پدیدارشناسیِ روح!
جهان از دو جوهرِ متضاد تشکیل شده است: مردانگی و زنانگی، خیر و شر، خوب و بد، دانا و نادان، سپید و سیاه.
اما آنکه به بیداری میرسد میفهمد که با رفعِ تمامِ دوگانگیها، هیچ چیز جز یگانگی باقی نمیماند. «همه یکیست و آن الوهیست.»
اما این یگانگی در جوهر لااقل برای انسان درونماندگار نیست بلکه استعلاییست، چرا که انسان قوه و پتانسیلی را داراست که قابلیت بالفعل شدن را دارد و میتواند با رفع تضادهایش، به یکانگی با کلیتِ هستی یعنی خداوند برسد.
در نهایت «من» توهم است و این چشمانِ خداست که جهان (خودش) را مشاهده میکند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
جهان از دو جوهرِ متضاد تشکیل شده است: مردانگی و زنانگی، خیر و شر، خوب و بد، دانا و نادان، سپید و سیاه.
اما آنکه به بیداری میرسد میفهمد که با رفعِ تمامِ دوگانگیها، هیچ چیز جز یگانگی باقی نمیماند. «همه یکیست و آن الوهیست.»
اما این یگانگی در جوهر لااقل برای انسان درونماندگار نیست بلکه استعلاییست، چرا که انسان قوه و پتانسیلی را داراست که قابلیت بالفعل شدن را دارد و میتواند با رفع تضادهایش، به یکانگی با کلیتِ هستی یعنی خداوند برسد.
در نهایت «من» توهم است و این چشمانِ خداست که جهان (خودش) را مشاهده میکند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4💔1
آرام باش!
گاهی مکثی کن و این سوال را از خودت بپرس که «به راستی در پیِ چه هستم؟»
حال من از تو سؤالی میپرسم:
تا کِی میخواهی مسیر را قربانی کنی تا به مقصد برسی؟
آیا این جادههای زیبا و پر از مناظرِ دلنشین کافی نیستند؟ آیا اینها روحت را ارضا نمیکنند؟ اگر اینگونه نیست پس بدان مقصد هم هرگز قرار نیست حالت را خوب کند و اگر چنین کند، تنها برای مدتی بسیار کوتاه است چرا که تو تا به حال نتوانستهای بر میلِ شدیدت به رسیدن غلبه کنی!
از جریانِ غالبِ جامعه کمی فاصله بگیر. از این سرعتِ زیاد برای دنبالِ هیچ دویدن بکاه. اگر نماز میخوانی یا دعا میکنی، کلمات را آهسته و شمرده ادا کن، اگر فیلم میبینی، در پی این نباش که در انتها قرار است چه شود، اگر از جادهای پر از درخت و با مناظری دلنشین عبور میکنی، دم را غنیمت بشمار و به مقصد فکر نکن بلکه از تماشای درختان و مناظرِ جاده لذت ببر.
سعی کن لحظهی حال را بعنوان هدفی که ذاتا ارزشمند است در نظر بگیری، نه وسیلهای که از آن استفاده میکنی تا به آیندهای موهوم دست پیدا کنی! بهشت در آینده و در جایی دیگر نیست بلکه بهشت به معنای حضورِ کامل در اینجا و اکنون است.
اگر بتوانی با زمان چنین کنی، با انسانها نیز بر اساس همین منطق ارتباط برقرار خواهی کرد. آنگاه تو هرکدام از انسانها را نیز به مثابه هدف در نظر خواهی گرفت نه وسیلهای که از آن استفاده میکنیم تا به چیزی دیگر دست پیدا نماییم و بعد آنان را مانند زباله به بیرون میریزیم!
تمام اعمالی که انجام میدهی، تمام چیزهایی که میگویی، تمام افرادی که با آنها ارتباط برقرار میکنی و تمام لحظاتی که میگذرانی، فینفسه دارای ارزش هستند و هرکدامشان خود هدف و مقصدی برای دستیابی هستند. اگر این را بیاموزی از تک تکِ لحظات زندگیات به درستی استفاده خواهی کرد و هرگز برای هدر دادنشان حسرت نخواهی خورد و اگر این را نیاموزی، به این جستجوی بیپایان برای دستیافتن به مقصدی که هرگز به آن نخواهی رسید ادامه خواهی داد و در انتها نیز حسرتی عمیق در انتظارت خواهد بود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
گاهی مکثی کن و این سوال را از خودت بپرس که «به راستی در پیِ چه هستم؟»
حال من از تو سؤالی میپرسم:
تا کِی میخواهی مسیر را قربانی کنی تا به مقصد برسی؟
آیا این جادههای زیبا و پر از مناظرِ دلنشین کافی نیستند؟ آیا اینها روحت را ارضا نمیکنند؟ اگر اینگونه نیست پس بدان مقصد هم هرگز قرار نیست حالت را خوب کند و اگر چنین کند، تنها برای مدتی بسیار کوتاه است چرا که تو تا به حال نتوانستهای بر میلِ شدیدت به رسیدن غلبه کنی!
از جریانِ غالبِ جامعه کمی فاصله بگیر. از این سرعتِ زیاد برای دنبالِ هیچ دویدن بکاه. اگر نماز میخوانی یا دعا میکنی، کلمات را آهسته و شمرده ادا کن، اگر فیلم میبینی، در پی این نباش که در انتها قرار است چه شود، اگر از جادهای پر از درخت و با مناظری دلنشین عبور میکنی، دم را غنیمت بشمار و به مقصد فکر نکن بلکه از تماشای درختان و مناظرِ جاده لذت ببر.
سعی کن لحظهی حال را بعنوان هدفی که ذاتا ارزشمند است در نظر بگیری، نه وسیلهای که از آن استفاده میکنی تا به آیندهای موهوم دست پیدا کنی! بهشت در آینده و در جایی دیگر نیست بلکه بهشت به معنای حضورِ کامل در اینجا و اکنون است.
اگر بتوانی با زمان چنین کنی، با انسانها نیز بر اساس همین منطق ارتباط برقرار خواهی کرد. آنگاه تو هرکدام از انسانها را نیز به مثابه هدف در نظر خواهی گرفت نه وسیلهای که از آن استفاده میکنیم تا به چیزی دیگر دست پیدا نماییم و بعد آنان را مانند زباله به بیرون میریزیم!
تمام اعمالی که انجام میدهی، تمام چیزهایی که میگویی، تمام افرادی که با آنها ارتباط برقرار میکنی و تمام لحظاتی که میگذرانی، فینفسه دارای ارزش هستند و هرکدامشان خود هدف و مقصدی برای دستیابی هستند. اگر این را بیاموزی از تک تکِ لحظات زندگیات به درستی استفاده خواهی کرد و هرگز برای هدر دادنشان حسرت نخواهی خورد و اگر این را نیاموزی، به این جستجوی بیپایان برای دستیافتن به مقصدی که هرگز به آن نخواهی رسید ادامه خواهی داد و در انتها نیز حسرتی عمیق در انتظارت خواهد بود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
هنگامی که ما به این دوران عاری از شرم کودکی نگاه میکنیم، به چشم ما چون بهشت میآید؛ و بهشت خود بیش از خیالات جمعی در باب کودکی نیست. از اینروست که بشر در بهشت عریان بود و شرمی از حضور دیگری نداشت؛ تا آنکه زمانی فرا رسید که شرم و اضطراب پدیدار شد، اخراج به دنبال آمد و زندگی جنسی و وظایف مربوط به فعالیت فرهنگی آغاز شد؛ ولی ما میتوانیم هر شب در رویاهامان این بهشت را بازیابیم.@ConsciousWriter | آگاهنویس
تفسیر خواب
زیگموند فروید
❤2💔1
Sayeh Be Sayeh
Ehsan Khajehamiri
رفتی و توی قلبم@ConsciousWriter | آگاهنویس
یادتو جا گذاشتی
روی تموم حرفات
یک دفعه پا گذاشتی
«پدر گرامی، به خودت بگیر!»
انسانها با خودشان هم نمیتوانند کنار بیایند و برای فرار از این ابهام و اضطراب وجودی، به رابطهی جنسی پناه میبرند و در بهترین حالت، سویهای مشابه با خودشان میآفرینند (فرزندی به وجود میآورند) که او نیز کاملا ظاهر و رفتاری شبیه خودشان دارد و بنابراین مجبور میشوند بیشتر با سویههای نپذیرفتهی درونیِ خودشان در هر لحظه روبرو شوند.
از این رو انسان در تمام عمرش با خودش میجنگد و بعد فکر میکند که ازدواج و تولیدمثل تنها راهش برای برقرار نمودن صلحِ درونیست. بعد از آن هم متوجه میشود که دائم با همسر و فرزندانش در حال جنگ است چرا که همسرش را نیز بر اساس امیال ناخودآگاهی برگزیده که کاملا جبری و تعیّن یافته هستند و فرزندانش نیز آینهی خصوصیاتی از خودش شدهاند که نتوانسته است آنها را تا آن لحظه بپذیرد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
انسانها با خودشان هم نمیتوانند کنار بیایند و برای فرار از این ابهام و اضطراب وجودی، به رابطهی جنسی پناه میبرند و در بهترین حالت، سویهای مشابه با خودشان میآفرینند (فرزندی به وجود میآورند) که او نیز کاملا ظاهر و رفتاری شبیه خودشان دارد و بنابراین مجبور میشوند بیشتر با سویههای نپذیرفتهی درونیِ خودشان در هر لحظه روبرو شوند.
از این رو انسان در تمام عمرش با خودش میجنگد و بعد فکر میکند که ازدواج و تولیدمثل تنها راهش برای برقرار نمودن صلحِ درونیست. بعد از آن هم متوجه میشود که دائم با همسر و فرزندانش در حال جنگ است چرا که همسرش را نیز بر اساس امیال ناخودآگاهی برگزیده که کاملا جبری و تعیّن یافته هستند و فرزندانش نیز آینهی خصوصیاتی از خودش شدهاند که نتوانسته است آنها را تا آن لحظه بپذیرد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍4
از خودم پرسیدم: «من این میان چکاره هستم؟! چه کاری از دستم بر میآید که دیگران قادر به انجامش نیستند؟!» اما به هیچ جوابی نرسیدم.
حقیقت این است که قدرتِ پردازشِ ذهنم پیشاپیش از هوش مصنوعی شکست خورده است و خودم نیز این شکست را پذیرفتهام و به جای تلاش برای تقویت ذهنم، تمام اختیارم را به دست او دادهام.
فلسفهی ماتریالیستی فقط بدنم را نشانه رفته، چون آن را میخواهد برای انقلاب و ایجادِ تغییرات اجتماعی!
تکنوکراتها من را به حافظهام تقلیل میدهند و میگویند: اگر بتوانیم حافظهات را پس از مرگت انتقال دهیم، میتوانیم تو را به آرزوی دیرینهات یعنی جاودانگی برسانیم.
آنچه حقیقت نامیده بودم، توسط دانشمندان، شبهعلم و خرافات خوانده شد و من با خودم گفتم: «لابد راست میگویند» چون ظاهرا هیچکسِ دیگری هم با من همسو و موافق نبود.
پس با خودم گفتم: انگار در میانِ این تئاترِ مضخرف، هیچ جایی برای نقشی که من باید ایفا کنم نیست. من نقشِ اول این فیلم که هیچ، جزو سیاهه لشکر هم نیستم!
وقتی سیاهی درونم را فرا گرفته بود و میخواستم جانِ خودم را بگیرم، نوری درونم درخشید و اطرافم را روشن کرد. صدایی از درونم گفت: به اطرافت گوش نکن، از دیگران تقلید نکن، مگر مجبوری با تقلید از دیگران خودت را درونِ چاه بیندازی؟!
نگاهی به درونم انداختم، دیدم تا کنون بیخودی بر جبرهای حاکم بر اطرافم تاکید میکردم. متوجه شدم این دانش و علمی که کسب کرده بودم، کمک چندانی به من نکرده بود بلکه برعکس بلای جانم شده بود. دیدم تمام جبرها را بهانه کردهام تا نتوانم و نرسم.
صدایی دیگر از عمق وجودم به گوشهایم رسید:
حقیقت را در هرچه دیدی دنبال کن و کاری به این نداشته باش که دانش است یا علم است یا شبهعلم. معیار و میزان، درونت است. میزان همین صداست که داری آن را میشنوی. خود واقعیات را دنبال کن تا صدای خودِ کاذبت کم کم خاموش شود و به یگانگی برسی و بفهمی که دوگانگی وهم است.
تیغ را روی زمین انداختم. یادم رفت که اصلا چرا میخواستم خودم را بکشم! گفتم باید این پیکرهای که مارکس ادعا میکرد آن را روی پاهایش فرود آورده است، دوباره برعکس کنم. گفتم باید ثابت کنم که میشود از چیزی فراتر از همهی اینها کمک گرفت تا ماده را هم تغییر داد.
در آینه نگاه کردم و خودم را ندیدم بلکه آنچه را که میتوانستم بشوم دیدم. همان لحظه کافی بود تا از آن تیغی که علیه خودم چرخیده بود، شمشیری بسازم تا با آن تاریکی را بشکافم...!
#نبرد_خودها
@ConsciousWriter | آگاهنویس
حقیقت این است که قدرتِ پردازشِ ذهنم پیشاپیش از هوش مصنوعی شکست خورده است و خودم نیز این شکست را پذیرفتهام و به جای تلاش برای تقویت ذهنم، تمام اختیارم را به دست او دادهام.
فلسفهی ماتریالیستی فقط بدنم را نشانه رفته، چون آن را میخواهد برای انقلاب و ایجادِ تغییرات اجتماعی!
تکنوکراتها من را به حافظهام تقلیل میدهند و میگویند: اگر بتوانیم حافظهات را پس از مرگت انتقال دهیم، میتوانیم تو را به آرزوی دیرینهات یعنی جاودانگی برسانیم.
آنچه حقیقت نامیده بودم، توسط دانشمندان، شبهعلم و خرافات خوانده شد و من با خودم گفتم: «لابد راست میگویند» چون ظاهرا هیچکسِ دیگری هم با من همسو و موافق نبود.
پس با خودم گفتم: انگار در میانِ این تئاترِ مضخرف، هیچ جایی برای نقشی که من باید ایفا کنم نیست. من نقشِ اول این فیلم که هیچ، جزو سیاهه لشکر هم نیستم!
وقتی سیاهی درونم را فرا گرفته بود و میخواستم جانِ خودم را بگیرم، نوری درونم درخشید و اطرافم را روشن کرد. صدایی از درونم گفت: به اطرافت گوش نکن، از دیگران تقلید نکن، مگر مجبوری با تقلید از دیگران خودت را درونِ چاه بیندازی؟!
نگاهی به درونم انداختم، دیدم تا کنون بیخودی بر جبرهای حاکم بر اطرافم تاکید میکردم. متوجه شدم این دانش و علمی که کسب کرده بودم، کمک چندانی به من نکرده بود بلکه برعکس بلای جانم شده بود. دیدم تمام جبرها را بهانه کردهام تا نتوانم و نرسم.
صدایی دیگر از عمق وجودم به گوشهایم رسید:
حقیقت را در هرچه دیدی دنبال کن و کاری به این نداشته باش که دانش است یا علم است یا شبهعلم. معیار و میزان، درونت است. میزان همین صداست که داری آن را میشنوی. خود واقعیات را دنبال کن تا صدای خودِ کاذبت کم کم خاموش شود و به یگانگی برسی و بفهمی که دوگانگی وهم است.
تیغ را روی زمین انداختم. یادم رفت که اصلا چرا میخواستم خودم را بکشم! گفتم باید این پیکرهای که مارکس ادعا میکرد آن را روی پاهایش فرود آورده است، دوباره برعکس کنم. گفتم باید ثابت کنم که میشود از چیزی فراتر از همهی اینها کمک گرفت تا ماده را هم تغییر داد.
در آینه نگاه کردم و خودم را ندیدم بلکه آنچه را که میتوانستم بشوم دیدم. همان لحظه کافی بود تا از آن تیغی که علیه خودم چرخیده بود، شمشیری بسازم تا با آن تاریکی را بشکافم...!
#نبرد_خودها
@ConsciousWriter | آگاهنویس
💔2
خودبزرگبینی و احساسِ از دماغِ فیل افتادن همان احساسِ حقارت است که تغییر شکل یافته است. افراط و تفریط با اینکه دو سر طیف هستند، اما از هم فاصلهای ندارند. چیزی که از هردوی اینها فاصله دارد و سخت میتوان به آن دست یافت، تعادل است. تعادل یعنی ارزش و قدر خود را دانستن و به کمتر از آن راضی نشدن و در عین حال خود را برتر از دیگری ندانستن.
تو مانند یک نوازنده در جمع دهها نوازنده هستی که در بهترین حالت میتوان گفت صدای سازت در بین صدای ساز دیگر نوازندهها گم خواهد شد و هرگز بهتر یا بدتر جلوه نخواهد کرد. اما اگر یک نت را اشتباه بنوازی و یک گام را اشتباه برداری، زحمات تمام گروه را به باد خواهی داد.
آنان که تصور میکنند بهتر و برتر از دیگرانند، در واقع خودشان را سرشار از اشتباه میدانند و در درونشان احساس شرم و گناه مینمایند. اینان همواره سعی میکنند از نظم گروه فراتر بروند و در چشم تماشاگران بهتر از مابقی اعضای گروه جلوه کنند؛ همین است که در نهایت باعث میشود آنها برای متفاوت بودن اشتباه بنوازند و نه تنها خودشان را خجالتزده کنند، بلکه زحمات دیگران را نیز بیثمر بسازند.
تو نیز مانند مابقی انسانها استعدادها و قوههایی داری. این استعدادها به محیط مناسب برای شکوفایی نیاز دارند. در صورتی که بتوانی تا حد امکان محیط مناسب را برای خودت فراهم بیاوری تا استعدادهایت را شکوفا کنی، آنگاه میتوانی به خوبی بنوازی، اما نباید انتظار داشته باشی که بدرخشی یا بهتر از دیگران باشی. تو صرفا وظیفهای که بر دوشت بوده را انجام دادهای.
اما اگر خدای ناکرده نتوانی آن استعدادهای درونیات را شکوفا کنی، حقارت درونیات پوستهای شکننده از اعتماد به نفسِ کاذب و خودبزرگپنداری برایت شکل میدهد که خود را درون آن مخفی کنی. از این رو مدام بر دو سر طیف در نوسانی، یا افراط میکنی یا تفریط، یا بیش از اندازه خود را مهم میدانی یا کمتر از آن چه که هستی خود را میبینی.
یادت باشد، هر اتفاقی که در محیط اطرافت میافتد مربوط به تو نیست، این ذهن توست که مدام انگشتها را میبیند که او را نشانه رفتهاند. در بهترین حالت، محبتِ دیگری به تو صرفا به بزرگواریِ تو بستگی ندارد، بلکه به مهربانی و نوعدوستیِ دیگری نیز بستگی دارد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
تو مانند یک نوازنده در جمع دهها نوازنده هستی که در بهترین حالت میتوان گفت صدای سازت در بین صدای ساز دیگر نوازندهها گم خواهد شد و هرگز بهتر یا بدتر جلوه نخواهد کرد. اما اگر یک نت را اشتباه بنوازی و یک گام را اشتباه برداری، زحمات تمام گروه را به باد خواهی داد.
آنان که تصور میکنند بهتر و برتر از دیگرانند، در واقع خودشان را سرشار از اشتباه میدانند و در درونشان احساس شرم و گناه مینمایند. اینان همواره سعی میکنند از نظم گروه فراتر بروند و در چشم تماشاگران بهتر از مابقی اعضای گروه جلوه کنند؛ همین است که در نهایت باعث میشود آنها برای متفاوت بودن اشتباه بنوازند و نه تنها خودشان را خجالتزده کنند، بلکه زحمات دیگران را نیز بیثمر بسازند.
تو نیز مانند مابقی انسانها استعدادها و قوههایی داری. این استعدادها به محیط مناسب برای شکوفایی نیاز دارند. در صورتی که بتوانی تا حد امکان محیط مناسب را برای خودت فراهم بیاوری تا استعدادهایت را شکوفا کنی، آنگاه میتوانی به خوبی بنوازی، اما نباید انتظار داشته باشی که بدرخشی یا بهتر از دیگران باشی. تو صرفا وظیفهای که بر دوشت بوده را انجام دادهای.
اما اگر خدای ناکرده نتوانی آن استعدادهای درونیات را شکوفا کنی، حقارت درونیات پوستهای شکننده از اعتماد به نفسِ کاذب و خودبزرگپنداری برایت شکل میدهد که خود را درون آن مخفی کنی. از این رو مدام بر دو سر طیف در نوسانی، یا افراط میکنی یا تفریط، یا بیش از اندازه خود را مهم میدانی یا کمتر از آن چه که هستی خود را میبینی.
یادت باشد، هر اتفاقی که در محیط اطرافت میافتد مربوط به تو نیست، این ذهن توست که مدام انگشتها را میبیند که او را نشانه رفتهاند. در بهترین حالت، محبتِ دیگری به تو صرفا به بزرگواریِ تو بستگی ندارد، بلکه به مهربانی و نوعدوستیِ دیگری نیز بستگی دارد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍2
Ye Bar
Shayea
جالبه هممون حواسمون به هرچی که نداریمه@ConsciousWriter | آگاهنویس
جالبه هممون میخوایم اون چیزی که هستیمو نباشیمش
وقتی تمام ارتباطمان با دیگری صرفا مبتنی بر فرافکنیِ سایه بر دیگریست، چرا هزینهای گزاف برای راضی نگه داشتنِ دیگران میپردازیم؟
در نهایت آنکه خصوصیاتی ناپسند دارد و آنها را نپذیرفته، برخی از آنها را بر ما فرا میافکند و ما را متهم میکند به فلان بودن یا بهمان بودن.
ما باید این را بفهمیم و سعی کنیم اگر خوبیم یا اگر بدیم، برای خودمان باشیم و با آگاه شدن از ویژگیهایمان آنها را بپذیریم. ما باید ویژگیهای متضادمان را در کنار یکدیگر قرار بدهیم. بدانیم که شاید نتوانیم در همه کار بهترین باشیم، اما میتوانیم در برخی کارها به اندازهی کافی خوب باشیم. اگر تمام ویژگیهایمان را در کنار یکدیگر بپذیریم، میتوانیم تواناییهای بالقوهمان را کشف و شکوفا کنیم، اما اگر خود را سیاه یا سفید ببینیم، دیگران را نیز همینطور خواهیم دید و ارتباطمان را با حقیقت چیزها از دست خواهیم داد، همانطور که ارتباطمان را با حقیقت خودمان از دست میدهیم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
در نهایت آنکه خصوصیاتی ناپسند دارد و آنها را نپذیرفته، برخی از آنها را بر ما فرا میافکند و ما را متهم میکند به فلان بودن یا بهمان بودن.
ما باید این را بفهمیم و سعی کنیم اگر خوبیم یا اگر بدیم، برای خودمان باشیم و با آگاه شدن از ویژگیهایمان آنها را بپذیریم. ما باید ویژگیهای متضادمان را در کنار یکدیگر قرار بدهیم. بدانیم که شاید نتوانیم در همه کار بهترین باشیم، اما میتوانیم در برخی کارها به اندازهی کافی خوب باشیم. اگر تمام ویژگیهایمان را در کنار یکدیگر بپذیریم، میتوانیم تواناییهای بالقوهمان را کشف و شکوفا کنیم، اما اگر خود را سیاه یا سفید ببینیم، دیگران را نیز همینطور خواهیم دید و ارتباطمان را با حقیقت چیزها از دست خواهیم داد، همانطور که ارتباطمان را با حقیقت خودمان از دست میدهیم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
Fasle Barooni
Ehsan Khajehamiri
فصلِ بارونیِ بیشه@ConsciousWriter | آگاهنویس
رنگِ چشماته همیشه
حسِ تازه بودنِ من
بی نگاهِ تو نمیشه
❤2
خدایا، یاریام کن. نگذار حتی یک لحظه احساس کامل بودن نمایم. میدانم که هیچ چیز را بیشتر از کمال نمیخواهم و این ویژگی را از تو به یادگار دارم، اما اگر حتی برای لحظهای احساس کامل بودن کنم، دست به اعمالی خواهم زد که عیبها و نقایصم را نمایان میسازند.
شاید من جنبهاش را ندارم، شاید هم تو انسان را تا هنگامی که در بندِ جسمانیت است، بیجنبه و عجول آفریدهای!
اما بگذار در راه این کمال بسوزم و هی بیشتر بروم و هی بهتر بشوم، اما هیچگاه نرسم. بگذار وقتی برسم که آنقدر تربیت شده باشم که قدرِ آرامش را بفهمم و آن را با تلاش برای تهییج برهم نزنم. این فرصت را به من بده که پیش از رسیدن بتوانم جسمم را کاملا مطیعِ روحم نمایم تا آنچه مرا به جستجو وا میدارد، خواستهای باشد که از اعماق وجودم سر بر آورده نه طلبی که بیفایده است و من آن سراب را به اشتباه به مانند آب میبینم؛ سرابی که مرا تشنهتر میسازد و آرامش را از من میرباید.
بگذار از اینها رد شوم، به دنبال آب بیایم و هنگامی به آن دست بیابم که واقعا تشنه ماندهام. بگذار یادم بماند که من به آب نیاز دارم نه به توهمِ آن!
و سپس آنگاه که سیراب شدم، در زیر سایهی درختی مرا به آرامشی ابدی بمیران. مرگ را بخوان که زندگی زندانِ روح است. مرگ را بخوان که ابدیت کشندهتر است! مرگ را بخوان تا تکهی جدا افتاده از هستی، با ذاتِ مقدسِ خودت ادغام شده و به یگانگی برسد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
شاید من جنبهاش را ندارم، شاید هم تو انسان را تا هنگامی که در بندِ جسمانیت است، بیجنبه و عجول آفریدهای!
اما بگذار در راه این کمال بسوزم و هی بیشتر بروم و هی بهتر بشوم، اما هیچگاه نرسم. بگذار وقتی برسم که آنقدر تربیت شده باشم که قدرِ آرامش را بفهمم و آن را با تلاش برای تهییج برهم نزنم. این فرصت را به من بده که پیش از رسیدن بتوانم جسمم را کاملا مطیعِ روحم نمایم تا آنچه مرا به جستجو وا میدارد، خواستهای باشد که از اعماق وجودم سر بر آورده نه طلبی که بیفایده است و من آن سراب را به اشتباه به مانند آب میبینم؛ سرابی که مرا تشنهتر میسازد و آرامش را از من میرباید.
بگذار از اینها رد شوم، به دنبال آب بیایم و هنگامی به آن دست بیابم که واقعا تشنه ماندهام. بگذار یادم بماند که من به آب نیاز دارم نه به توهمِ آن!
و سپس آنگاه که سیراب شدم، در زیر سایهی درختی مرا به آرامشی ابدی بمیران. مرگ را بخوان که زندگی زندانِ روح است. مرگ را بخوان که ابدیت کشندهتر است! مرگ را بخوان تا تکهی جدا افتاده از هستی، با ذاتِ مقدسِ خودت ادغام شده و به یگانگی برسد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
💔2❤1👍1
چیزی که اکنون هستم و ویژگیهایی که اکنون دارم، نتیجهی انتخابهایی هستند که در گذشته انجام دادهام. اینکه چقدر حقِ انتخاب داشتهام و چقدر مجبور بودهام اهمیتی ندارد چرا که اکنون میدانم انتخابهایی هرچند کوچک دارم. تنها راهِ جبران برای خودم، استفاده از همین انتخابهای کوچک برای ایجاد تغییرات بزرگ است؛ چرا که انتخابهای کوچک وقتی بارها و بارها تکرار شوند، اثرات بزرگی بر جای میگذارند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
یکی از سوگیریهای مسخرهی ذهن من و شاید ذهن خیلیهای دیگر این بوده است که مثلا برای ساعتها در میان عکسهای قدیمی یا خاطرات ذهنی جستجو میکنیم تا بفهمیم بدبختیمان از کجا شروع شده؛ یا برای آخرین بار کجا خوشحال بودهایم و اکنون چرا ناراحتیم. در آن عکس زیبا که لبخند بر چهرهمان نقش بسته، به چه علت اینقدر خوشحال بودهایم و چرا اکنون تصویر درون آینه تا این حد غمگین و خسته بنظر میرسد؟!
امروز نیز به دنبال جواب همین سوالات بودم که ناگهان جواب را یافتم! بدبختی تو و من از لحظهای که بدنیا آمدیم شروع شده است! این بزرگترین جبری بود که بر ما تحمیل شد و ما هرگز نمیتوانیم از آن فرار کنیم مگر خودکشی کنیم. به شخصه برای من خودکشی جرئتی میخواهد که از قدرت زنده ماندن بسیار بزرگتر است. اسمم را ترسو بگذاری یا چیز دیگر، خب همین است که هست!
اما اینکه آخرین بار کجا خوشحال بودهایم حقیقتا سوالی بیاساس و کاملا مسخره است. ما خاطرات و گذشتهمان را هم غالبا بر اساس خلق و خویِ کنونیمان بازسازی و تصور میکنیم. اگر بسیار شاد و خوشحال باشیم، داستان زندگیمان را به شیوهای روایت میکنیم که «خب تموم اون سختیها لازم بودن که من به اینجا برسم و الان با همهی اون تجربیات، اینجا بایستم و لبخند بزنم.» اما وقتی پر از اندوه و غم هستیم، تمام هستی و خاطراتمان را زیر سوال میبریم و معنای زندگی و دلیل وجودمان را هم منکر میشویم! برای همین است که همواره تاکید کردهام که لحظهی حال حقیقتی انکار نشدنیست که گذشته و آینده نیز همواره در زیر سایهی عظیم آن معنا مییابند.
بجز این، ما خاطرات گذشته را همواره به شکل تصویری ثابت در نظر میگیریم. مثلا عکسهای چند سال قبل را نگاه میکنیم و در یک لحظهی ثابت حس و حال آن لحظهمان را بر اساس خلق و خوی کنونیمان قضاوت کرده و به آن برچسب میزنیم. البته این خصوصیت فقط مخصوص عکسها نیست، حتی یک فیلم هم زمانی محدود را در بر میگیرد و نمیتواند جریان همواره جاریِ هستی و تفکر و احساسات درونی ما را نمایان کند.
بنابراین اولین سوگیری قضاوت گذشته بر اساس لحظهی کنونیست و دومی به یاد آوردن گذشته به عنوان تصویری ثابت است. حتی روایت ما از داستان زندگیمان نیز حاصل به هم چسباندن این تصاویر ثابت در طول تاریخِ خطیست. چه بسا بسیاری از تصاویر مهم در این میان از چشممان پنهان بمانند و بسیاری از لحظات پر معنا به تدریج از حافظهمان پاک شوند یا اینکه منتظر خلق و خوی متناسبی باشند که در لحظهی مناسب به خاطرمان بیایند.
بنابراین مهم نیست که بدبختی از کجا شروع شده یا آخرین بار کی خوشحال بودهایم چرا که در آیندهی پیشبینیناپذیرمان نیز بارها به علت بدبختیهایمان خواهیم گریست و بارها به خاطر خوشبختیهایمان لبخند خواهیم زد. چیزی که مهم است این است که ببینیم برای فرار از احساسات واقعیمان به چه عادات و رفتارهایی پناه بردهایم و این رفتارها چگونه باعث افزایش کرختیمان نسبت به احساساتِ خوب و رنجِ بیشترمان میشوند. همین را که بفهمیم و یاد بگیریم که باید پذیرش را جایگزینِ فرارهای بیحاصلمان کنیم، زندگیمان کمی قابل تحملتر میشود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
امروز نیز به دنبال جواب همین سوالات بودم که ناگهان جواب را یافتم! بدبختی تو و من از لحظهای که بدنیا آمدیم شروع شده است! این بزرگترین جبری بود که بر ما تحمیل شد و ما هرگز نمیتوانیم از آن فرار کنیم مگر خودکشی کنیم. به شخصه برای من خودکشی جرئتی میخواهد که از قدرت زنده ماندن بسیار بزرگتر است. اسمم را ترسو بگذاری یا چیز دیگر، خب همین است که هست!
اما اینکه آخرین بار کجا خوشحال بودهایم حقیقتا سوالی بیاساس و کاملا مسخره است. ما خاطرات و گذشتهمان را هم غالبا بر اساس خلق و خویِ کنونیمان بازسازی و تصور میکنیم. اگر بسیار شاد و خوشحال باشیم، داستان زندگیمان را به شیوهای روایت میکنیم که «خب تموم اون سختیها لازم بودن که من به اینجا برسم و الان با همهی اون تجربیات، اینجا بایستم و لبخند بزنم.» اما وقتی پر از اندوه و غم هستیم، تمام هستی و خاطراتمان را زیر سوال میبریم و معنای زندگی و دلیل وجودمان را هم منکر میشویم! برای همین است که همواره تاکید کردهام که لحظهی حال حقیقتی انکار نشدنیست که گذشته و آینده نیز همواره در زیر سایهی عظیم آن معنا مییابند.
بجز این، ما خاطرات گذشته را همواره به شکل تصویری ثابت در نظر میگیریم. مثلا عکسهای چند سال قبل را نگاه میکنیم و در یک لحظهی ثابت حس و حال آن لحظهمان را بر اساس خلق و خوی کنونیمان قضاوت کرده و به آن برچسب میزنیم. البته این خصوصیت فقط مخصوص عکسها نیست، حتی یک فیلم هم زمانی محدود را در بر میگیرد و نمیتواند جریان همواره جاریِ هستی و تفکر و احساسات درونی ما را نمایان کند.
بنابراین اولین سوگیری قضاوت گذشته بر اساس لحظهی کنونیست و دومی به یاد آوردن گذشته به عنوان تصویری ثابت است. حتی روایت ما از داستان زندگیمان نیز حاصل به هم چسباندن این تصاویر ثابت در طول تاریخِ خطیست. چه بسا بسیاری از تصاویر مهم در این میان از چشممان پنهان بمانند و بسیاری از لحظات پر معنا به تدریج از حافظهمان پاک شوند یا اینکه منتظر خلق و خوی متناسبی باشند که در لحظهی مناسب به خاطرمان بیایند.
بنابراین مهم نیست که بدبختی از کجا شروع شده یا آخرین بار کی خوشحال بودهایم چرا که در آیندهی پیشبینیناپذیرمان نیز بارها به علت بدبختیهایمان خواهیم گریست و بارها به خاطر خوشبختیهایمان لبخند خواهیم زد. چیزی که مهم است این است که ببینیم برای فرار از احساسات واقعیمان به چه عادات و رفتارهایی پناه بردهایم و این رفتارها چگونه باعث افزایش کرختیمان نسبت به احساساتِ خوب و رنجِ بیشترمان میشوند. همین را که بفهمیم و یاد بگیریم که باید پذیرش را جایگزینِ فرارهای بیحاصلمان کنیم، زندگیمان کمی قابل تحملتر میشود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
ما پولِ بیشتری روی پیشخوانِ فروشگاه گذاشتیم تا عاشقانهتر زندگی کنیم اما قلبهای سبز زیر چکمههای چند صددلاریمان لگدمال شدند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👎2
جرئت میخواد اینکه همزمان یک نفر رو دوست داشته باشی و رهاش کنی و اجازه بدی از پیشت بره. حتی سختتره اینکه به این موضوع پیشش اعتراف کنی! منظورم اینه که اکثر آدما ترجیح میدن لحظهی آخر کل خاطرات خوبی که با اون شخص داشتن رو انکار کنن و بگن که ازش متنفرن و اینکه اجازه دادن پا به زندگیشون بذاره یه اشتباه بوده. ببخشیدا ولی اکثر آدما لحظهی آخر مثل اون گاو توی ضربالمثلِ گاوِ نُه مَن شیرده رفتار میکنن؛ گاوی که مقدار زیادی شیر میده اما آخر سر با یه لگد کل ظرف شیر رو چپه میکنه روی زمین!
اما یه سری آدما هم هستن که خیلی با دل و جرئتن. که از دوگانهی عشق و نفرت رها شدن. اونا لحظهی آخر برای اینکه با به کار گرفتن مکانیسم انکار، خودشون رو از شر خاطرات آزاردهنده خلاص کنن، تنفر رو جایگزین عشق نمیکنن. حتی شاید لحظهی آخر هم به شخص مقابلشون بگن که چقدر دوستش دارن و این دوست داشتن ممکنه حتی بعد از این پایان و حتی تا ابد ادامه داشته باشه. اونا اعتراف میکنن که شاید یه سری اتفاقات و مسائلی که هیچکدومشون تقصیری در به وقوع پیوستنشون نداشتن، باعث تصمیم برای به پایان رسوندن این رابطه شدن. اونا میدونن که بلاخره هر عشقی قرار نیست به وصال برسه و هر وصالی هم که رخ میده، صرفا بر پایهی عشق نیست. اونها عشق و مفهوم عاشق بودن و دوست داشتن رو اصیلتر از مصداقهاش میدونن، بخاطر همین تموم شدن رابطه رو پایان عشق نمیدونن.
کاش من و شما هم بتونیم از اونها یاد بگیریم و بفهمیم که عشق صرفا با پایان رابطه نباید به تنفر بدل بشه. گاهی اوقات ما لحظهی جدایی حرفها و چیزهایی رو به زبون میاریم که مدتها تو خاطر خودمون و تو ذهن طرف مقابل میمونن، اما وقتی یه مدت بگذره و بتونیم خوبی و بدی رو در کنار هم ببینیم، متوجه میشیم که همه چیز اونطوری نبوده که اون لحظه فکر میکردیم هست.
پس من اینجا از خودم شروع میکنم و اعتراف میکنم که خیلی دوستت داشتم، خیلی عاشقت بودم و لحظات خیلی خیلی قشنگی رو باهات داشتم. شاید احساس و خاطرهی دوست داشتنت تا ابد باهام باشه، اما مشکلی باهاش ندارم چون تو رو به عنوان بخشی از زندگیم پذیرفتم. هرچی باشه تو یهو از آسمون نیوفتادی وسط زندگیم! یادمه یه عزیزی میگفت: چیزی به عنوان ملاقات تصادفی وجود نداره بلکه هرکسی که وارد زندگیت میشه، یا یه امتحانه یا یه مجازاته و یا یه هدیهس!
مهم این نیست که پیشم نیستی، مهم اینه که تو تا ابد جزئی از ذهن و وجود من باقی میمونی و من هم بخشی از ذهن و وجود تو باقی میمونم. آرزوم اینه که خوشحال باشی و به آرزوهات برسی، به قول اون موزیک که خیلی برام دوست داشتنیه:
@ConsciousWriter | آگاهنویس
اما یه سری آدما هم هستن که خیلی با دل و جرئتن. که از دوگانهی عشق و نفرت رها شدن. اونا لحظهی آخر برای اینکه با به کار گرفتن مکانیسم انکار، خودشون رو از شر خاطرات آزاردهنده خلاص کنن، تنفر رو جایگزین عشق نمیکنن. حتی شاید لحظهی آخر هم به شخص مقابلشون بگن که چقدر دوستش دارن و این دوست داشتن ممکنه حتی بعد از این پایان و حتی تا ابد ادامه داشته باشه. اونا اعتراف میکنن که شاید یه سری اتفاقات و مسائلی که هیچکدومشون تقصیری در به وقوع پیوستنشون نداشتن، باعث تصمیم برای به پایان رسوندن این رابطه شدن. اونا میدونن که بلاخره هر عشقی قرار نیست به وصال برسه و هر وصالی هم که رخ میده، صرفا بر پایهی عشق نیست. اونها عشق و مفهوم عاشق بودن و دوست داشتن رو اصیلتر از مصداقهاش میدونن، بخاطر همین تموم شدن رابطه رو پایان عشق نمیدونن.
کاش من و شما هم بتونیم از اونها یاد بگیریم و بفهمیم که عشق صرفا با پایان رابطه نباید به تنفر بدل بشه. گاهی اوقات ما لحظهی جدایی حرفها و چیزهایی رو به زبون میاریم که مدتها تو خاطر خودمون و تو ذهن طرف مقابل میمونن، اما وقتی یه مدت بگذره و بتونیم خوبی و بدی رو در کنار هم ببینیم، متوجه میشیم که همه چیز اونطوری نبوده که اون لحظه فکر میکردیم هست.
پس من اینجا از خودم شروع میکنم و اعتراف میکنم که خیلی دوستت داشتم، خیلی عاشقت بودم و لحظات خیلی خیلی قشنگی رو باهات داشتم. شاید احساس و خاطرهی دوست داشتنت تا ابد باهام باشه، اما مشکلی باهاش ندارم چون تو رو به عنوان بخشی از زندگیم پذیرفتم. هرچی باشه تو یهو از آسمون نیوفتادی وسط زندگیم! یادمه یه عزیزی میگفت: چیزی به عنوان ملاقات تصادفی وجود نداره بلکه هرکسی که وارد زندگیت میشه، یا یه امتحانه یا یه مجازاته و یا یه هدیهس!
مهم این نیست که پیشم نیستی، مهم اینه که تو تا ابد جزئی از ذهن و وجود من باقی میمونی و من هم بخشی از ذهن و وجود تو باقی میمونم. آرزوم اینه که خوشحال باشی و به آرزوهات برسی، به قول اون موزیک که خیلی برام دوست داشتنیه:
Cause im happy, if you're happy!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2👍1
Forwarded from مَرزِرَوان|mid's edge
هر چقدر هم که بگوییم
مردها فلان
زنها فلان
یا تنهایی خوب است
و دنیا زشت است!
آخرش روزی، قلبت برای کسی تندتر میزند.
-چارلز بوکوفسکی
مردها فلان
زنها فلان
یا تنهایی خوب است
و دنیا زشت است!
آخرش روزی، قلبت برای کسی تندتر میزند.
-چارلز بوکوفسکی
❤4
عیوب انکساری نمیگذاشتند تو را به خوبی از بالای عینکم ببینم. نزدیکتر میشدی و هرچه نزدیکتر میشدی، تصویرت واضحتر میشد. در یک آن به من رسیدی و من دریافتم که تافتههای شعری درون ذهنم به هم بافته شده است؛ شعری که در امتداد چشمانت کشیده شد، مانند سرمهای که در امتداد آنان کشیده بودی؛ و من پی بردم که خالصترین نوعِ عشق از چشمانِ معشوق آغاز میشود.
آری، چشمان. آنان هستند که رازهای نهفته را آشکار میسازند، آنانند که به هنگام غم، تر میشوند و به هنگام شادی چون الماس میدرخشند. آنانند که هرگز دروغ نمیگویند و نهایتا همانها هستند که کینهتوزی و بدجنسیِ فردی را بر ما آشکار میسازند.
و من در چشمانِ تو جز صداقت و عشق و خلوص نمیدیدم. جز انعکاسی از تصویرِ قلبی پاک و آرامشی همیشگی در آنها دیده نمیشد.
به ناگاه تمام جهان خلاصه در چشمانِ تو شد و کهکشانی که درون چشمانت بود، مرا به سفری ناخوانده و طولانی، هزاران سالِ نوری دور از خانه و کاشانهام کشاند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
آری، چشمان. آنان هستند که رازهای نهفته را آشکار میسازند، آنانند که به هنگام غم، تر میشوند و به هنگام شادی چون الماس میدرخشند. آنانند که هرگز دروغ نمیگویند و نهایتا همانها هستند که کینهتوزی و بدجنسیِ فردی را بر ما آشکار میسازند.
و من در چشمانِ تو جز صداقت و عشق و خلوص نمیدیدم. جز انعکاسی از تصویرِ قلبی پاک و آرامشی همیشگی در آنها دیده نمیشد.
به ناگاه تمام جهان خلاصه در چشمانِ تو شد و کهکشانی که درون چشمانت بود، مرا به سفری ناخوانده و طولانی، هزاران سالِ نوری دور از خانه و کاشانهام کشاند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
«آیا میتوان ذهن، این ماشینِ تولیدِ فکر را خاموش کرد؟!»
در امتدادِ جریانِ همواره جاریِ افکار و تداعیهای فکری بیپایانی که ذهن برای ما میسازه، گاهی میشه وقفهای ایجاد کرد و شده حتی برای چند ثانیه، بیفکر و بیزمان شد و صرفا حضور داشت.
گرچه برخی کاملا با اینکه انسان ممکنه بتونه ذهنش رو خاموش کنه مخالفن، اما من در کنار عدهی زیادی از افرادِ دیگه، ادعا میکنم که چنین چیزی امکانپذیره؛ با این وجود امکانپذیر بودنش مساوی با مطلوب بودنش نیست.
همونطور که قبلا اشاره کردم، برای کسی که به روند همیشه جاریِ افکارش عادت کرده، اینکه این جریان متوقف بشه هرگز خوشایند نیست و اگر هم بتونه به این وضعیت دست پیدا کنه، باز خودآگاه یا ناخودآگاه سعی میکنه ذهنش رو پر کنه از افکاری که میدونه قرار هم نیست که هیچ کمکی در روند حل مسائلش بهش بکنن.
ما به نشخوار عادت کردیم، ذهنِ ما عاشقِ این کاره و مغزِ ما به شکل تکاملی اینطور ساخته شده که اتفاقات تلخ و ترسناک رو بیشتر درون حافظهی خودش نگه داره و بارها و بارها بازیابیشون کنه تا ما رو از خطرات دور نگه داره.
از طرفی ذهن در تعامل و همکاری با بدن، هدف بقای نسل ما رو دنبال میکنه، به همین دلیل محتویات و افکاری که از لحاظ جنسی و بقای نسل برای ما دارای بار و ارزش هستند، بیشتر درون ذهنِ ما میمونن و مرور میشن. منظورم از محتویات جنسی فقط محتویاتی نیست که رابطهی جنسی رو کاملا واضح به تصویر میکشن یا ارتباط مستقیم با این امر دارن، بلکه از لحاظ منطقِ ناخودآگاه و از دیدگاهِ سنت روانکاوی، هر محتوایی از جمله یک اثر هنری هم میتونه محتوای جنسی محسوب بشه چرا که از یه لحاظ همون اثر هنری هم از طریق مکانیسم والایش به وجود اومده! شاید براتون پیش اومده باشه که بیدلیل از یه اثر هنری به شدت خوشتون میاد و خودتون هم نمیفهمید که دلیل جذابیتش براتون چیه، یا بخشی از یه آهنگ بارها و بارها توی ذهنتون مرور میشه، انگار که تو مغزتون گیر کرده! شاید به شکل خودآگاه نتونید ارتباطش رو با مسائل جنسی پیدا کنید، اما احتمالا اگه بتونید تداعیهای فکری ناخودآگاهی که اون اثر در شما ایجاد میکنه رو پیگیری کنید، اغلب متوجه میشید که اون اثر یه معنای پنهانِ جنسی براتون داره...!
بگذریم، نمیخوام وارد بحثهای تخصصی روانکاوی بشم، صرفا میخواستم بگم که ذهن انسان بطور کلی، ویژگیای داره که باعث میشه مدام فکر بسازه و به این افکار به شکلی وسواسگونه بچسبه و فکر لزوما یک محتوای متنی و زبانی نیست. فکر میتونه یک ملودی باشه، میتونه یک تصویر باشه، میتونه یک احساسِ لامسهای باشه، میتونه یک بو باشه و...! همهی این تأثرات حسی میتونن تبدیل به فکر بشن و به طرز بیپایانی در قلمرو ذهن بارها و بارها تکرار بشن و هربار با وضعیت جدیدی پیوند بخورن به شیوهای که اون وضعیتِ جدید بتونه همون افکارِ قدیمی رو زنده کنه.
با وجود همهی اینها، خاموش کردن موقتیِ ذهن ناممکن نیست اما همونطور که گفتم مطلوب هم نیست. وقتی ذهن خاموش میشه، حسی شبیه این داره که انگار میتونی با اختیار خودت به چیزی که دلت میخواد فکر کنی و این خیلی ترسناکه. انگار توی یه محیط خیلی گسترده رها شدی، یعنی انگار یه جورایی توی یه بازی Open World یا جهان باز هستی که هیچ حد و مرزی برات ایجاد نمیکنه و این نداشتن حد و مرز خودش میتونه ترسناک باشه. اگه به شیوهی اگزیستانسیالیستی به قضیه نگاه کنیم، همین آزاد بودنه که مسئولیت میآفرینه و ما از آزادی میترسیم چون نمیخوایم مسئولیت انتخابهامون رو به عهده بگیریم. وقتی هم که ذهن خاموش میشه ما لااقل برای چند ثانیه یا چند دقیقه، آزادیم که به هرچی میخوایم فکر کنیم، و بعد میبینیم که ذهنمون در این لحظات، داره شدیدا سعی میکنه تا دوباره به سراغ همون چیزایی بره که بهشون بیشترین علاقه رو داره: مسائل جنسی، ملودیها و موسیقیها، خاطراتِ دردناک، تکرار کردن و بازآفرینی مکالمههای هیجانانگیز و...! انگار ذهن دوست داره دوباره خودش رو بندازه توی قفس و این آزادی براش خیلی عجیب و دیوانهواره.
بنابراین اینجا کاملا بدون تعصب اعلام میکنم که خاموشی ذهن هرگز یک فرضِ ایدهآلیستی نیست بلکه عملی هستش، هرچند اگه راه مطلق و یکسانی برای همه وجود نداشته باشه که بهش برسن، اما اگه کنجکاوید و دوست دارید تجربش کنید، مطمئن باشید اونقدرا هم خوشایند نیست!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
در امتدادِ جریانِ همواره جاریِ افکار و تداعیهای فکری بیپایانی که ذهن برای ما میسازه، گاهی میشه وقفهای ایجاد کرد و شده حتی برای چند ثانیه، بیفکر و بیزمان شد و صرفا حضور داشت.
گرچه برخی کاملا با اینکه انسان ممکنه بتونه ذهنش رو خاموش کنه مخالفن، اما من در کنار عدهی زیادی از افرادِ دیگه، ادعا میکنم که چنین چیزی امکانپذیره؛ با این وجود امکانپذیر بودنش مساوی با مطلوب بودنش نیست.
همونطور که قبلا اشاره کردم، برای کسی که به روند همیشه جاریِ افکارش عادت کرده، اینکه این جریان متوقف بشه هرگز خوشایند نیست و اگر هم بتونه به این وضعیت دست پیدا کنه، باز خودآگاه یا ناخودآگاه سعی میکنه ذهنش رو پر کنه از افکاری که میدونه قرار هم نیست که هیچ کمکی در روند حل مسائلش بهش بکنن.
ما به نشخوار عادت کردیم، ذهنِ ما عاشقِ این کاره و مغزِ ما به شکل تکاملی اینطور ساخته شده که اتفاقات تلخ و ترسناک رو بیشتر درون حافظهی خودش نگه داره و بارها و بارها بازیابیشون کنه تا ما رو از خطرات دور نگه داره.
از طرفی ذهن در تعامل و همکاری با بدن، هدف بقای نسل ما رو دنبال میکنه، به همین دلیل محتویات و افکاری که از لحاظ جنسی و بقای نسل برای ما دارای بار و ارزش هستند، بیشتر درون ذهنِ ما میمونن و مرور میشن. منظورم از محتویات جنسی فقط محتویاتی نیست که رابطهی جنسی رو کاملا واضح به تصویر میکشن یا ارتباط مستقیم با این امر دارن، بلکه از لحاظ منطقِ ناخودآگاه و از دیدگاهِ سنت روانکاوی، هر محتوایی از جمله یک اثر هنری هم میتونه محتوای جنسی محسوب بشه چرا که از یه لحاظ همون اثر هنری هم از طریق مکانیسم والایش به وجود اومده! شاید براتون پیش اومده باشه که بیدلیل از یه اثر هنری به شدت خوشتون میاد و خودتون هم نمیفهمید که دلیل جذابیتش براتون چیه، یا بخشی از یه آهنگ بارها و بارها توی ذهنتون مرور میشه، انگار که تو مغزتون گیر کرده! شاید به شکل خودآگاه نتونید ارتباطش رو با مسائل جنسی پیدا کنید، اما احتمالا اگه بتونید تداعیهای فکری ناخودآگاهی که اون اثر در شما ایجاد میکنه رو پیگیری کنید، اغلب متوجه میشید که اون اثر یه معنای پنهانِ جنسی براتون داره...!
بگذریم، نمیخوام وارد بحثهای تخصصی روانکاوی بشم، صرفا میخواستم بگم که ذهن انسان بطور کلی، ویژگیای داره که باعث میشه مدام فکر بسازه و به این افکار به شکلی وسواسگونه بچسبه و فکر لزوما یک محتوای متنی و زبانی نیست. فکر میتونه یک ملودی باشه، میتونه یک تصویر باشه، میتونه یک احساسِ لامسهای باشه، میتونه یک بو باشه و...! همهی این تأثرات حسی میتونن تبدیل به فکر بشن و به طرز بیپایانی در قلمرو ذهن بارها و بارها تکرار بشن و هربار با وضعیت جدیدی پیوند بخورن به شیوهای که اون وضعیتِ جدید بتونه همون افکارِ قدیمی رو زنده کنه.
با وجود همهی اینها، خاموش کردن موقتیِ ذهن ناممکن نیست اما همونطور که گفتم مطلوب هم نیست. وقتی ذهن خاموش میشه، حسی شبیه این داره که انگار میتونی با اختیار خودت به چیزی که دلت میخواد فکر کنی و این خیلی ترسناکه. انگار توی یه محیط خیلی گسترده رها شدی، یعنی انگار یه جورایی توی یه بازی Open World یا جهان باز هستی که هیچ حد و مرزی برات ایجاد نمیکنه و این نداشتن حد و مرز خودش میتونه ترسناک باشه. اگه به شیوهی اگزیستانسیالیستی به قضیه نگاه کنیم، همین آزاد بودنه که مسئولیت میآفرینه و ما از آزادی میترسیم چون نمیخوایم مسئولیت انتخابهامون رو به عهده بگیریم. وقتی هم که ذهن خاموش میشه ما لااقل برای چند ثانیه یا چند دقیقه، آزادیم که به هرچی میخوایم فکر کنیم، و بعد میبینیم که ذهنمون در این لحظات، داره شدیدا سعی میکنه تا دوباره به سراغ همون چیزایی بره که بهشون بیشترین علاقه رو داره: مسائل جنسی، ملودیها و موسیقیها، خاطراتِ دردناک، تکرار کردن و بازآفرینی مکالمههای هیجانانگیز و...! انگار ذهن دوست داره دوباره خودش رو بندازه توی قفس و این آزادی براش خیلی عجیب و دیوانهواره.
بنابراین اینجا کاملا بدون تعصب اعلام میکنم که خاموشی ذهن هرگز یک فرضِ ایدهآلیستی نیست بلکه عملی هستش، هرچند اگه راه مطلق و یکسانی برای همه وجود نداشته باشه که بهش برسن، اما اگه کنجکاوید و دوست دارید تجربش کنید، مطمئن باشید اونقدرا هم خوشایند نیست!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
Lahze
Ehsan Khajeamiri
فقط چند لحظه کنارم بشین@ConsciousWriter | آگاهنویس
فقط چند لحظه به من گوش کن
هر احساسیو غیرِ من تو جهان
واسه چند لحظه فراموش کن
❤1