آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
"غروب"
#عکس_ها

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤6
هنگامی که میل جنسی به بیراهه می‌رود یا راهی را برای ارضا از طریق مسیرهای مبتنی بر مکانیسم والایش همچون خلق و خلاقیت نمی‌یابد، رانه‌ی زندگی بدل به رانه‌ی مرگ شده و فرد را وادار می‌کند تا به جای خلق و خلاقیت، به نابودی خود و دیگری بپردازد.
میل جنسی امری سیال است و میلی نیست که تماماً از طریق ارضای جنسی در فرآیند رابطه‌ی جنسی ارضا شود. (حتی با فرض شکل‌گیری رابطه‌ای عمیق و دو طرفه بین طرفین رابطه) تنها بخشی از این میل فرصت این را می‌یابد که از طریق رابطه‌ی جنسی ارضا شود اما بخشی دیگر همواره در وجود انسان باقی می‌ماند. البته با وجود جنونِ جنسی‌ای که اکنون بر جامعه‌‌ حاکم است و این تصور که هر چه انسان روابط جنسی بیشتری با افراد بیشتری داشته باشد، خوشبخت‌تر است، منطقی‌ست که انسان فکر کند می‌تواند میلش را به شکل تمام و کمال با داشتن روابط بی‌شمار ارضا کند، اما این شبیه سیراب کردن خود از آبشخوری‌ست که آبش تماماً شور است.
میل ‌بی‌انتها نیست، اما اگر تصور کنیم که بی‌انتهاست یا بخواهیم با منطق کودکانه‌‌ای که ارضا را همین‌جا و در همین لحظه طلب می‌کند با آن روبرو شویم، به دست خودمان نابود خواهیم شد و دیگری را هم که ابژه‌ی میل‌مان شده نابود خواهیم ساخت.
میل برای خلق در وجود ما نهاده شده. خلقِ انسانی نو، یا خلقِ ایده‌ای نو. تشکیل نهادی به اسم خانواده از همین جهت ضرورت دارد: که از فرزندان خلق شده مراقبت کنیم تا آنان نیز به خوبی رشد بیابند و به انسانهایی خلاق تبدیل شوند. با این همه، انسانی که از خلق عاجز است، میلش را برای نابودسازی به کار می‌گیرد.
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم


حافظ
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤4👍1
امروز نه آغاز و نه انجامِ جهان است
ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است

گر مردِ رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنرِ گامِ زمان است

تو رهروِ دیرینه‌ی سرمنزلِ عشقی
بنگر که ز خونِ تو به هر گام نشان است

آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چلّه‌ی این کهنه کمان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازیِ خونین
بازیچه‌ی ایّام دلِ آدمیان است

دل بر گذرِ قافله‌ی لاله و گل داشت
این دشت که پامالِ سوارانِ خزان است

روزی که بجنبد نفسِ بادِ بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریادِ من امروز شنیدی
دردیست در این سینه که همزادِ جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله‌ی دست و زبان است

خون می‌چکد از دیده در این کنجِ صبوری
این صبر که من می‌کنم افشردنِ جان است

از راه مرو سایه که آن گوهرِ مقصود
گنجی‌ست که اندر قدمِ راهروان است

هوشنگ ابتهاج

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
هر کس که ابژه‌ی عشق یا میلِ تو می‌شود، فورا در ذهنت به سطحی فرا انسانی تغییر جایگاه می‌دهد. او ناگهان می‌شود موجودی کمال‌یافته، روحی مطلق، نمادِ تمام و کمالِ سلامتی، عشق، تمایلات جنسی، تازگی، طراوت، پیشرفت، هوش، معنا و...!
این موضوع بسیار مضحک است چرا که اینها تماما نیازهای تو هستند که بر موجودی که هویتش برای تو مشخص نیست و به طور دقیق و جزئی از خصوصیات‌ِ او اطلاع نیافته‌ای فرافکنده می‌شوند.
همانطور که آلن دوباتن می‌گوید، موجودِ کامل چیزی نیست جز موجودی که ماهیتش هنوز برای تو مشخص نشده. او را از  دور دیده‌ای و از آن فاصله‌ی دور، تقریبا همه کامل بنظر می‌رسند در حالی که اگر کمی بیشتر نزدیکش شوی، عیب‌ها را هم درخواهی یافت.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤7
آگاه‌‌نویس
«بخش دوم» پدرم در حالی که روی مبل لم داده بود و پایش را روی پای دیگرش انداخته بود گفت: انسان‌ها از نزدیک هولناک‌اند. سعی کن بیش از اندازه به دیگران و حتی به خودت نزدیک نشوی! بهتر است تمام عمر خودت را مشغول چیزهای دیگر کنی. ذهن وقتی بیکار شود و به تفکر در…
«بخش سوم»

با خودم فکر کردم که شاید سزای جستجوگران همین است: گیر افتادن در ته چاه! خودم را سرزنش می‌کردم، با خودم کلنجار می‌رفتم و سعی می‌کردم بفهمم که کجای راه را اشتباه آمدم که به اینجا رسیدم تا اینکه ناگهان صدایی را شنیدم. انگار یک کشتی از روی سطح آب می‌گذشت.‌ شروع به فریاد زدن کردم و کمک خواستم. کشتی ایستاد.
باورم نمی‌شود! گویا بلاخره دارم نجات پیدا می‌کنم. کشتی ایستاد و طنابی برایم انداخت. طناب را که دیدم مکث کردم. بهت‌زده بودم و نمی‌دانستم که باید چه کنم. آیا طناب را بگیرم و عمق را رها کنم و بروم و مثل دیگران در سطح زندگی کنم، یا همینجا بمانم تا به دنبال صدف‌‌ها بگردم؟ صدف‌های کمیابی که پیدا نمودنشان نه تنها زندگی خودم را تغییر می‌دهد، بلکه ممکن است زندگی صدها نفر دیگر را هم عوض کند. ناخدا منتظر است. باید تصمیم بگیرم‌.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3
Shekanjegar
Dariush
قلب من از صدای تو
چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه‌های من
کنار تو سلوک شد
عذاب می‌کشم ولی
عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه‌گر تویی
شکنجه اشتباه نیست
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3
سیذارتا تنها یک هدف داشت. او می‌خواست آزاد شود و خود را از عطش سوزان امیال و آرزوها و لذات و رنج‌ها رها سازد. میل داشت بگذارد تا نفس بمیرد و با از بین بردن نفس، لذت و صفای رهایی دل را بیابد و پنداری پاک داشته باشد. هدف او همین بود و بس. هنگامی که نفس مسخر و معدوم شد، هنگامی که هویٰ و هوس‌ها ساکت شدند، آن وقت ضمیر باطن که دیگر پایبند نفس نیست بیدار خواهد شد. برای او راز بزرگ ریاضت همین بود.

سیذارتا
هرمان هسه

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
In Time
EarthLife
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
عشق نوعی خطای دیداری‌ست
و به هنگامِ خواب، بیداری‌‌ست

عشق یک دردِ بی‌سرانجام است
و سرانجامِ عشق بیزاری‌ست

چه بسا عشق از کسالتِ ماست
یا که عاشق شدن ز بیکاری‌ست

یا به قول شوپنهاور و فروید
عشق در اصل شکلِ بیماری‌ست

یا که از دید آن بزرگِ فقید
عشق نوعی گناهِ اجباری‌ست

دلِ من با تمامِ دغدغه‌ها
عاشقی کن که عشق بیداری‌ست!
#اشعار
۱۴۰۴/۸/۱۹
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤10
صبر مسیری برای رسیدن به هدفی دیگر نیست. صبر هدفش در خودش است. صبر خودش هدف است. انسانی که صبر را می‌آموزد، به مرحله‌ای می‌رسد که دیگر آن را به کار نمی‌برد تا به چیزی دیگر برسد؛ او صبر می‌کند تا بتواند بیشتر صبر کند!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤4
Series: Looking for Alaska 2019

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
«تقدیم به استادی که به من انسان بودن را آموخت.»

من اگر می‌توانستم برای دقیقه‌ای آن رنجی که تو هر روز متحمل می‌شوی را تجربه کنم، ذره ذره‌ی وجودم از درد تحلیل می‌رفت و هر لحظه آرزوی مرگ می‌کردم. تو اما استوار، همچنان ایستاده‌ای و همچو شمع می‌سوزی تا اطرافت را روشن کنی. تو اما رنج می‌کشی از این تیرگی‌ که بر جهان اطرافت سایه افکنده. حسرت می‌خوری که‌ ای کاش شمع بزرگ‌تری بودی تا بتوانی تمام جهان را روشن کنی.
کاش می‌توانستم در آغوشت بگیرم و دستانت را ببوسم و به تو بگویم که کافی هستی. به تو بگویم که شاید این سرنوشتِ تو بوده است. شاید این رسم روزگار است: آنان که انسان‌ترند، رنج‌هایشان هم بیشتر است. بگویم شاید اگر این همه سختی را متحمل نمی‌شدی، وجودت اینقدر روشن نبود. شاید تفاوت تو با اطرافت همین است. با این حال سرنوشت همه نابودی‌ست، چه شمع باشند و چه باد، ولی خوشا آن کس که شبیه تو، تا لحظه‌ای که هست می‌کوشد تا روشن بماند و روشن کند.
پس بگذار من به جای همه از تو تشکر کنم. به روشنایی‌ بخشیدنت ادامه بده، نه بخاطر آنهایی که اهمیتی برایت قائل نیستند، بلکه برای آن عده‌ی معدودی که شبیه من روشنایی‌‌ات را می‌ستایند و از آن بهره می‌برند.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤7
من به این دنیا تعلق دارم. به این دنیای ملموس و عینی و کسالت‌آور. ذهنیت برای من از آنجا پدید آمد که به اعتیاد دچار شدم: اعتیاد به پیش‌بینیِ لذت. اعتیادی که هیچ لذتی برای من نداشت اما همیشه لذتی معطوف به آینده را به من وعده می‌داد.
لحظه‌ای در خاطره‌‌ای ذهنی برای من پررنگ و برافراشته شد و حسرتی عمیق بر دلم نشست برای تجربه‌ی مجدد آن پروازِ دروغین!
من به این دنیا تعلق دارم، به همین دنیای خاکستری‌. دیگر نمی‌خواهم سیاه باشم. مدتی در همین دنیای خاکستری سر خواهم کرد تا باز به روشنایی برگردم. با این حال چیزی در من است که همواره به روشنایی و نور تعلق داشته است. آن چیز در عمیق‌ترین گودال وجودم پنهان است. صدفی که یگانه است. روحی که مطلق است و ناخودآگاهی که جمعی‌ست!
فروید اشتباه می‌کرد، من ناخودآگاهم نیستم. من دیگی جوشان از غرایز نیستم. هابز هم اشتباه می‌کرد، من گرگ نیستم. گرگی درون من وجود دارد اما من او نیستم.
من نوری مطلقم. در هر لحظه با آن نور "این‌همانم" و همزمان با آن "این‌همان" نیستم چرا که در حال طی کردن فاصله‌ی بین این لحظه و لحظه‌ی بعد هستم تا با آن یکی شوم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤5
آگاه‌‌نویس
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
در جامعه، افراد کمالاتِ خود را به شکلی اغراق‌آمیز به نمایش می‌گذارند و نقص‌هایشان را پنهان می‌کنند، در حالی که نزدِ آنکه جنبه‌های متضاد وجود خود را پذیرفته است، نقص‌ها هم می‌توانند نوعی ویژگی و حتی نوعی کمال محسوب شوند!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3👍2
این آدمها هیچکدام همدم خوبی برای تنهاییِ تو نمی‌شوند چرا که آنها نیز مثل تو با خودشان در جنگند. تو نیز از این جهت به دنبال همدمی از میان آنان می‌گردی که با خودت در جنگ هستی. پس به جای اینکه بخواهی صلح درونت را از طریق ارتباط با کسانی که با خودشان در جنگ هستند برقرار کنی، ریشه را بیاب و خودت با خودت صلح کن!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍3❤1
من را از خودت جدا ندان. من اینها را ننوشته‌ام. منی وجود ندارد. ما اینها را نوشته‌ایم. بگذار کلماتی که خودت نوشته‌ای، عمقِ وجودِ خودت را لمس کنند!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤6💔1
زمانی که توانستی طلسمِ دوگانگی را بشکنی و به او نیز همچون خودت نگاه کنی، آنگاه شفا یافته‌ای و شفا داده‌ای. هر چیز از دوگانگی برخیزد، بیمار کند و هر چیز از یگانگی برآید، شفا دهد.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1
هیچ موجودی از رنج و جفای دنیا در امان نیست و هیچ موجودی به قدر انسان برای فرار از رنج، خود را به رنج و سختی بیشتر نمی‌اندازد!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1