آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
In My Blood (Acoustic)
Shawn Mendes
Help me, it's like the walls are caving in
Sometimes I feel like giving up
No medicine is strong enough
Someone help me
I'm crawling in my skin
Sometimes I feel like giving up
But I just can't
It isn't in my blood
It isn't in my blood

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
"آسمانِ چشم‌نواز!"
#عکس_ها

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3
هله نومید نباشی که تو را یار براند
گَرَت امروز براند نه که فردات بخواند؟

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد
نهلد کشته‌ی خود را، کُشد آن گاه کشاند

چو دَم میش نمانَد ز دَم خود کُنَدش پُر
تو ببینی دَم یزدان به کجاهات رساند

به مثَل گفته‌ام این را و اگر نه کرَم او
نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گِرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟

هله خاموش که بی‌گفت از این مِی همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

مولانا

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
💔1
Heaven Is Your Home
Buckethead
خانه‌ی تو بهشت است. به چه دل خوش کرده‌ای روی این زمین که همزمان که خودش دور خودش می‌چرخد، خورشید را هم دور می‌زند؟! خانه‌ی تو بهشت است. به کدامین تصویر گذرا دل بسته‌ای؟ گول کدام میل را خورده‌ای؟ دم به کدام تله داده‌ای که چوب اراده‌ات را همچون موریانه جویده است؟! خانه‌ی تو بهشت است. به خودت بیا ای انسان!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2👎1
Bitab
Mehrad Hidden
من واسه این کار زاده شدم
من این بار آماده شدم
من واسه این کار ساخته شدم
من بی‌تاب بی‌تابم

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1
«کالبدشکافی یک الگوی ارتباطی بر پایه‌ی نظریه‌ی دلبستگی»

خیالش راحت بود که توجه او را همیشه خواهد داشت. او یک پایگاه امن یافته بود تا با اطمینان از حضور همیشگی آن، به شکلی دلبخواهی محیط اطرافش را کاوش کند. او ناخودآگاه داشت الگوی دلبستگی دوره‌ی کودکی‌اش را بازسازی می‌کرد: در نقش یک نوزاد، او تصور می‌کرد که مادر همیشه حضور خواهد داشت تا او با اطمینان و احساس امنیت از حضورش، محیط را هر چقدر که خواست کاوش کند؛ اما هنوز پی نبرده بود که آن احساس اطمینان و امنیت در آن دوران صرفا ناشی از این بوده که بعنوان یک نوزاد، شناخت بسیار پایینی از جهان اطراف و ماهیت متغیر آن داشته است.
حال او تصور می‌کرد که می‌تواند هر چقدر خواست کاوش کند و معشوق نیز همواره بعنوان یک پایگاه امن حضور خواهد داشت تا احساس امنیت ذهنی‌اش را تأمین کند. این بار اما الگو آنگونه که در کودکی‌اش رقم خورده بود، تکرار نشد. معشوق از نادیده گرفته شدن سرخورده شد، به ستوه آمد و او را ترک کرد.
در نهایت او ماند و حسرت چیزی که داشت اما قدرش را هیچگاه نمی‌دانست. او ماند و پایگاهی که دیگر وجود نداشت و کنجکاوی‌های کودکانه‌ای که حالا بدون وجود آن پایگاه امن، بی‌معنی و پوچ بنظر می‌رسیدند!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤4💔1
Forwarded from خودشناسی
🐝تو #عشق را به چشم یک رابطه می‌بینی، در حالی که عشق، مرگِ تمام روابط است. آنجا که تو و دیگری #پایان می‌یابید، عشق #آغاز می‌شود.
🌹
🐝
@raz_e_nahan
❤2
معمولا وقتی یه آهنگ رو با یه مضمون خاص به شکل مکرر گوش میدی، کم کم توی ذهنت جا میوفته و به تدریج مضمون اون آهنگ رو (به شکل خودآگاه یا ناخودآگاه) به مسائل روزمره‌ی زندگیت و افرادی که توی زندگیت باهاشون روبرو میشی نسبت میدی.
از این جهت، مثلا کسانی که زیاد آهنگ عاشقانه و رمانتیک گوش میدن، کم کم مضمون اون آهنگا رو به هر فردی که اطرافشون باشه نسبت میدن! جدیدا ترجیح میدم به خاطر جلوگیری از این تحریف‌های شناختی، پشت پا بزنم به Mainstream بازار موسیقی. جدیدا مضمون آهنگا خیلی برام مهم شده، حتی گاها از ملودی کار بیشتر بهش توجه می‌کنم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
حرف نزدن دلهره‌ای بود و حرف زدن و درست فهمیده نشدن، دلهره‌ای دیگر.

رومن رولان

نگفتن از عشقی پنهان به معشوق دلهره‌ای‌ست و گفتن از آن، دلهره‌ای دیگر است. همچنین گفتن و پذیرفته نشدن از سمت معشوق، خود دلهره‌ای‌ست و گفتن و پذیرفته شدن نیز دلهره‌ای دیگر است!
شاید پرسیده شود که مگر پذیرفته شدن هم می‌تواند دلهره‌آور باشد؟! برای پاسخ به این سوال بایستی شما را به یک کتاب ارجاع دهم. دوباتن در کتاب سیر عشق سعی می‌کند باور نادرست ما را در مورد شروع و پایان روابط عاشقانه تصحیح کند‌. متأسفانه در فرهنگ ما، این باور جا افتاده است که با پذیرفته شدن از سمت معشوق و شروع رابطه، همه چیز تمام می‌شود، عشق می‌سوزد و خاکستر می‌شود و نهایتا جای خود را به عادت می‌دهد. در حالی که دوباتن تأکید می‌کند پذیرفته شدن از سمت معشوق، تازه ابتدای کار است!
ما اما کمی دیر می‌فهمیم که در انتخاب‌مان، معمولا از اینجا به بعدِ داستان را در نظر نگرفته‌ایم. ما معمولا از خود نمی‌پرسیم که اگر معشوق ما را پذیرفت، بعد از آن باید چه کنیم؟ وقتی به معشوق ابراز عشق می‌کنیم، صرفا تمام تمرکزمان روی این است که از سمت او پذیرفته شویم و درخواست‌مان‌ رد نشود. ما فراموش می‌کنیم که انتخاب آزادانه یعنی پذیرش مسئولیت و تعهد نسبت به عواقب آن؛ نتیجه‌ی این فراموشکاری نیز این است که بعدها انتخاب خودمان را زیر سوال می‌بریم و عواقبش را هرگز بر عهده نمی‌گیریم!
هنگامی که‌ می‌دانیم به رشد و بلوغی که باید برسیم نرسیده‌ایم، شاید بهتر باشد عشق‌ را در درون دلمان پنهان نگه داریم و هرگز برای ابراز آن اقدامی نکنیم. شاید در چنین اوضاعی، پذیرفتن دلهره‌ی اول (نگفتن) عاقلانه‌تر از حرکت به سوی دلهره‌ی دوم (گفتن و پذیرفته نشدن/پذیرفته شدن) باشد.
حال احتمالا درک کرده باشید که پذیرفته شدن توسط معشوق نیز به خودی خود، دلهره‌آور و مضطرب‌کننده است. همانطور که کیرکگور در جایی نوشته است:
اضطراب، سرگیجه‌ی آزادی‌ست.

در نهایت، گاهی بهتر است راز عشق‌ پنهان باقی بماند. اول به این دلیل که شاید آن چیزی که در نزد خودمان عشق نامیده‌ایم، صرفا تکانه‌ای شهوانی و گذرا باشد و دوم به این دلیل که ما نمی‌خواهیم یا به آن سطح از رشد نرسیده‌ایم که بتوانیم مسئولیتِ آزادی‌مان را در برگزیدن ابژه‌ی مورد نظرمان بر عهده بگیریم. زیگموند فروید در کتاب تفسیر خواب، از شعری نقل قول می‌کند که به غایت زیباست:
No fire no coal
So hotly glows
As secret love
Of which no one knows

نه زغال سنگ نه آتش
هیچ یک آنگونه نمی‌تابد
که عشق پنهان که از آن
هیچکس چیزی نمی‌داند

شعر عامیانه‌ی آلمانی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤4
Forwarded from Kazantezakis (mohammadsadegh)
از دیدگاه افلاطون، اخلاق ریشه در حقیقت مطلق و شناخت عقلانی دارد. او با الهام از سقراط، فضیلت را هم‌ارز با دانش می‌داند و معتقد است که انسان با شناخت واقعی «خیر»، ناگزیر به سوی آن گرایش می‌یابد و رذیلت از جهل سرچشمه می‌گیرد. بر اساس نظریه‌ی مُثُل، «مُثل خیر» غایی‌ترین واقعیت است که همه ارزش‌های اخلاقی از آن نشأت می‌گیرند. در سطح انسان، نفس شامل سه جزء عقل، اراده و شهوت است که فضیلت‌های متناظر آنها حکمت، شجاعت و اعتدال هستند؛ و زمانی که این اجزا تحت رهبری عقل در هماهنگی قرار گیرند، عدالت—به‌عنوان سلامت نفس—پدید می‌آید. هدف نهایی این سامان‌بخشی درونی، رسیدن به سعادت (ایودایمونیا) است که نه یک لذت زودگذر، بلکه حالت کمالی حاصل از زندگی فضیلت‌مندانه و هماهنگی با حقیقت جهان است. بنابراین، اخلاق افلاطونی بر پایه‌ای عینی و فرافردی استوار است و سعادت انسان را در گرو پیوند با نظام حقیقی عالم می‌داند.
زندگی غم‌انگیز است اما باید آن را پذیرفت.
ما حتی برای همین لحظه‌ای که در حال گذر است، پیشاپیش غصه می‌خوریم و دلتنگ می‌شویم! حتی در شادی‌هایمان، انتظار غم را می‌کشیم. در غم‌هایمان، غم‌های بیشتری را از گذشته به یاد می‌آوریم و چشم‌انتظار می‌مانیم تا شادی دوباره درِ خانه‌مان را به صدا دربیاورد.
زندگی غم‌انگیز است اما باید آن را پذیرفت.
این دوره‌ی خوب از زندگی هم می‌گذرد، همانطور که آن دوره‌ی بد گذشت. این لحظات هم می‌روند‌. این انسان‌هایی که به حضورشان دل بسته‌ای و چشم‌هایت به دیدن‌شان عادت کرده‌ است، روزی خواهد آمد که در زندگی‌ات نباشند و شاید تا پایان عمر هیچکدام‌شان را نبینی. اما غصه نخور! این نوع از غم‌ها، همگی حاصل خیال‌پردازی و تفکر انتزاعی تو هستند. وقتی در شرایطی دیگر قرار بگیری، تجربه‌ی حسی بلافاصل‌ات از محیط، بر خاطراتت پیشی می‌گیرد و تو مثل همیشه عادت می‌کنی و با آن وضعیت جدید خو می‌گیری‌. متأسفانه یا خوشبختانه، انسان فورا خود را با محیط تطبیق می‌دهد. چه بخواهیم و چه نخواهیم، این میراث تکامل است. سوال اینجاست که اگر یک دوره‌ از زندگی‌مان را آنقدر دوست داشته باشیم که نخواهیم بگذرد، چگونه می‌توانیم زمان را برای همیشه در همان دوره متوقف کنیم؟ یعنی واقعا هیچ راهی نیست؟ آیا نمی‌توان برای همیشه در مسیر ماند، از همین نقطه از مسیر لذت برد و هرگز به سوی مقصدی که مدام انسان را به سمت خودش فرامی‌خوانَد، حرکت نکرد؟!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3💔1
می‌خواهم همه‌ی آنچه در گذشته داشته‌ام و اکنون ندارم، همه‌ی آنچه که آن زمان قدرشان را ندانسته‌ام و همه‌ی آنچه که قبلا دوست داشته‌ام را اکنون یک جا داشته باشم. می‌خواهم جبر زمان را بشکنم. می‌خواهم آنقدر اشک بریزم که سیل راه بیفتد.
می‌خواهم از تمام انسانهایی که به آنها حتی ذره‌ای بدی کرده‌ام، معذرت‌خواهی کنم و از آنها اجازه بخواهم که اشتباهاتم را جبران کنم.
می‌خواهم بمیرم و نیست و نابود شوم تا جهان از حضور من پاک شود و در جهانی دیگر زاده شوم و از ابتدا شروعی دوباره داشته باشم.
می‌خواهم تمام چیزهایی که نمی‌توانم داشته باشم را با هم داشته باشم و تمام چیزهایی که می‌توانم داشته باشم را دیگر نخواهم و رها کنم.
می‌خواهم آزاد باشم. می‌خواهم رها شوم. می‌خواهم کالبدم را بشکافم و به آسمان پر بگیرم...!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
💔3
همیشه سعی داشته‌ام زنجیرهایم را پاره کنم چرا که به زعم مارکس، من چیزی برای از دست دادن ندارم جز زنجیرهایم! با این حال امروز در دل تلاش و کشمکش مداوم برای این امر، ناگهان پی بردم که من اکنون نیز به چیزی مشابه همان چیز که در گذشته‌ به آن میل داشته‌ام، مایل هستم. من همچنان در حال دنبال کردن همان الگو هستم. با این حال همزمان آزاد هستم برای اینکه به میل پاسخ بدهم یا آن را بی‌پاسخ بگذارم. معنای ارتباط دیالکتیکی جبر و اختیار در واقع همین است.
به قول شوپنهاور، انسان می‌تواند آنچه را می‌خواهد انجام ندهد، اما نمی‌تواند آنچه را می‌خواهد، نخواهد. من بایستی اضافه کنم در صورتی که بتوانیم آنچه را می‌خواهیم برای مدتی طولانی انجام ندهیم، احتمالا به طور کلی میل‌مان به آن امر نیز از بین خواهد رفت. این یعنی حرکت از دلِ جبر به سوی اختیار و آزادی!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍2
انجمن نویسندگی بامدادی
#چالش (۶۸) [تصویرنویسی] با الهام از این تصویر، متن کوتاه بنویسید. "بامدادی"
دندان‌هایم را که در آینه وارسی کردم، هر کدام شبیه یک انسان بودند. البته بهتر است بگویم هر کدام‌شان شبیه کله‌ی یک انسان بودند! هر کدام چشم و بینی و دهان داشتند و عجیب‌تر این که هر کدام‌شان دندان داشتند و دندان‌های آنان نیز کله‌های دیگری بودند که خود دندان‌ داشتند و این چرخه‌ی باطل، گویی تا ابد ادامه داشت!
دو هفته‌ای می‌شد که داروهایم را قطع کرده بودم. دکتر به من گفته بود که نباید این کار را بکنم، چون خطرناک است. من اما از قدرت تخیلم لذت می‌بردم و معتقد بودم که داروها قوه‌ی تخیلم را تضعیف می‌کنند.
در فکر فرو رفته بودم که ناگهان یکی از دندان‌هایم به بغل‌دستی‌اش گفت: این تخیل نیست، این خودِ خودِ جنون است...!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍5
در سوگ از دست دادن یک فرد عزیز، ما برای فردِ درگذشته اشک نمی‌ریزیم، بلکه برای خودمان گریه می‌کنیم که باید رنجِ ماندن در این دنیا را بدون او متحمل شویم زیرا چه مرگ را پایان بدانیم (نیستی محض) و چه مرگ را رهایی روح از زندان جسم بدانیم (بقای روح پس از مرگ جسم)، گریستن برای آن فرد در هر دو صورت بی‌جهت و غیرمنطقی‌ست.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
💔3
COMING SOON!
❤5
آگاه‌‌نویس
«تقدیم به یگانه معشوقِ تمامی مخلوقات!» رَسَم از صورت زیبا به آن صورتگر قهّار که اویش آفریده گر کسی را هست زیبایی غلام درگه آنم که زیباتر ز صورت‌هاست من از عشقش پریشانم در این خلوت و تنهایی فراتر باشد از این‌ها، منزه باشد از ایراد کمال مطلق معشوق در ذهنم…
عارف (یعنی آن که برای شناخت خداوند و صفات و تجلیات او در جهان هستی می‌کوشد)، هر سو که می‌نگرد زیبایی می‌بیند و به هر سو که می‌رود، جمال حق تعالی را می‌یابد. لیک زیباییِ اشیاء و انسان‌ها در نزد عارف، در خودشان نیست بلکه در تشنگیِ عارف است. عارف از این جهت که می‌داند که تا چه حد نادان است و تا چه حد هیچ نمی‌داند، تشنه‌ی دانستن و فهمیدن است و این تشنگی او را به جستن آب وامی‌دارد. لیک عارف بایستی آگاه و دانا باشد که آب را نه در برخی از تجلیات حق تعالی، بلکه در تمام جلوه‌های او ببیند. نیز باید از این امر آگاه باشد که تشنگی، خود ممکن است علتی باشد برای سراب دیدن و سراب‌ها ممکن است در مسیر صعب‌العبور عرفان، عارف را از حرکت کردن در طریق بازدارند.
من نه آن صورت‌پرستم‌ کز تمنای تو مستم
هوشِ من دانی که بُرده‌ست؟ آن که صورت می‌نگارد

سعدی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس