«اشتباهِ خوب، اشتباهیست که تنها یک بار انجام شود!»
به شخصه هیچگاه انسانی نبودهام که بتوانم اشتباهاتم را بر خود ببخشایم. من نسبت به خودم بسیار سختگیر بوده و هستم. اگر مسیری را برای رسیدن به هدفی که در ذهن دارم شروع نمایم، همواره توقع دارم که مسیر بیعیب و نقص، کامل و بیشک و شبهه باشد، چیزی که در واقعیت امکانپذیر نیست! مسیرهای واقعی همواره پر هستند از عیب و نقص چرا که در واقعیت نمیتوان هیچ مسیری را یافت که ناهموار نباشد. اصلا مسیر با ناهمواریست که معنا پیدا میکند. دقیقا همین پیمودن و پا گذاشتن در مسیری خاص است که باعث میشود ناهمواریها و به قول معروف چاله چولههای آن را بشناسیم و بعدا از آنها پرهیز کنیم.
بنابراین اشتباه کردن و افتادن در چالههای مسیر بد نیست، بلکه چندین بار افتادن در چالههای همان مسیری که دهها بار آن را طی کردهایم و بلد شدهایم است که بد است. پس میتوان گفت اشتباهِ خوب آن اشتباهیست که تنها یک بار انجام شود و دفعهی بعد، فرد از آن سوراخ دوباره گزیده نشود.
من نیز بایستی سعی کنم این درس را بیاموزم: این که میتوان گاهی یک بار اشتباه کرد، اما آن را برای بار دوم تکرار نکرد. که میتوان یک بار در چاله افتاد، اما به الگوی همواره در چاله افتادن عادت نکرد. که میتوان هنگام ارتکاب اشتباهِ اول (نه به عمد بلکه به شکل تصادفی) خوب مشاهده کرد و سنجید تا دفعهی بعد آن اشتباه تکرار نشود.
در نهایت رفع مداوم اشتباهات و پر کردن چالههای مسیر است که ما را نسبت به قبل بهتر میکند. گاهی نیز چالهها پر نمیشوند چرا که زاییدهی جبر هستند؛ در این مواقع بهتر است بدون اینکه آنها را بهانه کنیم و از عمد خودمان را در آنها بیندازیم، با آگاهی از مختصات و مشخصاتشان، از کنارشان عبور کرده و آنها را پشت سر بگذاریم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
به شخصه هیچگاه انسانی نبودهام که بتوانم اشتباهاتم را بر خود ببخشایم. من نسبت به خودم بسیار سختگیر بوده و هستم. اگر مسیری را برای رسیدن به هدفی که در ذهن دارم شروع نمایم، همواره توقع دارم که مسیر بیعیب و نقص، کامل و بیشک و شبهه باشد، چیزی که در واقعیت امکانپذیر نیست! مسیرهای واقعی همواره پر هستند از عیب و نقص چرا که در واقعیت نمیتوان هیچ مسیری را یافت که ناهموار نباشد. اصلا مسیر با ناهمواریست که معنا پیدا میکند. دقیقا همین پیمودن و پا گذاشتن در مسیری خاص است که باعث میشود ناهمواریها و به قول معروف چاله چولههای آن را بشناسیم و بعدا از آنها پرهیز کنیم.
بنابراین اشتباه کردن و افتادن در چالههای مسیر بد نیست، بلکه چندین بار افتادن در چالههای همان مسیری که دهها بار آن را طی کردهایم و بلد شدهایم است که بد است. پس میتوان گفت اشتباهِ خوب آن اشتباهیست که تنها یک بار انجام شود و دفعهی بعد، فرد از آن سوراخ دوباره گزیده نشود.
من نیز بایستی سعی کنم این درس را بیاموزم: این که میتوان گاهی یک بار اشتباه کرد، اما آن را برای بار دوم تکرار نکرد. که میتوان یک بار در چاله افتاد، اما به الگوی همواره در چاله افتادن عادت نکرد. که میتوان هنگام ارتکاب اشتباهِ اول (نه به عمد بلکه به شکل تصادفی) خوب مشاهده کرد و سنجید تا دفعهی بعد آن اشتباه تکرار نشود.
در نهایت رفع مداوم اشتباهات و پر کردن چالههای مسیر است که ما را نسبت به قبل بهتر میکند. گاهی نیز چالهها پر نمیشوند چرا که زاییدهی جبر هستند؛ در این مواقع بهتر است بدون اینکه آنها را بهانه کنیم و از عمد خودمان را در آنها بیندازیم، با آگاهی از مختصات و مشخصاتشان، از کنارشان عبور کرده و آنها را پشت سر بگذاریم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
Lost In The Moment
NF & Andreas Moss
I heard that pictures don't change
Just the people inside of 'em do
Whoever told you that life would be easy
I promise that person was lyin' to you
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آگاهنویس
"خطهای موازی!" #عکس_ها @ConsciousWriter | آگاهنویس
خیالِ خامِ پلنگِ من به سوی ماه پریدن بود@ConsciousWriter | آگاهنویس
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگِ من دلِ مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشقْ ماهِ بلندِ من ورای دست رسیدن بود
گلِ شکفته خداحافظ اگر چه لحظهی دیدارت
شروعِ وسوسهای در من به نامِ دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گلِ مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گلِ شیپوری مدام گرمِ دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کامِ من
فریبکارِ دغل پیشه بهانهاش نشنیدن بود
چه سرنوشتِ غمانگیزی که کرمِ کوچکِ ابریشم
تمامِ عمر قفس میبافت ولی به فکرِ پریدن بود...!
حسین منزوی
❤3💔1
♫︎
با اینکه خودم این تنهایی را انتخاب کردهام، گاهی دلم میخواهد کسی را در آغوش بگیرم، بیهیچ حرفی، و بگذاریم سکوتهایمان به جای ما سخن بگویند. اما ناگهان یادم میآید که چقدر در میان این انسانها بیگانهام، و چقدر آنها فقط سرابی از پناه امناند. و ما همه، تشنگانی…
One cold winter's day, a number of porcupines huddled together quite closely in order through their mutual warmth to prevent themselves from being frozen. But they soon felt the effect of their quills on one another, which made them again move apart. Now when the need for warmth once more brought them together, the drawback of the quills was repeated so that they were tossed between two evils, until they had discovered the proper distance from which they could best tolerate one another. Thus the need for society which springs from the emptiness and monotony of men's lives, drives them together; but their many unpleasant and repulsive qualities and insufferable drawbacks once more drive them apart. The mean distance which they finally discover, and which enables them to endure being together, is politeness and good manners. Whoever does not keep to this, is told in England to ‘keep his distance’. By virtue thereof, it is true that the need for mutual warmth will be only imperfectly satisfied, but on the other hand, the prick of the quills will not be felt. Yet whoever has a great deal of internal warmth of his own will prefer to keep away from society in order to avoid giving or receiving trouble or annoyance.
در یک روز سرد زمستانی چند جوجهتیغی دور هم جمع شدند تا با گرم کردن یکدیگر از یخ زدنشان جلوگیری کنند. اما آنها به زودی تأثیر تیغهایشان را بر یکدیگر احساس کردند و همین امر باعث شد دوباره از هم دور شوند. وقتی نیاز به گرما بار دیگر آنها را به هم نزدیک کرد، مشکل وجود تیغها دوباره تکرار شد. به این ترتیب آنها میان دو مصیبت در نوسان بودند تا اینکه فاصلهی مناسبی یافتند که در آن میتوانستند یکدیگر را تحمل کنند. بنابراین نیاز به جامعه که از پوچی و یکنواختی زندگی انسانها سرچشمه میگیرد، آنها را به سوی هم میکشانَد؛ اما ویژگیهای ناخوشایند و زنندهی فراوانشان باز آنها را از هم دور میکند. فاصلهی میانهای که در نهایت کشف میشود و به آنها امکان میدهد تا با هم بودن را تحمل کنند، همان نزاکت و خوشاخلاقی است. در انگلستان به هر کس که به این امر پایبند نباشد گفته میشود که «فاصلهاش را حفظ کند.» بهموجب آن، درست است که نیاز به گرمی متقابل فقط به شکلی ناقص ارضا میشود، اما از طرف دیگر، خراش تیغها احساس نمیشود. با این حال هر کس گرمای درونیاش زیاد باشد، ترجیح میدهد به خواست خود از جامعه دوری کند تا از ایجاد دردسر و یا مزاحمت برای خودش یا دیگران جلوگیری نماید.
متعلقات و ملحقات
آرتور شوپنهاور
@ConsciousWriter | آگاهنویس
«موشکافی دو نوع الگوی رایج اما سمی در روابط عاطفی»
۱.عشق به کمال و تلاش برای نابودسازی و تخریبِ آن
در این نوع از رابطه، عاشق که خود را پر از نقص میداند و عقدههای مختلفی را در وجودش دارد، عاشقِ فردی میشود که در زمینهای که برای او (عاشق) ارزشمند و جالب توجه است، دارای کمالات است. در اینجا عاشق به شکلی سوگیرانه نواقص معشوق را نمیبیند و فقط آن زمینهی خاصی را که معشوق در آن دارای نوعی برتریست در نظر میگیرد. از این رو عاشق تلاش میکند تا معشوق را بدست بیاورد چرا که او را سرچشمهی کمال میداند و خود را سرشار از نقص. در ادامه، عاشق پس از اینکه معشوق را بدست آورد، شروع میکند به تحت سلطه قرار دادن او و فشار آوردن به او برای تطبیق دادنش با خواستههای خویش. او به هر دری میزند که ذوق و استعدادِ معشوق را در آن زمینهی خاص نابود کند تا دوباره خودش احساس تفوق، برتری و امنیت نماید.
۲.عشقورزیدن به موجودِ ضعیف و بیدفاع
در این نوع رابطه، عاشق با ابژهای وارد ارتباط میشود که ضعیف، رنجور و نیازمندِ حمایت میباشد. او از ضعف معشوق استفاده میکند تا در نظر معشوق قدرتمند و حمایتگر جلوه نماید. پس از اینکه معشوق او را پذیرفت و وارد ارتباط عمیق با او شد، او متوجه میشود که به علت حمایتهایش، به نوعی باعث شده که معشوق نسبت به گذشته توانمندتر و قویتر بشود و همین موضوع باعث میشود که عاشق از وضعیت سخت ناخشنود شود، چرا که او به ابژههای ضعیف و وابسته دل میبندد نه ابژههای مستقل، قوی و پرتوان. در نتیجه، در این نقطه عاشقی که در ابتدا خود را درمانگر معرفی کرده است، بدل به کسی میشود که درد را به معشوق تحمیل میکند. بنابراین او ممکن است در ادامه به شکلی دوگانه رفتار کند: ابتدا درد را به معشوق تحمیل میکند و سپس خود نقش درمانگر و حمایتگر را بر عهده میگیرد و معشوق را تسلی خاطر میدهد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
۱.عشق به کمال و تلاش برای نابودسازی و تخریبِ آن
در این نوع از رابطه، عاشق که خود را پر از نقص میداند و عقدههای مختلفی را در وجودش دارد، عاشقِ فردی میشود که در زمینهای که برای او (عاشق) ارزشمند و جالب توجه است، دارای کمالات است. در اینجا عاشق به شکلی سوگیرانه نواقص معشوق را نمیبیند و فقط آن زمینهی خاصی را که معشوق در آن دارای نوعی برتریست در نظر میگیرد. از این رو عاشق تلاش میکند تا معشوق را بدست بیاورد چرا که او را سرچشمهی کمال میداند و خود را سرشار از نقص. در ادامه، عاشق پس از اینکه معشوق را بدست آورد، شروع میکند به تحت سلطه قرار دادن او و فشار آوردن به او برای تطبیق دادنش با خواستههای خویش. او به هر دری میزند که ذوق و استعدادِ معشوق را در آن زمینهی خاص نابود کند تا دوباره خودش احساس تفوق، برتری و امنیت نماید.
۲.عشقورزیدن به موجودِ ضعیف و بیدفاع
در این نوع رابطه، عاشق با ابژهای وارد ارتباط میشود که ضعیف، رنجور و نیازمندِ حمایت میباشد. او از ضعف معشوق استفاده میکند تا در نظر معشوق قدرتمند و حمایتگر جلوه نماید. پس از اینکه معشوق او را پذیرفت و وارد ارتباط عمیق با او شد، او متوجه میشود که به علت حمایتهایش، به نوعی باعث شده که معشوق نسبت به گذشته توانمندتر و قویتر بشود و همین موضوع باعث میشود که عاشق از وضعیت سخت ناخشنود شود، چرا که او به ابژههای ضعیف و وابسته دل میبندد نه ابژههای مستقل، قوی و پرتوان. در نتیجه، در این نقطه عاشقی که در ابتدا خود را درمانگر معرفی کرده است، بدل به کسی میشود که درد را به معشوق تحمیل میکند. بنابراین او ممکن است در ادامه به شکلی دوگانه رفتار کند: ابتدا درد را به معشوق تحمیل میکند و سپس خود نقش درمانگر و حمایتگر را بر عهده میگیرد و معشوق را تسلی خاطر میدهد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍5❤2
Man Delam Nemikhast (feat. Lenna)
Shayea & Lenna
من دلم نمیخواست همش هی
حس کنم حال همه بهتره از من
من دلم نمیخواست هر دقیقه
به این گوشی گوه هی سر بزنم
@ConsciousWriter | آگاهنویس
«از سرودههای قدیمی»
قطرهای روی گونهام لغزید
قلبِ من بعدِ رفتنت لرزید
چیزی از زندگی نفهمیدم
زندگی چیزی از مرا فهمید؟
#اشعار
@ConsciousWriter | آگاهنویس
قطرهای روی گونهام لغزید
قلبِ من بعدِ رفتنت لرزید
چیزی از زندگی نفهمیدم
زندگی چیزی از مرا فهمید؟
#اشعار
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
گویا کارکردِ خیال در یک فرد مضطرب، بدتر جلوه دادن وضعیت از آن چیزی که هست میباشد. انگار فرد مضطرب یا پارانوئید، ناخودآگاه میخواهد واقعیت به شکلی رقم بخورد که فرضهای فاجعهبار ذهنش تایید شوند و نکتهی دردناک این است که خودش نیز به اینگونه رقم خوردنِ واقعیت کمک میکند اما به شکلی ناخودآگاه!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍6❤1
من اغلب ترجیح میدهم در ذهن و افکارم با زندگی روبرو شوم تا اینکه در جهان عینی با آن تعامل داشته باشم. نمیدانم در آینده چه خواهم شد اما تنها چیزی که میدانم این است که اکنون تنها ایدهپردازی خوب هستم که در جهانِ واقعیت تلو تلو میخورَد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
در برخی از افراد، کنجکاویِ اولیهی کودکی که در مورد موضوعاتِ گستردهای ابراز میشود، در دوران پس از بلوغ (بزرگسالی) به شکل افراطی به کنجکاوی در مورد مسائل جنسی محدود میگردد. این امر در شکل عام ناشی از رانهایست که انسان را به سوی بقای نسل میکشانَد ولی در شکل خاص، به فشارهای اجتماعی و تاریخی که جامعهی انسانی را جنسیتزده نمودهاند باز میگردد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
گذشتهی آشنا یا آیندهی غریب؟
کدامین سو ست راهِ رهایی؟
در این صحرای وهم
که مرز بین جبر و اختیار از بین رفته
به کدامین سو باید دوید؟
آبها سرابند
و اگر تصمیم بگیری که جلوتر بروی
احتمالا دست از پا درازتر و پشیمان
حسرت خواهی خورد که ای کاش قدم در این راه نگذاشته بودی
حال به من بگو
که کدامین سو ست راهِ رهایی؟
@ConsciousWriter | آگاهنویس
کدامین سو ست راهِ رهایی؟
در این صحرای وهم
که مرز بین جبر و اختیار از بین رفته
به کدامین سو باید دوید؟
آبها سرابند
و اگر تصمیم بگیری که جلوتر بروی
احتمالا دست از پا درازتر و پشیمان
حسرت خواهی خورد که ای کاش قدم در این راه نگذاشته بودی
حال به من بگو
که کدامین سو ست راهِ رهایی؟
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
هیچ چیز تو را راضی نمیکند، پس یا خودت را به کم راضی کن، یا تلاشت را زیاد کن تا آنچه که میخواهی را بدست بیاوری و بعد بفهمی که آن چیز هم اهمیتِ چندانی نداشته است!
زندگی هر چه میخواستم به من داد و بعد به من فهماند که آن چیز هیچ اهمیتی نداشت.@ConsciousWriter | آگاهنویس
ژان پل سارتر
❤3
خیالِ یک چیز بیش از خودِ آن چیز ما را آزار میدهد. به عبارت دیگر، اغلب اوقات برداشت و تصویرِ ذهنی ما از یک امر با خودِ آن امر بسیار متفاوت یا حتی متضاد است. واقعبینی موهبتیست که بسیار دشوار بدست میآید و هر کسی نمیتواند به آن دست یابد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
❤3
Start Again
OneRepublic & Logic
Can't I just turn back the clock?
Forgive my sins
I just wanna roll my sleeves up
And start again
I know that I messed it up
Time and time again
I just wanna roll my sleeves up
And start again
@ConsciousWriter | آگاهنویس