This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
It is okay we haven't met
I've lived a life without regret
I've seen the wonders
I've danced in the rain
I felt it all the joy, the pain
It is okay that this time around
You were nowhere to be found
One day we'll meet beyond the sky
And laugh at all the reasons why
Unknown
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آگاهنویس
برایت گریه کردم چشمهایم باز هم تر شد برایت شعر گفتم تا کمی بهتر شوی حالِ تو بدتر شد شبی را در کنارِ شمعِ چشمانت سحر کردم که ساعت سرعتش چندین برابر شد و شب سر شد و پروازِ پرِ پروانهی قلبم درونِ شعلهی چشمِ تو پَر پَر شد...! #اشعار ۱۴۰۴/۷/۴ @ConsciousWriter…
برایت تنگ شد قلبم
و با اینکه پر از دردم
نمیخواهم ولی هرگز
که قلبت را برنجانم
تو مثل ماه میمانی
که از دستان من دوری
ولی با صبر و با طاقت
تو را از دور میبوسم
تو مثل آرزویی دور
درون روشنیهایی
و من در عمق تاریکی
ز نورت روی گردانم
مرا بگذار و رد کن باز
به سوی زندگی برگرد
که من هم باز با یادت
به سوی مرگ برگردم
دلم با بغض یادت کرد
و چشمانم سپس تر شد
برایت شعر گفتم تا کمی بهتر شوی
حال تو بدتر شد...!
#اشعار
۱۴۰۴/۸/۸
@ConsciousWriter | آگاهنویس
و با اینکه پر از دردم
نمیخواهم ولی هرگز
که قلبت را برنجانم
تو مثل ماه میمانی
که از دستان من دوری
ولی با صبر و با طاقت
تو را از دور میبوسم
تو مثل آرزویی دور
درون روشنیهایی
و من در عمق تاریکی
ز نورت روی گردانم
مرا بگذار و رد کن باز
به سوی زندگی برگرد
که من هم باز با یادت
به سوی مرگ برگردم
دلم با بغض یادت کرد
و چشمانم سپس تر شد
برایت شعر گفتم تا کمی بهتر شوی
حال تو بدتر شد...!
#اشعار
۱۴۰۴/۸/۸
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤6
آگاهنویس
پدیدارشناسیِ روح! جهان از دو جوهرِ متضاد تشکیل شده است: مردانگی و زنانگی، خیر و شر، خوب و بد، دانا و نادان، سپید و سیاه. اما آنکه به بیداری میرسد میفهمد که با رفعِ تمامِ دوگانگیها، هیچ چیز جز یگانگی باقی نمیماند. «همه یکیست و آن الوهیست.» اما این یگانگی…
«مسئلهی درونماندگاری و استعلا»
طبیعت و حیوانات از این جهت دوستداشتنی هستند که همواره آن چیزی هستند که باید باشند. به عبارتی نمیتوان به حیوانات یا طبیعت ایراد گرفت که باید آنگونه میبودند اما نیستند و اینگونهاند.
اما انسان، این موجودِ غیرطبیعی، همواره درگیر اختلافیست که بین آن چیزی که میتواند باشد و آن چیزی که هست وجود دارد!
اگر تمام انسانها بتوانند به خودشکوفایی برسند و (اگر نگوییم همهی قوههایشان) بخشِ زیادی از قوهها و پتانسیلهایشان را بالفعل نمایند، دنیا آنطور که باید باشد میشود. معنی مدینهی فاضله یا یوتوپیا یا آرمانشهر در واقع چیزی جز این نیست، اینکه هر چیزی در هماهنگی کامل با طبیعتش باشد. طبیعتِ انسان نیز چیزی جز روح او نیست و روح امری از پیش کمالیافته نیست بلکه وظیفهی انسان این است که در طول حیات مادی و با وجود چالشهایی که برایش وجود دارند، روحش را به کمال برساند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
طبیعت و حیوانات از این جهت دوستداشتنی هستند که همواره آن چیزی هستند که باید باشند. به عبارتی نمیتوان به حیوانات یا طبیعت ایراد گرفت که باید آنگونه میبودند اما نیستند و اینگونهاند.
اما انسان، این موجودِ غیرطبیعی، همواره درگیر اختلافیست که بین آن چیزی که میتواند باشد و آن چیزی که هست وجود دارد!
اگر تمام انسانها بتوانند به خودشکوفایی برسند و (اگر نگوییم همهی قوههایشان) بخشِ زیادی از قوهها و پتانسیلهایشان را بالفعل نمایند، دنیا آنطور که باید باشد میشود. معنی مدینهی فاضله یا یوتوپیا یا آرمانشهر در واقع چیزی جز این نیست، اینکه هر چیزی در هماهنگی کامل با طبیعتش باشد. طبیعتِ انسان نیز چیزی جز روح او نیست و روح امری از پیش کمالیافته نیست بلکه وظیفهی انسان این است که در طول حیات مادی و با وجود چالشهایی که برایش وجود دارند، روحش را به کمال برساند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍1💔1
آگاهنویس
احتمالات و آمار کاربردی در روانشناسی و علوم تربیتی علی دلاور @ConsciousWriter | آگاهنویس
یادم میآید یک بار در جایی نوشتم:
زندگی مجموعهایست از جبرهایی که به اختیار ختم میشوند و اختیاراتی که به جبر ختم میشوند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
زندگی مجموعهایست از جبرهایی که به اختیار ختم میشوند و اختیاراتی که به جبر ختم میشوند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍4
«در باب تربیت نفس۱»
بنظرم بزرگترین چیزی که انسان باید در دوران رشد و تبدیل شدن به یک فرد بالغ بیاموزد این است که درک نماید با وجود این که بسیاری از چیزها را میخواهد، نمیتواند "فورا" به آنها برسد. گاهی نیز رسیدن به چیزهایی که میخواهیم "هرگز" ممکن نیست.
در دوران بلوغ و جوانی، امیالی عمیق و غریزی روان انسان را تحت تاثیر قرار میدهند و در این شرایط بنظر میرسد که تکانهها و امیال بیپایانند. با این حال، حتی اگر فرضا امیال بیپایان در نظر گرفته شوند، بدن و ذهن محدودند و اگر انسان در طول دوران رشد نتوانسته باشد به این درک برسد که همیشه نمیتواند به آن چیزهایی که میخواهد برسد، آنقدر در مهار تکانههایش ناتوان خواهد بود که خود را به ورطهی نابودی خواهد کشاند.
حقیقت این است که در عوالم بزرگسالی، هیچکس بجز خود فرد نمیتواند به جای او با امیال و احساساتش مبارزه کند. نه قانون میتواند چنین وظیفهای را برعهده بگیرد، نه خانواده و نه معشوق. تنها خود فرد است که باید بر امیال نامعتبرش چشم بپوشد و آنان را نه سرکوب، بلکه کنترل کرده و انرژی آنان را به سمت و سوی مناسب از جمله فعالیتهای پذیرفته شدهی اجتماعی هدایت کند.
قانون تنها یک نهاد الزامآور است که عمل را به وسیلهی پیامدهایی که برایشان تعیین میکند (مثلا تنبیه)، کنترل میکند اما نمیتواند وظیفهی تربیت نفس تک تک اعضای جامعه را بر عهده بگیرد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
بنظرم بزرگترین چیزی که انسان باید در دوران رشد و تبدیل شدن به یک فرد بالغ بیاموزد این است که درک نماید با وجود این که بسیاری از چیزها را میخواهد، نمیتواند "فورا" به آنها برسد. گاهی نیز رسیدن به چیزهایی که میخواهیم "هرگز" ممکن نیست.
در دوران بلوغ و جوانی، امیالی عمیق و غریزی روان انسان را تحت تاثیر قرار میدهند و در این شرایط بنظر میرسد که تکانهها و امیال بیپایانند. با این حال، حتی اگر فرضا امیال بیپایان در نظر گرفته شوند، بدن و ذهن محدودند و اگر انسان در طول دوران رشد نتوانسته باشد به این درک برسد که همیشه نمیتواند به آن چیزهایی که میخواهد برسد، آنقدر در مهار تکانههایش ناتوان خواهد بود که خود را به ورطهی نابودی خواهد کشاند.
حقیقت این است که در عوالم بزرگسالی، هیچکس بجز خود فرد نمیتواند به جای او با امیال و احساساتش مبارزه کند. نه قانون میتواند چنین وظیفهای را برعهده بگیرد، نه خانواده و نه معشوق. تنها خود فرد است که باید بر امیال نامعتبرش چشم بپوشد و آنان را نه سرکوب، بلکه کنترل کرده و انرژی آنان را به سمت و سوی مناسب از جمله فعالیتهای پذیرفته شدهی اجتماعی هدایت کند.
قانون تنها یک نهاد الزامآور است که عمل را به وسیلهی پیامدهایی که برایشان تعیین میکند (مثلا تنبیه)، کنترل میکند اما نمیتواند وظیفهی تربیت نفس تک تک اعضای جامعه را بر عهده بگیرد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍1
Yeja Yeho Bar Mikhore Behet (feat. Tara Salahi)
Shayea & Tara Salahi
یه جا یهو بر میخوره بهت@ConsciousWriter | آگاهنویس
بهت بند میکنه دلت
که بری بترکونی
صفرتو به یک برسونی
آرزوهاتو سرد که میشی سفت بپوشونی
میبیننت بگن کاش عین تو بودیم
مدام توی سِیر صعودی
هیچ احساسی عین شروع نی
آیا تا به حال دیدهای آنکس که نمیداند به آنکس که میداند چیزی بیاموزد؟
من دیدهام!
آنکس که میداند، در واقع کسیست که میداند تا چه حد نادان است و تا چه اندازه هیچ نمیداند، بنابراین برای او نادان و دانا یکی هستند. او همواره آماده است تا از هر چیز و هر کسی بیاموزد، حتی از آن کس که دیگران نادانش میخوانند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
من دیدهام!
آنکس که میداند، در واقع کسیست که میداند تا چه حد نادان است و تا چه اندازه هیچ نمیداند، بنابراین برای او نادان و دانا یکی هستند. او همواره آماده است تا از هر چیز و هر کسی بیاموزد، حتی از آن کس که دیگران نادانش میخوانند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
قبلا تصور میکردم که کمال یعنی بتوانی به هر چه که میخواهی برسی، اکنون میدانم که کمال یعنی بتوانی هر چه که میخواهی را رها کنی!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤5👎3👍1
باشد که درد و رنجها بیشتر شوند و شدت گیرند تا یاد مرگ پیوسته در خاطر بماند و حلاوتهای دروغین زندگانی انسان را دلزده نکنند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
هنگامی که میل جنسی به بیراهه میرود یا راهی را برای ارضا از طریق مسیرهای مبتنی بر مکانیسم والایش همچون خلق و خلاقیت نمییابد، رانهی زندگی بدل به رانهی مرگ شده و فرد را وادار میکند تا به جای خلق و خلاقیت، به نابودی خود و دیگری بپردازد.
میل جنسی امری سیال است و میلی نیست که تماماً از طریق ارضای جنسی در فرآیند رابطهی جنسی ارضا شود. (حتی با فرض شکلگیری رابطهای عمیق و دو طرفه بین طرفین رابطه) تنها بخشی از این میل فرصت این را مییابد که از طریق رابطهی جنسی ارضا شود اما بخشی دیگر همواره در وجود انسان باقی میماند. البته با وجود جنونِ جنسیای که اکنون بر جامعه حاکم است و این تصور که هر چه انسان روابط جنسی بیشتری با افراد بیشتری داشته باشد، خوشبختتر است، منطقیست که انسان فکر کند میتواند میلش را به شکل تمام و کمال با داشتن روابط بیشمار ارضا کند، اما این شبیه سیراب کردن خود از آبشخوریست که آبش تماماً شور است.
میل بیانتها نیست، اما اگر تصور کنیم که بیانتهاست یا بخواهیم با منطق کودکانهای که ارضا را همینجا و در همین لحظه طلب میکند با آن روبرو شویم، به دست خودمان نابود خواهیم شد و دیگری را هم که ابژهی میلمان شده نابود خواهیم ساخت.
میل برای خلق در وجود ما نهاده شده. خلقِ انسانی نو، یا خلقِ ایدهای نو. تشکیل نهادی به اسم خانواده از همین جهت ضرورت دارد: که از فرزندان خلق شده مراقبت کنیم تا آنان نیز به خوبی رشد بیابند و به انسانهایی خلاق تبدیل شوند. با این همه، انسانی که از خلق عاجز است، میلش را برای نابودسازی به کار میگیرد.
میل جنسی امری سیال است و میلی نیست که تماماً از طریق ارضای جنسی در فرآیند رابطهی جنسی ارضا شود. (حتی با فرض شکلگیری رابطهای عمیق و دو طرفه بین طرفین رابطه) تنها بخشی از این میل فرصت این را مییابد که از طریق رابطهی جنسی ارضا شود اما بخشی دیگر همواره در وجود انسان باقی میماند. البته با وجود جنونِ جنسیای که اکنون بر جامعه حاکم است و این تصور که هر چه انسان روابط جنسی بیشتری با افراد بیشتری داشته باشد، خوشبختتر است، منطقیست که انسان فکر کند میتواند میلش را به شکل تمام و کمال با داشتن روابط بیشمار ارضا کند، اما این شبیه سیراب کردن خود از آبشخوریست که آبش تماماً شور است.
میل بیانتها نیست، اما اگر تصور کنیم که بیانتهاست یا بخواهیم با منطق کودکانهای که ارضا را همینجا و در همین لحظه طلب میکند با آن روبرو شویم، به دست خودمان نابود خواهیم شد و دیگری را هم که ابژهی میلمان شده نابود خواهیم ساخت.
میل برای خلق در وجود ما نهاده شده. خلقِ انسانی نو، یا خلقِ ایدهای نو. تشکیل نهادی به اسم خانواده از همین جهت ضرورت دارد: که از فرزندان خلق شده مراقبت کنیم تا آنان نیز به خوبی رشد بیابند و به انسانهایی خلاق تبدیل شوند. با این همه، انسانی که از خلق عاجز است، میلش را برای نابودسازی به کار میگیرد.
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم@ConsciousWriter | آگاهنویس
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
حافظ
❤4👍1
امروز نه آغاز و نه انجامِ جهان است@ConsciousWriter | آگاهنویس
ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است
گر مردِ رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنرِ گامِ زمان است
تو رهروِ دیرینهی سرمنزلِ عشقی
بنگر که ز خونِ تو به هر گام نشان است
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چلّهی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازیِ خونین
بازیچهی ایّام دلِ آدمیان است
دل بر گذرِ قافلهی لاله و گل داشت
این دشت که پامالِ سوارانِ خزان است
روزی که بجنبد نفسِ بادِ بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریادِ من امروز شنیدی
دردیست در این سینه که همزادِ جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصلهی دست و زبان است
خون میچکد از دیده در این کنجِ صبوری
این صبر که من میکنم افشردنِ جان است
از راه مرو سایه که آن گوهرِ مقصود
گنجیست که اندر قدمِ راهروان است
هوشنگ ابتهاج
❤2
هر کس که ابژهی عشق یا میلِ تو میشود، فورا در ذهنت به سطحی فرا انسانی تغییر جایگاه میدهد. او ناگهان میشود موجودی کمالیافته، روحی مطلق، نمادِ تمام و کمالِ سلامتی، عشق، تمایلات جنسی، تازگی، طراوت، پیشرفت، هوش، معنا و...!
این موضوع بسیار مضحک است چرا که اینها تماما نیازهای تو هستند که بر موجودی که هویتش برای تو مشخص نیست و به طور دقیق و جزئی از خصوصیاتِ او اطلاع نیافتهای فرافکنده میشوند.
همانطور که آلن دوباتن میگوید، موجودِ کامل چیزی نیست جز موجودی که ماهیتش هنوز برای تو مشخص نشده. او را از دور دیدهای و از آن فاصلهی دور، تقریبا همه کامل بنظر میرسند در حالی که اگر کمی بیشتر نزدیکش شوی، عیبها را هم درخواهی یافت.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
این موضوع بسیار مضحک است چرا که اینها تماما نیازهای تو هستند که بر موجودی که هویتش برای تو مشخص نیست و به طور دقیق و جزئی از خصوصیاتِ او اطلاع نیافتهای فرافکنده میشوند.
همانطور که آلن دوباتن میگوید، موجودِ کامل چیزی نیست جز موجودی که ماهیتش هنوز برای تو مشخص نشده. او را از دور دیدهای و از آن فاصلهی دور، تقریبا همه کامل بنظر میرسند در حالی که اگر کمی بیشتر نزدیکش شوی، عیبها را هم درخواهی یافت.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤7