ست؟ آن که صورت می‌نگارد

سعدی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
«از سروده‌های قدیمی»

یلدا به بلندایش، در زلفِ تو گمراه است
هان ای شب یلدایم، این فاصله کوتاه است
دیوانه‌ام از شوقت در این شبِ طولانی
هر آینه با یادت، با عشقِ تو همراه است
#اشعار

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3
MAAR
Bahram
اینجا رو ببین این صورتِ برنده‌س
ایده‌ی منه که میزنه به کَلَت
دنیا رو میگیرن اونایی که بفهمن
کِیا باید بگن آره و کِیا بگن نه
هر کی که اومد قطع کُنَتَم قبلا
تو تنم گیر کرد دندونه‌های اره‌ش
قبل اینکه زیر خاک بگندم
تو رو عبرت میکنم خودمو سرمشق
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👎1
معنیِ بخشیدنِ یک دل به یک لبخند چیست؟
من پشیمانم بگو تاوانِ آن سوگند چیست؟

گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستان‌هایی که مردم از تو می‌گویند چیست؟

خود قضاوت کن اگر درمانِ دردم عشقِ توست
این سرِ آشفته و این قلبِ ناخرسند چیست؟

چند روز از عمرِ گل‌های بهاری مانده است
ارزشِ جان‌ کندنِ گل‌ها در این یک چند چیست؟

از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چاره‌ی معشوق اگر عاشق از او دل کَند چیست؟!

عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصلِ آغوشِ گرمِ آتش و اسفند چیست؟

فاضل نظری

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
💔1
آگاه‌‌نویس
«بخش سوم» با خودم فکر کردم که شاید سزای جستجوگران همین است: گیر افتادن در ته چاه! خودم را سرزنش می‌کردم، با خودم کلنجار می‌رفتم و سعی می‌کردم بفهمم که کجای راه را اشتباه آمدم که به اینجا رسیدم تا اینکه ناگهان صدایی را شنیدم. انگار یک کشتی از روی سطح آب می‌گذشت.‌…
«بخش چهارم»

"عمیق باش تا ارزشِ تحلیل و شناخته‌شدن داشته باشی. سطحی بودن حتی با وجود ظاهر زیبا، زود تکراری می‌شود اما عمق هیچگاه تکراری نمی‌شود. یک انسانِ عمیق همیشه حرف‌های تازه‌ای برای گفتن دارد. او همواره و هر لحظه نگاهی نو بر جهان می‌افکند چرا که خودش نیز هر لحظه در حالِ نو شدن است."
این‌ها را ناخدای کشتی به من گفت. او سپس اضافه کرد:
"جوان! من درون تو چیزی می‌بینیم که ارزشمند است. تو به سطح تعلق نداری. تو ساخته شده‌ای برای عمق. من هر روز روی سطح این آب و در سطح شهر، با بسیاری از این انسان‌های سطحی سر و کله می‌زنم. البته نمی‌خواهم خودم را تافته‌ی جدا بافته بدانم. آنها نیز در اعماق وجودشان گوهرهای بسیاری برای کشف کردن دارند، اما چه حیف که خودشان از وجود این گوهرها آگاهی ندارند و زندگی‌شان را خلاصه کرده‌اند در همین روزمرگی. تو اما در عمق بوده‌ای و به آن عادت کرده‌ای. برگرد و به دنبال چیزی که ارزشمند‌تر است برو. در سطح، صدفی یافت نمی‌شود. این را از منی که موها و ریش‌هایم را در سطح سپید کرده‌ام بشنو!"

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍4❤1
"جهان کماکان شگفت‌انگیز است!"
#عکس_ها

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2👍1
"خود" دره‌ای عمیق است که هر چه در آن بکاوی، باز هم جا برای کاویدنِ آن هست. اصلا شاید دیگران صرفا حواس‌پرتی‌های گذرا هستند. شاید ما صرفا با خودمان طرفیم. شاید اصلا رسالت هر یک از ما این است که نگذاریم دیگران حواسمان را پرت کنند تا بتوانیم بهتر خودمان را بشناسیم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3👎1
آگاه‌‌نویس
«عصیان۲» در ابتدا باید مشخص کنیم که از واژه‌ی عصیان در چه زمینه‌ای استفاده می‌کنیم، چرا که عصیان می‌تواند در زمینه‌های جامعه‌شناختی، سیاسی، تربیتی و دینی، با معانی گوناگونی به کار برود؛ با این حال باید گفت که هیچ چیزی بطور کامل بد نیست. حتی در درونِ بدی هم…
تاریخ روایتی‌ست از افراط و تفریط‌ها. روایتی‌ست از دهن دریدگانِ بی‌شرم و حیا، و خجلانِ کنجِ عزلت گزیده.
آنان که بر علیه جریانی شوریده‌اند، همواره به وضعیتی اسفناک دچار شده‌اند: از آن طرفِ بوم افتاده‌اند. آنها به جای اینکه نقاط قوت و نقاط ضعف جریان مقابل را بشناسند و در راستای افزایش نقاط قوت و کاهش نقاط ضعف آن تا حد امکان عمل کنند، وجود نقاط قوت در جریان مقابل را به کل منکر شده و تلاش کرده‌اند که جهنم را به بهشت تبدیل کنند، اما در انتها جهنمِ دیگری را بنا نهاده‌اند!
در این میان همواره این ما بوده‌ایم که در جستجوی تعادل، زیر چکمه‌های تاریخ و جامعه لگد‌مال شده‌ایم!
...هر قدر هم این کار دشوار باشد، من می‌خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم.

آلبر کامو

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
موج نگار
تعهد به یک آرمان یا هدف بیرونی از خودشناسی وسواسی و بی‌کاربرد بهتر است اسلاوی ژیژک @mojnegaar
تا حیطه‌ی درون، شناخته و درمان نشود، نمی‌توانیم بفهمیم که آرمان‌های بیرونی به راستی از ترجیحات و از ارزش‌های واقعیِ ما برآمده‌اند یا صرفا توسط جامعه‌ برای ما تعیین شده‌اند و ما با چشمان بسته آنها را پذیرفته‌ایم و دنبال می‌کنیم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3👍1