آگاه‌‌نویس
334 subscribers
306 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
یکی از سوگیری‌های مسخره‌ی ذهن من و شاید ذهن خیلی‌های دیگر این بوده است که مثلا برای ساعت‌ها در میان عکس‌های قدیمی یا خاطرات ذهنی جستجو می‌کنیم تا بفهمیم بدبختی‌مان از کجا شروع شده؛ یا برای آخرین بار کجا خوشحال بوده‌ایم و اکنون چرا ناراحتیم. در آن عکس زیبا که لبخند بر چهره‌مان نقش بسته، به چه علت اینقدر خوشحال بوده‌ایم و چرا اکنون تصویر درون آینه تا این حد غمگین و خسته بنظر می‌رسد؟!

امروز نیز به دنبال جواب همین سوالات بودم که ناگهان جواب را یافتم! بدبختی تو و من از لحظه‌ای که بدنیا آمدیم شروع شده است! این بزرگترین جبری بود که بر ما تحمیل شد و ما هرگز نمی‌توانیم از آن فرار کنیم مگر خودکشی کنیم. به شخصه برای من خودکشی جرئتی می‌خواهد که از قدرت زنده ماندن بسیار بزرگتر است. اسمم را ترسو بگذاری یا چیز دیگر، خب همین است که هست!

اما اینکه آخرین بار کجا خوشحال بوده‌ایم حقیقتا سوالی بی‌اساس و کاملا مسخره است. ما خاطرات و گذشته‌مان را هم غالبا بر اساس خلق و خویِ کنونی‌مان بازسازی و تصور می‌کنیم. اگر بسیار شاد و خوشحال باشیم، داستان زندگی‌مان را به شیوه‌ای روایت می‌کنیم که «خب تموم اون سختی‌ها لازم بودن که من به اینجا برسم و الان با همه‌ی اون تجربیات، اینجا بایستم و لبخند بزنم.» اما وقتی پر از اندوه و غم هستیم، تمام هستی و خاطراتمان را زیر سوال می‌بریم و معنای زندگی و دلیل وجودمان را هم منکر می‌شویم! برای همین است که همواره تاکید کرده‌ام که لحظه‌ی حال حقیقتی انکار نشدنی‌ست که گذشته و آینده نیز همواره در زیر سایه‌ی عظیم آن معنا می‌یابند.

بجز این، ما خاطرات گذشته را همواره به شکل تصویری ثابت در نظر می‌گیریم. مثلا عکس‌های چند سال قبل را نگاه می‌کنیم و در یک لحظه‌ی ثابت حس و حال آن لحظه‌مان را بر اساس خلق‌ و خوی کنونی‌مان قضاوت کرده و به آن برچسب می‌زنیم. البته این خصوصیت فقط مخصوص عکسها نیست، حتی یک فیلم هم زمانی محدود را در بر می‌گیرد و نمی‌تواند جریان همواره جاریِ هستی و تفکر و احساسات درونی ما را نمایان کند‌.

بنابراین اولین سوگیری قضاوت گذشته بر اساس لحظه‌ی کنونی‌ست و دومی به یاد آوردن گذشته به عنوان تصویری ثابت است. حتی روایت ما از داستان زندگی‌مان نیز حاصل به هم چسباندن این تصاویر ثابت در طول تاریخِ خطی‌ست. چه بسا بسیاری از تصاویر مهم در این میان از چشممان پنهان بمانند و بسیاری از لحظات پر معنا به تدریج از حافظه‌مان پاک شوند یا اینکه منتظر خلق و خوی متناسبی باشند که در لحظه‌ی مناسب به خاطرمان بیایند.

بنابراین مهم‌ نیست که بدبختی از کجا شروع شده یا آخرین بار کی خوشحال بوده‌ایم چرا که در آینده‌ی پیش‌بینی‌ناپذیرمان نیز بارها به علت بدبختی‌هایمان خواهیم گریست و بارها به خاطر خوشبختی‌هایمان لبخند خواهیم زد. چیزی که مهم است این است که ببینیم برای فرار از احساسات واقعی‌مان به چه عادات و رفتارهایی پناه برده‌ایم و این رفتارها چگونه باعث افزایش کرختی‌مان نسبت به احساساتِ خوب و‌ رنجِ بیشترمان می‌شوند. همین را که بفهمیم و‌ یاد بگیریم که باید پذیرش را جایگزینِ فرارهای بی‌حاصل‌مان کنیم، زندگی‌‌مان کمی قابل تحمل‌تر می‌شود.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
ما پولِ بیشتری روی پیشخوانِ فروشگاه گذاشتیم تا عاشقانه‌تر زندگی کنیم اما قلب‌های سبز زیر چکمه‌های چند صددلاری‌مان لگد‌مال شدند!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👎2
جرئت میخواد اینکه همزمان یک نفر رو دوست داشته باشی و رهاش کنی و اجازه بدی از پیشت بره. حتی سخت‌تره اینکه به این موضوع پیشش اعتراف کنی! منظورم اینه که اکثر آدما ترجیح میدن لحظه‌ی آخر کل خاطرات خوبی که با اون شخص داشتن رو انکار کنن و بگن که ازش متنفرن و اینکه اجازه دادن پا به زندگیشون بذاره یه اشتباه بوده. ببخشیدا ولی اکثر آدما لحظه‌ی آخر مثل اون گاو توی ضرب‌المثلِ گاوِ نُه مَن شیرده رفتار میکنن؛ گاوی که مقدار زیادی شیر میده اما آخر سر با یه لگد کل ظرف شیر رو چپه میکنه روی زمین!

اما یه سری آدما هم هستن که خیلی با دل و جرئتن. که از دوگانه‌ی عشق و نفرت رها شدن. اونا لحظه‌ی آخر برای اینکه با به کار گرفتن مکانیسم انکار، خودشون رو از شر خاطرات آزاردهنده خلاص کنن، تنفر رو جایگزین عشق نمیکنن. حتی شاید لحظه‌ی آخر هم به شخص مقابلشون بگن که چقدر دوستش دارن و این دوست داشتن ممکنه حتی بعد از این پایان و حتی تا ابد ادامه داشته باشه. اونا اعتراف میکنن که شاید یه سری اتفاقات و مسائلی که هیچکدومشون تقصیری در به وقوع پیوستنشون نداشتن، باعث تصمیم برای به پایان رسوندن این رابطه شدن. اونا میدونن که بلاخره هر عشقی قرار نیست به وصال برسه و هر وصالی هم که رخ میده، صرفا بر پایه‌ی عشق نیست. اونها عشق و مفهوم عاشق بودن و دوست داشتن رو اصیل‌تر از مصداق‌هاش میدونن، بخاطر همین تموم شدن رابطه رو پایان عشق نمیدونن.

کاش من و شما هم بتونیم از اونها یاد بگیریم و بفهمیم که عشق صرفا با پایان رابطه نباید به تنفر بدل بشه. گاهی اوقات ما لحظه‌ی جدایی حرف‌ها و چیزهایی رو به زبون میاریم که مدتها تو خاطر خودمون و تو‌ ذهن طرف مقابل میمونن، اما وقتی یه مدت بگذره و بتونیم خوبی و بدی رو در کنار هم ببینیم، متوجه میشیم که همه چیز اونطوری نبوده که اون لحظه فکر می‌کردیم هست.

پس من اینجا از خودم شروع می‌کنم و اعتراف میکنم که خیلی دوستت داشتم، خیلی عاشقت بودم و لحظات خیلی خیلی قشنگی رو باهات داشتم. شاید احساس و خاطره‌ی دوست داشتنت تا ابد باهام باشه، اما مشکلی باهاش ندارم چون تو رو به عنوان بخشی از زندگیم پذیرفتم. هرچی باشه تو یهو از آسمون نیوفتادی وسط زندگیم! یادمه یه عزیزی میگفت: چیزی به عنوان ملاقات تصادفی وجود نداره بلکه هرکسی که وارد زندگیت میشه، یا یه امتحانه یا یه مجازاته و یا یه هدیه‌س!

مهم این نیست که پیشم نیستی، مهم اینه که تو تا ابد جزئی از ذهن و وجود من باقی میمونی و من هم بخشی از ذهن و وجود تو باقی میمونم. آرزوم اینه که خوشحال باشی و به آرزوهات برسی، به قول اون موزیک که خیلی برام دوست داشتنیه:
Cause im happy, if you're happy!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2👍1
Donya
Ehsan Khajeamiri
این آهنگ انقدر خوبه که میتونه بعنوان مانیفستِ ایده‌آلیست‌ها معرفی بشه!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1
هر چقدر هم که بگوییم
مردها فلان
زن‌ها فلان
یا تنهایی خوب است
و دنیا زشت است!
آخرش روزی، قلبت برای کسی تندتر می‌زند.

-چارلز بوکوفسکی
❤4
عیوب انکساری نمی‌گذاشتند تو را به خوبی از بالای عینکم ببینم. نزدیک‌تر می‌شدی و هرچه نزدیک‌تر می‌شدی، تصویرت واضح‌تر می‌شد. در یک آن به من رسیدی و من دریافتم که تافته‌های شعری درون ذهنم به هم بافته شده است؛ شعری که در امتداد چشمانت کشیده شد، مانند سرمه‌ای که در امتداد آنان کشیده بودی؛ و من پی بردم که خالص‌ترین نوعِ عشق از چشمانِ معشوق آغاز می‌شود.
آری، چشمان. آنان هستند که رازهای نهفته را آشکار می‌سازند، آنانند که به هنگام غم، تر می‌شوند و به هنگام شادی چون الماس می‌درخشند. آنانند که هرگز دروغ نمی‌گویند و نهایتا همان‌ها هستند که کینه‌توزی و بدجنسیِ فردی را بر ما آشکار می‌سازند.
و من در چشمانِ تو جز صداقت و عشق و خلوص نمی‌دیدم. جز انعکاسی از تصویرِ قلبی پاک و آرامشی همیشگی در آن‌ها دیده نمی‌شد.
به ناگاه تمام جهان خلاصه در چشمانِ تو شد و کهکشانی که درون چشمانت بود، مرا به سفری ناخوانده و طولانی، هزاران سالِ نوری دور از خانه‌ و کاشانه‌ام کشاند.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1
«آیا می‌توان ذهن، این ماشینِ تولیدِ فکر را خاموش کرد؟!»

در امتدادِ جریانِ همواره جاریِ افکار و تداعی‌های فکری بی‌پایانی که ذهن برای ما می‌سازه، گاهی میشه وقفه‌ای ایجاد کرد و شده حتی برای چند ثانیه، بی‌فکر و بی‌زمان شد و صرفا حضور داشت.

گرچه برخی کاملا با اینکه انسان ممکنه بتونه ذهنش رو خاموش کنه مخالفن، اما من در کنار عده‌ی زیادی از افرادِ دیگه، ادعا می‌کنم که چنین چیزی امکان‌پذیره؛ با این وجود امکان‌پذیر بودنش مساوی با مطلوب بودنش نیست.

همونطور که قبلا اشاره کردم، برای کسی که به روند همیشه‌ جاریِ افکارش عادت کرده، اینکه این جریان متوقف بشه هرگز خوشایند نیست و اگر هم بتونه به این وضعیت دست پیدا کنه، باز خودآگاه یا ناخودآگاه سعی می‌کنه ذهنش رو پر کنه از افکاری که می‌دونه قرار هم نیست که هیچ کمکی در روند حل مسائلش بهش بکنن.

ما به نشخوار عادت کردیم، ذهنِ ما عاشقِ این کاره و مغزِ ما به شکل تکاملی اینطور ساخته شده که اتفاقات تلخ و ترسناک رو بیشتر درون حافظه‌ی خودش نگه داره و بارها و بارها بازیابیشون کنه تا ما رو از خطرات دور نگه داره.

از طرفی ذهن در تعامل و همکاری با بدن، هدف بقای نسل ما رو دنبال می‌کنه، به همین دلیل محتویات و افکاری که از لحاظ جنسی و بقای نسل برای ما دارای بار و ارزش هستند، بیشتر درون ذهنِ ما می‌مونن و مرور میشن. منظورم از محتویات جنسی فقط محتویاتی نیست که رابطه‌ی جنسی رو کاملا واضح به تصویر می‌کشن یا ارتباط مستقیم با این امر دارن، بلکه از لحاظ منطقِ ناخودآگاه و از دیدگاهِ سنت روانکاوی، هر محتوایی از جمله یک اثر هنری هم میتونه محتوای جنسی محسوب بشه‌ چرا که از یه لحاظ همون اثر هنری هم از طریق مکانیسم والایش به وجود اومده! شاید براتون پیش اومده باشه که بی‌دلیل از یه اثر هنری به شدت خوشتون میاد و خودتون هم نمیفهمید که دلیل جذابیتش براتون چیه، یا بخشی از یه آهنگ‌ بارها و بارها توی ذهنتون مرور میشه، انگار که تو مغزتون گیر کرده! شاید به شکل خودآگاه نتونید ارتباطش رو با مسائل جنسی پیدا کنید، اما احتمالا اگه بتونید تداعی‌های فکری ناخودآگاهی که اون اثر در شما ایجاد میکنه رو پیگیری کنید، اغلب متوجه می‌شید که اون اثر یه معنای پنهانِ جنسی براتون داره...!

بگذریم، نمی‌خوام وارد بحث‌های تخصصی روانکاوی بشم، صرفا میخواستم بگم که ذهن انسان بطور کلی، ویژگی‌‌ای داره که باعث میشه مدام فکر بسازه و به این افکار به شکلی وسواس‌گونه بچسبه و فکر لزوما یک محتوای متنی و زبانی نیست. فکر میتونه یک ملودی باشه، میتونه یک تصویر باشه، میتونه یک احساسِ لامسه‌ای باشه، میتونه یک بو باشه و...! همه‌ی این تأثرات حسی میتونن تبدیل به فکر بشن و به طرز بی‌پایانی در قلمرو ذهن بارها و بارها تکرار بشن و هربار با وضعیت جدیدی پیوند بخورن به شیوه‌ای که اون وضعیتِ جدید بتونه همون افکارِ قدیمی رو زنده کنه.

با وجود همه‌ی اینها، خاموش کردن موقتیِ ذهن ناممکن نیست اما همونطور که گفتم مطلوب هم نیست. وقتی ذهن خاموش میشه، حسی شبیه این داره که انگار میتونی با اختیار خودت به چیزی که دلت میخواد فکر کنی و این خیلی ترسناکه. انگار توی یه محیط خیلی گسترده رها شدی، یعنی انگار یه جورایی توی یه بازی Open World یا جهان باز هستی که هیچ حد و مرزی برات ایجاد نمیکنه و این نداشتن حد و مرز خودش میتونه ترسناک باشه. اگه به شیوه‌ی اگزیستانسیالیستی به قضیه نگاه کنیم، همین آزاد بودنه که مسئولیت می‌آفرینه و ما از آزادی می‌ترسیم چون نمی‌خوایم مسئولیت انتخاب‌هامون رو به عهده بگیریم. وقتی هم که ذهن خاموش میشه ما لااقل برای چند ثانیه یا چند دقیقه، آزادیم که به هرچی میخوایم فکر کنیم، و بعد می‌بینیم که ذهنمون در این لحظات، داره شدیدا سعی می‌کنه تا دوباره به سراغ همون چیزایی بره که بهشون بیشترین علاقه رو داره: مسائل جنسی، ملودی‌ها و موسیقی‌ها، خاطراتِ دردناک، تکرار کردن و بازآفرینی مکالمه‌های هیجان‌انگیز و...! انگار ذهن دوست داره دوباره خودش رو بندازه توی قفس و این آزادی براش خیلی عجیب و دیوانه‌واره‌.

بنابراین اینجا کاملا بدون تعصب اعلام میکنم که خاموشی ذهن هرگز یک فرضِ ایده‌آلیستی نیست بلکه عملی‌ هستش، هرچند اگه راه مطلق و یکسانی برای همه وجود نداشته باشه که بهش برسن، اما اگه کنجکاوید و دوست دارید تجربش کنید، مطمئن باشید اونقدرا هم خوشایند نیست!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
Lahze
Ehsan Khajeamiri
فقط چند لحظه کنارم بشین
فقط چند لحظه به من گوش کن
هر احساسیو غیرِ من تو جهان
واسه چند لحظه فراموش کن
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1
آگاه‌‌نویس
Ehsan Khajeamiri – Lahze
موضوعات صرفا بهانه‌اند، من فقط دنبال دلیلی هستم که بیشتر و بیشتر با تو حرف بزنم. دنبال دلیلی هستم که وادارت کند لب‌هایت را بجنبانی و کلماتی را با صدای زیبایت خطاب به من ادا کنی.
حتی وقتی از تو دور هستم، دنبال دلیلی می‌گردم که باعث شود کلمات و جملاتی را با لغزاندنِ انگشتانت بر روی حروفِ کوچکِ کیبوردِ گوشی‌ات، تایپ و برایم ارسال کنی‌.
موضوعات بهانه‌اند، کلمات هم همینطور. من به دنبال نگاهت هستم، به دنبال چشمانت. من توجهت را می‌خواهم، من می‌خواهم لحظاتی هر چند محدود را فقط به من اختصاص دهی. من می‌خواهم تمام تمرکزت، شده حتی برای چند لحظه، بر من باشد. همه چیز بهانه‌است، حتی نفس کشیدن. من فقط نفس می‌کشم تا زنده بمانم و بیشتر عطرِ رهایی بخشِ تو را در ریه‌هایم فرو بَرَم.
همه‌ی این کلماتی که نوشتم نیز بهانه بودند، فقط می‌خواستم بنویسم «دوستت دارم!»

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤4
آگاه‌‌نویس
Bahram & Peymandegar – YE CHIZI MORD
در این نظامِ دیالکتیکی که به شیوه‌ی نسبی‌ معنا پیدا می‌کند، تو از من قوی‌تر هستی و من از تو ضعیف‌ترم، در حالی که منی که نسبت به تو در جایگاهِ ضعف قرار دارم، نسبت به دیگری، در جایگاهِ قدرت ایستاده‌ام. من با حسرت به تو نگاه می‌کنم و او با حسرت به من چشم دوخته‌ است.
در این نظامِ دیالکتیکی، افتادگی را آموخته‌ام، اینکه هر کس و ناکسی به من ناسزا بگوید را تحمل کرده‌ام و این که سنگسار شوم را تاب آورده‌ام.
این که متفاوت بودنم نوعی نفرین است یا نوعی موهبت را نمی‌دانم و نمی‌خواهم که بدانم، اما تو هم بیا و دهانت را باز کن و تُفی روی صورتم بینداز، چون مثل تو نیستم!
می‌دانم در اعماقِ وجودت از اینکه با دیگریِ ضعیف‌تر از خودت روبرو شده‌ای و توانسته‌ای تمامیِ ضعف‌های ناخودآگاه و درونی‌ات را بر او فرافکنی کنی، نوعی لذتِ سادیستیک می‌بری، هرچند اگر ظاهرا نشان بدهی که دلسوزِ من هستی.
اصلا در این نبرد، تو خرگوش باش و من لاک‌پشت. اما بگذار به تو اطمینان بدهم، در انتهای مسابقه، تو آن کسی نخواهی بود که به عنوان اولین نفر از خط پایان می‌گذرد.
می‌گذارم در نشئگیِ ناشی از برتریِ نسبی‌ات به من غرق شوی، و من در حالی که تو مست از شرابِ تفوق هستی، قدم‌های آهسته و کوچکم را یکی پس از دیگری برمی‌دارم تا هر بار، یک قدم به شکست دادنت نزدیک‌تر شوم!
من واسه بردنِ جنگِ بزرگ‌تر
حاضرم ببازم چندتا دعوا

بهرام نورایی
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3
Labe Tigh
Farzad Farzin
وقتی ترسی تو دلم نیست
واسه چی سکوت کنم؟
من به قله نرسیدم
که بخوام سقوط کنم
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
❤3💔2
آگاه‌‌نویس
Photo
الهه‌ حسین‌نژاد و عقلانیتِ ابزاری؛ نقدی جامعه‌شناختی و روانکاوانه بر قتلِ یک دخترِ بی‌گناه! (بخش اول)

تقریبا هیچ کدام از ما که به طور روزانه به اینترنت متصل می‌شویم، از اخبار دست اولی که در شبکه‌های اجتماعی انتشار پیدا می‌کنند غافل نمی‌مانیم به خصوص اگر این خبرها، جزو حوادث و فجایعی باشند که هر‌ چند در جامعه‌ی ایران کم اتفاق نمی‌افتند، اما باز هم برخی از آنها پتانسیل این را دارند که اذهان عمومی را تا مدت‌ها مشغول و درگیر خودشان کنند.
قتلِ الهه حسین‌نژاد نیز از جمله حوادثی بود که در روزهای اخیر باعث شد افراد زیادی واکنش نشان بدهند، از صاحب‌نظران و نویسندگان گرفته تا افرادی که صرفا به عنوان یک مخاطب مشغولِ اسکرول کردنِ صفحاتِ اینستاگرامشان بودند.

همین دیروز پسری ۱۷-۱۸ ساله که چند بار او را دیده بودم اما زیاد نمی‌شناختمش، در حالی که گوشی به دست، داشت اینستاگرامش را چک می‌کرد، رو به من گفت: قضیه‌ی این دختره رو فهمیدی؟
و منی که حتی روحم از این ماجرا خبر نداشت پرسیدم: کدوم دختره؟!
گفت: همین دختره که جنازشو پیدا کردن. راننده تاکسی میخواسته گوشیشو بدزده، دختره هم‌ مقاومت کرده و نداده. بعد از چند روز مفقود الاثر بودن، جنازشو پیدا کردن.
بعد از کمی مکث اضافه کرد: چقدم خوشگل بوده! عکسشو دیدی؟!
گفتم: نه ندیدم!

وقتی چند مطلب دیگر در تلگرام راجع به همین موضوع خواندم، این مکالمه در ذهنم با مفهومِ عقلانیتِ ابزاری که توسط ماکس وبر مطرح می‌‌شود، پیوند خورد.
عقلانیتِ ابزاری، عقلانیتی‌ست که در جوامعِ مدرنِ مبتنی بر نظام سرمایه‌داری و بروکراتیک، در بین افراد رایج است. این عقلانیت مبتنی بر رسیدن به اهداف از طریق انجام یک سری اعمال عقلانی و منطقی‌ست. در این نوع از عقلانیت، هدف، وسیله را توجیه می‌کند یعنی ما می‌توانیم از هر وسیله‌ای برای دستیابی به اهدافمان کمک بگیریم.
این نوع از عقلانیت در مقابل عقلانیتِ ارزشی قرار می‌گیرد، عقلانیتی که ما بر طبق آن، بدون توجه به نتیجه، از ارزش‌های اخلاقی پیروی می‌کنیم.

در جامعه‌ی امروز، اغلبِ ما از عقلانیتِ ابزاری برای دستیابی به اهدافمان کمک می‌گیریم در حالی که عقلانیتِ ارزشی یا به عبارت دیگر آن نوع از اخلاقِ وظیفه‌گرایانه‌ی کانتی دیگر در جامعه کمرنگ شده است.
ما دیگری را نه به مثابه هدف، بلکه به مثابه وسیله‌ای می‌بینیم که بطور بالقوه می‌تواند نیازهایمان از جمله‌ نیازهای اقتصادی، جنسی و... را ارضا کند.

اگر این موضوع را با منطقِ ناخودآگاه در نظریه‌ی فروید پیوند بزنیم، متوجه می‌شویم که افرادی که ایگویِ آنها به اندازه‌ی کافی رشد نیافته، ممکن است در پی تجربه‌ی تکانه‌‌های شدیدی که فورا به دنبال ارضا هستند و ضمنِ پیروی از اصلِ لذت، سعی کنند از دیگران استفاده‌ی ابزاری ببرند تا به رضایت و نفعِ شخصی دست یابند. آنها نمی‌توانند انسانها را فی‌نفسه دارای ارزش بدانند بلکه انسانها را ابژه‌ی ارضایِ امیالِ خودشان در نظر می‌گیرند و از آنها استفاده می‌کنند تا به ارضای مورد نظرِ خود برسند. (به نظرم این بخش از نظریات فروید بسیار به بحث عقلانیتِ ابزاری در نظریات ماکس وبر شباهت دارد.)
مصداق‌های بارزِ این دسته از افراد، کودکان می‌باشند. کودکان که مطلقا پیرو اصلِ لذت هستند و هنوز ایگوشان به اندازه‌ی کافی رشد نیافته، چنین رفتاری دارند. آنها مادرشان را وقتی که نیازهای مختلفشان از جمله گرسنگی، تشنگی و... را ارضا نماید، مادرِ خوب می‌نامند و وقتی که از آنها غافل شود، مادرِ بد می‌نامند. آنها مادر را شخصی مستقل و ارزشمند در نظر نمی‌گیرند و شاید بهتر است بگویم بخاطر عدم رشد نظامِ شخصیتی‌شان، نمی‌توانند چنین کاری کنند، بلکه او را وسیله‌ای برای ارضای نیازهایشان می‌بینند.

حال در وضعیت کنونی، جامعه و تاریخ دست به دست هم داده‌ و حوزه‌های مختلف از جمله اقتصاد، فرهنگ، تکنولوژی و رسانه‌ها با هم همراه شده‌اند و این سوژه‌های رشدنایافته را بیشتر و بیشتر در سطحِ جامعه تکثیر کرده‌اند. سوژه‌هایی که صرفا توسط امیالِ ناخودآگاه رانده می‌شوند و نه تنها از اصلِ واقعیت پیروی نمی‌کنند، بلکه مانند کودکان با پیروی از اصلِ لذت، دیگران را ابژه‌ای برای ارضای نیازهای خودشان قرار می‌دهند.

عقلانیتِ ابزاری و ایگوی رشدنایافته‌ی جمعی، وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند، اخلاقیات کاملا زیر سوال می‌روند. آن موقع دیگر مرده و زنده تفاوتی ندارد؛ دیگران صرفا ابژه‌ی ما برای ارضای امیالمان هستند! (ارجاع می‌دهم به تد باندی، متجاوز و قاتلِ زنجیره‌ای آمریکایی که به جسدِ مقتولانش نیز تجاوز می‌کرد!)

-ادامه دارد...

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤5👎1
آگاه‌‌نویس
الهه‌ حسین‌نژاد و عقلانیتِ ابزاری؛ نقدی جامعه‌شناختی و روانکاوانه بر قتلِ یک دخترِ بی‌گناه! (بخش اول) تقریبا هیچ کدام از ما که به طور روزانه به اینترنت متصل می‌شویم، از اخبار دست اولی که در شبکه‌های اجتماعی انتشار پیدا می‌کنند غافل نمی‌مانیم به خصوص اگر این…
الهه‌ حسین‌نژاد و عقلانیتِ ابزاری؛ نقدی جامعه‌شناختی و روانکاوانه بر قتلِ یک دخترِ بی‌گناه! (بخش دوم)

اگر دوباره بازگردیم به آن مکالمه‌ای که در بخشِ اولِ این متن آن را نقل قول کردم، با در نظر گرفتنِ توضیحاتی که به آن اضافه کردم، متوجه می‌شویم که دلیلِ افسوس خوردن و آه کشیدنِ آن پسرِ ۱۷ ساله و خیلی‌های دیگری که مثل او خبرها را در اینترنت دنبال می‌کردند، نه افسوس برای فقرِ آن راننده تاکسی‌ست که خودش قربانیِ ساختاری بزرگ‌تر شده و نه تأسف برای به قتل رسیدنِ انسانی بی‌گناه است، بلکه صرفا تأسفی‌ برای از دست رفتنِ ابژه‌ای‌ست که از لحاظِ جنسی برایشان معنادار بوده است!

اگر انگیزه‌ها و نیت‌های عمیقِ ذهنِ آن پسر را واکاوی کنیم، متوجه خواهیم شد که چیزی که بر زبان آورده «چقدم خوشگل بوده»، صرفا نوعی افسوس و سوگواریِ کاذب برای ابژه‌ای از دست رفته‌ است نه انسانی فی‌نفسه ارزشمند. به عبارتِ دیگر همین حرف را می‌توان به شیوه‌ای دیگر ترجمه کرد: «اگه خوشگل نبود و به قتل می‌رسید، برام اهمیتی نداشت!»

این گونه است که امروزه انسان‌ها، نه تنها در طول زندگی‌شان به مثابه هدف در نظر گرفته نمی‌شوند، بلکه حتی پس از مرگ‌شان نیز چنین وضعی دارند!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍9👎1
وضعیتِ دیوانه‌واری را در تمامِ دورانِ گذشته‌ام تجربه کرده‌ام و اکنون نیز بخشی از آن یا بهتر است بگویم تمامِ آن با من است.
بسیاری از اوقات، جنونی که به صورتِ سوبژکتیو تجربه‌اش می‌کنم، حتی قابل بیان با زبان نیست‌. تنها تسکینی که دارم پناه بردن به نوشته‌ها یا آثارِ کسانی‌ست که شبیه من بوده‌اند. آنهایی که همان چیزهایی را تجربه می‌کرده‌اند که من در طول زندگی‌ام تا کنون با آنها درگیر بوده‌ام.
اما دیگر وقتِ آن شده که مرزِ بین این هنجار و ناهنجاری را در درونم بشکنم چرا که هیچ انسانی عادی نیست و هیچکدام از ما نمی‌تواند حضورِ جنون را در درونش انکار کند.
بهترین کار این است که با این مهمانِ ناخوانده کنار بیاییم. بهترین کار این است که راهی برای ابرازِ این جنون به شیوه‌ای که در آن استعداد داریم پیدا کنیم و برای من چه راهی بهتر است از نوشتن؟!
گفتن همواره معطوف به شنیدنِ دیگری‌ست و اگر دیگری به حرف‌هایت گوش ندهد، انگار زبانت را بیهوده چرخانده‌ای، اما نوشتن اینگونه نیست. نوشتن حتی اگر کسی آن را نخواند، باز هم فایده‌ای دارد و آن تخلیه‌ی روانی و نظم بخشیدن به شلوغی‌های درونِ ذهن است.
آری، و من در اینجا می‌گذارم جنون قلم را به دست بگیرد و بنویسد از ناگفته‌ها. از کاوش‌هایی که نه معطوف به بیرون، بلکه تماما معطوف به درونند و از مرزِ باریکی که بینِ جنون و نبوغ وجود دارد.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤4👍1
Khat Keshidam Doram (feat. Canis)
Ho3ein & Canis
این یعنی دیدیم راتو کج کن
خدا خودش خریدتم نشمر
حال خوبم خریدنی نی
من کلِ دنیا و رنگای توشو دادم سگ خورد
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
تپه‌ی‌ِپروانه‌ها
اگر یکی بداند، همه می‌دانند.
انبوهِ خلق هیچگاه در کنار یکدیگر جمع نمی‌شوند اگر هر کدام از آنها ساختاری بزرگتر از خودشان را مقصر بدانند.
جامعه‌شناسی خواندن برای آنان که سوژگی خود را فراموش کرده‌اند، یک نوع مکانیسم دفاعی‌ست برای بهانه‌جویی و انداختنِ تقصیری که دارند بر گردنِ دیگری(ساختار).
یک بار داشتم با یکی از دوستانم در موردِ نقش فردیِ‌مان در حفظِ محیطِ زیست صحبت می‌کردم که یکی دیگر از همکلاسی‌ها در حالی که داشت سیگار می‌کشید، نزدیک‌مان شد. او به بخشِ کوتاهی از صحبت‌هایم گوش کرد و بعد پوزخندی زد و ته سیگارش را در چمن‌های دانشگاه پرت کرد و رفت! از نظرِ من این عملِ او نوعی کنشِ نمادین بود در راستای مقصر دانستنِ ساختار و نادیده گرفتن اختیار و سوژگیِ خودش که من داشتم در صحبت‌هایم به آن اشاره می‌کردم.
جامعه‌شناس اگر بفهمد که چگونه توده‌ها قربانیِ ساختار می‌شوند و باز نتواند خودش را تا حدی از توده‌ها جدا کند و آزادانه کنش‌هایش را شکل دهد، هیچ فرقی با یک انسانِ تحصیل نکرده که حتی یک کلمه از جامعه‌شناسی نمی‌داند ندارد.
بنابراین بله؛ اگر‌ من بدانم، همه می‌دانند!
#جامعه_شناسی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍3
دوستان دقت کنید، پست قبلی با این پست کاملا در تضاده و این برای کسایی که با روشِ من و مطالبِ این کانال آشنا هستن چیز عجیبی نیست!
روش دیالکتیکی مبتنی بر همین تضادها یا افراط و تفریط‌هاست. وقتی عینکِ ساختارگرایی رو به چشم میزنیم، دلیلِ اینکه چرا یک سری کنش‌ها از افرادی که همگی در یک جامعه‌ی خاص زندگی می‌کنن سر میزنه رو متوجه میشیم اما از طرفِ دیگه مایی که متوجه اون رفتارها میشیم یعنی سوژه‌ هستیم و اون افراد و کنش‌هاشون رو ابژه‌ یا موضوعِ مطالعه‌ی خودمون قرار دادیم. سوژه بودن یعنی آگاه بودن و این آگاهی باید در حوزه‌ی عمل هم نمود پیدا کنه وگرنه اصلا آگاهی نیست!
بنابراین گاهی لازمه افراط کنیم و از افراط به تفریط گذار کنیم و این فرآیند رو بارها و بارها تکرار کنیم تا نهایتا بفهمیم نه این درسته نه اون، بلکه هر دو درست هستن، هر کدوم در جایِ خودش، از زاویه‌ی خودش و از لنزِ عینکِ مخصوص به خودش!
این نکته‌ای بسیار حائز اهمیت در اندیشه‌ی هگل است که حتی در نوشته‌های متأخر وی نیز حضور دارد:
یعنی گذار پیوسته از نفی به ایجاب و بالعکس.
حقیقت ، همانگونه که هگل در پدیدارشناسی روح صراحتا ادعا می‌کند نه این یا آن سو ، بلکه دقیقا خودِ همین گذار ، یا پیوسته در هر دو طرف بودن است.

هگل: از متافیزیک به پدیدارشناسی
محمد مهدی اردبیلی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
Didare Molana o Shams
Homayoun Shajarian
تیرِ پَرّان بین و ناپیدا کمان
جان‌ها پیدا و پنهان جانِ جان

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
آگاه‌‌نویس
Homayoun Shajarian – Didare Molana o Shams
من یک جانم که صد هزار است تنم
لیکن چه کنم چو بند دارد دهنم
دیدم دو هزار خلق کان من بودم
زان جمله ندیده‌ام یکی را که منم

مولانا
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1
کلانشهر و حیات ذهنی.pdf
337.4 KB
کلانشهر و حیاتِ ذهنی
گئورگ زیمل