آبی شبگرد
شب بخیر.
هر بار که پس از مواجهه با یک اثر هنری فاخر (مثلا یک موسیقی، یک فیلم یا یک سریال) سعی میکنم تمام ذهن و وجودم رو ازش جدا کنم و به زندگی واقعی برگردم، دقیقا چنین حسی دارم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
💔2
ما باید تمامی باورهایی را که مانع برآورده ساختن رؤیاهایمان هستند، آشکار کنیم. من این باورها را تعهدات نهفته و بنیادین مینامم، زیرا آنها قول و قرارهایی هستند که ناخودآگاه گذاشتهایم تا به هدفهای حقیقیمان نرسیم.@ConsciousWriter | آگاهنویس
نیمهی تاریک وجود
دبی فورد
❤2
Boghz
Ehaam
بغض وقتی میرسد شاعر نباشی بهتر است@ConsciousWriter | آگاهنویس
بغض وقتی گریه شد خودکار میخواهد فقط
چشمهای خیسم امشب آبروداری کنید
مرد جای گریهاش سیگار میخواهد فقط
بدنت را به مأمنی امن بدل کن، نه برای ذهنت، بلکه برای روحت. ذهنت را به مأمنی امن بدل کن، نه برای بدنت، بلکه برای روحت.
بدن و ذهن دو روی یک سکه هستند اما این سکه وجه و بُعدی دیگر هم دارد که در واقع همان است که آن را واقعا به یک سکه تبدیل میکند و آن را از یک دایرهی دو بعدی روی یک صفحهی کاغذی متمایز میسازد. آن بُعد دیگر که بر هر دو (ذهن و جسم) احاطه دارد، روح است. با این حال روح از جسم و ذهن جدا نیست و شقاوت و سعادت آن به انتخاب خودمان و با توجه به نوع تعامل ذهنی و جسمانیمان با جهان مادی مشخص میشود. پس ذهن و بدن را بایستی به خانهای امن برای روح بدل کرد، روحی که تعلق به این خانه ندارد اما ناچارا باید مدتی را در آن سپری کند!
با این وجود آنان میدانند که برای رسیدن به شقاوت جمعی، باید کاری کرد که تک تکِ انسانها باور کنند که چیزی جز گوشت و پوست و استخوان نیستند. حتی تمام تأملات، اندیشهها و ایدههای خالص نیز به اطلاعاتی جاری در اعصاب مغز تقلیل پیدا میکنند. از این رو فلسفه، علم و حتی اخلاق، ماشینی و مکانیکی میشوند و روابط بین انسانها به روابط بین اشیاء یا اجسام تقلیل پیدا میکند و نهایتا انسانها روحشان را از یاد میبرند. این بهترین راه برای دستیابی به شقاوت جمعیست، نه فقط در سطح یک جامعه بلکه در سطحی کلانتر، در سراسر کرهی زمین!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
بدن و ذهن دو روی یک سکه هستند اما این سکه وجه و بُعدی دیگر هم دارد که در واقع همان است که آن را واقعا به یک سکه تبدیل میکند و آن را از یک دایرهی دو بعدی روی یک صفحهی کاغذی متمایز میسازد. آن بُعد دیگر که بر هر دو (ذهن و جسم) احاطه دارد، روح است. با این حال روح از جسم و ذهن جدا نیست و شقاوت و سعادت آن به انتخاب خودمان و با توجه به نوع تعامل ذهنی و جسمانیمان با جهان مادی مشخص میشود. پس ذهن و بدن را بایستی به خانهای امن برای روح بدل کرد، روحی که تعلق به این خانه ندارد اما ناچارا باید مدتی را در آن سپری کند!
با این وجود آنان میدانند که برای رسیدن به شقاوت جمعی، باید کاری کرد که تک تکِ انسانها باور کنند که چیزی جز گوشت و پوست و استخوان نیستند. حتی تمام تأملات، اندیشهها و ایدههای خالص نیز به اطلاعاتی جاری در اعصاب مغز تقلیل پیدا میکنند. از این رو فلسفه، علم و حتی اخلاق، ماشینی و مکانیکی میشوند و روابط بین انسانها به روابط بین اشیاء یا اجسام تقلیل پیدا میکند و نهایتا انسانها روحشان را از یاد میبرند. این بهترین راه برای دستیابی به شقاوت جمعیست، نه فقط در سطح یک جامعه بلکه در سطحی کلانتر، در سراسر کرهی زمین!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
Eshgh 2
Ehsan Khajeamiri
اگه چند سال زودتر میدیدمت@ConsciousWriter | آگاهنویس
از گذشتت دیگه وحشتی نبود
اولین عشقِ تو میشدم اگه
اگه این زمانِ لعنتی نبود
❤2💔1
You are a wild mare running in the wind
The fountain of life is in your heart
Staring at the landscape of art
Beautiful, young and untamed
But haunted by the memories of the past
I promise you, You'll be free at last
#اشعار
۱۴۰۴/۶/۱۵
@ConsciousWriter | آگاهنویس
The fountain of life is in your heart
Staring at the landscape of art
Beautiful, young and untamed
But haunted by the memories of the past
I promise you, You'll be free at last
#اشعار
۱۴۰۴/۶/۱۵
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
آگاهنویس
از «اعتماد» همیشه به عنوان یک موضوع میان فردی سخن گفته میشه در حالی که اعتماد یک جنبهی فردی هم داره. جنبهی فردی اعتماد برمیگرده به اینکه انسان چقدر به خودش اعتماد داره. وقتی به یه نفر قول میدیم اما بهش عمل نمیکنیم، اعتمادش به ما از بین میره. در حیطهی…
هنگامی که پیوسته به خودمان دروغ میگوییم، برایمان دشوار خواهد بود که به خود اعتماد کنیم.
نیمهی تاریک وجود
دبی فورد
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
آگاهنویس
«همه باید در خیمهشببازی بزرگ زندگی بازی کنند و نخی که ما را به حرکت در میآورد احساس کنند»، با این حال در حفظ چشمانداز رفیع فیلسوف همیشه آرامشی هست زیرا از دیدگاه ابدیت، هیچ چیز حقیقتا اهمیتی ندارد و همه چیز در گذر است. درمان شوپنهاور اروین د یالوم @ConsciousWriter…
نخی که ما را حرکت میداد، ما را به هم رسانْد. ما از شراب عشق مسموم شدیم و فراموش کردیم که همیشه آنچه که برایمان آشناست یا آنچه که به آن میل داریم، لزوما به صلاحمان نیست. چاقو را بگیر و این نخ را ببُر چرا که گاهی رنج بردن بهتر است از اینکه با زهری شیرین که به تدریج ما را میکشد، مست شویم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤6💔1
NIAZ
Bahram
برگرد برگرد ببین برگرد@ConsciousWriter | آگاهنویس
من یه کسی رو میخوام باهاش بجنگم
تو میتونی اونی باشی که این بیماریو درک کرد
خیلی مسخرس!
همه چیز میتونست جور دیگهای رقم بخوره، در گذشتههای دور و در گذشتهی نزدیک. دیوانهواره اینکه بشینی بهش فکر کنی که شاید اگه یه تغییر کوچیک در یک اتفاق تقریبا بیاهمیت توی زندگیت ایجاد میشد و اون اتفاق در گذشته یه ذره متفاوتتر رخ میداد، الان کلا آدم دیگهای بودی. این اسمش جبره یا اختیار؟! آیا باید بشینی حسرت بخوری که کاش اختیارمو جور دیگهای به کار میگرفتم یا باید سر تعظیم فرود بیاری در مقابل جبری که زورت بهش نمیرسه؟
مثلا اگه من و تو با هم مونده بودیم، شاید الان بچمون داشت برامون بلبلزبونی میکرد! یا اگه من یکم بیشتر درس میخوندم، شاید به طور کلی توی حوزهی دیگهای مشغول به تحصیل میشدم و همین موضوع منو به آدم کاملا متفاوتی تبدیل میکرد.
فرمولی که من برای آروم کردن خودم در برابر این تصورات دیوانهوار به کار میگیرم اینه که گذشته رو جبر در نظر میگیرم اما حال و آیندهای که در پیِ حال میاد رو اختیار در نظر میگیرم. گذشته یعنی سرنوشت. یعنی چیزی که نمیتونی هیچ تغییری توش بدی. این که اگه ما با هم میموندیم چی میشد، برای همیشه یه راز میمونه چون اون لحظه تصمیمی گرفته شد و سرنوشت کار خودش رو کرد. حالا سرنوشت یا از طریق ناخودآگاهِ هر یک از ما انسانها وظیفش رو انجام میده یا از طریق حوادث طبیعی یا از هر طریق دیگهای، اما مهم اینه که کاری که باید بکنه رو انجام میده. حالا تو بشین سالها بزن تو سر خودت که کاش فلان رشته رو انتخاب نمیکردم یا کاش با فلان فرد ازدواج نمیکردم. سرنوشت کار خودش رو کرده و تموم شده و تو تنها راهی که داری اینه که از اختیارت در لحظهی اکنون استفاده کنی تا آیندت رو طور دیگهای رقم بزنی و شاید از این راه بتونی جبرِ گذشته رو هم شکست بدی (چون وقتی آیندت تغییر کنه، گذشتت رو هم طور دیگهای روایت میکنی.)
در نهایت باور داشته باش که اون چیزی که برات اتفاق افتاده، بهترین و تنها گزینهی موجود بوده، پس با آجرهایی که سرنوشت به سمتت پرتاب میکنه، با شکوهترین و زیباترین بنا رو بساز.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
همه چیز میتونست جور دیگهای رقم بخوره، در گذشتههای دور و در گذشتهی نزدیک. دیوانهواره اینکه بشینی بهش فکر کنی که شاید اگه یه تغییر کوچیک در یک اتفاق تقریبا بیاهمیت توی زندگیت ایجاد میشد و اون اتفاق در گذشته یه ذره متفاوتتر رخ میداد، الان کلا آدم دیگهای بودی. این اسمش جبره یا اختیار؟! آیا باید بشینی حسرت بخوری که کاش اختیارمو جور دیگهای به کار میگرفتم یا باید سر تعظیم فرود بیاری در مقابل جبری که زورت بهش نمیرسه؟
مثلا اگه من و تو با هم مونده بودیم، شاید الان بچمون داشت برامون بلبلزبونی میکرد! یا اگه من یکم بیشتر درس میخوندم، شاید به طور کلی توی حوزهی دیگهای مشغول به تحصیل میشدم و همین موضوع منو به آدم کاملا متفاوتی تبدیل میکرد.
فرمولی که من برای آروم کردن خودم در برابر این تصورات دیوانهوار به کار میگیرم اینه که گذشته رو جبر در نظر میگیرم اما حال و آیندهای که در پیِ حال میاد رو اختیار در نظر میگیرم. گذشته یعنی سرنوشت. یعنی چیزی که نمیتونی هیچ تغییری توش بدی. این که اگه ما با هم میموندیم چی میشد، برای همیشه یه راز میمونه چون اون لحظه تصمیمی گرفته شد و سرنوشت کار خودش رو کرد. حالا سرنوشت یا از طریق ناخودآگاهِ هر یک از ما انسانها وظیفش رو انجام میده یا از طریق حوادث طبیعی یا از هر طریق دیگهای، اما مهم اینه که کاری که باید بکنه رو انجام میده. حالا تو بشین سالها بزن تو سر خودت که کاش فلان رشته رو انتخاب نمیکردم یا کاش با فلان فرد ازدواج نمیکردم. سرنوشت کار خودش رو کرده و تموم شده و تو تنها راهی که داری اینه که از اختیارت در لحظهی اکنون استفاده کنی تا آیندت رو طور دیگهای رقم بزنی و شاید از این راه بتونی جبرِ گذشته رو هم شکست بدی (چون وقتی آیندت تغییر کنه، گذشتت رو هم طور دیگهای روایت میکنی.)
در نهایت باور داشته باش که اون چیزی که برات اتفاق افتاده، بهترین و تنها گزینهی موجود بوده، پس با آجرهایی که سرنوشت به سمتت پرتاب میکنه، با شکوهترین و زیباترین بنا رو بساز.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍1
میخواستی به اجبار زندگی را برایم شیرینتر کنی و من به تو این اجازه را دادم، اما تو آن را برایم تلختر نمودی. اکنون که فکر میکنم، میبینم که طعمِ زندگی برایم پیش از شناختنت، بسیار شیرینتر از طعمش بعد از رفتنت بوده است.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍2
طبیعت آنچنان زیرکانه به وجودت نفوذ کرد که خودت هم نفهمیدی چه شد که به اینجا رسیدی. تویی که هرگز دُم به تله نمیدادی، تویی که الگوهای روانکاوانهی ذهنت را تقریبا به طور کامل میشناختی و تویی که ارادهای آهنین برای خود ساخته بودی، حالا در برابر سایهای زانو زدهای و اشک میریزی.
اکنون خود را اینگونه دلداری میدهی: «بلند شو، تو قویتر از این حرفها هستی. تو بیدی نیستی که با این بادها بلرزی.»
اما خودت هم میدانی که از درون تَرَک خوردهای و حتی اگر به خود دروغ بگویی، این دروغ تفاوتی در واقعیتِ ملموسِ درونت ایجاد نمیکند.
شاید بهتر باشد خود را اینگونه دلداری دهی:
«با توام ای بید که این باد لرزه به اندامت انداخته است، شاید این هم درسی دیگر است تا تو را از قبل قویتر کند. اگر این درس را نیز به خوبی بیاموزی، احتمالا دفعهی بعد با چنین بادهایی نخواهی لرزید!»
@ConsciousWriter | آگاهنویس
اکنون خود را اینگونه دلداری میدهی: «بلند شو، تو قویتر از این حرفها هستی. تو بیدی نیستی که با این بادها بلرزی.»
اما خودت هم میدانی که از درون تَرَک خوردهای و حتی اگر به خود دروغ بگویی، این دروغ تفاوتی در واقعیتِ ملموسِ درونت ایجاد نمیکند.
شاید بهتر باشد خود را اینگونه دلداری دهی:
«با توام ای بید که این باد لرزه به اندامت انداخته است، شاید این هم درسی دیگر است تا تو را از قبل قویتر کند. اگر این درس را نیز به خوبی بیاموزی، احتمالا دفعهی بعد با چنین بادهایی نخواهی لرزید!»
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2💔2
پس رؤیاها غالبا ژرفتریناند آنگاه که جنونآساترین مینمایند. در هر دورهای از تاریخ، آنانی که حرفی برای گفتن داشتهاند ولی نمیتوانستهاند بیمخاطره بر زبان آورند، مشتاقانه به هیئت دیوانگان درآمدهاند. جماعتی که این سخنان ممنوع خطاب به ایشان بود آن را آسانتر تاب آوردند آنگاه که توانستند بخندند و خود را با این تصور فریب دهند که این حرفهای ناخوشایند آشکارا مهمل بودند.@ConsciousWriter | آگاهنویس
تفسیر خواب
زیگموند فروید