«از سرودههای قدیمی»
باران که میبارد دلم تنگ است
آخر چرا قلبِ تو از سنگ است؟
باران که میبارد بدونِ تو
رنگینکمان اینجا چه بیرنگ است!
#اشعار
@ConsciousWriter | آگاهنویس
باران که میبارد دلم تنگ است
آخر چرا قلبِ تو از سنگ است؟
باران که میبارد بدونِ تو
رنگینکمان اینجا چه بیرنگ است!
#اشعار
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
«نیمهی تاریکِ ماه!»
-برداشتی آزاد از آلبومی از پینک فلوید
اینکه ذات انسان بطور کلی خیر است یا شر، همواره سوالی بوده است که ذهن افراد بسیاری را درگیر خودش کرده.
پاسخی که هابز به این سوال میدهد مبتنی بر شر بودن ذات انسان به طور کلیست، از این رو او پیشنهاد میدهد برای جلوگیری از اینکه گرگها (انسانها) یکدیگر را بدرند، دولت وارد عمل شود و قوانینی را تعیین کند.
پاسخی که لاک به این سوال میدهد شاید بتوان گفت خنثیست! او معتقد است که انسان مانند لوحی سفید به دنیا میآید و این جامعه و آموزش و پرورش هستند که از او انسانی نیک یا بد میسازند.
روسو که انتقادات سنگینی به تمدن میکند، معتقد است انسان در طبیعت وحشیِ نجیب است. او انسان را در وضعیت طبیعیاش، بر خلاف هابز، دارای گرایش به نیکی و خوبی میداند و تمدن را علت اصلی بد ذات شدنِ انسان میداند.
و اما نیمهی تاریک ماه!
همانطور که میدانیم ماه به کلی تاریک است و هیچ نوری از خودش ندارد، و درخششی که شبها دارد، در واقع انعکاس نور خورشید است!
وقتی ماه نیمه درخشان است، یعنی خورشید به نیمی از او تابیده است، و نیمی دیگر که خورشید به او نتابیده، تیره و سیاه میماند. این موضوع بسیار جالب است چرا که میدانیم حتی نیمهای از ماه که روشن است، روشناییاش از خودش نیست!
در مقام مقایسه، انسان هم موجودیست که نیمه تاریک و نیمه روشن است! در حالی که نیمهی تاریکش از آن خودش است و واقعیت وجود اوست، نیمهی روشنش در واقع نوریست که از خورشید وام گرفته است.
خورشید چیست؟ همان عامل وجود یافتن و دیده شدنِ ماه. چرا که اگر خورشیدی نبود، تمام وجودِ تاریکِ انسان در تاریکی آسمان شب محو میشد و هیچ اثری از او باقی نمیماند. اما خورشید یا همان خداوند است که تابشش به انسان باعث میشود که او پا به عرصهی وجود بگذارد.
هیچ انسان یا بهتر است بگویم هیچ ماهی نیست که خورشید بر آن نتابد اما همهی ماهها هم توفیق این را ندارند که کامل شوند. تنها آن ماههایی میتوانند کامل باشند و بدرخشند که به وجود تاریکشان معترف شوند و در پرتوی نور الهی خورشید، هیچ شدن و هیچ بودن را بیاموزند. مابقی ماهها به میزان ظرفیتشان از نور خورشید بهرهمند میشوند، برخی هلالی بیش نیستند، برخی نیمه تاریکند و برخی فاصلهی کمی تا کمال دارند.
پس پینک فلوید در واقع در این آلبوم دنبالهی پرسشی فلسفی را میگیرد و پاسخی بسیار جالب توجه به آن میدهد: ذات انسان تاریک است اما او میتواند انعکاسدهندهی روشنایی باشد؛ روشناییای که البته از آنِ خودش نیست!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
-برداشتی آزاد از آلبومی از پینک فلوید
اینکه ذات انسان بطور کلی خیر است یا شر، همواره سوالی بوده است که ذهن افراد بسیاری را درگیر خودش کرده.
پاسخی که هابز به این سوال میدهد مبتنی بر شر بودن ذات انسان به طور کلیست، از این رو او پیشنهاد میدهد برای جلوگیری از اینکه گرگها (انسانها) یکدیگر را بدرند، دولت وارد عمل شود و قوانینی را تعیین کند.
پاسخی که لاک به این سوال میدهد شاید بتوان گفت خنثیست! او معتقد است که انسان مانند لوحی سفید به دنیا میآید و این جامعه و آموزش و پرورش هستند که از او انسانی نیک یا بد میسازند.
روسو که انتقادات سنگینی به تمدن میکند، معتقد است انسان در طبیعت وحشیِ نجیب است. او انسان را در وضعیت طبیعیاش، بر خلاف هابز، دارای گرایش به نیکی و خوبی میداند و تمدن را علت اصلی بد ذات شدنِ انسان میداند.
و اما نیمهی تاریک ماه!
همانطور که میدانیم ماه به کلی تاریک است و هیچ نوری از خودش ندارد، و درخششی که شبها دارد، در واقع انعکاس نور خورشید است!
وقتی ماه نیمه درخشان است، یعنی خورشید به نیمی از او تابیده است، و نیمی دیگر که خورشید به او نتابیده، تیره و سیاه میماند. این موضوع بسیار جالب است چرا که میدانیم حتی نیمهای از ماه که روشن است، روشناییاش از خودش نیست!
در مقام مقایسه، انسان هم موجودیست که نیمه تاریک و نیمه روشن است! در حالی که نیمهی تاریکش از آن خودش است و واقعیت وجود اوست، نیمهی روشنش در واقع نوریست که از خورشید وام گرفته است.
خورشید چیست؟ همان عامل وجود یافتن و دیده شدنِ ماه. چرا که اگر خورشیدی نبود، تمام وجودِ تاریکِ انسان در تاریکی آسمان شب محو میشد و هیچ اثری از او باقی نمیماند. اما خورشید یا همان خداوند است که تابشش به انسان باعث میشود که او پا به عرصهی وجود بگذارد.
هیچ انسان یا بهتر است بگویم هیچ ماهی نیست که خورشید بر آن نتابد اما همهی ماهها هم توفیق این را ندارند که کامل شوند. تنها آن ماههایی میتوانند کامل باشند و بدرخشند که به وجود تاریکشان معترف شوند و در پرتوی نور الهی خورشید، هیچ شدن و هیچ بودن را بیاموزند. مابقی ماهها به میزان ظرفیتشان از نور خورشید بهرهمند میشوند، برخی هلالی بیش نیستند، برخی نیمه تاریکند و برخی فاصلهی کمی تا کمال دارند.
پس پینک فلوید در واقع در این آلبوم دنبالهی پرسشی فلسفی را میگیرد و پاسخی بسیار جالب توجه به آن میدهد: ذات انسان تاریک است اما او میتواند انعکاسدهندهی روشنایی باشد؛ روشناییای که البته از آنِ خودش نیست!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3👍1
آگاهنویس
Apr 13, 19:11. You do have strong feelings for her. You do want her. She is pretty; her face is seductive and heart-melting. You are going to feel jealous if you see her with someone else. You are going to worry if she is spending her time with someone else.…
نشانی از خیر در این رنج ناروای روا بر من، نیافتم که سر روز و شب، گردان و دل بیمنت، گرفتار کسی باشد که هیچگاه ترا طالب نخواهد گشت؛ اگر آنکه بر هستی حاکم است خیرخواه است.
-𝖺.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
-𝖺.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
Forwarded from تپهیِپروانهها (•𝗉𝗈𝗎𝗋𝗂𝖺𓂀)
ذهن به تو میگوید ارزش در بیرون از نگاه ِ توست،
ولی ارزش همان نگاه است.
ولی ارزش همان نگاه است.
❤2👎1
از چشمانداز جوانی که بنگری، زندگی آیندهای دراز و بیپایان است؛ ولی از چشمانداز پیری، تنها گذشتهای بسیار کوتاه به چشمت میآید. وقتی با کشتی دور میشویم، اجزای ساحل ریز و ریزتر میشوند و امکان شناسایی و تمایزشان نیز کمتر؛ همچون سالهایی که پشت سر نهادهایم، با همهی رویدادها و تکاپوهایشان.@ConsciousWriter | آگاهنویس
آرتور شوپنهاور
❤2
«از سرودههای قدیمی»
از دوری تو دلم پریشان شده است
از حادثهی عشقِ تو ویران شده است
ای دوست کجایی که بدون تو دلم
از عاشق تو شدن پشیمان شده است
#اشعار
@ConsciousWriter | آگاهنویس
از دوری تو دلم پریشان شده است
از حادثهی عشقِ تو ویران شده است
ای دوست کجایی که بدون تو دلم
از عاشق تو شدن پشیمان شده است
#اشعار
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
«همه باید در خیمهشببازی بزرگ زندگی بازی کنند و نخی که ما را به حرکت در میآورد احساس کنند»، با این حال در حفظ چشمانداز رفیع فیلسوف همیشه آرامشی هست زیرا از دیدگاه ابدیت، هیچ چیز حقیقتا اهمیتی ندارد و همه چیز در گذر است.@ConsciousWriter | آگاهنویس
درمان شوپنهاور
اروین د یالوم
❤2
شیوهای که حافظه در رویاها بدان رفتار میکند بیشک بیشترین اهمیت را برای هر تئوری حافظه به طور عام در بر دارد. این به ما میآموزد که «هیچ چیز از آنچه زمانی از لحاظ فکری دارا بودهایم، نمیتواند یکسره از دست برود»؛ یا آن طور که دلبایف میگوید: حتی بیاهمیتترین تاثیر ردی ثابت برجای مینهد که به طور نامحدودی قادر به احیاست.@ConsciousWriter | آگاهنویس
تفسیر خواب
زیگموند فروید
❤1
«از سرودههای ناتمام»
نشخوارهای ذهنیِ بیهوده
در این هوای ابریِ آلوده
روحم که زیرِ رفتنِ تو له شد
جسمی که ماند زخمی و فرسوده
#اشعار
۱۴۰۴/۲/۱۲
@ConsciousWriter | آگاهنویس
نشخوارهای ذهنیِ بیهوده
در این هوای ابریِ آلوده
روحم که زیرِ رفتنِ تو له شد
جسمی که ماند زخمی و فرسوده
#اشعار
۱۴۰۴/۲/۱۲
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
آگاهنویس
Photo
از کی بپرسم؟!
هوش مصنوعی و اپلیکیشنهای مربوط به آن که حالا دیگر تقریبا همه با آنها آشنا هستند، راهی فراهم میآورند که ما برای پرسشهایمان، پاسخهایی نسبتا کوتاه و حاضر و آماده پیدا کنیم. این نیز قدمی دیگر در راستای فراهم آوردن راحتی برای انسانیست که تکنولوژی و فناوریها همیشه به او مدد رساندهاند و با زبانِ بیزبانی، انگار که به او گفتهاند: «نیازی نیست از جایت بلند شوی، ما همه چیز را برایت فراهم میکنیم!»
اکنون برای مثال من اگر بخواهم در مورد نظریهی فلان جامعهشناس بدانم، نیازی نیست که بروم آثار او را مطالعه کنم و روندی که او برای اثبات نظراتش در کتابهای مطولش طی میکند را دنبال کنم بلکه فورا اپلیکیشن هوش مصنوعی را باز میکنم و سرچ میکنم: «نظریهی فلانی در مورد فلان موضوع چیست؟» نتیجهی سرچ به شکلی کاملا ساده و روان و خوانا، در چند سرتیتر برایم نمایان میشود. آن وقت من با این توهم دانایی، هرجایی دهان به سخن میگشایم که: آره من در موردش توی هوش مصنوعی هم سرچ کردم!
حالا دیگر این گفتمان جایگزین گفتمانِ سابق شده است که اگر میخواستیم در مورد نظریات شخصی صحبت کنیم، لازم بود که لااقل در موردش چند کتاب خوانده باشیم و عمیقا خودمان را جای او گذاشته باشیم و از عینکی که او فراهم آورده به اطرافمان نگاهی انداخته باشیم.
مخلص کلام، حرفم دشمنی با پیشرفت و رفاه انسان نیست، حرفم این است که ما راه استفادهی بهینه از فناوریها را گم کردهایم و چه بسا این شاید نه ایراد ما، بلکه شاید همانطور که کال نیوپورت در کتابش به نام مینیمالیسم دیجیتال اعلام میکند، بخاطر خصلتِ اعتیادآورِ فناوریها باشد. با این وجود ایستادن در برابر خصلتِ اعتیادآورِ فناوریها و کمک گرفتن حداکثری از این ابزارها به شیوهای بهینه، هرگز ناممکن نیست با این حال هدفی به غایت دشوار و نیازمند ارادهی محکم است.
باید در برابر میل به سریع فهمیدن بایستیم، یا لااقل بین فهمِ سطحی و کلیای که هوش مصنوعی از یک موضوع خاص به ما میدهد و فهمِ عمیقی که پژوهش و خواندن مقالات و کتابهای مطول به ما میدهند تمایز قائل شویم. البته پیش از آن باید بر میل به هر لحظه چک کردن تلفن همراهمان یا استوری گذاشتن و نظر دادن در مورد همه چیز فائق بیاییم تا اگر خدا بخواهد بتوانیم بر روی کلمات و جملات یک کتاب تمرکز کنیم و آنها را به شکلی پیوسته بخوانیم!!
پ.ن: در بالا تصویری از محیط اپلیکیشن هوش مصنوعی Perplexity مشاهده میکنید که مدتیست به شکل مداوم از آن استفاده میکنم. در تصویر دیگر مشاهده میکنید که از او معنای Perplexity را پرسیدم و همینطور که مشهود است، این واژه در حوزهی هوش مصنوعی برای اشاره به قابلیت تولید متن یا جملاتی گفته میشود که تا حد امکان روان و خوانا باشند و سرگشتگی و گیجی خواننده را کاهش دهند. به عبارتی هرچه یک ابزار بیشتر بتواند حیرت و سرگشتگی فرد را در مورد مسائل مختلف کاهش دهد، آن ابزار بهتر است! اما اگر جوری دیگر نگاه کنیم، مگر همین سرگشتگی و حیرت نبودهاند که جستجوی دانش را آغاز کردهاند؟! (شعاری که مختص همین ابزار هوش مصنوعیست - Where Knowledge Begins). حال باید از خودمان بپرسیم اگر این ابزارها بتوانند به تمام سوالات انسان پاسخ دهند و میل سرکش او را به دانستن از طریق کاهش دادن حیرت و سردرگمی او با چند پاسخ سطحی و ساده شده و خلاصه شده خنثی کنند، انسان به مثابه موجودی دانشجو به چه موجودی تقلیل پیدا میکند؟
@ConsciousWriter | آگاهنویس
هوش مصنوعی و اپلیکیشنهای مربوط به آن که حالا دیگر تقریبا همه با آنها آشنا هستند، راهی فراهم میآورند که ما برای پرسشهایمان، پاسخهایی نسبتا کوتاه و حاضر و آماده پیدا کنیم. این نیز قدمی دیگر در راستای فراهم آوردن راحتی برای انسانیست که تکنولوژی و فناوریها همیشه به او مدد رساندهاند و با زبانِ بیزبانی، انگار که به او گفتهاند: «نیازی نیست از جایت بلند شوی، ما همه چیز را برایت فراهم میکنیم!»
اکنون برای مثال من اگر بخواهم در مورد نظریهی فلان جامعهشناس بدانم، نیازی نیست که بروم آثار او را مطالعه کنم و روندی که او برای اثبات نظراتش در کتابهای مطولش طی میکند را دنبال کنم بلکه فورا اپلیکیشن هوش مصنوعی را باز میکنم و سرچ میکنم: «نظریهی فلانی در مورد فلان موضوع چیست؟» نتیجهی سرچ به شکلی کاملا ساده و روان و خوانا، در چند سرتیتر برایم نمایان میشود. آن وقت من با این توهم دانایی، هرجایی دهان به سخن میگشایم که: آره من در موردش توی هوش مصنوعی هم سرچ کردم!
حالا دیگر این گفتمان جایگزین گفتمانِ سابق شده است که اگر میخواستیم در مورد نظریات شخصی صحبت کنیم، لازم بود که لااقل در موردش چند کتاب خوانده باشیم و عمیقا خودمان را جای او گذاشته باشیم و از عینکی که او فراهم آورده به اطرافمان نگاهی انداخته باشیم.
مخلص کلام، حرفم دشمنی با پیشرفت و رفاه انسان نیست، حرفم این است که ما راه استفادهی بهینه از فناوریها را گم کردهایم و چه بسا این شاید نه ایراد ما، بلکه شاید همانطور که کال نیوپورت در کتابش به نام مینیمالیسم دیجیتال اعلام میکند، بخاطر خصلتِ اعتیادآورِ فناوریها باشد. با این وجود ایستادن در برابر خصلتِ اعتیادآورِ فناوریها و کمک گرفتن حداکثری از این ابزارها به شیوهای بهینه، هرگز ناممکن نیست با این حال هدفی به غایت دشوار و نیازمند ارادهی محکم است.
باید در برابر میل به سریع فهمیدن بایستیم، یا لااقل بین فهمِ سطحی و کلیای که هوش مصنوعی از یک موضوع خاص به ما میدهد و فهمِ عمیقی که پژوهش و خواندن مقالات و کتابهای مطول به ما میدهند تمایز قائل شویم. البته پیش از آن باید بر میل به هر لحظه چک کردن تلفن همراهمان یا استوری گذاشتن و نظر دادن در مورد همه چیز فائق بیاییم تا اگر خدا بخواهد بتوانیم بر روی کلمات و جملات یک کتاب تمرکز کنیم و آنها را به شکلی پیوسته بخوانیم!!
پ.ن: در بالا تصویری از محیط اپلیکیشن هوش مصنوعی Perplexity مشاهده میکنید که مدتیست به شکل مداوم از آن استفاده میکنم. در تصویر دیگر مشاهده میکنید که از او معنای Perplexity را پرسیدم و همینطور که مشهود است، این واژه در حوزهی هوش مصنوعی برای اشاره به قابلیت تولید متن یا جملاتی گفته میشود که تا حد امکان روان و خوانا باشند و سرگشتگی و گیجی خواننده را کاهش دهند. به عبارتی هرچه یک ابزار بیشتر بتواند حیرت و سرگشتگی فرد را در مورد مسائل مختلف کاهش دهد، آن ابزار بهتر است! اما اگر جوری دیگر نگاه کنیم، مگر همین سرگشتگی و حیرت نبودهاند که جستجوی دانش را آغاز کردهاند؟! (شعاری که مختص همین ابزار هوش مصنوعیست - Where Knowledge Begins). حال باید از خودمان بپرسیم اگر این ابزارها بتوانند به تمام سوالات انسان پاسخ دهند و میل سرکش او را به دانستن از طریق کاهش دادن حیرت و سردرگمی او با چند پاسخ سطحی و ساده شده و خلاصه شده خنثی کنند، انسان به مثابه موجودی دانشجو به چه موجودی تقلیل پیدا میکند؟
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1👍1💔1
خواستنت زیباست، اما نخواستنِ آنچه که دوستداشتنیست، زیباتر است! نوعی لذتِ مازوخیستیِ معطوف به استعلا در این امر نهفته است که هرکسی نمیتواند آن را دریابد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍3
پدیدارشناسیِ روح!
جهان از دو جوهرِ متضاد تشکیل شده است: مردانگی و زنانگی، خیر و شر، خوب و بد، دانا و نادان، سپید و سیاه.
اما آنکه به بیداری میرسد میفهمد که با رفعِ تمامِ دوگانگیها، هیچ چیز جز یگانگی باقی نمیماند. «همه یکیست و آن الوهیست.»
اما این یگانگی در جوهر لااقل برای انسان درونماندگار نیست بلکه استعلاییست، چرا که انسان قوه و پتانسیلی را داراست که قابلیت بالفعل شدن را دارد و میتواند با رفع تضادهایش، به یکانگی با کلیتِ هستی یعنی خداوند برسد.
در نهایت «من» توهم است و این چشمانِ خداست که جهان (خودش) را مشاهده میکند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
جهان از دو جوهرِ متضاد تشکیل شده است: مردانگی و زنانگی، خیر و شر، خوب و بد، دانا و نادان، سپید و سیاه.
اما آنکه به بیداری میرسد میفهمد که با رفعِ تمامِ دوگانگیها، هیچ چیز جز یگانگی باقی نمیماند. «همه یکیست و آن الوهیست.»
اما این یگانگی در جوهر لااقل برای انسان درونماندگار نیست بلکه استعلاییست، چرا که انسان قوه و پتانسیلی را داراست که قابلیت بالفعل شدن را دارد و میتواند با رفع تضادهایش، به یکانگی با کلیتِ هستی یعنی خداوند برسد.
در نهایت «من» توهم است و این چشمانِ خداست که جهان (خودش) را مشاهده میکند!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4💔1
آرام باش!
گاهی مکثی کن و این سوال را از خودت بپرس که «به راستی در پیِ چه هستم؟»
حال من از تو سؤالی میپرسم:
تا کِی میخواهی مسیر را قربانی کنی تا به مقصد برسی؟
آیا این جادههای زیبا و پر از مناظرِ دلنشین کافی نیستند؟ آیا اینها روحت را ارضا نمیکنند؟ اگر اینگونه نیست پس بدان مقصد هم هرگز قرار نیست حالت را خوب کند و اگر چنین کند، تنها برای مدتی بسیار کوتاه است چرا که تو تا به حال نتوانستهای بر میلِ شدیدت به رسیدن غلبه کنی!
از جریانِ غالبِ جامعه کمی فاصله بگیر. از این سرعتِ زیاد برای دنبالِ هیچ دویدن بکاه. اگر نماز میخوانی یا دعا میکنی، کلمات را آهسته و شمرده ادا کن، اگر فیلم میبینی، در پی این نباش که در انتها قرار است چه شود، اگر از جادهای پر از درخت و با مناظری دلنشین عبور میکنی، دم را غنیمت بشمار و به مقصد فکر نکن بلکه از تماشای درختان و مناظرِ جاده لذت ببر.
سعی کن لحظهی حال را بعنوان هدفی که ذاتا ارزشمند است در نظر بگیری، نه وسیلهای که از آن استفاده میکنی تا به آیندهای موهوم دست پیدا کنی! بهشت در آینده و در جایی دیگر نیست بلکه بهشت به معنای حضورِ کامل در اینجا و اکنون است.
اگر بتوانی با زمان چنین کنی، با انسانها نیز بر اساس همین منطق ارتباط برقرار خواهی کرد. آنگاه تو هرکدام از انسانها را نیز به مثابه هدف در نظر خواهی گرفت نه وسیلهای که از آن استفاده میکنیم تا به چیزی دیگر دست پیدا نماییم و بعد آنان را مانند زباله به بیرون میریزیم!
تمام اعمالی که انجام میدهی، تمام چیزهایی که میگویی، تمام افرادی که با آنها ارتباط برقرار میکنی و تمام لحظاتی که میگذرانی، فینفسه دارای ارزش هستند و هرکدامشان خود هدف و مقصدی برای دستیابی هستند. اگر این را بیاموزی از تک تکِ لحظات زندگیات به درستی استفاده خواهی کرد و هرگز برای هدر دادنشان حسرت نخواهی خورد و اگر این را نیاموزی، به این جستجوی بیپایان برای دستیافتن به مقصدی که هرگز به آن نخواهی رسید ادامه خواهی داد و در انتها نیز حسرتی عمیق در انتظارت خواهد بود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
گاهی مکثی کن و این سوال را از خودت بپرس که «به راستی در پیِ چه هستم؟»
حال من از تو سؤالی میپرسم:
تا کِی میخواهی مسیر را قربانی کنی تا به مقصد برسی؟
آیا این جادههای زیبا و پر از مناظرِ دلنشین کافی نیستند؟ آیا اینها روحت را ارضا نمیکنند؟ اگر اینگونه نیست پس بدان مقصد هم هرگز قرار نیست حالت را خوب کند و اگر چنین کند، تنها برای مدتی بسیار کوتاه است چرا که تو تا به حال نتوانستهای بر میلِ شدیدت به رسیدن غلبه کنی!
از جریانِ غالبِ جامعه کمی فاصله بگیر. از این سرعتِ زیاد برای دنبالِ هیچ دویدن بکاه. اگر نماز میخوانی یا دعا میکنی، کلمات را آهسته و شمرده ادا کن، اگر فیلم میبینی، در پی این نباش که در انتها قرار است چه شود، اگر از جادهای پر از درخت و با مناظری دلنشین عبور میکنی، دم را غنیمت بشمار و به مقصد فکر نکن بلکه از تماشای درختان و مناظرِ جاده لذت ببر.
سعی کن لحظهی حال را بعنوان هدفی که ذاتا ارزشمند است در نظر بگیری، نه وسیلهای که از آن استفاده میکنی تا به آیندهای موهوم دست پیدا کنی! بهشت در آینده و در جایی دیگر نیست بلکه بهشت به معنای حضورِ کامل در اینجا و اکنون است.
اگر بتوانی با زمان چنین کنی، با انسانها نیز بر اساس همین منطق ارتباط برقرار خواهی کرد. آنگاه تو هرکدام از انسانها را نیز به مثابه هدف در نظر خواهی گرفت نه وسیلهای که از آن استفاده میکنیم تا به چیزی دیگر دست پیدا نماییم و بعد آنان را مانند زباله به بیرون میریزیم!
تمام اعمالی که انجام میدهی، تمام چیزهایی که میگویی، تمام افرادی که با آنها ارتباط برقرار میکنی و تمام لحظاتی که میگذرانی، فینفسه دارای ارزش هستند و هرکدامشان خود هدف و مقصدی برای دستیابی هستند. اگر این را بیاموزی از تک تکِ لحظات زندگیات به درستی استفاده خواهی کرد و هرگز برای هدر دادنشان حسرت نخواهی خورد و اگر این را نیاموزی، به این جستجوی بیپایان برای دستیافتن به مقصدی که هرگز به آن نخواهی رسید ادامه خواهی داد و در انتها نیز حسرتی عمیق در انتظارت خواهد بود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
هنگامی که ما به این دوران عاری از شرم کودکی نگاه میکنیم، به چشم ما چون بهشت میآید؛ و بهشت خود بیش از خیالات جمعی در باب کودکی نیست. از اینروست که بشر در بهشت عریان بود و شرمی از حضور دیگری نداشت؛ تا آنکه زمانی فرا رسید که شرم و اضطراب پدیدار شد، اخراج به دنبال آمد و زندگی جنسی و وظایف مربوط به فعالیت فرهنگی آغاز شد؛ ولی ما میتوانیم هر شب در رویاهامان این بهشت را بازیابیم.@ConsciousWriter | آگاهنویس
تفسیر خواب
زیگموند فروید
❤2💔1
Sayeh Be Sayeh
Ehsan Khajehamiri
رفتی و توی قلبم@ConsciousWriter | آگاهنویس
یادتو جا گذاشتی
روی تموم حرفات
یک دفعه پا گذاشتی
«پدر گرامی، به خودت بگیر!»
انسانها با خودشان هم نمیتوانند کنار بیایند و برای فرار از این ابهام و اضطراب وجودی، به رابطهی جنسی پناه میبرند و در بهترین حالت، سویهای مشابه با خودشان میآفرینند (فرزندی به وجود میآورند) که او نیز کاملا ظاهر و رفتاری شبیه خودشان دارد و بنابراین مجبور میشوند بیشتر با سویههای نپذیرفتهی درونیِ خودشان در هر لحظه روبرو شوند.
از این رو انسان در تمام عمرش با خودش میجنگد و بعد فکر میکند که ازدواج و تولیدمثل تنها راهش برای برقرار نمودن صلحِ درونیست. بعد از آن هم متوجه میشود که دائم با همسر و فرزندانش در حال جنگ است چرا که همسرش را نیز بر اساس امیال ناخودآگاهی برگزیده که کاملا جبری و تعیّن یافته هستند و فرزندانش نیز آینهی خصوصیاتی از خودش شدهاند که نتوانسته است آنها را تا آن لحظه بپذیرد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
انسانها با خودشان هم نمیتوانند کنار بیایند و برای فرار از این ابهام و اضطراب وجودی، به رابطهی جنسی پناه میبرند و در بهترین حالت، سویهای مشابه با خودشان میآفرینند (فرزندی به وجود میآورند) که او نیز کاملا ظاهر و رفتاری شبیه خودشان دارد و بنابراین مجبور میشوند بیشتر با سویههای نپذیرفتهی درونیِ خودشان در هر لحظه روبرو شوند.
از این رو انسان در تمام عمرش با خودش میجنگد و بعد فکر میکند که ازدواج و تولیدمثل تنها راهش برای برقرار نمودن صلحِ درونیست. بعد از آن هم متوجه میشود که دائم با همسر و فرزندانش در حال جنگ است چرا که همسرش را نیز بر اساس امیال ناخودآگاهی برگزیده که کاملا جبری و تعیّن یافته هستند و فرزندانش نیز آینهی خصوصیاتی از خودش شدهاند که نتوانسته است آنها را تا آن لحظه بپذیرد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍4
از خودم پرسیدم: «من این میان چکاره هستم؟! چه کاری از دستم بر میآید که دیگران قادر به انجامش نیستند؟!» اما به هیچ جوابی نرسیدم.
حقیقت این است که قدرتِ پردازشِ ذهنم پیشاپیش از هوش مصنوعی شکست خورده است و خودم نیز این شکست را پذیرفتهام و به جای تلاش برای تقویت ذهنم، تمام اختیارم را به دست او دادهام.
فلسفهی ماتریالیستی فقط بدنم را نشانه رفته، چون آن را میخواهد برای انقلاب و ایجادِ تغییرات اجتماعی!
تکنوکراتها من را به حافظهام تقلیل میدهند و میگویند: اگر بتوانیم حافظهات را پس از مرگت انتقال دهیم، میتوانیم تو را به آرزوی دیرینهات یعنی جاودانگی برسانیم.
آنچه حقیقت نامیده بودم، توسط دانشمندان، شبهعلم و خرافات خوانده شد و من با خودم گفتم: «لابد راست میگویند» چون ظاهرا هیچکسِ دیگری هم با من همسو و موافق نبود.
پس با خودم گفتم: انگار در میانِ این تئاترِ مضخرف، هیچ جایی برای نقشی که من باید ایفا کنم نیست. من نقشِ اول این فیلم که هیچ، جزو سیاهه لشکر هم نیستم!
وقتی سیاهی درونم را فرا گرفته بود و میخواستم جانِ خودم را بگیرم، نوری درونم درخشید و اطرافم را روشن کرد. صدایی از درونم گفت: به اطرافت گوش نکن، از دیگران تقلید نکن، مگر مجبوری با تقلید از دیگران خودت را درونِ چاه بیندازی؟!
نگاهی به درونم انداختم، دیدم تا کنون بیخودی بر جبرهای حاکم بر اطرافم تاکید میکردم. متوجه شدم این دانش و علمی که کسب کرده بودم، کمک چندانی به من نکرده بود بلکه برعکس بلای جانم شده بود. دیدم تمام جبرها را بهانه کردهام تا نتوانم و نرسم.
صدایی دیگر از عمق وجودم به گوشهایم رسید:
حقیقت را در هرچه دیدی دنبال کن و کاری به این نداشته باش که دانش است یا علم است یا شبهعلم. معیار و میزان، درونت است. میزان همین صداست که داری آن را میشنوی. خود واقعیات را دنبال کن تا صدای خودِ کاذبت کم کم خاموش شود و به یگانگی برسی و بفهمی که دوگانگی وهم است.
تیغ را روی زمین انداختم. یادم رفت که اصلا چرا میخواستم خودم را بکشم! گفتم باید این پیکرهای که مارکس ادعا میکرد آن را روی پاهایش فرود آورده است، دوباره برعکس کنم. گفتم باید ثابت کنم که میشود از چیزی فراتر از همهی اینها کمک گرفت تا ماده را هم تغییر داد.
در آینه نگاه کردم و خودم را ندیدم بلکه آنچه را که میتوانستم بشوم دیدم. همان لحظه کافی بود تا از آن تیغی که علیه خودم چرخیده بود، شمشیری بسازم تا با آن تاریکی را بشکافم...!
#نبرد_خودها
@ConsciousWriter | آگاهنویس
حقیقت این است که قدرتِ پردازشِ ذهنم پیشاپیش از هوش مصنوعی شکست خورده است و خودم نیز این شکست را پذیرفتهام و به جای تلاش برای تقویت ذهنم، تمام اختیارم را به دست او دادهام.
فلسفهی ماتریالیستی فقط بدنم را نشانه رفته، چون آن را میخواهد برای انقلاب و ایجادِ تغییرات اجتماعی!
تکنوکراتها من را به حافظهام تقلیل میدهند و میگویند: اگر بتوانیم حافظهات را پس از مرگت انتقال دهیم، میتوانیم تو را به آرزوی دیرینهات یعنی جاودانگی برسانیم.
آنچه حقیقت نامیده بودم، توسط دانشمندان، شبهعلم و خرافات خوانده شد و من با خودم گفتم: «لابد راست میگویند» چون ظاهرا هیچکسِ دیگری هم با من همسو و موافق نبود.
پس با خودم گفتم: انگار در میانِ این تئاترِ مضخرف، هیچ جایی برای نقشی که من باید ایفا کنم نیست. من نقشِ اول این فیلم که هیچ، جزو سیاهه لشکر هم نیستم!
وقتی سیاهی درونم را فرا گرفته بود و میخواستم جانِ خودم را بگیرم، نوری درونم درخشید و اطرافم را روشن کرد. صدایی از درونم گفت: به اطرافت گوش نکن، از دیگران تقلید نکن، مگر مجبوری با تقلید از دیگران خودت را درونِ چاه بیندازی؟!
نگاهی به درونم انداختم، دیدم تا کنون بیخودی بر جبرهای حاکم بر اطرافم تاکید میکردم. متوجه شدم این دانش و علمی که کسب کرده بودم، کمک چندانی به من نکرده بود بلکه برعکس بلای جانم شده بود. دیدم تمام جبرها را بهانه کردهام تا نتوانم و نرسم.
صدایی دیگر از عمق وجودم به گوشهایم رسید:
حقیقت را در هرچه دیدی دنبال کن و کاری به این نداشته باش که دانش است یا علم است یا شبهعلم. معیار و میزان، درونت است. میزان همین صداست که داری آن را میشنوی. خود واقعیات را دنبال کن تا صدای خودِ کاذبت کم کم خاموش شود و به یگانگی برسی و بفهمی که دوگانگی وهم است.
تیغ را روی زمین انداختم. یادم رفت که اصلا چرا میخواستم خودم را بکشم! گفتم باید این پیکرهای که مارکس ادعا میکرد آن را روی پاهایش فرود آورده است، دوباره برعکس کنم. گفتم باید ثابت کنم که میشود از چیزی فراتر از همهی اینها کمک گرفت تا ماده را هم تغییر داد.
در آینه نگاه کردم و خودم را ندیدم بلکه آنچه را که میتوانستم بشوم دیدم. همان لحظه کافی بود تا از آن تیغی که علیه خودم چرخیده بود، شمشیری بسازم تا با آن تاریکی را بشکافم...!
#نبرد_خودها
@ConsciousWriter | آگاهنویس
💔2