You are a wild mare running in the wind
The fountain of life is in your heart
Staring at the landscape of art
Beautiful, young and untamed
But haunted by the memories of the past
I promise you, You'll be free at last
#اشعار
۱۴۰۴/۶/۱۵
@ConsciousWriter | آگاهنویس
The fountain of life is in your heart
Staring at the landscape of art
Beautiful, young and untamed
But haunted by the memories of the past
I promise you, You'll be free at last
#اشعار
۱۴۰۴/۶/۱۵
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
آگاهنویس
از «اعتماد» همیشه به عنوان یک موضوع میان فردی سخن گفته میشه در حالی که اعتماد یک جنبهی فردی هم داره. جنبهی فردی اعتماد برمیگرده به اینکه انسان چقدر به خودش اعتماد داره. وقتی به یه نفر قول میدیم اما بهش عمل نمیکنیم، اعتمادش به ما از بین میره. در حیطهی…
هنگامی که پیوسته به خودمان دروغ میگوییم، برایمان دشوار خواهد بود که به خود اعتماد کنیم.
نیمهی تاریک وجود
دبی فورد
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
آگاهنویس
«همه باید در خیمهشببازی بزرگ زندگی بازی کنند و نخی که ما را به حرکت در میآورد احساس کنند»، با این حال در حفظ چشمانداز رفیع فیلسوف همیشه آرامشی هست زیرا از دیدگاه ابدیت، هیچ چیز حقیقتا اهمیتی ندارد و همه چیز در گذر است. درمان شوپنهاور اروین د یالوم @ConsciousWriter…
نخی که ما را حرکت میداد، ما را به هم رسانْد. ما از شراب عشق مسموم شدیم و فراموش کردیم که همیشه آنچه که برایمان آشناست یا آنچه که به آن میل داریم، لزوما به صلاحمان نیست. چاقو را بگیر و این نخ را ببُر چرا که گاهی رنج بردن بهتر است از اینکه با زهری شیرین که به تدریج ما را میکشد، مست شویم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤6💔1
NIAZ
Bahram
برگرد برگرد ببین برگرد@ConsciousWriter | آگاهنویس
من یه کسی رو میخوام باهاش بجنگم
تو میتونی اونی باشی که این بیماریو درک کرد
خیلی مسخرس!
همه چیز میتونست جور دیگهای رقم بخوره، در گذشتههای دور و در گذشتهی نزدیک. دیوانهواره اینکه بشینی بهش فکر کنی که شاید اگه یه تغییر کوچیک در یک اتفاق تقریبا بیاهمیت توی زندگیت ایجاد میشد و اون اتفاق در گذشته یه ذره متفاوتتر رخ میداد، الان کلا آدم دیگهای بودی. این اسمش جبره یا اختیار؟! آیا باید بشینی حسرت بخوری که کاش اختیارمو جور دیگهای به کار میگرفتم یا باید سر تعظیم فرود بیاری در مقابل جبری که زورت بهش نمیرسه؟
مثلا اگه من و تو با هم مونده بودیم، شاید الان بچمون داشت برامون بلبلزبونی میکرد! یا اگه من یکم بیشتر درس میخوندم، شاید به طور کلی توی حوزهی دیگهای مشغول به تحصیل میشدم و همین موضوع منو به آدم کاملا متفاوتی تبدیل میکرد.
فرمولی که من برای آروم کردن خودم در برابر این تصورات دیوانهوار به کار میگیرم اینه که گذشته رو جبر در نظر میگیرم اما حال و آیندهای که در پیِ حال میاد رو اختیار در نظر میگیرم. گذشته یعنی سرنوشت. یعنی چیزی که نمیتونی هیچ تغییری توش بدی. این که اگه ما با هم میموندیم چی میشد، برای همیشه یه راز میمونه چون اون لحظه تصمیمی گرفته شد و سرنوشت کار خودش رو کرد. حالا سرنوشت یا از طریق ناخودآگاهِ هر یک از ما انسانها وظیفش رو انجام میده یا از طریق حوادث طبیعی یا از هر طریق دیگهای، اما مهم اینه که کاری که باید بکنه رو انجام میده. حالا تو بشین سالها بزن تو سر خودت که کاش فلان رشته رو انتخاب نمیکردم یا کاش با فلان فرد ازدواج نمیکردم. سرنوشت کار خودش رو کرده و تموم شده و تو تنها راهی که داری اینه که از اختیارت در لحظهی اکنون استفاده کنی تا آیندت رو طور دیگهای رقم بزنی و شاید از این راه بتونی جبرِ گذشته رو هم شکست بدی (چون وقتی آیندت تغییر کنه، گذشتت رو هم طور دیگهای روایت میکنی.)
در نهایت باور داشته باش که اون چیزی که برات اتفاق افتاده، بهترین و تنها گزینهی موجود بوده، پس با آجرهایی که سرنوشت به سمتت پرتاب میکنه، با شکوهترین و زیباترین بنا رو بساز.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
همه چیز میتونست جور دیگهای رقم بخوره، در گذشتههای دور و در گذشتهی نزدیک. دیوانهواره اینکه بشینی بهش فکر کنی که شاید اگه یه تغییر کوچیک در یک اتفاق تقریبا بیاهمیت توی زندگیت ایجاد میشد و اون اتفاق در گذشته یه ذره متفاوتتر رخ میداد، الان کلا آدم دیگهای بودی. این اسمش جبره یا اختیار؟! آیا باید بشینی حسرت بخوری که کاش اختیارمو جور دیگهای به کار میگرفتم یا باید سر تعظیم فرود بیاری در مقابل جبری که زورت بهش نمیرسه؟
مثلا اگه من و تو با هم مونده بودیم، شاید الان بچمون داشت برامون بلبلزبونی میکرد! یا اگه من یکم بیشتر درس میخوندم، شاید به طور کلی توی حوزهی دیگهای مشغول به تحصیل میشدم و همین موضوع منو به آدم کاملا متفاوتی تبدیل میکرد.
فرمولی که من برای آروم کردن خودم در برابر این تصورات دیوانهوار به کار میگیرم اینه که گذشته رو جبر در نظر میگیرم اما حال و آیندهای که در پیِ حال میاد رو اختیار در نظر میگیرم. گذشته یعنی سرنوشت. یعنی چیزی که نمیتونی هیچ تغییری توش بدی. این که اگه ما با هم میموندیم چی میشد، برای همیشه یه راز میمونه چون اون لحظه تصمیمی گرفته شد و سرنوشت کار خودش رو کرد. حالا سرنوشت یا از طریق ناخودآگاهِ هر یک از ما انسانها وظیفش رو انجام میده یا از طریق حوادث طبیعی یا از هر طریق دیگهای، اما مهم اینه که کاری که باید بکنه رو انجام میده. حالا تو بشین سالها بزن تو سر خودت که کاش فلان رشته رو انتخاب نمیکردم یا کاش با فلان فرد ازدواج نمیکردم. سرنوشت کار خودش رو کرده و تموم شده و تو تنها راهی که داری اینه که از اختیارت در لحظهی اکنون استفاده کنی تا آیندت رو طور دیگهای رقم بزنی و شاید از این راه بتونی جبرِ گذشته رو هم شکست بدی (چون وقتی آیندت تغییر کنه، گذشتت رو هم طور دیگهای روایت میکنی.)
در نهایت باور داشته باش که اون چیزی که برات اتفاق افتاده، بهترین و تنها گزینهی موجود بوده، پس با آجرهایی که سرنوشت به سمتت پرتاب میکنه، با شکوهترین و زیباترین بنا رو بساز.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍1
میخواستی به اجبار زندگی را برایم شیرینتر کنی و من به تو این اجازه را دادم، اما تو آن را برایم تلختر نمودی. اکنون که فکر میکنم، میبینم که طعمِ زندگی برایم پیش از شناختنت، بسیار شیرینتر از طعمش بعد از رفتنت بوده است.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍2
طبیعت آنچنان زیرکانه به وجودت نفوذ کرد که خودت هم نفهمیدی چه شد که به اینجا رسیدی. تویی که هرگز دُم به تله نمیدادی، تویی که الگوهای روانکاوانهی ذهنت را تقریبا به طور کامل میشناختی و تویی که ارادهای آهنین برای خود ساخته بودی، حالا در برابر سایهای زانو زدهای و اشک میریزی.
اکنون خود را اینگونه دلداری میدهی: «بلند شو، تو قویتر از این حرفها هستی. تو بیدی نیستی که با این بادها بلرزی.»
اما خودت هم میدانی که از درون تَرَک خوردهای و حتی اگر به خود دروغ بگویی، این دروغ تفاوتی در واقعیتِ ملموسِ درونت ایجاد نمیکند.
شاید بهتر باشد خود را اینگونه دلداری دهی:
«با توام ای بید که این باد لرزه به اندامت انداخته است، شاید این هم درسی دیگر است تا تو را از قبل قویتر کند. اگر این درس را نیز به خوبی بیاموزی، احتمالا دفعهی بعد با چنین بادهایی نخواهی لرزید!»
@ConsciousWriter | آگاهنویس
اکنون خود را اینگونه دلداری میدهی: «بلند شو، تو قویتر از این حرفها هستی. تو بیدی نیستی که با این بادها بلرزی.»
اما خودت هم میدانی که از درون تَرَک خوردهای و حتی اگر به خود دروغ بگویی، این دروغ تفاوتی در واقعیتِ ملموسِ درونت ایجاد نمیکند.
شاید بهتر باشد خود را اینگونه دلداری دهی:
«با توام ای بید که این باد لرزه به اندامت انداخته است، شاید این هم درسی دیگر است تا تو را از قبل قویتر کند. اگر این درس را نیز به خوبی بیاموزی، احتمالا دفعهی بعد با چنین بادهایی نخواهی لرزید!»
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2💔2
پس رؤیاها غالبا ژرفتریناند آنگاه که جنونآساترین مینمایند. در هر دورهای از تاریخ، آنانی که حرفی برای گفتن داشتهاند ولی نمیتوانستهاند بیمخاطره بر زبان آورند، مشتاقانه به هیئت دیوانگان درآمدهاند. جماعتی که این سخنان ممنوع خطاب به ایشان بود آن را آسانتر تاب آوردند آنگاه که توانستند بخندند و خود را با این تصور فریب دهند که این حرفهای ناخوشایند آشکارا مهمل بودند.@ConsciousWriter | آگاهنویس
تفسیر خواب
زیگموند فروید
آگاهنویس
آن چیست که بشر را از هیچ میآفریند، به او زندگی میبخشد و به زندگیاش معنا میدهد و همزمان نیز میتواند او را به بیمعنایی، پوچی و نابودی بکشاند؟ پاسخ را خود میدهم: آن چیزی نیست جز میل. @ConsciousWriter | آگاهنویس
مقدمه
اسپینوزا، فیلسوف هلندی، معتقد بود که جهان الزاما از یک جوهر نامتناهی تشکیل شده است و چیزهایی که وجود دارند، در واقع حالات مختلف این جوهر را نشان میدهند. او به شکلی ماتریالیستی باور داشت که خداوند فراتر از جهان مادی نیست بلکه کاملا با آن برابر است و هر چه در جهان مادی وجود دارد، نشان دهندهی حالتی از خداوند یا طبیعت است. بر اساس این فلسفهاش، او جریانی اجتماعی را بنیان نهاد که بر آزادی و برابری اجتماعی تاکید میورزد.
حال باید پرسید آیا ما واقعا در سطح نمودها (نه در سطح جوهر) با هم برابریم؟ به عبارت دیگر آن چیست که "ما" را از "آنها" جدا میکند و دوگانگی میآفریند؟
۱.میل و آرزو
امیال (خصوصا امیال جنسی) دوگانگی میآفرینند. شاید حتی بتوان با کمی افراط گفت که ریشهی تمام طمع و زیادهخواهی انسان نیز همین میل جنسیست! انسان نمیخواهد منابع وجودی محدودش را بپذیرد و به شکلی غیرواقعگرایانه، میخواهد تمام ابژههای جنسی دلخواهش را در اختیار داشته باشد. امیال باعث میشوند که سوژه از ابژه، مرد از زن و عاشق از معشوق جدا شود! بودا برای رسیدن به یگانگی پیشنهاد میدهد که بر امیال و آرزوهایمان فائق آمده و تلاش کنیم آنچه را میخواهیم، دیگر نخواهیم!
۲.ثروت و دارایی
دومین امری که به شکل اجتماعی بین انسانها طبقه ایجاد میکند و قوی را از ضعیف، غنی را از فقیر و فرادست را از فرودست جدا میکند، سرمایه یا داراییست. مارکس برای حل این موضوع، جامعهای برابر را به عنوان هدف اجتماعی انسانها ترسیم میکند.
۳.ذات و استعداد
برخی به طور کلی به ذات و استعداد بیباورند اما برخی به وجود آن معتقدند. استعداد شاید به شکل دقیق قابل تعریف نباشد اما میتواند حاصل چگونگی ساختار و کارکرد ارگانیسم یا مغز باشد؛ مثلا استعداد موسیقایی میتواند با چگونگی ساختار و کارکرد لوب گیجگاهی مغز در ارتباط باشد. از این رو انسانها لااقل در ابتدا با استعدادهای یکسانی به دنیا نمیآیند. شاید اگر عمیقتر به این موضوع نگاه کنیم، بتوانیم بگوییم که علایق فرد نیز تا حد زیادی از استعدادهایش ناشی میشوند. مثلا اگر استعداد فرد در کودکی شناخته شود و تشویقهای محیطی با آن همراه شوند، فرد میتواند در ادامهی زندگی از انجام آن کار خاص (مثلا نواختن ساز) لذت ببرد.
۴.اراده و خویشتنداری
اراده میتواند به معنای قدرت مقاومت در برابر امیال و تکانههای مختلف و همچنین مداومت و استمرار در این امر باشد. اراده یکی از اموریست که انسانها را از هم جدا میکند و بین آنها فرق میگذارد چرا که قطعا انسان با اراده و انسان بیاراده و سستعنصر جایگاه یکسانی ندارند!
۵.دانایی و آگاهی
در قرآن کتاب مقدس مسلمانان آیهای وجود دارد با این مضمون: «آیا آنان که میدانند با آنان که نمیدانند برابرند؟!»
دانایی و آگاهی نیز از جمله اموری هستند که انسانها را از یکدیگر جدا میکنند. هر چند برخی به عمل ملموس بیشتر از داناییِ صرف بها میدهند اما باید تاکید کرد که منظور در اینجا از دانایی و آگاهی، نوعی باور عمیق به یک موضوع است تا حدی که باعث شود عمل ما نیز در راستای آن باور تغییر پیدا کند نه اینکه دانش به یک موضوع و عمل بر خلاف آن!
به نظر شما چه چیزهای دیگری هستند که بین "ما" و "آنها" فرق میگذارند؟ آیا ما به راستی آنطور که اسپینوزا تاکید دارد بایستی در جهت برابری گام برداریم یا اینکه برابری صرفا یک ایدهی غیرعملی و آرمانگرایانه است؟!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
اسپینوزا، فیلسوف هلندی، معتقد بود که جهان الزاما از یک جوهر نامتناهی تشکیل شده است و چیزهایی که وجود دارند، در واقع حالات مختلف این جوهر را نشان میدهند. او به شکلی ماتریالیستی باور داشت که خداوند فراتر از جهان مادی نیست بلکه کاملا با آن برابر است و هر چه در جهان مادی وجود دارد، نشان دهندهی حالتی از خداوند یا طبیعت است. بر اساس این فلسفهاش، او جریانی اجتماعی را بنیان نهاد که بر آزادی و برابری اجتماعی تاکید میورزد.
حال باید پرسید آیا ما واقعا در سطح نمودها (نه در سطح جوهر) با هم برابریم؟ به عبارت دیگر آن چیست که "ما" را از "آنها" جدا میکند و دوگانگی میآفریند؟
۱.میل و آرزو
امیال (خصوصا امیال جنسی) دوگانگی میآفرینند. شاید حتی بتوان با کمی افراط گفت که ریشهی تمام طمع و زیادهخواهی انسان نیز همین میل جنسیست! انسان نمیخواهد منابع وجودی محدودش را بپذیرد و به شکلی غیرواقعگرایانه، میخواهد تمام ابژههای جنسی دلخواهش را در اختیار داشته باشد. امیال باعث میشوند که سوژه از ابژه، مرد از زن و عاشق از معشوق جدا شود! بودا برای رسیدن به یگانگی پیشنهاد میدهد که بر امیال و آرزوهایمان فائق آمده و تلاش کنیم آنچه را میخواهیم، دیگر نخواهیم!
۲.ثروت و دارایی
دومین امری که به شکل اجتماعی بین انسانها طبقه ایجاد میکند و قوی را از ضعیف، غنی را از فقیر و فرادست را از فرودست جدا میکند، سرمایه یا داراییست. مارکس برای حل این موضوع، جامعهای برابر را به عنوان هدف اجتماعی انسانها ترسیم میکند.
۳.ذات و استعداد
برخی به طور کلی به ذات و استعداد بیباورند اما برخی به وجود آن معتقدند. استعداد شاید به شکل دقیق قابل تعریف نباشد اما میتواند حاصل چگونگی ساختار و کارکرد ارگانیسم یا مغز باشد؛ مثلا استعداد موسیقایی میتواند با چگونگی ساختار و کارکرد لوب گیجگاهی مغز در ارتباط باشد. از این رو انسانها لااقل در ابتدا با استعدادهای یکسانی به دنیا نمیآیند. شاید اگر عمیقتر به این موضوع نگاه کنیم، بتوانیم بگوییم که علایق فرد نیز تا حد زیادی از استعدادهایش ناشی میشوند. مثلا اگر استعداد فرد در کودکی شناخته شود و تشویقهای محیطی با آن همراه شوند، فرد میتواند در ادامهی زندگی از انجام آن کار خاص (مثلا نواختن ساز) لذت ببرد.
۴.اراده و خویشتنداری
اراده میتواند به معنای قدرت مقاومت در برابر امیال و تکانههای مختلف و همچنین مداومت و استمرار در این امر باشد. اراده یکی از اموریست که انسانها را از هم جدا میکند و بین آنها فرق میگذارد چرا که قطعا انسان با اراده و انسان بیاراده و سستعنصر جایگاه یکسانی ندارند!
۵.دانایی و آگاهی
در قرآن کتاب مقدس مسلمانان آیهای وجود دارد با این مضمون: «آیا آنان که میدانند با آنان که نمیدانند برابرند؟!»
دانایی و آگاهی نیز از جمله اموری هستند که انسانها را از یکدیگر جدا میکنند. هر چند برخی به عمل ملموس بیشتر از داناییِ صرف بها میدهند اما باید تاکید کرد که منظور در اینجا از دانایی و آگاهی، نوعی باور عمیق به یک موضوع است تا حدی که باعث شود عمل ما نیز در راستای آن باور تغییر پیدا کند نه اینکه دانش به یک موضوع و عمل بر خلاف آن!
به نظر شما چه چیزهای دیگری هستند که بین "ما" و "آنها" فرق میگذارند؟ آیا ما به راستی آنطور که اسپینوزا تاکید دارد بایستی در جهت برابری گام برداریم یا اینکه برابری صرفا یک ایدهی غیرعملی و آرمانگرایانه است؟!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
ادامه دادن به روال سابق با رنج همراه است دقیقا همانطور که تغییر به سوی بهبود نیز با رنج همراه است. انسان تنها زمانی تغییر میکند که دردِ پافشاری بر روال سابقش بیشتر از دردی باشد که برای تغییر لازم است متحمل شود!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍3
نمیدانم به دنبال ایدهآلها در میان خاطرات گذشته بگردم یا در بین رویاهایی که برای آینده دارم آنان را بجویم. نمیدانم خویش را در گذشته گم نمودهام یا در آینده پیدا خواهم نمود. نمیدانم عکسها را ورق بزنم یا چشمانم را ببندم و تخیلم را به کار گیرم تا وضعی مطلوب را تصور کنم. زمان دارد میگذرد و من دنبال تصویری هستم تا به آن تبدیل شوم، اما آن را نمییابم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
💔3👍1
کاش بارانی ببارد قلبها را تَر کند
بگذرد از هفت بندِ ما، صدا را تَر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چترِ لحظهها
رشته رشته مویرگهای هوا را تَر کند
بشکند در هم طلسمِ کهنهی این باغ را
شاخههای خشک و بیبارِ دعا را تَر کند
مثلِ طوفانِ بزرگِ نوح در صبحی شگفت
سرزمینِ سینهها تا ناکجا را تَر کند
چترهاتان را ببندید ای به ساحل ماندهها
شاید این باران که میبارد شما را تَر کند...!
جلیل صفربیگی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1