Yeja Yeho Bar Mikhore Behet (feat. Tara Salahi)
Shayea & Tara Salahi
یه جا یهو بر میخوره بهت@ConsciousWriter | آگاهنویس
بهت بند میکنه دلت
که بری بترکونی
صفرتو به یک برسونی
آرزوهاتو سرد که میشی سفت بپوشونی
میبیننت بگن کاش عین تو بودیم
مدام توی سِیر صعودی
هیچ احساسی عین شروع نی
آیا تا به حال دیدهای آنکس که نمیداند به آنکس که میداند چیزی بیاموزد؟
من دیدهام!
آنکس که میداند، در واقع کسیست که میداند تا چه حد نادان است و تا چه اندازه هیچ نمیداند، بنابراین برای او نادان و دانا یکی هستند. او همواره آماده است تا از هر چیز و هر کسی بیاموزد، حتی از آن کس که دیگران نادانش میخوانند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
من دیدهام!
آنکس که میداند، در واقع کسیست که میداند تا چه حد نادان است و تا چه اندازه هیچ نمیداند، بنابراین برای او نادان و دانا یکی هستند. او همواره آماده است تا از هر چیز و هر کسی بیاموزد، حتی از آن کس که دیگران نادانش میخوانند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
قبلا تصور میکردم که کمال یعنی بتوانی به هر چه که میخواهی برسی، اکنون میدانم که کمال یعنی بتوانی هر چه که میخواهی را رها کنی!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤5👎3👍1
باشد که درد و رنجها بیشتر شوند و شدت گیرند تا یاد مرگ پیوسته در خاطر بماند و حلاوتهای دروغین زندگانی انسان را دلزده نکنند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
هنگامی که میل جنسی به بیراهه میرود یا راهی را برای ارضا از طریق مسیرهای مبتنی بر مکانیسم والایش همچون خلق و خلاقیت نمییابد، رانهی زندگی بدل به رانهی مرگ شده و فرد را وادار میکند تا به جای خلق و خلاقیت، به نابودی خود و دیگری بپردازد.
میل جنسی امری سیال است و میلی نیست که تماماً از طریق ارضای جنسی در فرآیند رابطهی جنسی ارضا شود. (حتی با فرض شکلگیری رابطهای عمیق و دو طرفه بین طرفین رابطه) تنها بخشی از این میل فرصت این را مییابد که از طریق رابطهی جنسی ارضا شود اما بخشی دیگر همواره در وجود انسان باقی میماند. البته با وجود جنونِ جنسیای که اکنون بر جامعه حاکم است و این تصور که هر چه انسان روابط جنسی بیشتری با افراد بیشتری داشته باشد، خوشبختتر است، منطقیست که انسان فکر کند میتواند میلش را به شکل تمام و کمال با داشتن روابط بیشمار ارضا کند، اما این شبیه سیراب کردن خود از آبشخوریست که آبش تماماً شور است.
میل بیانتها نیست، اما اگر تصور کنیم که بیانتهاست یا بخواهیم با منطق کودکانهای که ارضا را همینجا و در همین لحظه طلب میکند با آن روبرو شویم، به دست خودمان نابود خواهیم شد و دیگری را هم که ابژهی میلمان شده نابود خواهیم ساخت.
میل برای خلق در وجود ما نهاده شده. خلقِ انسانی نو، یا خلقِ ایدهای نو. تشکیل نهادی به اسم خانواده از همین جهت ضرورت دارد: که از فرزندان خلق شده مراقبت کنیم تا آنان نیز به خوبی رشد بیابند و به انسانهایی خلاق تبدیل شوند. با این همه، انسانی که از خلق عاجز است، میلش را برای نابودسازی به کار میگیرد.
میل جنسی امری سیال است و میلی نیست که تماماً از طریق ارضای جنسی در فرآیند رابطهی جنسی ارضا شود. (حتی با فرض شکلگیری رابطهای عمیق و دو طرفه بین طرفین رابطه) تنها بخشی از این میل فرصت این را مییابد که از طریق رابطهی جنسی ارضا شود اما بخشی دیگر همواره در وجود انسان باقی میماند. البته با وجود جنونِ جنسیای که اکنون بر جامعه حاکم است و این تصور که هر چه انسان روابط جنسی بیشتری با افراد بیشتری داشته باشد، خوشبختتر است، منطقیست که انسان فکر کند میتواند میلش را به شکل تمام و کمال با داشتن روابط بیشمار ارضا کند، اما این شبیه سیراب کردن خود از آبشخوریست که آبش تماماً شور است.
میل بیانتها نیست، اما اگر تصور کنیم که بیانتهاست یا بخواهیم با منطق کودکانهای که ارضا را همینجا و در همین لحظه طلب میکند با آن روبرو شویم، به دست خودمان نابود خواهیم شد و دیگری را هم که ابژهی میلمان شده نابود خواهیم ساخت.
میل برای خلق در وجود ما نهاده شده. خلقِ انسانی نو، یا خلقِ ایدهای نو. تشکیل نهادی به اسم خانواده از همین جهت ضرورت دارد: که از فرزندان خلق شده مراقبت کنیم تا آنان نیز به خوبی رشد بیابند و به انسانهایی خلاق تبدیل شوند. با این همه، انسانی که از خلق عاجز است، میلش را برای نابودسازی به کار میگیرد.
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم@ConsciousWriter | آگاهنویس
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
حافظ
❤4👍1
امروز نه آغاز و نه انجامِ جهان است@ConsciousWriter | آگاهنویس
ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است
گر مردِ رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنرِ گامِ زمان است
تو رهروِ دیرینهی سرمنزلِ عشقی
بنگر که ز خونِ تو به هر گام نشان است
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چلّهی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازیِ خونین
بازیچهی ایّام دلِ آدمیان است
دل بر گذرِ قافلهی لاله و گل داشت
این دشت که پامالِ سوارانِ خزان است
روزی که بجنبد نفسِ بادِ بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریادِ من امروز شنیدی
دردیست در این سینه که همزادِ جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصلهی دست و زبان است
خون میچکد از دیده در این کنجِ صبوری
این صبر که من میکنم افشردنِ جان است
از راه مرو سایه که آن گوهرِ مقصود
گنجیست که اندر قدمِ راهروان است
هوشنگ ابتهاج
❤2
هر کس که ابژهی عشق یا میلِ تو میشود، فورا در ذهنت به سطحی فرا انسانی تغییر جایگاه میدهد. او ناگهان میشود موجودی کمالیافته، روحی مطلق، نمادِ تمام و کمالِ سلامتی، عشق، تمایلات جنسی، تازگی، طراوت، پیشرفت، هوش، معنا و...!
این موضوع بسیار مضحک است چرا که اینها تماما نیازهای تو هستند که بر موجودی که هویتش برای تو مشخص نیست و به طور دقیق و جزئی از خصوصیاتِ او اطلاع نیافتهای فرافکنده میشوند.
همانطور که آلن دوباتن میگوید، موجودِ کامل چیزی نیست جز موجودی که ماهیتش هنوز برای تو مشخص نشده. او را از دور دیدهای و از آن فاصلهی دور، تقریبا همه کامل بنظر میرسند در حالی که اگر کمی بیشتر نزدیکش شوی، عیبها را هم درخواهی یافت.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
این موضوع بسیار مضحک است چرا که اینها تماما نیازهای تو هستند که بر موجودی که هویتش برای تو مشخص نیست و به طور دقیق و جزئی از خصوصیاتِ او اطلاع نیافتهای فرافکنده میشوند.
همانطور که آلن دوباتن میگوید، موجودِ کامل چیزی نیست جز موجودی که ماهیتش هنوز برای تو مشخص نشده. او را از دور دیدهای و از آن فاصلهی دور، تقریبا همه کامل بنظر میرسند در حالی که اگر کمی بیشتر نزدیکش شوی، عیبها را هم درخواهی یافت.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤7
آگاهنویس
«بخش دوم» پدرم در حالی که روی مبل لم داده بود و پایش را روی پای دیگرش انداخته بود گفت: انسانها از نزدیک هولناکاند. سعی کن بیش از اندازه به دیگران و حتی به خودت نزدیک نشوی! بهتر است تمام عمر خودت را مشغول چیزهای دیگر کنی. ذهن وقتی بیکار شود و به تفکر در…
«بخش سوم»
با خودم فکر کردم که شاید سزای جستجوگران همین است: گیر افتادن در ته چاه! خودم را سرزنش میکردم، با خودم کلنجار میرفتم و سعی میکردم بفهمم که کجای راه را اشتباه آمدم که به اینجا رسیدم تا اینکه ناگهان صدایی را شنیدم. انگار یک کشتی از روی سطح آب میگذشت. شروع به فریاد زدن کردم و کمک خواستم. کشتی ایستاد.
باورم نمیشود! گویا بلاخره دارم نجات پیدا میکنم. کشتی ایستاد و طنابی برایم انداخت. طناب را که دیدم مکث کردم. بهتزده بودم و نمیدانستم که باید چه کنم. آیا طناب را بگیرم و عمق را رها کنم و بروم و مثل دیگران در سطح زندگی کنم، یا همینجا بمانم تا به دنبال صدفها بگردم؟ صدفهای کمیابی که پیدا نمودنشان نه تنها زندگی خودم را تغییر میدهد، بلکه ممکن است زندگی صدها نفر دیگر را هم عوض کند. ناخدا منتظر است. باید تصمیم بگیرم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
با خودم فکر کردم که شاید سزای جستجوگران همین است: گیر افتادن در ته چاه! خودم را سرزنش میکردم، با خودم کلنجار میرفتم و سعی میکردم بفهمم که کجای راه را اشتباه آمدم که به اینجا رسیدم تا اینکه ناگهان صدایی را شنیدم. انگار یک کشتی از روی سطح آب میگذشت. شروع به فریاد زدن کردم و کمک خواستم. کشتی ایستاد.
باورم نمیشود! گویا بلاخره دارم نجات پیدا میکنم. کشتی ایستاد و طنابی برایم انداخت. طناب را که دیدم مکث کردم. بهتزده بودم و نمیدانستم که باید چه کنم. آیا طناب را بگیرم و عمق را رها کنم و بروم و مثل دیگران در سطح زندگی کنم، یا همینجا بمانم تا به دنبال صدفها بگردم؟ صدفهای کمیابی که پیدا نمودنشان نه تنها زندگی خودم را تغییر میدهد، بلکه ممکن است زندگی صدها نفر دیگر را هم عوض کند. ناخدا منتظر است. باید تصمیم بگیرم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
Shekanjegar
Dariush
قلب من از صدای تو@ConsciousWriter | آگاهنویس
چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسههای من
کنار تو سلوک شد
عذاب میکشم ولی
عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجهگر تویی
شکنجه اشتباه نیست
❤3
سیذارتا تنها یک هدف داشت. او میخواست آزاد شود و خود را از عطش سوزان امیال و آرزوها و لذات و رنجها رها سازد. میل داشت بگذارد تا نفس بمیرد و با از بین بردن نفس، لذت و صفای رهایی دل را بیابد و پنداری پاک داشته باشد. هدف او همین بود و بس. هنگامی که نفس مسخر و معدوم شد، هنگامی که هویٰ و هوسها ساکت شدند، آن وقت ضمیر باطن که دیگر پایبند نفس نیست بیدار خواهد شد. برای او راز بزرگ ریاضت همین بود.@ConsciousWriter | آگاهنویس
سیذارتا
هرمان هسه
عشق نوعی خطای دیداریست
و به هنگامِ خواب، بیداریست
عشق یک دردِ بیسرانجام است
و سرانجامِ عشق بیزاریست
چه بسا عشق از کسالتِ ماست
یا که عاشق شدن ز بیکاریست
یا به قول شوپنهاور و فروید
عشق در اصل شکلِ بیماریست
یا که از دید آن بزرگِ فقید
عشق نوعی گناهِ اجباریست
دلِ من با تمامِ دغدغهها
عاشقی کن که عشق بیداریست!
#اشعار
۱۴۰۴/۸/۱۹
@ConsciousWriter | آگاهنویس
و به هنگامِ خواب، بیداریست
عشق یک دردِ بیسرانجام است
و سرانجامِ عشق بیزاریست
چه بسا عشق از کسالتِ ماست
یا که عاشق شدن ز بیکاریست
یا به قول شوپنهاور و فروید
عشق در اصل شکلِ بیماریست
یا که از دید آن بزرگِ فقید
عشق نوعی گناهِ اجباریست
دلِ من با تمامِ دغدغهها
عاشقی کن که عشق بیداریست!
#اشعار
۱۴۰۴/۸/۱۹
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤10
صبر مسیری برای رسیدن به هدفی دیگر نیست. صبر هدفش در خودش است. صبر خودش هدف است. انسانی که صبر را میآموزد، به مرحلهای میرسد که دیگر آن را به کار نمیبرد تا به چیزی دیگر برسد؛ او صبر میکند تا بتواند بیشتر صبر کند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
«تقدیم به استادی که به من انسان بودن را آموخت.»
من اگر میتوانستم برای دقیقهای آن رنجی که تو هر روز متحمل میشوی را تجربه کنم، ذره ذرهی وجودم از درد تحلیل میرفت و هر لحظه آرزوی مرگ میکردم. تو اما استوار، همچنان ایستادهای و همچو شمع میسوزی تا اطرافت را روشن کنی. تو اما رنج میکشی از این تیرگی که بر جهان اطرافت سایه افکنده. حسرت میخوری که ای کاش شمع بزرگتری بودی تا بتوانی تمام جهان را روشن کنی.
کاش میتوانستم در آغوشت بگیرم و دستانت را ببوسم و به تو بگویم که کافی هستی. به تو بگویم که شاید این سرنوشتِ تو بوده است. شاید این رسم روزگار است: آنان که انسانترند، رنجهایشان هم بیشتر است. بگویم شاید اگر این همه سختی را متحمل نمیشدی، وجودت اینقدر روشن نبود. شاید تفاوت تو با اطرافت همین است. با این حال سرنوشت همه نابودیست، چه شمع باشند و چه باد، ولی خوشا آن کس که شبیه تو، تا لحظهای که هست میکوشد تا روشن بماند و روشن کند.
پس بگذار من به جای همه از تو تشکر کنم. به روشنایی بخشیدنت ادامه بده، نه بخاطر آنهایی که اهمیتی برایت قائل نیستند، بلکه برای آن عدهی معدودی که شبیه من روشناییات را میستایند و از آن بهره میبرند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
من اگر میتوانستم برای دقیقهای آن رنجی که تو هر روز متحمل میشوی را تجربه کنم، ذره ذرهی وجودم از درد تحلیل میرفت و هر لحظه آرزوی مرگ میکردم. تو اما استوار، همچنان ایستادهای و همچو شمع میسوزی تا اطرافت را روشن کنی. تو اما رنج میکشی از این تیرگی که بر جهان اطرافت سایه افکنده. حسرت میخوری که ای کاش شمع بزرگتری بودی تا بتوانی تمام جهان را روشن کنی.
کاش میتوانستم در آغوشت بگیرم و دستانت را ببوسم و به تو بگویم که کافی هستی. به تو بگویم که شاید این سرنوشتِ تو بوده است. شاید این رسم روزگار است: آنان که انسانترند، رنجهایشان هم بیشتر است. بگویم شاید اگر این همه سختی را متحمل نمیشدی، وجودت اینقدر روشن نبود. شاید تفاوت تو با اطرافت همین است. با این حال سرنوشت همه نابودیست، چه شمع باشند و چه باد، ولی خوشا آن کس که شبیه تو، تا لحظهای که هست میکوشد تا روشن بماند و روشن کند.
پس بگذار من به جای همه از تو تشکر کنم. به روشنایی بخشیدنت ادامه بده، نه بخاطر آنهایی که اهمیتی برایت قائل نیستند، بلکه برای آن عدهی معدودی که شبیه من روشناییات را میستایند و از آن بهره میبرند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤7