آگاه‌‌نویس
335 subscribers
306 photos
28 videos
4 files
485 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
"آغازِ شب، شروعِ تاریکی"
#عکس_ها

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
کاش بارانی ببارد قلب‌ها را تَر کند
بگذرد از هفت بندِ ما، صدا را تَر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چترِ لحظه‌ها
رشته رشته مویرگ‌های هوا را تَر کند

بشکند در هم طلسمِ کهنه‌ی این باغ را
شاخه‌های خشک و بی‌بارِ دعا را تَر کند

مثلِ طوفانِ بزرگِ نوح در صبحی شگفت
سرزمینِ سینه‌ها تا ناکجا را تَر کند

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده‌ها
شاید این باران که می‌بارد شما را تَر کند...!

جلیل صفربیگی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1
آغاز شو تا پاییز آغاز شود
پروا کن تا بال و پرت باز شود
هر لحظه شبیه فصل‌‌ها نوتر شو
تا هستی پر ز شور و آواز شود

#اشعار
۱۴۰۴/۶/۳۱
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
جمله‌ی فوق از کتاب تفسیر خواب اثر زیگموند فروید نقل قول شده است، با این حال سوالی که پیش می‌آید این است که "اگر زندگی و زنده بودن سراسر رنج است، چه لزومی دارد که ما آن را به نسل بعدی انتقال دهیم؟!" به عبارت دیگر "آیا میل ما به جاودانگی می‌تواند توجیه خوبی برای تحمیل رنج به انسانی دیگر باشد یا خیر؟!"

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍2
آیا می‌توانی با وجود تضادهای دیرینه‌ای که با هم داریم، همراهم باشی، بدون اینکه سعی کنی مرا شبیه خودت کنی؟ کافیست دریابی که این تضاد ریشه‌ی حرکت و شرطِ بقاست. اگر من به تو تبدیل شوم یا تو به من، دیگر هیچکداممان وجود نخواهیم داشت، پس بیا بیهوده تلاش نکنیم که یکدیگر را تغییر دهیم. بیا این تفاوت را تحمل کنیم و در‌ کنار هم بمانیم. بیا بجنگیم اما به فکر این نباشیم که چه کسی قرار است در نهایت پیروزِ میدان باشد چرا که هردویمان پیشاپیش در این جنگ باخته‌ایم، من دلم را به تو باخته‌ام و تو به من!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤4
Sheaves
Pg.lost
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
«بخش اول؛ دوگانگی»

گمشده‌ی تو چه بود؟
آن نبود، آن دیگری هم نبود، این هم نیست؛ پس او کیست یا چیست؟
گمشده‌ی تو حقیقت است، نور است، تصویرِ بزرگتر‌ی‌ست که تنها هنگامی‌ که هر قطعه‌ی پازل سرِ جایِ خودش قرار گیرد نمایان می‌شود؛ با این حال تو که خود تکه‌ای کوچک از این پازل هستی، دل به تکه‌ای دیگر از پازل بسته‌ای که ممکن است تو را از دیدنِ تصویرِ کلی‌تر غافل کند.
شاید هم تو و او، دو قطعه‌ از این پازلِ عظیم هستید که باید در کنار هم قرار گیرند. دو قطعه‌ی مجاور که برآمدگی‌ها و فرورفتگی‌های یکدیگر را پر می‌کنند تا تصویر واضح‌تر شود؛ تا بشر قدمی هر چند کوچک و ناچیز به سمت کمال بردارد. دو ناخودآگاه که در کنارِ هم قرار می‌گیرند تا بخشی از ناخودآگاهِ جمعی را شکل دهند!
پس هر نوع رابطه‌ای اگر ما را از تصویرِ کلی‌تر غافل کند، چیزی جز گمراهی‌ نیست و اگر تصویرِ بزرگتر را به ما نشان دهد، به راستی قدمی‌ست در راستای رسیدن به کمال و حقیقت‌!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
saman
Ólafur Arnalds
اون دوره از زندگیم بدجور توی ذهنم حک شده. مکان‌ها، موسیقی‌هایی مثل این اثر، تصاویر، آدمها...! حجم زیادی از خاطره توی این دو دقیقه وجود داره که از زبان فراتره. بعضی نظریه‌پردازا میگن زبان بر تفکر ارجحیت داره، ولی به نظر من این ذهنه که بر زبان مقدمه! ما حتی می‌تونیم بدون زبان، خاطرات رو به یاد بیاریم. خاطره‌هایی که از جنس صدا هستن ولی کلمه نیستن. از جنس تصویر هستن، اما قابل توصیف با کلمات نیستن. اینکه نمی‌تونیم اون خاطرات رو به کسی منتقل کنیم دردناکه!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1💔1
برایت گریه کردم
چشم‌هایم باز هم تر شد
برایت شعر گفتم تا کمی بهتر شوی
حالِ تو بدتر شد
شبی را در کنارِ شمعِ چشمانت سحر کردم
که ساعت سرعتش چندین برابر شد
و شب سر شد
و پروازِ پرِ پروانه‌ی قلبم
درونِ شعله‌ی چشمِ تو پَر پَر شد...!

#اشعار
۱۴۰۴/۷/۴
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
💔3❤1
هر آنکه به او غبطه می‌خوردم، پیشاپیش در برابر چیزی عظیم‌تر از خودش به زانو در آمده بود یا لااقل سرنوشت حتمی‌اش این بود که بلاخره در برابر چیزی عظیم‌تر زانو بزند. من اما از این وضعیت خشنود نبودم، صرفا با این بینش امیدوار می‌شدم به اینکه شاید من نیز دوباره بتوانم روی پاهایم بایستم و این خمیدگی و ضعف را پایان دهم، چرا که انسان در طول زندگی‌اش، پیش از آن که طبق سرنوشت محتومش در برابر فرشته‌ی مرگ به زانو در بیاید، بارها زمین می‌خورد و بارها از جایش برمی‌خیزد!
هزار بار زد واقعه ما رو
ما بلند میشیم بارِ هزارُم
هنرِ ما چیزی غیرِ این نبود
که بفهمیم کی می‌چرخونه سایه‌ی ما رو

علی سورنا
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍2❤1
لعنت به همه چیز، بدون تو خسته‌ام
از جنگ و از ستیز، بدون تو خسته‌ام

تنها به مرگ دلخوشم از بعدِ رفتنت
بیزارم از گریز، بدون تو خسته‌ام

اینجا به بازگشتِ تو دل بسته‌ام ببین
برگرد ای عزیز، بدون تو خسته‌ام!

تیغی به دست می‌دهمت تا رها شوم
خونِ مرا بریز، بدون تو خسته‌ام...
#اشعار
۱۴۰۴/۷/۵
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2💔2
Series: Looking for Alaska 2019

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
«اشتباهِ خوب، اشتباهی‌ست که تنها یک بار انجام شود!»

به شخصه هیچگاه انسانی نبوده‌ام که بتوانم اشتباهاتم را بر خود ببخشایم. من نسبت به خودم بسیار سخت‌گیر بوده‌ و هستم. اگر مسیری را برای رسیدن به هدفی که در ذهن دارم شروع نمایم، همواره توقع دارم که مسیر بی‌عیب و نقص، کامل و بی‌شک و شبهه باشد، چیزی که در واقعیت امکان‌پذیر نیست! مسیرهای واقعی همواره پر هستند از عیب و نقص چرا که در واقعیت نمی‌توان هیچ مسیری را یافت که ناهموار نباشد. اصلا مسیر با ناهمواری‌ست که معنا پیدا می‌کند. دقیقا همین پیمودن و پا گذاشتن در مسیری خاص است که باعث می‌شود ناهمواری‌ها و به قول معروف چاله‌ چوله‌های آن را بشناسیم و بعدا از آنها پرهیز کنیم.
بنابراین اشتباه کردن و افتادن در چاله‌های مسیر بد نیست، بلکه چندین بار افتادن در چاله‌‌های همان مسیری که ده‌ها بار آن را طی کرده‌ایم و بلد شده‌ایم است که بد است. پس می‌توان گفت اشتباهِ خوب آن اشتباهی‌ست که تنها یک بار انجام شود و دفعه‌ی بعد، فرد از آن سوراخ دوباره گزیده نشود.
من نیز بایستی سعی کنم این درس را بیاموزم: این که می‌توان گاهی یک بار اشتباه کرد، اما آن را برای بار دوم تکرار نکرد. که می‌توان یک بار در چاله افتاد، اما به الگوی همواره در چاله افتادن عادت نکرد. که می‌توان هنگام ارتکاب اشتباهِ اول (نه به عمد بلکه به شکل تصادفی) خوب مشاهده‌ کرد و‌ سنجید تا دفعه‌ی بعد آن اشتباه تکرار نشود.
در نهایت رفع مداوم اشتباهات و‌ پر کردن چاله‌های مسیر است که ما را نسبت به قبل بهتر می‌کند. گاهی نیز چاله‌ها پر نمی‌شوند چرا که زاییده‌ی جبر هستند؛ در این مواقع بهتر است بدون اینکه آنها را بهانه کنیم و از عمد خودمان را در آنها بیندازیم، با آگاهی از مختصات و مشخصات‌شان، از کنارشان عبور کرده و آنها را پشت سر بگذاریم.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3
Lost In The Moment
NF & Andreas Moss
I heard that pictures don't change
Just the people inside of 'em do
Whoever told you that life would be easy
I promise that person was lyin' to you

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
"خط‌های موازی!"
#عکس_ها

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3
آگاه‌‌نویس
"خط‌های موازی!" #عکس_ها @ConsciousWriter | آگاه‌نویس
خیالِ خامِ پلنگِ من به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگِ من دلِ مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشقْ ماهِ بلندِ من ورای دست رسیدن بود

گلِ شکفته خداحافظ اگر چه لحظه‌ی دیدارت
شروعِ وسوسه‌ای در من به نامِ دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گلِ مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گلِ شیپوری مدام گرمِ دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کامِ من
فریبکارِ دغل پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشتِ غم‌انگیزی که کرمِ کوچکِ ابریشم
تمامِ عمر قفس می‌بافت ولی به فکرِ پریدن بود...!

حسین منزوی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3💔1
سِیر عشق
آلن دوباتن


@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤4👍1
♫︎
با اینکه خودم این تنهایی را انتخاب کرده‌ام، گاهی دلم می‌خواهد کسی را در آغوش بگیرم، بی‌هیچ حرفی، و بگذاریم سکوت‌هایمان به جای ما سخن بگویند. اما ناگهان یادم می‌آید که چقدر در میان این انسان‌ها بیگانه‌ام، و چقدر آن‌ها فقط سرابی از پناه امن‌اند. و ما همه، تشنگانی…
One cold winter's day, a number of porcupines huddled together quite closely in order through their mutual warmth to prevent themselves from being frozen. But they soon felt the effect of their quills on one another, which made them again move apart. Now when the need for warmth once more brought them together, the drawback of the quills was repeated so that they were tossed between two evils, until they had discovered the proper distance from which they could best tolerate one another. Thus the need for society which springs from the emptiness and monotony of men's lives, drives them together; but their many unpleasant and repulsive qualities and insufferable drawbacks once more drive them apart. The mean distance which they finally discover, and which enables them to endure being together, is politeness and good manners. Whoever does not keep to this, is told in England to ‘keep his distance’. By virtue thereof, it is true that the need for mutual warmth will be only imperfectly satisfied, but on the other hand, the prick of the quills will not be felt. Yet whoever has a great deal of internal warmth of his own will prefer to keep away from society in order to avoid giving or receiving trouble or annoyance.

در یک روز سرد زمستانی چند جوجه‌‌تیغی دور هم جمع شدند تا با گرم کردن یکدیگر از یخ‌ زدنشان جلوگیری کنند. اما آن‌ها به زودی تأثیر تیغ‌هایشان را بر یکدیگر احساس کردند و همین امر باعث شد دوباره از هم دور شوند. وقتی نیاز به گرما بار دیگر آن‌ها را به هم نزدیک کرد، مشکل وجود تیغ‌ها دوباره تکرار شد. به این ترتیب آن‌ها میان دو مصیبت در نوسان بودند تا اینکه فاصله‌ی مناسبی یافتند که در آن می‌توانستند یکدیگر را تحمل کنند. بنابراین نیاز به جامعه که از پوچی و یکنواختی زندگی انسان‌ها سرچشمه می‌گیرد، آن‌ها را به‌ سوی هم می‌کشانَد؛ اما ویژگی‌های ناخوشایند و زننده‌ی فراوان‌شان باز آن‌ها را از هم دور می‌کند. فاصله‌ی میانه‌ای که در نهایت کشف می‌شود و به آن‌ها امکان می‌دهد تا با هم بودن را تحمل کنند، همان نزاکت و خوش‌اخلاقی است. در انگلستان به هر کس که به این امر پایبند نباشد گفته می‌شود که «فاصله‌اش را حفظ کند.» به‌موجب آن، درست است که نیاز به گرمی متقابل فقط به شکلی ناقص ارضا می‌شود، اما از طرف دیگر، خراش تیغ‌ها احساس نمی‌شود. با این حال هر کس گرمای درونی‌اش زیاد باشد، ترجیح می‌دهد به خواست خود از جامعه دوری کند تا از ایجاد دردسر و یا مزاحمت برای خودش یا دیگران جلوگیری نماید.

متعلقات و ملحقات
آرتور شوپنهاور

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
«موشکافی دو نوع الگوی رایج اما سمی در روابط عاطفی»

۱.عشق به کمال و تلاش برای نابود‌سازی و تخریبِ آن
در این نوع از رابطه، عاشق که خود را پر از نقص می‌داند و عقده‌های مختلفی را در وجودش دارد، عاشقِ فردی می‌شود که در زمینه‌ای که برای او (عاشق) ارزشمند و جالب توجه است، دارای کمالات است. در اینجا عاشق به شکلی سوگیرانه نواقص معشوق را نمی‌بیند و فقط آن زمینه‌ی خاصی را که معشوق در آن دارای نوعی برتری‌ست در نظر می‌گیرد. از این رو عاشق تلاش می‌کند تا معشوق را بدست بیاورد چرا که او را سرچشمه‌ی کمال می‌داند و خود را سرشار از نقص‌. در ادامه، عاشق پس از اینکه معشوق را بدست آورد، شروع می‌کند به تحت سلطه قرار دادن او و فشار آوردن به او برای تطبیق دادنش با خواسته‌های خویش. او به هر دری می‌زند که ذوق و استعدادِ معشوق را در آن زمینه‌ی خاص نابود کند تا دوباره خودش احساس تفوق، برتری و‌ امنیت نماید.

۲.عشق‌ورزیدن به موجودِ ضعیف و بی‌دفاع
در این نوع رابطه، عاشق با ابژه‌‌ای وارد ارتباط می‌شود که ضعیف، رنجور و نیازمندِ حمایت می‌باشد. او از ضعف معشوق استفاده می‌کند تا در نظر معشوق قدرتمند و حمایتگر جلوه نماید‌. پس از اینکه معشوق او را پذیرفت و وارد ارتباط عمیق با او شد، او متوجه می‌شود که به علت حمایت‌هایش، به نوعی باعث شده که معشوق نسبت به گذشته توانمند‌تر و قوی‌تر بشود و همین موضوع باعث می‌شود که عاشق از وضعیت سخت ناخشنود شود، چرا که او به ابژه‌های ضعیف و وابسته دل می‌بندد نه ابژه‌های مستقل، قوی و پرتوان. در نتیجه، در این نقطه عاشقی که در ابتدا خود را درمانگر معرفی کرده است، بدل به کسی می‌شود که درد را به معشوق تحمیل می‌کند. بنابراین او ممکن است در ادامه به شکلی دوگانه رفتار کند: ابتدا درد را به معشوق تحمیل می‌کند و سپس خود نقش درمانگر و حمایتگر را بر عهده می‌گیرد و معشوق را تسلی خاطر می‌دهد!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍5❤2