آگاهنویس
Ehsan Khajeamiri – Lahze
موضوعات صرفا بهانهاند، من فقط دنبال دلیلی هستم که بیشتر و بیشتر با تو حرف بزنم. دنبال دلیلی هستم که وادارت کند لبهایت را بجنبانی و کلماتی را با صدای زیبایت خطاب به من ادا کنی.
حتی وقتی از تو دور هستم، دنبال دلیلی میگردم که باعث شود کلمات و جملاتی را با لغزاندنِ انگشتانت بر روی حروفِ کوچکِ کیبوردِ گوشیات، تایپ و برایم ارسال کنی.
موضوعات بهانهاند، کلمات هم همینطور. من به دنبال نگاهت هستم، به دنبال چشمانت. من توجهت را میخواهم، من میخواهم لحظاتی هر چند محدود را فقط به من اختصاص دهی. من میخواهم تمام تمرکزت، شده حتی برای چند لحظه، بر من باشد. همه چیز بهانهاست، حتی نفس کشیدن. من فقط نفس میکشم تا زنده بمانم و بیشتر عطرِ رهایی بخشِ تو را در ریههایم فرو بَرَم.
همهی این کلماتی که نوشتم نیز بهانه بودند، فقط میخواستم بنویسم «دوستت دارم!»
@ConsciousWriter | آگاهنویس
حتی وقتی از تو دور هستم، دنبال دلیلی میگردم که باعث شود کلمات و جملاتی را با لغزاندنِ انگشتانت بر روی حروفِ کوچکِ کیبوردِ گوشیات، تایپ و برایم ارسال کنی.
موضوعات بهانهاند، کلمات هم همینطور. من به دنبال نگاهت هستم، به دنبال چشمانت. من توجهت را میخواهم، من میخواهم لحظاتی هر چند محدود را فقط به من اختصاص دهی. من میخواهم تمام تمرکزت، شده حتی برای چند لحظه، بر من باشد. همه چیز بهانهاست، حتی نفس کشیدن. من فقط نفس میکشم تا زنده بمانم و بیشتر عطرِ رهایی بخشِ تو را در ریههایم فرو بَرَم.
همهی این کلماتی که نوشتم نیز بهانه بودند، فقط میخواستم بنویسم «دوستت دارم!»
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
آگاهنویس
Bahram & Peymandegar – YE CHIZI MORD
در این نظامِ دیالکتیکی که به شیوهی نسبی معنا پیدا میکند، تو از من قویتر هستی و من از تو ضعیفترم، در حالی که منی که نسبت به تو در جایگاهِ ضعف قرار دارم، نسبت به دیگری، در جایگاهِ قدرت ایستادهام. من با حسرت به تو نگاه میکنم و او با حسرت به من چشم دوخته است.
در این نظامِ دیالکتیکی، افتادگی را آموختهام، اینکه هر کس و ناکسی به من ناسزا بگوید را تحمل کردهام و این که سنگسار شوم را تاب آوردهام.
این که متفاوت بودنم نوعی نفرین است یا نوعی موهبت را نمیدانم و نمیخواهم که بدانم، اما تو هم بیا و دهانت را باز کن و تُفی روی صورتم بینداز، چون مثل تو نیستم!
میدانم در اعماقِ وجودت از اینکه با دیگریِ ضعیفتر از خودت روبرو شدهای و توانستهای تمامیِ ضعفهای ناخودآگاه و درونیات را بر او فرافکنی کنی، نوعی لذتِ سادیستیک میبری، هرچند اگر ظاهرا نشان بدهی که دلسوزِ من هستی.
اصلا در این نبرد، تو خرگوش باش و من لاکپشت. اما بگذار به تو اطمینان بدهم، در انتهای مسابقه، تو آن کسی نخواهی بود که به عنوان اولین نفر از خط پایان میگذرد.
میگذارم در نشئگیِ ناشی از برتریِ نسبیات به من غرق شوی، و من در حالی که تو مست از شرابِ تفوق هستی، قدمهای آهسته و کوچکم را یکی پس از دیگری برمیدارم تا هر بار، یک قدم به شکست دادنت نزدیکتر شوم!
در این نظامِ دیالکتیکی، افتادگی را آموختهام، اینکه هر کس و ناکسی به من ناسزا بگوید را تحمل کردهام و این که سنگسار شوم را تاب آوردهام.
این که متفاوت بودنم نوعی نفرین است یا نوعی موهبت را نمیدانم و نمیخواهم که بدانم، اما تو هم بیا و دهانت را باز کن و تُفی روی صورتم بینداز، چون مثل تو نیستم!
میدانم در اعماقِ وجودت از اینکه با دیگریِ ضعیفتر از خودت روبرو شدهای و توانستهای تمامیِ ضعفهای ناخودآگاه و درونیات را بر او فرافکنی کنی، نوعی لذتِ سادیستیک میبری، هرچند اگر ظاهرا نشان بدهی که دلسوزِ من هستی.
اصلا در این نبرد، تو خرگوش باش و من لاکپشت. اما بگذار به تو اطمینان بدهم، در انتهای مسابقه، تو آن کسی نخواهی بود که به عنوان اولین نفر از خط پایان میگذرد.
میگذارم در نشئگیِ ناشی از برتریِ نسبیات به من غرق شوی، و من در حالی که تو مست از شرابِ تفوق هستی، قدمهای آهسته و کوچکم را یکی پس از دیگری برمیدارم تا هر بار، یک قدم به شکست دادنت نزدیکتر شوم!
من واسه بردنِ جنگِ بزرگتر@ConsciousWriter | آگاهنویس
حاضرم ببازم چندتا دعوا
بهرام نورایی
❤3
Labe Tigh
Farzad Farzin
وقتی ترسی تو دلم نیست@ConsciousWriter | آگاهنویس
واسه چی سکوت کنم؟
من به قله نرسیدم
که بخوام سقوط کنم
❤2
آگاهنویس
Photo
الهه حسیننژاد و عقلانیتِ ابزاری؛ نقدی جامعهشناختی و روانکاوانه بر قتلِ یک دخترِ بیگناه! (بخش اول)
تقریبا هیچ کدام از ما که به طور روزانه به اینترنت متصل میشویم، از اخبار دست اولی که در شبکههای اجتماعی انتشار پیدا میکنند غافل نمیمانیم به خصوص اگر این خبرها، جزو حوادث و فجایعی باشند که هر چند در جامعهی ایران کم اتفاق نمیافتند، اما باز هم برخی از آنها پتانسیل این را دارند که اذهان عمومی را تا مدتها مشغول و درگیر خودشان کنند.
قتلِ الهه حسیننژاد نیز از جمله حوادثی بود که در روزهای اخیر باعث شد افراد زیادی واکنش نشان بدهند، از صاحبنظران و نویسندگان گرفته تا افرادی که صرفا به عنوان یک مخاطب مشغولِ اسکرول کردنِ صفحاتِ اینستاگرامشان بودند.
همین دیروز پسری ۱۷-۱۸ ساله که چند بار او را دیده بودم اما زیاد نمیشناختمش، در حالی که گوشی به دست، داشت اینستاگرامش را چک میکرد، رو به من گفت: قضیهی این دختره رو فهمیدی؟
و منی که حتی روحم از این ماجرا خبر نداشت پرسیدم: کدوم دختره؟!
گفت: همین دختره که جنازشو پیدا کردن. راننده تاکسی میخواسته گوشیشو بدزده، دختره هم مقاومت کرده و نداده. بعد از چند روز مفقود الاثر بودن، جنازشو پیدا کردن.
بعد از کمی مکث اضافه کرد: چقدم خوشگل بوده! عکسشو دیدی؟!
گفتم: نه ندیدم!
وقتی چند مطلب دیگر در تلگرام راجع به همین موضوع خواندم، این مکالمه در ذهنم با مفهومِ عقلانیتِ ابزاری که توسط ماکس وبر مطرح میشود، پیوند خورد.
عقلانیتِ ابزاری، عقلانیتیست که در جوامعِ مدرنِ مبتنی بر نظام سرمایهداری و بروکراتیک، در بین افراد رایج است. این عقلانیت مبتنی بر رسیدن به اهداف از طریق انجام یک سری اعمال عقلانی و منطقیست. در این نوع از عقلانیت، هدف، وسیله را توجیه میکند یعنی ما میتوانیم از هر وسیلهای برای دستیابی به اهدافمان کمک بگیریم.
این نوع از عقلانیت در مقابل عقلانیتِ ارزشی قرار میگیرد، عقلانیتی که ما بر طبق آن، بدون توجه به نتیجه، از ارزشهای اخلاقی پیروی میکنیم.
در جامعهی امروز، اغلبِ ما از عقلانیتِ ابزاری برای دستیابی به اهدافمان کمک میگیریم در حالی که عقلانیتِ ارزشی یا به عبارت دیگر آن نوع از اخلاقِ وظیفهگرایانهی کانتی دیگر در جامعه کمرنگ شده است.
ما دیگری را نه به مثابه هدف، بلکه به مثابه وسیلهای میبینیم که بطور بالقوه میتواند نیازهایمان از جمله نیازهای اقتصادی، جنسی و... را ارضا کند.
اگر این موضوع را با منطقِ ناخودآگاه در نظریهی فروید پیوند بزنیم، متوجه میشویم که افرادی که ایگویِ آنها به اندازهی کافی رشد نیافته، ممکن است در پی تجربهی تکانههای شدیدی که فورا به دنبال ارضا هستند و ضمنِ پیروی از اصلِ لذت، سعی کنند از دیگران استفادهی ابزاری ببرند تا به رضایت و نفعِ شخصی دست یابند. آنها نمیتوانند انسانها را فینفسه دارای ارزش بدانند بلکه انسانها را ابژهی ارضایِ امیالِ خودشان در نظر میگیرند و از آنها استفاده میکنند تا به ارضای مورد نظرِ خود برسند. (به نظرم این بخش از نظریات فروید بسیار به بحث عقلانیتِ ابزاری در نظریات ماکس وبر شباهت دارد.)
مصداقهای بارزِ این دسته از افراد، کودکان میباشند. کودکان که مطلقا پیرو اصلِ لذت هستند و هنوز ایگوشان به اندازهی کافی رشد نیافته، چنین رفتاری دارند. آنها مادرشان را وقتی که نیازهای مختلفشان از جمله گرسنگی، تشنگی و... را ارضا نماید، مادرِ خوب مینامند و وقتی که از آنها غافل شود، مادرِ بد مینامند. آنها مادر را شخصی مستقل و ارزشمند در نظر نمیگیرند و شاید بهتر است بگویم بخاطر عدم رشد نظامِ شخصیتیشان، نمیتوانند چنین کاری کنند، بلکه او را وسیلهای برای ارضای نیازهایشان میبینند.
حال در وضعیت کنونی، جامعه و تاریخ دست به دست هم داده و حوزههای مختلف از جمله اقتصاد، فرهنگ، تکنولوژی و رسانهها با هم همراه شدهاند و این سوژههای رشدنایافته را بیشتر و بیشتر در سطحِ جامعه تکثیر کردهاند. سوژههایی که صرفا توسط امیالِ ناخودآگاه رانده میشوند و نه تنها از اصلِ واقعیت پیروی نمیکنند، بلکه مانند کودکان با پیروی از اصلِ لذت، دیگران را ابژهای برای ارضای نیازهای خودشان قرار میدهند.
عقلانیتِ ابزاری و ایگوی رشدنایافتهی جمعی، وقتی در کنار هم قرار میگیرند، اخلاقیات کاملا زیر سوال میروند. آن موقع دیگر مرده و زنده تفاوتی ندارد؛ دیگران صرفا ابژهی ما برای ارضای امیالمان هستند! (ارجاع میدهم به تد باندی، متجاوز و قاتلِ زنجیرهای آمریکایی که به جسدِ مقتولانش نیز تجاوز میکرد!)
-ادامه دارد...
@ConsciousWriter | آگاهنویس
تقریبا هیچ کدام از ما که به طور روزانه به اینترنت متصل میشویم، از اخبار دست اولی که در شبکههای اجتماعی انتشار پیدا میکنند غافل نمیمانیم به خصوص اگر این خبرها، جزو حوادث و فجایعی باشند که هر چند در جامعهی ایران کم اتفاق نمیافتند، اما باز هم برخی از آنها پتانسیل این را دارند که اذهان عمومی را تا مدتها مشغول و درگیر خودشان کنند.
قتلِ الهه حسیننژاد نیز از جمله حوادثی بود که در روزهای اخیر باعث شد افراد زیادی واکنش نشان بدهند، از صاحبنظران و نویسندگان گرفته تا افرادی که صرفا به عنوان یک مخاطب مشغولِ اسکرول کردنِ صفحاتِ اینستاگرامشان بودند.
همین دیروز پسری ۱۷-۱۸ ساله که چند بار او را دیده بودم اما زیاد نمیشناختمش، در حالی که گوشی به دست، داشت اینستاگرامش را چک میکرد، رو به من گفت: قضیهی این دختره رو فهمیدی؟
و منی که حتی روحم از این ماجرا خبر نداشت پرسیدم: کدوم دختره؟!
گفت: همین دختره که جنازشو پیدا کردن. راننده تاکسی میخواسته گوشیشو بدزده، دختره هم مقاومت کرده و نداده. بعد از چند روز مفقود الاثر بودن، جنازشو پیدا کردن.
بعد از کمی مکث اضافه کرد: چقدم خوشگل بوده! عکسشو دیدی؟!
گفتم: نه ندیدم!
وقتی چند مطلب دیگر در تلگرام راجع به همین موضوع خواندم، این مکالمه در ذهنم با مفهومِ عقلانیتِ ابزاری که توسط ماکس وبر مطرح میشود، پیوند خورد.
عقلانیتِ ابزاری، عقلانیتیست که در جوامعِ مدرنِ مبتنی بر نظام سرمایهداری و بروکراتیک، در بین افراد رایج است. این عقلانیت مبتنی بر رسیدن به اهداف از طریق انجام یک سری اعمال عقلانی و منطقیست. در این نوع از عقلانیت، هدف، وسیله را توجیه میکند یعنی ما میتوانیم از هر وسیلهای برای دستیابی به اهدافمان کمک بگیریم.
این نوع از عقلانیت در مقابل عقلانیتِ ارزشی قرار میگیرد، عقلانیتی که ما بر طبق آن، بدون توجه به نتیجه، از ارزشهای اخلاقی پیروی میکنیم.
در جامعهی امروز، اغلبِ ما از عقلانیتِ ابزاری برای دستیابی به اهدافمان کمک میگیریم در حالی که عقلانیتِ ارزشی یا به عبارت دیگر آن نوع از اخلاقِ وظیفهگرایانهی کانتی دیگر در جامعه کمرنگ شده است.
ما دیگری را نه به مثابه هدف، بلکه به مثابه وسیلهای میبینیم که بطور بالقوه میتواند نیازهایمان از جمله نیازهای اقتصادی، جنسی و... را ارضا کند.
اگر این موضوع را با منطقِ ناخودآگاه در نظریهی فروید پیوند بزنیم، متوجه میشویم که افرادی که ایگویِ آنها به اندازهی کافی رشد نیافته، ممکن است در پی تجربهی تکانههای شدیدی که فورا به دنبال ارضا هستند و ضمنِ پیروی از اصلِ لذت، سعی کنند از دیگران استفادهی ابزاری ببرند تا به رضایت و نفعِ شخصی دست یابند. آنها نمیتوانند انسانها را فینفسه دارای ارزش بدانند بلکه انسانها را ابژهی ارضایِ امیالِ خودشان در نظر میگیرند و از آنها استفاده میکنند تا به ارضای مورد نظرِ خود برسند. (به نظرم این بخش از نظریات فروید بسیار به بحث عقلانیتِ ابزاری در نظریات ماکس وبر شباهت دارد.)
مصداقهای بارزِ این دسته از افراد، کودکان میباشند. کودکان که مطلقا پیرو اصلِ لذت هستند و هنوز ایگوشان به اندازهی کافی رشد نیافته، چنین رفتاری دارند. آنها مادرشان را وقتی که نیازهای مختلفشان از جمله گرسنگی، تشنگی و... را ارضا نماید، مادرِ خوب مینامند و وقتی که از آنها غافل شود، مادرِ بد مینامند. آنها مادر را شخصی مستقل و ارزشمند در نظر نمیگیرند و شاید بهتر است بگویم بخاطر عدم رشد نظامِ شخصیتیشان، نمیتوانند چنین کاری کنند، بلکه او را وسیلهای برای ارضای نیازهایشان میبینند.
حال در وضعیت کنونی، جامعه و تاریخ دست به دست هم داده و حوزههای مختلف از جمله اقتصاد، فرهنگ، تکنولوژی و رسانهها با هم همراه شدهاند و این سوژههای رشدنایافته را بیشتر و بیشتر در سطحِ جامعه تکثیر کردهاند. سوژههایی که صرفا توسط امیالِ ناخودآگاه رانده میشوند و نه تنها از اصلِ واقعیت پیروی نمیکنند، بلکه مانند کودکان با پیروی از اصلِ لذت، دیگران را ابژهای برای ارضای نیازهای خودشان قرار میدهند.
عقلانیتِ ابزاری و ایگوی رشدنایافتهی جمعی، وقتی در کنار هم قرار میگیرند، اخلاقیات کاملا زیر سوال میروند. آن موقع دیگر مرده و زنده تفاوتی ندارد؛ دیگران صرفا ابژهی ما برای ارضای امیالمان هستند! (ارجاع میدهم به تد باندی، متجاوز و قاتلِ زنجیرهای آمریکایی که به جسدِ مقتولانش نیز تجاوز میکرد!)
-ادامه دارد...
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤5👎1
آگاهنویس
الهه حسیننژاد و عقلانیتِ ابزاری؛ نقدی جامعهشناختی و روانکاوانه بر قتلِ یک دخترِ بیگناه! (بخش اول) تقریبا هیچ کدام از ما که به طور روزانه به اینترنت متصل میشویم، از اخبار دست اولی که در شبکههای اجتماعی انتشار پیدا میکنند غافل نمیمانیم به خصوص اگر این…
الهه حسیننژاد و عقلانیتِ ابزاری؛ نقدی جامعهشناختی و روانکاوانه بر قتلِ یک دخترِ بیگناه! (بخش دوم)
اگر دوباره بازگردیم به آن مکالمهای که در بخشِ اولِ این متن آن را نقل قول کردم، با در نظر گرفتنِ توضیحاتی که به آن اضافه کردم، متوجه میشویم که دلیلِ افسوس خوردن و آه کشیدنِ آن پسرِ ۱۷ ساله و خیلیهای دیگری که مثل او خبرها را در اینترنت دنبال میکردند، نه افسوس برای فقرِ آن راننده تاکسیست که خودش قربانیِ ساختاری بزرگتر شده و نه تأسف برای به قتل رسیدنِ انسانی بیگناه است، بلکه صرفا تأسفی برای از دست رفتنِ ابژهایست که از لحاظِ جنسی برایشان معنادار بوده است!
اگر انگیزهها و نیتهای عمیقِ ذهنِ آن پسر را واکاوی کنیم، متوجه خواهیم شد که چیزی که بر زبان آورده «چقدم خوشگل بوده»، صرفا نوعی افسوس و سوگواریِ کاذب برای ابژهای از دست رفته است نه انسانی فینفسه ارزشمند. به عبارتِ دیگر همین حرف را میتوان به شیوهای دیگر ترجمه کرد: «اگه خوشگل نبود و به قتل میرسید، برام اهمیتی نداشت!»
این گونه است که امروزه انسانها، نه تنها در طول زندگیشان به مثابه هدف در نظر گرفته نمیشوند، بلکه حتی پس از مرگشان نیز چنین وضعی دارند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
اگر دوباره بازگردیم به آن مکالمهای که در بخشِ اولِ این متن آن را نقل قول کردم، با در نظر گرفتنِ توضیحاتی که به آن اضافه کردم، متوجه میشویم که دلیلِ افسوس خوردن و آه کشیدنِ آن پسرِ ۱۷ ساله و خیلیهای دیگری که مثل او خبرها را در اینترنت دنبال میکردند، نه افسوس برای فقرِ آن راننده تاکسیست که خودش قربانیِ ساختاری بزرگتر شده و نه تأسف برای به قتل رسیدنِ انسانی بیگناه است، بلکه صرفا تأسفی برای از دست رفتنِ ابژهایست که از لحاظِ جنسی برایشان معنادار بوده است!
اگر انگیزهها و نیتهای عمیقِ ذهنِ آن پسر را واکاوی کنیم، متوجه خواهیم شد که چیزی که بر زبان آورده «چقدم خوشگل بوده»، صرفا نوعی افسوس و سوگواریِ کاذب برای ابژهای از دست رفته است نه انسانی فینفسه ارزشمند. به عبارتِ دیگر همین حرف را میتوان به شیوهای دیگر ترجمه کرد: «اگه خوشگل نبود و به قتل میرسید، برام اهمیتی نداشت!»
این گونه است که امروزه انسانها، نه تنها در طول زندگیشان به مثابه هدف در نظر گرفته نمیشوند، بلکه حتی پس از مرگشان نیز چنین وضعی دارند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍9👎1
وضعیتِ دیوانهواری را در تمامِ دورانِ گذشتهام تجربه کردهام و اکنون نیز بخشی از آن یا بهتر است بگویم تمامِ آن با من است.
بسیاری از اوقات، جنونی که به صورتِ سوبژکتیو تجربهاش میکنم، حتی قابل بیان با زبان نیست. تنها تسکینی که دارم پناه بردن به نوشتهها یا آثارِ کسانیست که شبیه من بودهاند. آنهایی که همان چیزهایی را تجربه میکردهاند که من در طول زندگیام تا کنون با آنها درگیر بودهام.
اما دیگر وقتِ آن شده که مرزِ بین این هنجار و ناهنجاری را در درونم بشکنم چرا که هیچ انسانی عادی نیست و هیچکدام از ما نمیتواند حضورِ جنون را در درونش انکار کند.
بهترین کار این است که با این مهمانِ ناخوانده کنار بیاییم. بهترین کار این است که راهی برای ابرازِ این جنون به شیوهای که در آن استعداد داریم پیدا کنیم و برای من چه راهی بهتر است از نوشتن؟!
گفتن همواره معطوف به شنیدنِ دیگریست و اگر دیگری به حرفهایت گوش ندهد، انگار زبانت را بیهوده چرخاندهای، اما نوشتن اینگونه نیست. نوشتن حتی اگر کسی آن را نخواند، باز هم فایدهای دارد و آن تخلیهی روانی و نظم بخشیدن به شلوغیهای درونِ ذهن است.
آری، و من در اینجا میگذارم جنون قلم را به دست بگیرد و بنویسد از ناگفتهها. از کاوشهایی که نه معطوف به بیرون، بلکه تماما معطوف به درونند و از مرزِ باریکی که بینِ جنون و نبوغ وجود دارد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
بسیاری از اوقات، جنونی که به صورتِ سوبژکتیو تجربهاش میکنم، حتی قابل بیان با زبان نیست. تنها تسکینی که دارم پناه بردن به نوشتهها یا آثارِ کسانیست که شبیه من بودهاند. آنهایی که همان چیزهایی را تجربه میکردهاند که من در طول زندگیام تا کنون با آنها درگیر بودهام.
اما دیگر وقتِ آن شده که مرزِ بین این هنجار و ناهنجاری را در درونم بشکنم چرا که هیچ انسانی عادی نیست و هیچکدام از ما نمیتواند حضورِ جنون را در درونش انکار کند.
بهترین کار این است که با این مهمانِ ناخوانده کنار بیاییم. بهترین کار این است که راهی برای ابرازِ این جنون به شیوهای که در آن استعداد داریم پیدا کنیم و برای من چه راهی بهتر است از نوشتن؟!
گفتن همواره معطوف به شنیدنِ دیگریست و اگر دیگری به حرفهایت گوش ندهد، انگار زبانت را بیهوده چرخاندهای، اما نوشتن اینگونه نیست. نوشتن حتی اگر کسی آن را نخواند، باز هم فایدهای دارد و آن تخلیهی روانی و نظم بخشیدن به شلوغیهای درونِ ذهن است.
آری، و من در اینجا میگذارم جنون قلم را به دست بگیرد و بنویسد از ناگفتهها. از کاوشهایی که نه معطوف به بیرون، بلکه تماما معطوف به درونند و از مرزِ باریکی که بینِ جنون و نبوغ وجود دارد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4👍1
Khat Keshidam Doram (feat. Canis)
Ho3ein & Canis
این یعنی دیدیم راتو کج کن@ConsciousWriter | آگاهنویس
خدا خودش خریدتم نشمر
حال خوبم خریدنی نی
من کلِ دنیا و رنگای توشو دادم سگ خورد
تپهیِپروانهها
اگر یکی بداند، همه میدانند.
انبوهِ خلق هیچگاه در کنار یکدیگر جمع نمیشوند اگر هر کدام از آنها ساختاری بزرگتر از خودشان را مقصر بدانند.
جامعهشناسی خواندن برای آنان که سوژگی خود را فراموش کردهاند، یک نوع مکانیسم دفاعیست برای بهانهجویی و انداختنِ تقصیری که دارند بر گردنِ دیگری(ساختار).
یک بار داشتم با یکی از دوستانم در موردِ نقش فردیِمان در حفظِ محیطِ زیست صحبت میکردم که یکی دیگر از همکلاسیها در حالی که داشت سیگار میکشید، نزدیکمان شد. او به بخشِ کوتاهی از صحبتهایم گوش کرد و بعد پوزخندی زد و ته سیگارش را در چمنهای دانشگاه پرت کرد و رفت! از نظرِ من این عملِ او نوعی کنشِ نمادین بود در راستای مقصر دانستنِ ساختار و نادیده گرفتن اختیار و سوژگیِ خودش که من داشتم در صحبتهایم به آن اشاره میکردم.
جامعهشناس اگر بفهمد که چگونه تودهها قربانیِ ساختار میشوند و باز نتواند خودش را تا حدی از تودهها جدا کند و آزادانه کنشهایش را شکل دهد، هیچ فرقی با یک انسانِ تحصیل نکرده که حتی یک کلمه از جامعهشناسی نمیداند ندارد.
بنابراین بله؛ اگر من بدانم، همه میدانند!
#جامعه_شناسی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
جامعهشناسی خواندن برای آنان که سوژگی خود را فراموش کردهاند، یک نوع مکانیسم دفاعیست برای بهانهجویی و انداختنِ تقصیری که دارند بر گردنِ دیگری(ساختار).
یک بار داشتم با یکی از دوستانم در موردِ نقش فردیِمان در حفظِ محیطِ زیست صحبت میکردم که یکی دیگر از همکلاسیها در حالی که داشت سیگار میکشید، نزدیکمان شد. او به بخشِ کوتاهی از صحبتهایم گوش کرد و بعد پوزخندی زد و ته سیگارش را در چمنهای دانشگاه پرت کرد و رفت! از نظرِ من این عملِ او نوعی کنشِ نمادین بود در راستای مقصر دانستنِ ساختار و نادیده گرفتن اختیار و سوژگیِ خودش که من داشتم در صحبتهایم به آن اشاره میکردم.
جامعهشناس اگر بفهمد که چگونه تودهها قربانیِ ساختار میشوند و باز نتواند خودش را تا حدی از تودهها جدا کند و آزادانه کنشهایش را شکل دهد، هیچ فرقی با یک انسانِ تحصیل نکرده که حتی یک کلمه از جامعهشناسی نمیداند ندارد.
بنابراین بله؛ اگر من بدانم، همه میدانند!
#جامعه_شناسی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍3
دوستان دقت کنید، پست قبلی با این پست کاملا در تضاده و این برای کسایی که با روشِ من و مطالبِ این کانال آشنا هستن چیز عجیبی نیست!
روش دیالکتیکی مبتنی بر همین تضادها یا افراط و تفریطهاست. وقتی عینکِ ساختارگرایی رو به چشم میزنیم، دلیلِ اینکه چرا یک سری کنشها از افرادی که همگی در یک جامعهی خاص زندگی میکنن سر میزنه رو متوجه میشیم اما از طرفِ دیگه مایی که متوجه اون رفتارها میشیم یعنی سوژه هستیم و اون افراد و کنشهاشون رو ابژه یا موضوعِ مطالعهی خودمون قرار دادیم. سوژه بودن یعنی آگاه بودن و این آگاهی باید در حوزهی عمل هم نمود پیدا کنه وگرنه اصلا آگاهی نیست!
بنابراین گاهی لازمه افراط کنیم و از افراط به تفریط گذار کنیم و این فرآیند رو بارها و بارها تکرار کنیم تا نهایتا بفهمیم نه این درسته نه اون، بلکه هر دو درست هستن، هر کدوم در جایِ خودش، از زاویهی خودش و از لنزِ عینکِ مخصوص به خودش!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
روش دیالکتیکی مبتنی بر همین تضادها یا افراط و تفریطهاست. وقتی عینکِ ساختارگرایی رو به چشم میزنیم، دلیلِ اینکه چرا یک سری کنشها از افرادی که همگی در یک جامعهی خاص زندگی میکنن سر میزنه رو متوجه میشیم اما از طرفِ دیگه مایی که متوجه اون رفتارها میشیم یعنی سوژه هستیم و اون افراد و کنشهاشون رو ابژه یا موضوعِ مطالعهی خودمون قرار دادیم. سوژه بودن یعنی آگاه بودن و این آگاهی باید در حوزهی عمل هم نمود پیدا کنه وگرنه اصلا آگاهی نیست!
بنابراین گاهی لازمه افراط کنیم و از افراط به تفریط گذار کنیم و این فرآیند رو بارها و بارها تکرار کنیم تا نهایتا بفهمیم نه این درسته نه اون، بلکه هر دو درست هستن، هر کدوم در جایِ خودش، از زاویهی خودش و از لنزِ عینکِ مخصوص به خودش!
این نکتهای بسیار حائز اهمیت در اندیشهی هگل است که حتی در نوشتههای متأخر وی نیز حضور دارد:
یعنی گذار پیوسته از نفی به ایجاب و بالعکس.
حقیقت ، همانگونه که هگل در پدیدارشناسی روح صراحتا ادعا میکند نه این یا آن سو ، بلکه دقیقا خودِ همین گذار ، یا پیوسته در هر دو طرف بودن است.
هگل: از متافیزیک به پدیدارشناسی
محمد مهدی اردبیلی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
آگاهنویس
Homayoun Shajarian – Didare Molana o Shams
من یک جانم که صد هزار است تنم@ConsciousWriter | آگاهنویس
لیکن چه کنم چو بند دارد دهنم
دیدم دو هزار خلق کان من بودم
زان جمله ندیدهام یکی را که منم
مولانا
❤1
آگاهنویس
کلانشهر و حیات ذهنی.pdf
«خلاصهی من از مقالهی کلانشهر و حیاتِ ذهنی»
مقدمه
انسان ابتدایی مجبور بود برای بقای خودش با طبیعت مبارزه کند اما انسانِ مدرن تلاش میکند تا برای حفظ استقلال خودش با نیروهای اجتماعی مبارزه نماید.
با تخصصی شدنِ کارها و مشاغل از قرن نوزدهم، فردیت و استقلال اهمیت زیادی پیدا کردند و این موضوع باعث شد هر فرد نقشِ خاصی داشته باشد و با دیگران غیرقابل مقایسه شود و وجودش در جامعه ضروری باشد.
با گسترش شهرها و شهرنشینی، بایستی نقشِ افراد در ساختارهای کلانشهرها بررسی گردد.
۱.رابطهی انسان با محیط
انسان موجودیست که دارای قوهی ممیزه است. روالِ زندگی مبتنی بر نظم و عادت در شهرهای کوچک یا روستاها، آگاهی بسیار کمی از انسانها میطلبد اما در شهرها، محرکهای بسیار متنوعی وجود دارند که هرکدام با دیگری تفاوتهای بسیار زیادی دارد و انسان نیاز دارد که آگاهیِ بیشتری را برای زندگی در کلانشهرها به کار بگیرد. انسانها وقتی به مدتِ طولانی در معرض محرکهای شدید و فشردهای که با هم ارتباطی ندارند و گاهی تناقض هم دارند قرار میگیرند، دچار حالتی به نام دلزدگی میشوند. دلزدگی به این معناست که نظامِ عصبیِ فرد برای مدتی طولانی، مجبور میشود شدیدترین واکنشها را از خود نشان بدهد و همین باعث میشود که در نهایت بطور کلی واکنش نشان دادن را متوقف کند!
۲.روابط انسانها با یکدیگر
در مکانهایی مثل شهرهای کوچک یا روستاها، انسانها هر روز با آدمهایی برخورد میکنند که از قبل با آنان آشنایی دارند. چنین روابطی در بخشِ عمیقترِ ذهن یعنی ناخودآگاه سازماندهی میشوند.
اما در شهر، انسان مدام با انسانهای متنوع و ناشناسی روبرو میشود و به علتِ محدود بودنِ منابعِ عاطفیاش، نمیتواند با تک تکِ این افراد روابط صمیمانه ایجاد کند. بنابراین انسانهای کلانشهری حالتی را نسبت به یکدیگر دارند که زیمل آن را احتیاط مینامد.
آدمها به دلیلِ ماهیتِ زودگذرِ روابط در زندگی شهری، به خودشان حق میدهند که نسبت به یکدیگر بیاعتماد باشند و این احتیاط از همین موضوع نشئت میگیرد.
۳.نظامِ پولی
همانطور که گفتیم، انسانی که در شهر کوچک یا روستا زندگی میکند، بیشترِ اعمالش را ناخودآگاه انجام میدهد، اما زندگی در شهرهای بزرگ، نیازمندِ آگاهی و عقلانیتِ بسیار زیادی میباشد. اقتصادِ پولیِ مبتنی بر عقلانیت در شهرها، انسانها را یکسانسازی میکند. به عبارت دیگر نظامِ پولی با آن چیزی که در بینِ همهی افراد مشترک است (پول) سر و کار دارد نه فردیتِ افراد.
همینطور نظامِ مبادلاتی در شهرهای کوچک یا روستاها به گونهایست که افراد مشتریهای خود را میشناسند و مستقیما از آنها سفارش میگیرند اما در کلانشهرها، افراد هرچه تولید میکنند، برای عرضه به بازار است؛ بنابراین این شیوه جلوی هرگونه انصاف را میگیرد و باعث میشود که افراد صرفا به وسیلهی عقلانیت با هم برخورد کنند.
اقتصادِ پولی و دلزدگی با هم پیوند دارند. وقتی دلزدگی اتفاق میافتد، افراد همه چیز را در یک زمینهی خاکستری میبینند و هیچ چیز بر چیزِ دیگری برتری ندارد. نگرش پولی هم همه چیز (اعم از انسانها، کالاها و...) را یکسانسازی میکند، چون پول واسطهی مشترکِ بینِ آنهاست. از این رو خصوصیاتِ خاص هر چیز نادیده گرفته میشود و فقط حجمی که آن شئ در فضا اشغال میکند با اهمیت میماند!
#جامعه_شناسی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
مقدمه
انسان ابتدایی مجبور بود برای بقای خودش با طبیعت مبارزه کند اما انسانِ مدرن تلاش میکند تا برای حفظ استقلال خودش با نیروهای اجتماعی مبارزه نماید.
با تخصصی شدنِ کارها و مشاغل از قرن نوزدهم، فردیت و استقلال اهمیت زیادی پیدا کردند و این موضوع باعث شد هر فرد نقشِ خاصی داشته باشد و با دیگران غیرقابل مقایسه شود و وجودش در جامعه ضروری باشد.
با گسترش شهرها و شهرنشینی، بایستی نقشِ افراد در ساختارهای کلانشهرها بررسی گردد.
۱.رابطهی انسان با محیط
انسان موجودیست که دارای قوهی ممیزه است. روالِ زندگی مبتنی بر نظم و عادت در شهرهای کوچک یا روستاها، آگاهی بسیار کمی از انسانها میطلبد اما در شهرها، محرکهای بسیار متنوعی وجود دارند که هرکدام با دیگری تفاوتهای بسیار زیادی دارد و انسان نیاز دارد که آگاهیِ بیشتری را برای زندگی در کلانشهرها به کار بگیرد. انسانها وقتی به مدتِ طولانی در معرض محرکهای شدید و فشردهای که با هم ارتباطی ندارند و گاهی تناقض هم دارند قرار میگیرند، دچار حالتی به نام دلزدگی میشوند. دلزدگی به این معناست که نظامِ عصبیِ فرد برای مدتی طولانی، مجبور میشود شدیدترین واکنشها را از خود نشان بدهد و همین باعث میشود که در نهایت بطور کلی واکنش نشان دادن را متوقف کند!
۲.روابط انسانها با یکدیگر
در مکانهایی مثل شهرهای کوچک یا روستاها، انسانها هر روز با آدمهایی برخورد میکنند که از قبل با آنان آشنایی دارند. چنین روابطی در بخشِ عمیقترِ ذهن یعنی ناخودآگاه سازماندهی میشوند.
اما در شهر، انسان مدام با انسانهای متنوع و ناشناسی روبرو میشود و به علتِ محدود بودنِ منابعِ عاطفیاش، نمیتواند با تک تکِ این افراد روابط صمیمانه ایجاد کند. بنابراین انسانهای کلانشهری حالتی را نسبت به یکدیگر دارند که زیمل آن را احتیاط مینامد.
آدمها به دلیلِ ماهیتِ زودگذرِ روابط در زندگی شهری، به خودشان حق میدهند که نسبت به یکدیگر بیاعتماد باشند و این احتیاط از همین موضوع نشئت میگیرد.
۳.نظامِ پولی
همانطور که گفتیم، انسانی که در شهر کوچک یا روستا زندگی میکند، بیشترِ اعمالش را ناخودآگاه انجام میدهد، اما زندگی در شهرهای بزرگ، نیازمندِ آگاهی و عقلانیتِ بسیار زیادی میباشد. اقتصادِ پولیِ مبتنی بر عقلانیت در شهرها، انسانها را یکسانسازی میکند. به عبارت دیگر نظامِ پولی با آن چیزی که در بینِ همهی افراد مشترک است (پول) سر و کار دارد نه فردیتِ افراد.
همینطور نظامِ مبادلاتی در شهرهای کوچک یا روستاها به گونهایست که افراد مشتریهای خود را میشناسند و مستقیما از آنها سفارش میگیرند اما در کلانشهرها، افراد هرچه تولید میکنند، برای عرضه به بازار است؛ بنابراین این شیوه جلوی هرگونه انصاف را میگیرد و باعث میشود که افراد صرفا به وسیلهی عقلانیت با هم برخورد کنند.
اقتصادِ پولی و دلزدگی با هم پیوند دارند. وقتی دلزدگی اتفاق میافتد، افراد همه چیز را در یک زمینهی خاکستری میبینند و هیچ چیز بر چیزِ دیگری برتری ندارد. نگرش پولی هم همه چیز (اعم از انسانها، کالاها و...) را یکسانسازی میکند، چون پول واسطهی مشترکِ بینِ آنهاست. از این رو خصوصیاتِ خاص هر چیز نادیده گرفته میشود و فقط حجمی که آن شئ در فضا اشغال میکند با اهمیت میماند!
#جامعه_شناسی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
اسپیتا از زلِر نقل میکند: ذهن به ندرت به آن سامان شایسته میرسد که در هر لحظه دارای قدرت کامل باشد و رشته روشن و مرتب افکارش دائما به وسیلهی تصوراتِ نه تنها زائد بلکه به شدت عجیب و بیمعنا قطع نشود. در واقع برجستهترین متفکران مجبور شدهاند از این غوغای رویاگون و آزارنده و عذابآورِ تصورات که ژرفترین تأملات و صافیترین اندیشههای ایشان را برمیآشوبد شکایت کنند.@ConsciousWriter | آگاهنویس
تفسیر خواب
زیگموند فروید
رفتی و بعدِ تو بر پنجره باران زده است
بی سبب نیست که مردی به خیابان زده است
رفتی و بعدِ تو این خانه پُر از دلهره شد
وضعِ جسمانیِ من آه چه بُحران زده است
بین من با تو که یک "واو" نباید باشد
هر کسی آمده بر فاصله دامان زده است
نیمه شب یک نفر از آینه بیرون زد و گفت:
خانهی بیتو فقط خانهی شیطان زده است
رفتهای، قافیهها طعمِ عجیبی دارند
قلبِ من سیبِ گلابیست که دندان زده است!
دسـتِ تقدیر مرا از تو جدا میخواهد
فالِ تلخی هم اگر دست به جبران زده است
آمدی از دَر و همسایه شنیدی دیر است
عاشق از داغِ جُنونت به بیابان زده است!
سعید شیروانی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
بی سبب نیست که مردی به خیابان زده است
رفتی و بعدِ تو این خانه پُر از دلهره شد
وضعِ جسمانیِ من آه چه بُحران زده است
بین من با تو که یک "واو" نباید باشد
هر کسی آمده بر فاصله دامان زده است
نیمه شب یک نفر از آینه بیرون زد و گفت:
خانهی بیتو فقط خانهی شیطان زده است
رفتهای، قافیهها طعمِ عجیبی دارند
قلبِ من سیبِ گلابیست که دندان زده است!
دسـتِ تقدیر مرا از تو جدا میخواهد
فالِ تلخی هم اگر دست به جبران زده است
آمدی از دَر و همسایه شنیدی دیر است
عاشق از داغِ جُنونت به بیابان زده است!
سعید شیروانی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
با نیم نگاهی به عامهپسند
اثر درخشان چارلز بوکوفسکی
در لحظهی جان دادنم، تمام خاطراتم از لحظهای که چشم به جهان گشودم، برایم مرور شدند. همهی اینها در عرض چند ثانیه از جلوی چشمانم گذشتند و آن موقع بود که فهمیدم ادراکِ ذهنم از زمان در تمام زندگیام تحریف شده بود.
انگار همین دیروز بود؛ نه؛ بهتر است بگویم انگار همین چند ثانیه پیش بود که به دنیا آمدم، و حالا این جسم برای همیشه نابود میشود!
اما صبر کن ببینم؛ حالا فکر میکنم که من تمام عمر اشتباه میکردم! اشتباه میکردم که تمام عمر باور داشتم با نابودیِ این بدن همه چیز تمام میشود.
در آن لحظه که آخرین جرعهی جانم داشت از تنم بیرون میریخت و آنگاه که در ذهنم تصاویری از سرگذشتم مرور میشدند، وقتی به لحظهی اکنون رسیدم، دیدم که پرندهای زیبا با افتادنِ من به روی زمین برخاست و به سوی آسمان پر گرفت...!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
اثر درخشان چارلز بوکوفسکی
در لحظهی جان دادنم، تمام خاطراتم از لحظهای که چشم به جهان گشودم، برایم مرور شدند. همهی اینها در عرض چند ثانیه از جلوی چشمانم گذشتند و آن موقع بود که فهمیدم ادراکِ ذهنم از زمان در تمام زندگیام تحریف شده بود.
انگار همین دیروز بود؛ نه؛ بهتر است بگویم انگار همین چند ثانیه پیش بود که به دنیا آمدم، و حالا این جسم برای همیشه نابود میشود!
اما صبر کن ببینم؛ حالا فکر میکنم که من تمام عمر اشتباه میکردم! اشتباه میکردم که تمام عمر باور داشتم با نابودیِ این بدن همه چیز تمام میشود.
در آن لحظه که آخرین جرعهی جانم داشت از تنم بیرون میریخت و آنگاه که در ذهنم تصاویری از سرگذشتم مرور میشدند، وقتی به لحظهی اکنون رسیدم، دیدم که پرندهای زیبا با افتادنِ من به روی زمین برخاست و به سوی آسمان پر گرفت...!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍2❤1
Asayeshgah
Ali Sorena
من افسرده نیستم@ConsciousWriter | آگاهنویس
این واقعیتها غرق کرده قایقِ بی پاروی من رو تا ته
آگاهنویس
Ali Sorena – Asayeshgah
من هر روز صبح بیدار میشم@ConsciousWriter | آگاهنویس
با امضا پای برگههای رخداد و فاجعه
هر روز حادثه، هر روز حادثه
علی سورنا
💔1
«ملت ایران در میانهی عزا و شادی»
حملهی اسرائیل به تهران در بامداد امروز و در پی آن حمله به چندین پایگاه نظامی و هستهای، برای همهی ما شوکهکننده بود اما در ادامه که خبرهایی از کشتهشدگان این حملات در فضای مجازی منتشر شدند، ملت ایران به دو دسته تقسیم شدند.
تز: عدهای تحت تأثیر تصاویر دلخراشی مثل عروسکها و دفتر مشقها و حتی انسانهایی که زیر آوار مانده بودند قرار گرفته و غمگین شدند. آنها برای دانشمندانی که یک به یک از بین رفتند، ساختمانهایی که خسارت دیدند و ملتی که در میانهی دود و انفجار، بهت زده و مضطرب ماندند، اشک ریختند.
آنتیتز: عدهای دیگر این وقایع را سرآغازی برای براندازی نظام جمهوری اسلامی دانسته و از کشته شدن مقامات این نظام، شاد شدند و به طرفداری از اسرائیل پرداختند.
سوای از این دو دستگی، نکتهی مهمی که باید در نظر داشته باشیم این است که در دنبال کردن اخبار، خواه در شبکههای اجتماعی و خواه در تلوزیون یا ماهواره، ما باید به شیوهی انتقادی با مطالبی که میخوانیم، میبینیم و میشنویم مواجهه پیدا کنیم. بحث من اصلا بر سر جستجو برای موثق بودن منبع خبر نیست، بحث این است که حتی اگر منبع خبر موثق باشد، هر رسانهای صرفا روی بخشی از اطلاعات و اخبار تمرکز میکند که صرفا در تایید دیدگاه و خطمشی آن رسانه هستند. این موضوع نوعی از سوگیری تایید را در حوزهی رسانهها و اخبار نشان میدهد.
نقد تز: در نقد کسانی که به دستهی اول تعلق دارند بایستی ذکر کنم که رسانههای داخلی معمولا روی کشتهشدگانی که جزو مردم عادی بودهاند تمرکز میکنند. آنها سعی نمیکنند به چنین سوالاتی پاسخ بدهند و مدام از جواب دادن به این موارد طفره میروند: «اسرائیل صرفا به منازل و ساختمانهایی حمله کرد که مقامات کشوری در آنها ساکن بودند، مگر غیر از این است؟!»
چرا؟ چون پاسخ به این سوالات مستلزم این است که رفتار مقامات اسرائیلی و آمریکایی را عاقلانه بدانیم نه وحشیانه. این باعث میشود دیگر نتوانیم برچسبهایی مانند کودککش و قاتل به رژیم صهیونسیتی بزنیم چرا که (لااقل در اولین حملات به ایران) اگر صدمهای هم به مردم عادی وارد شده باشد، به شکل مستقیم نبوده بلکه صرفا در پی هدف قرار دادن ساختمانهایی که مقامات مهمی در آنها ساکن بودهاند اتفاق افتاده. بنابراین رسانههای داخلی صرفا بر کشتهشدگانی که جزو مردم عادی بودهاند تمرکز میکنند یا با درگیر کردن احساسات و عواطف مخاطبین، از اعضای خانوادهی مقامات و مسئولانی که در این حملات کشته شدهاند مطالبی منتشر میکنند.
نقد آنتیتز: در نقد کسانی که به دستهی دوم تعلق دارند نیز باید ذکر کنم که این افراد احتمالا در ذهنشان آیندهای درخشان را برای خود تصور کردهاند، به این صورت که پس از فشارهای خارجی و داخلی، جمهوری اسلامی براندازی میشود و دههها فقر و فلاکت به اتمام رسیده و دورانی پر از خوشی و فراوانی آغاز میشود!
این وضعیت شبیه این است که برای مثال من زورم به قلدر مدرسهمان نمیرسد اما از اینکه او توسط فردی قلدرتر از خودش کتک خورده لذت میبرم، دریغ از اینکه نمیدانم اندکی بعد من نیز هدف آن قلدر دومی خواهم شد و از او نیز کتک خواهم خورد! اسرائیل و آمریکا نیز هرگز خیرخواه ملت ایران نبوده و نیستند و هرچقدر هم که ما از جمهوری اسلامی ناراضی باشیم، نباید از تجاوز آنان به خاک کشورمان شاد و خوشحال بشویم.
بنابراین تز اول و آنتیتز دوم را بایستی به صورت مجزا مورد نقد و سنجش قرار بدهیم تا نقاط قوت و ضعف هر کدام برایمان مشخص شوند و سپس سعی کنیم تا دیدگاه عاقلانهتر و وسیعتری نسبت به موضوعاتِ ذاتا پیچیدهی جامعهشناختی-سیاسی پیدا نماییم.
اینکه این خبر تا چه حد صحت دارد را نمیدانم اما به شخصه در جایی خواندم که ایران همزمان با مذاکرات، شدت غنیسازی اورانیومش را تا حدی بالا برده است که میتواند در عرض یک هفته یک بمب هستهای و در عرض یک ماه هفت بمب هستهای بسازد. صاحبنظران این حجم از غنیسازی اورانیوم را برای هر هدفی غیر از تولید تسلیحات نظامی غیر قابل توجیه میدانند.
اگر این خبر را موثق در نظر بگیریم و دلیل حملهی اسرائیل به ایران را همین امر بدانیم، جمهوری اسلامی دو راه بیشتر ندارد:
یا اینکه غنیسازی را متوقف کند و به مذاکرات ادامه بدهد و خواستههای آمریکا و اسرائیل را برآورده سازد تا شاید تحریمها نیز کاهش یابند و وضعیت داخلی کشور بهبود بیابد یا اینکه پاسخ اسرائیل را بدهد با این ریسک که ایران و خاورمیانه را در آستانهی یک درگیری و آشوب عظیم قرار بدهد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
حملهی اسرائیل به تهران در بامداد امروز و در پی آن حمله به چندین پایگاه نظامی و هستهای، برای همهی ما شوکهکننده بود اما در ادامه که خبرهایی از کشتهشدگان این حملات در فضای مجازی منتشر شدند، ملت ایران به دو دسته تقسیم شدند.
تز: عدهای تحت تأثیر تصاویر دلخراشی مثل عروسکها و دفتر مشقها و حتی انسانهایی که زیر آوار مانده بودند قرار گرفته و غمگین شدند. آنها برای دانشمندانی که یک به یک از بین رفتند، ساختمانهایی که خسارت دیدند و ملتی که در میانهی دود و انفجار، بهت زده و مضطرب ماندند، اشک ریختند.
آنتیتز: عدهای دیگر این وقایع را سرآغازی برای براندازی نظام جمهوری اسلامی دانسته و از کشته شدن مقامات این نظام، شاد شدند و به طرفداری از اسرائیل پرداختند.
سوای از این دو دستگی، نکتهی مهمی که باید در نظر داشته باشیم این است که در دنبال کردن اخبار، خواه در شبکههای اجتماعی و خواه در تلوزیون یا ماهواره، ما باید به شیوهی انتقادی با مطالبی که میخوانیم، میبینیم و میشنویم مواجهه پیدا کنیم. بحث من اصلا بر سر جستجو برای موثق بودن منبع خبر نیست، بحث این است که حتی اگر منبع خبر موثق باشد، هر رسانهای صرفا روی بخشی از اطلاعات و اخبار تمرکز میکند که صرفا در تایید دیدگاه و خطمشی آن رسانه هستند. این موضوع نوعی از سوگیری تایید را در حوزهی رسانهها و اخبار نشان میدهد.
نقد تز: در نقد کسانی که به دستهی اول تعلق دارند بایستی ذکر کنم که رسانههای داخلی معمولا روی کشتهشدگانی که جزو مردم عادی بودهاند تمرکز میکنند. آنها سعی نمیکنند به چنین سوالاتی پاسخ بدهند و مدام از جواب دادن به این موارد طفره میروند: «اسرائیل صرفا به منازل و ساختمانهایی حمله کرد که مقامات کشوری در آنها ساکن بودند، مگر غیر از این است؟!»
چرا؟ چون پاسخ به این سوالات مستلزم این است که رفتار مقامات اسرائیلی و آمریکایی را عاقلانه بدانیم نه وحشیانه. این باعث میشود دیگر نتوانیم برچسبهایی مانند کودککش و قاتل به رژیم صهیونسیتی بزنیم چرا که (لااقل در اولین حملات به ایران) اگر صدمهای هم به مردم عادی وارد شده باشد، به شکل مستقیم نبوده بلکه صرفا در پی هدف قرار دادن ساختمانهایی که مقامات مهمی در آنها ساکن بودهاند اتفاق افتاده. بنابراین رسانههای داخلی صرفا بر کشتهشدگانی که جزو مردم عادی بودهاند تمرکز میکنند یا با درگیر کردن احساسات و عواطف مخاطبین، از اعضای خانوادهی مقامات و مسئولانی که در این حملات کشته شدهاند مطالبی منتشر میکنند.
نقد آنتیتز: در نقد کسانی که به دستهی دوم تعلق دارند نیز باید ذکر کنم که این افراد احتمالا در ذهنشان آیندهای درخشان را برای خود تصور کردهاند، به این صورت که پس از فشارهای خارجی و داخلی، جمهوری اسلامی براندازی میشود و دههها فقر و فلاکت به اتمام رسیده و دورانی پر از خوشی و فراوانی آغاز میشود!
این وضعیت شبیه این است که برای مثال من زورم به قلدر مدرسهمان نمیرسد اما از اینکه او توسط فردی قلدرتر از خودش کتک خورده لذت میبرم، دریغ از اینکه نمیدانم اندکی بعد من نیز هدف آن قلدر دومی خواهم شد و از او نیز کتک خواهم خورد! اسرائیل و آمریکا نیز هرگز خیرخواه ملت ایران نبوده و نیستند و هرچقدر هم که ما از جمهوری اسلامی ناراضی باشیم، نباید از تجاوز آنان به خاک کشورمان شاد و خوشحال بشویم.
بنابراین تز اول و آنتیتز دوم را بایستی به صورت مجزا مورد نقد و سنجش قرار بدهیم تا نقاط قوت و ضعف هر کدام برایمان مشخص شوند و سپس سعی کنیم تا دیدگاه عاقلانهتر و وسیعتری نسبت به موضوعاتِ ذاتا پیچیدهی جامعهشناختی-سیاسی پیدا نماییم.
اینکه این خبر تا چه حد صحت دارد را نمیدانم اما به شخصه در جایی خواندم که ایران همزمان با مذاکرات، شدت غنیسازی اورانیومش را تا حدی بالا برده است که میتواند در عرض یک هفته یک بمب هستهای و در عرض یک ماه هفت بمب هستهای بسازد. صاحبنظران این حجم از غنیسازی اورانیوم را برای هر هدفی غیر از تولید تسلیحات نظامی غیر قابل توجیه میدانند.
اگر این خبر را موثق در نظر بگیریم و دلیل حملهی اسرائیل به ایران را همین امر بدانیم، جمهوری اسلامی دو راه بیشتر ندارد:
یا اینکه غنیسازی را متوقف کند و به مذاکرات ادامه بدهد و خواستههای آمریکا و اسرائیل را برآورده سازد تا شاید تحریمها نیز کاهش یابند و وضعیت داخلی کشور بهبود بیابد یا اینکه پاسخ اسرائیل را بدهد با این ریسک که ایران و خاورمیانه را در آستانهی یک درگیری و آشوب عظیم قرار بدهد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍8