آگاهنویس
آن چیست که بشر را از هیچ میآفریند، به او زندگی میبخشد و به زندگیاش معنا میدهد و همزمان نیز میتواند او را به بیمعنایی، پوچی و نابودی بکشاند؟ پاسخ را خود میدهم: آن چیزی نیست جز میل. @ConsciousWriter | آگاهنویس
مقدمه
اسپینوزا، فیلسوف هلندی، معتقد بود که جهان الزاما از یک جوهر نامتناهی تشکیل شده است و چیزهایی که وجود دارند، در واقع حالات مختلف این جوهر را نشان میدهند. او به شکلی ماتریالیستی باور داشت که خداوند فراتر از جهان مادی نیست بلکه کاملا با آن برابر است و هر چه در جهان مادی وجود دارد، نشان دهندهی حالتی از خداوند یا طبیعت است. بر اساس این فلسفهاش، او جریانی اجتماعی را بنیان نهاد که بر آزادی و برابری اجتماعی تاکید میورزد.
حال باید پرسید آیا ما واقعا در سطح نمودها (نه در سطح جوهر) با هم برابریم؟ به عبارت دیگر آن چیست که "ما" را از "آنها" جدا میکند و دوگانگی میآفریند؟
۱.میل و آرزو
امیال (خصوصا امیال جنسی) دوگانگی میآفرینند. شاید حتی بتوان با کمی افراط گفت که ریشهی تمام طمع و زیادهخواهی انسان نیز همین میل جنسیست! انسان نمیخواهد منابع وجودی محدودش را بپذیرد و به شکلی غیرواقعگرایانه، میخواهد تمام ابژههای جنسی دلخواهش را در اختیار داشته باشد. امیال باعث میشوند که سوژه از ابژه، مرد از زن و عاشق از معشوق جدا شود! بودا برای رسیدن به یگانگی پیشنهاد میدهد که بر امیال و آرزوهایمان فائق آمده و تلاش کنیم آنچه را میخواهیم، دیگر نخواهیم!
۲.ثروت و دارایی
دومین امری که به شکل اجتماعی بین انسانها طبقه ایجاد میکند و قوی را از ضعیف، غنی را از فقیر و فرادست را از فرودست جدا میکند، سرمایه یا داراییست. مارکس برای حل این موضوع، جامعهای برابر را به عنوان هدف اجتماعی انسانها ترسیم میکند.
۳.ذات و استعداد
برخی به طور کلی به ذات و استعداد بیباورند اما برخی به وجود آن معتقدند. استعداد شاید به شکل دقیق قابل تعریف نباشد اما میتواند حاصل چگونگی ساختار و کارکرد ارگانیسم یا مغز باشد؛ مثلا استعداد موسیقایی میتواند با چگونگی ساختار و کارکرد لوب گیجگاهی مغز در ارتباط باشد. از این رو انسانها لااقل در ابتدا با استعدادهای یکسانی به دنیا نمیآیند. شاید اگر عمیقتر به این موضوع نگاه کنیم، بتوانیم بگوییم که علایق فرد نیز تا حد زیادی از استعدادهایش ناشی میشوند. مثلا اگر استعداد فرد در کودکی شناخته شود و تشویقهای محیطی با آن همراه شوند، فرد میتواند در ادامهی زندگی از انجام آن کار خاص (مثلا نواختن ساز) لذت ببرد.
۴.اراده و خویشتنداری
اراده میتواند به معنای قدرت مقاومت در برابر امیال و تکانههای مختلف و همچنین مداومت و استمرار در این امر باشد. اراده یکی از اموریست که انسانها را از هم جدا میکند و بین آنها فرق میگذارد چرا که قطعا انسان با اراده و انسان بیاراده و سستعنصر جایگاه یکسانی ندارند!
۵.دانایی و آگاهی
در قرآن کتاب مقدس مسلمانان آیهای وجود دارد با این مضمون: «آیا آنان که میدانند با آنان که نمیدانند برابرند؟!»
دانایی و آگاهی نیز از جمله اموری هستند که انسانها را از یکدیگر جدا میکنند. هر چند برخی به عمل ملموس بیشتر از داناییِ صرف بها میدهند اما باید تاکید کرد که منظور در اینجا از دانایی و آگاهی، نوعی باور عمیق به یک موضوع است تا حدی که باعث شود عمل ما نیز در راستای آن باور تغییر پیدا کند نه اینکه دانش به یک موضوع و عمل بر خلاف آن!
به نظر شما چه چیزهای دیگری هستند که بین "ما" و "آنها" فرق میگذارند؟ آیا ما به راستی آنطور که اسپینوزا تاکید دارد بایستی در جهت برابری گام برداریم یا اینکه برابری صرفا یک ایدهی غیرعملی و آرمانگرایانه است؟!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
اسپینوزا، فیلسوف هلندی، معتقد بود که جهان الزاما از یک جوهر نامتناهی تشکیل شده است و چیزهایی که وجود دارند، در واقع حالات مختلف این جوهر را نشان میدهند. او به شکلی ماتریالیستی باور داشت که خداوند فراتر از جهان مادی نیست بلکه کاملا با آن برابر است و هر چه در جهان مادی وجود دارد، نشان دهندهی حالتی از خداوند یا طبیعت است. بر اساس این فلسفهاش، او جریانی اجتماعی را بنیان نهاد که بر آزادی و برابری اجتماعی تاکید میورزد.
حال باید پرسید آیا ما واقعا در سطح نمودها (نه در سطح جوهر) با هم برابریم؟ به عبارت دیگر آن چیست که "ما" را از "آنها" جدا میکند و دوگانگی میآفریند؟
۱.میل و آرزو
امیال (خصوصا امیال جنسی) دوگانگی میآفرینند. شاید حتی بتوان با کمی افراط گفت که ریشهی تمام طمع و زیادهخواهی انسان نیز همین میل جنسیست! انسان نمیخواهد منابع وجودی محدودش را بپذیرد و به شکلی غیرواقعگرایانه، میخواهد تمام ابژههای جنسی دلخواهش را در اختیار داشته باشد. امیال باعث میشوند که سوژه از ابژه، مرد از زن و عاشق از معشوق جدا شود! بودا برای رسیدن به یگانگی پیشنهاد میدهد که بر امیال و آرزوهایمان فائق آمده و تلاش کنیم آنچه را میخواهیم، دیگر نخواهیم!
۲.ثروت و دارایی
دومین امری که به شکل اجتماعی بین انسانها طبقه ایجاد میکند و قوی را از ضعیف، غنی را از فقیر و فرادست را از فرودست جدا میکند، سرمایه یا داراییست. مارکس برای حل این موضوع، جامعهای برابر را به عنوان هدف اجتماعی انسانها ترسیم میکند.
۳.ذات و استعداد
برخی به طور کلی به ذات و استعداد بیباورند اما برخی به وجود آن معتقدند. استعداد شاید به شکل دقیق قابل تعریف نباشد اما میتواند حاصل چگونگی ساختار و کارکرد ارگانیسم یا مغز باشد؛ مثلا استعداد موسیقایی میتواند با چگونگی ساختار و کارکرد لوب گیجگاهی مغز در ارتباط باشد. از این رو انسانها لااقل در ابتدا با استعدادهای یکسانی به دنیا نمیآیند. شاید اگر عمیقتر به این موضوع نگاه کنیم، بتوانیم بگوییم که علایق فرد نیز تا حد زیادی از استعدادهایش ناشی میشوند. مثلا اگر استعداد فرد در کودکی شناخته شود و تشویقهای محیطی با آن همراه شوند، فرد میتواند در ادامهی زندگی از انجام آن کار خاص (مثلا نواختن ساز) لذت ببرد.
۴.اراده و خویشتنداری
اراده میتواند به معنای قدرت مقاومت در برابر امیال و تکانههای مختلف و همچنین مداومت و استمرار در این امر باشد. اراده یکی از اموریست که انسانها را از هم جدا میکند و بین آنها فرق میگذارد چرا که قطعا انسان با اراده و انسان بیاراده و سستعنصر جایگاه یکسانی ندارند!
۵.دانایی و آگاهی
در قرآن کتاب مقدس مسلمانان آیهای وجود دارد با این مضمون: «آیا آنان که میدانند با آنان که نمیدانند برابرند؟!»
دانایی و آگاهی نیز از جمله اموری هستند که انسانها را از یکدیگر جدا میکنند. هر چند برخی به عمل ملموس بیشتر از داناییِ صرف بها میدهند اما باید تاکید کرد که منظور در اینجا از دانایی و آگاهی، نوعی باور عمیق به یک موضوع است تا حدی که باعث شود عمل ما نیز در راستای آن باور تغییر پیدا کند نه اینکه دانش به یک موضوع و عمل بر خلاف آن!
به نظر شما چه چیزهای دیگری هستند که بین "ما" و "آنها" فرق میگذارند؟ آیا ما به راستی آنطور که اسپینوزا تاکید دارد بایستی در جهت برابری گام برداریم یا اینکه برابری صرفا یک ایدهی غیرعملی و آرمانگرایانه است؟!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
ادامه دادن به روال سابق با رنج همراه است دقیقا همانطور که تغییر به سوی بهبود نیز با رنج همراه است. انسان تنها زمانی تغییر میکند که دردِ پافشاری بر روال سابقش بیشتر از دردی باشد که برای تغییر لازم است متحمل شود!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍3
نمیدانم به دنبال ایدهآلها در میان خاطرات گذشته بگردم یا در بین رویاهایی که برای آینده دارم آنان را بجویم. نمیدانم خویش را در گذشته گم نمودهام یا در آینده پیدا خواهم نمود. نمیدانم عکسها را ورق بزنم یا چشمانم را ببندم و تخیلم را به کار گیرم تا وضعی مطلوب را تصور کنم. زمان دارد میگذرد و من دنبال تصویری هستم تا به آن تبدیل شوم، اما آن را نمییابم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
💔3👍1
کاش بارانی ببارد قلبها را تَر کند
بگذرد از هفت بندِ ما، صدا را تَر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چترِ لحظهها
رشته رشته مویرگهای هوا را تَر کند
بشکند در هم طلسمِ کهنهی این باغ را
شاخههای خشک و بیبارِ دعا را تَر کند
مثلِ طوفانِ بزرگِ نوح در صبحی شگفت
سرزمینِ سینهها تا ناکجا را تَر کند
چترهاتان را ببندید ای به ساحل ماندهها
شاید این باران که میبارد شما را تَر کند...!
جلیل صفربیگی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
آغاز شو تا پاییز آغاز شود
پروا کن تا بال و پرت باز شود
هر لحظه شبیه فصلها نوتر شو
تا هستی پر ز شور و آواز شود
#اشعار
۱۴۰۴/۶/۳۱
@ConsciousWriter | آگاهنویس
پروا کن تا بال و پرت باز شود
هر لحظه شبیه فصلها نوتر شو
تا هستی پر ز شور و آواز شود
#اشعار
۱۴۰۴/۶/۳۱
@ConsciousWriter | آگاهنویس
جملهی فوق از کتاب تفسیر خواب اثر زیگموند فروید نقل قول شده است، با این حال سوالی که پیش میآید این است که "اگر زندگی و زنده بودن سراسر رنج است، چه لزومی دارد که ما آن را به نسل بعدی انتقال دهیم؟!" به عبارت دیگر "آیا میل ما به جاودانگی میتواند توجیه خوبی برای تحمیل رنج به انسانی دیگر باشد یا خیر؟!"
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍2
آیا میتوانی با وجود تضادهای دیرینهای که با هم داریم، همراهم باشی، بدون اینکه سعی کنی مرا شبیه خودت کنی؟ کافیست دریابی که این تضاد ریشهی حرکت و شرطِ بقاست. اگر من به تو تبدیل شوم یا تو به من، دیگر هیچکداممان وجود نخواهیم داشت، پس بیا بیهوده تلاش نکنیم که یکدیگر را تغییر دهیم. بیا این تفاوت را تحمل کنیم و در کنار هم بمانیم. بیا بجنگیم اما به فکر این نباشیم که چه کسی قرار است در نهایت پیروزِ میدان باشد چرا که هردویمان پیشاپیش در این جنگ باختهایم، من دلم را به تو باختهام و تو به من!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
«بخش اول؛ دوگانگی»
گمشدهی تو چه بود؟
آن نبود، آن دیگری هم نبود، این هم نیست؛ پس او کیست یا چیست؟
گمشدهی تو حقیقت است، نور است، تصویرِ بزرگتریست که تنها هنگامی که هر قطعهی پازل سرِ جایِ خودش قرار گیرد نمایان میشود؛ با این حال تو که خود تکهای کوچک از این پازل هستی، دل به تکهای دیگر از پازل بستهای که ممکن است تو را از دیدنِ تصویرِ کلیتر غافل کند.
شاید هم تو و او، دو قطعه از این پازلِ عظیم هستید که باید در کنار هم قرار گیرند. دو قطعهی مجاور که برآمدگیها و فرورفتگیهای یکدیگر را پر میکنند تا تصویر واضحتر شود؛ تا بشر قدمی هر چند کوچک و ناچیز به سمت کمال بردارد. دو ناخودآگاه که در کنارِ هم قرار میگیرند تا بخشی از ناخودآگاهِ جمعی را شکل دهند!
پس هر نوع رابطهای اگر ما را از تصویرِ کلیتر غافل کند، چیزی جز گمراهی نیست و اگر تصویرِ بزرگتر را به ما نشان دهد، به راستی قدمیست در راستای رسیدن به کمال و حقیقت!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
گمشدهی تو چه بود؟
آن نبود، آن دیگری هم نبود، این هم نیست؛ پس او کیست یا چیست؟
گمشدهی تو حقیقت است، نور است، تصویرِ بزرگتریست که تنها هنگامی که هر قطعهی پازل سرِ جایِ خودش قرار گیرد نمایان میشود؛ با این حال تو که خود تکهای کوچک از این پازل هستی، دل به تکهای دیگر از پازل بستهای که ممکن است تو را از دیدنِ تصویرِ کلیتر غافل کند.
شاید هم تو و او، دو قطعه از این پازلِ عظیم هستید که باید در کنار هم قرار گیرند. دو قطعهی مجاور که برآمدگیها و فرورفتگیهای یکدیگر را پر میکنند تا تصویر واضحتر شود؛ تا بشر قدمی هر چند کوچک و ناچیز به سمت کمال بردارد. دو ناخودآگاه که در کنارِ هم قرار میگیرند تا بخشی از ناخودآگاهِ جمعی را شکل دهند!
پس هر نوع رابطهای اگر ما را از تصویرِ کلیتر غافل کند، چیزی جز گمراهی نیست و اگر تصویرِ بزرگتر را به ما نشان دهد، به راستی قدمیست در راستای رسیدن به کمال و حقیقت!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
saman
Ólafur Arnalds
اون دوره از زندگیم بدجور توی ذهنم حک شده. مکانها، موسیقیهایی مثل این اثر، تصاویر، آدمها...! حجم زیادی از خاطره توی این دو دقیقه وجود داره که از زبان فراتره. بعضی نظریهپردازا میگن زبان بر تفکر ارجحیت داره، ولی به نظر من این ذهنه که بر زبان مقدمه! ما حتی میتونیم بدون زبان، خاطرات رو به یاد بیاریم. خاطرههایی که از جنس صدا هستن ولی کلمه نیستن. از جنس تصویر هستن، اما قابل توصیف با کلمات نیستن. اینکه نمیتونیم اون خاطرات رو به کسی منتقل کنیم دردناکه!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1💔1
برایت گریه کردم
چشمهایم باز هم تر شد
برایت شعر گفتم تا کمی بهتر شوی
حالِ تو بدتر شد
شبی را در کنارِ شمعِ چشمانت سحر کردم
که ساعت سرعتش چندین برابر شد
و شب سر شد
و پروازِ پرِ پروانهی قلبم
درونِ شعلهی چشمِ تو پَر پَر شد...!
#اشعار
۱۴۰۴/۷/۴
@ConsciousWriter | آگاهنویس
چشمهایم باز هم تر شد
برایت شعر گفتم تا کمی بهتر شوی
حالِ تو بدتر شد
شبی را در کنارِ شمعِ چشمانت سحر کردم
که ساعت سرعتش چندین برابر شد
و شب سر شد
و پروازِ پرِ پروانهی قلبم
درونِ شعلهی چشمِ تو پَر پَر شد...!
#اشعار
۱۴۰۴/۷/۴
@ConsciousWriter | آگاهنویس
💔3❤1
هر آنکه به او غبطه میخوردم، پیشاپیش در برابر چیزی عظیمتر از خودش به زانو در آمده بود یا لااقل سرنوشت حتمیاش این بود که بلاخره در برابر چیزی عظیمتر زانو بزند. من اما از این وضعیت خشنود نبودم، صرفا با این بینش امیدوار میشدم به اینکه شاید من نیز دوباره بتوانم روی پاهایم بایستم و این خمیدگی و ضعف را پایان دهم، چرا که انسان در طول زندگیاش، پیش از آن که طبق سرنوشت محتومش در برابر فرشتهی مرگ به زانو در بیاید، بارها زمین میخورد و بارها از جایش برمیخیزد!
هزار بار زد واقعه ما رو@ConsciousWriter | آگاهنویس
ما بلند میشیم بارِ هزارُم
هنرِ ما چیزی غیرِ این نبود
که بفهمیم کی میچرخونه سایهی ما رو
علی سورنا
👍2❤1
لعنت به همه چیز، بدون تو خستهام
از جنگ و از ستیز، بدون تو خستهام
تنها به مرگ دلخوشم از بعدِ رفتنت
بیزارم از گریز، بدون تو خستهام
اینجا به بازگشتِ تو دل بستهام ببین
برگرد ای عزیز، بدون تو خستهام!
تیغی به دست میدهمت تا رها شوم
خونِ مرا بریز، بدون تو خستهام...
#اشعار
۱۴۰۴/۷/۵
@ConsciousWriter | آگاهنویس
از جنگ و از ستیز، بدون تو خستهام
تنها به مرگ دلخوشم از بعدِ رفتنت
بیزارم از گریز، بدون تو خستهام
اینجا به بازگشتِ تو دل بستهام ببین
برگرد ای عزیز، بدون تو خستهام!
تیغی به دست میدهمت تا رها شوم
خونِ مرا بریز، بدون تو خستهام...
#اشعار
۱۴۰۴/۷/۵
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2💔2
«اشتباهِ خوب، اشتباهیست که تنها یک بار انجام شود!»
به شخصه هیچگاه انسانی نبودهام که بتوانم اشتباهاتم را بر خود ببخشایم. من نسبت به خودم بسیار سختگیر بوده و هستم. اگر مسیری را برای رسیدن به هدفی که در ذهن دارم شروع نمایم، همواره توقع دارم که مسیر بیعیب و نقص، کامل و بیشک و شبهه باشد، چیزی که در واقعیت امکانپذیر نیست! مسیرهای واقعی همواره پر هستند از عیب و نقص چرا که در واقعیت نمیتوان هیچ مسیری را یافت که ناهموار نباشد. اصلا مسیر با ناهمواریست که معنا پیدا میکند. دقیقا همین پیمودن و پا گذاشتن در مسیری خاص است که باعث میشود ناهمواریها و به قول معروف چاله چولههای آن را بشناسیم و بعدا از آنها پرهیز کنیم.
بنابراین اشتباه کردن و افتادن در چالههای مسیر بد نیست، بلکه چندین بار افتادن در چالههای همان مسیری که دهها بار آن را طی کردهایم و بلد شدهایم است که بد است. پس میتوان گفت اشتباهِ خوب آن اشتباهیست که تنها یک بار انجام شود و دفعهی بعد، فرد از آن سوراخ دوباره گزیده نشود.
من نیز بایستی سعی کنم این درس را بیاموزم: این که میتوان گاهی یک بار اشتباه کرد، اما آن را برای بار دوم تکرار نکرد. که میتوان یک بار در چاله افتاد، اما به الگوی همواره در چاله افتادن عادت نکرد. که میتوان هنگام ارتکاب اشتباهِ اول (نه به عمد بلکه به شکل تصادفی) خوب مشاهده کرد و سنجید تا دفعهی بعد آن اشتباه تکرار نشود.
در نهایت رفع مداوم اشتباهات و پر کردن چالههای مسیر است که ما را نسبت به قبل بهتر میکند. گاهی نیز چالهها پر نمیشوند چرا که زاییدهی جبر هستند؛ در این مواقع بهتر است بدون اینکه آنها را بهانه کنیم و از عمد خودمان را در آنها بیندازیم، با آگاهی از مختصات و مشخصاتشان، از کنارشان عبور کرده و آنها را پشت سر بگذاریم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
به شخصه هیچگاه انسانی نبودهام که بتوانم اشتباهاتم را بر خود ببخشایم. من نسبت به خودم بسیار سختگیر بوده و هستم. اگر مسیری را برای رسیدن به هدفی که در ذهن دارم شروع نمایم، همواره توقع دارم که مسیر بیعیب و نقص، کامل و بیشک و شبهه باشد، چیزی که در واقعیت امکانپذیر نیست! مسیرهای واقعی همواره پر هستند از عیب و نقص چرا که در واقعیت نمیتوان هیچ مسیری را یافت که ناهموار نباشد. اصلا مسیر با ناهمواریست که معنا پیدا میکند. دقیقا همین پیمودن و پا گذاشتن در مسیری خاص است که باعث میشود ناهمواریها و به قول معروف چاله چولههای آن را بشناسیم و بعدا از آنها پرهیز کنیم.
بنابراین اشتباه کردن و افتادن در چالههای مسیر بد نیست، بلکه چندین بار افتادن در چالههای همان مسیری که دهها بار آن را طی کردهایم و بلد شدهایم است که بد است. پس میتوان گفت اشتباهِ خوب آن اشتباهیست که تنها یک بار انجام شود و دفعهی بعد، فرد از آن سوراخ دوباره گزیده نشود.
من نیز بایستی سعی کنم این درس را بیاموزم: این که میتوان گاهی یک بار اشتباه کرد، اما آن را برای بار دوم تکرار نکرد. که میتوان یک بار در چاله افتاد، اما به الگوی همواره در چاله افتادن عادت نکرد. که میتوان هنگام ارتکاب اشتباهِ اول (نه به عمد بلکه به شکل تصادفی) خوب مشاهده کرد و سنجید تا دفعهی بعد آن اشتباه تکرار نشود.
در نهایت رفع مداوم اشتباهات و پر کردن چالههای مسیر است که ما را نسبت به قبل بهتر میکند. گاهی نیز چالهها پر نمیشوند چرا که زاییدهی جبر هستند؛ در این مواقع بهتر است بدون اینکه آنها را بهانه کنیم و از عمد خودمان را در آنها بیندازیم، با آگاهی از مختصات و مشخصاتشان، از کنارشان عبور کرده و آنها را پشت سر بگذاریم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
Lost In The Moment
NF & Andreas Moss
I heard that pictures don't change
Just the people inside of 'em do
Whoever told you that life would be easy
I promise that person was lyin' to you
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آگاهنویس
"خطهای موازی!" #عکس_ها @ConsciousWriter | آگاهنویس
خیالِ خامِ پلنگِ من به سوی ماه پریدن بود@ConsciousWriter | آگاهنویس
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگِ من دلِ مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشقْ ماهِ بلندِ من ورای دست رسیدن بود
گلِ شکفته خداحافظ اگر چه لحظهی دیدارت
شروعِ وسوسهای در من به نامِ دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گلِ مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گلِ شیپوری مدام گرمِ دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کامِ من
فریبکارِ دغل پیشه بهانهاش نشنیدن بود
چه سرنوشتِ غمانگیزی که کرمِ کوچکِ ابریشم
تمامِ عمر قفس میبافت ولی به فکرِ پریدن بود...!
حسین منزوی
❤3💔1