«از سرودههای قدیمی»
ماه را از بغل پنجرهها دزدیدند
و گل لاله و رز را ز چمن برچیدند
گریه میکرد شقایق ز فراق رخ یار
همهی حنجرهها بر غم او خندیدند
این جماعت همه گرگند و کسی انسان نیست
که ز انسانیت خود، همگی رنجیدند
جز سیاهی به رخ خستهی آن مرد نبود
پرتوی نور الهی که به او تابیدند
آنقدر فاصله افتاد میان کلمات
که تمام جملاتم ز درون پاشیدند
در بیابان دلم یافت نشد ابر حیات
ابرهای تر چشمم به کجا باریدند؟
#اشعار
@ConsciousWriter | آگاهنویس
ماه را از بغل پنجرهها دزدیدند
و گل لاله و رز را ز چمن برچیدند
گریه میکرد شقایق ز فراق رخ یار
همهی حنجرهها بر غم او خندیدند
این جماعت همه گرگند و کسی انسان نیست
که ز انسانیت خود، همگی رنجیدند
جز سیاهی به رخ خستهی آن مرد نبود
پرتوی نور الهی که به او تابیدند
آنقدر فاصله افتاد میان کلمات
که تمام جملاتم ز درون پاشیدند
در بیابان دلم یافت نشد ابر حیات
ابرهای تر چشمم به کجا باریدند؟
#اشعار
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
روزهای اول فروردین، در کوچهای با این منظرهی زیبا روبرو شدم.
چند روز بعد، پس از بارانی شدید، از همان کوچه گذشتم و دیدم بیشترِ شکوفهها از درخت جدا شده و بر زمین افتاده بودند و توسط عابران لگدمال شده بودند.
حاصل، جرقهای بود برای نوشتنِ متنِ زیر!
چند روز بعد، پس از بارانی شدید، از همان کوچه گذشتم و دیدم بیشترِ شکوفهها از درخت جدا شده و بر زمین افتاده بودند و توسط عابران لگدمال شده بودند.
حاصل، جرقهای بود برای نوشتنِ متنِ زیر!
🕊2
آگاهنویس
روزهای اول فروردین، در کوچهای با این منظرهی زیبا روبرو شدم. چند روز بعد، پس از بارانی شدید، از همان کوچه گذشتم و دیدم بیشترِ شکوفهها از درخت جدا شده و بر زمین افتاده بودند و توسط عابران لگدمال شده بودند. حاصل، جرقهای بود برای نوشتنِ متنِ زیر!
بهار آمده عزیزم! میدانم که تو هم شبیه من ذوق داری، اما زیادی به آن دل نبند. دلت را به شکوفههای درختانِ باغتان خوش کردهای اما همین شکوفهها چند روز دیگر با وزش بیامانِ باد و بارش شدید بارانهای بهاری از شاخه جدا میشوند و به زمین میریزند. آنها نمیدانند چه سرنوشت تلخی در انتظارشان است! آنها نمیدانند که هرگز قرار نیست رنگِ تابستان را ببینند و ثمر بدهند.
سرانجام به خود مینگرند در حالی که دارند زیر پای عابران لگد میشوند. دیروز بر روی شاخه بودند اما امروز روی زمینند! چه کسی فکرش را میکرد؟!
اما مهم نیست؛ درخت با همان شکوفههای انگشتشمارش به زندگیاش ادامه میدهد. او شاخههای بیشکوفه را شبیه یک مادر تسکین میدهد: شاید بهار دیگر نوبت به ثمر رسیدنِ شما باشد! او بین شاخهها پادرمیانی میکند تا مبادا شاخههای بیشکوفه به شاخههایی که شکوفه دارند حسادت کنند.
درخت سرد و گرمِ روزگار را چشیده است و ریشههای قدرتمندی در خاک دارد. او میداند که اینها همه رسمِ روزگارند. باد میوزد و باران میبارد که بارور سازد، اما در این میان خواسته یا ناخواسته بعضی از شکوفهها را از هستی ساقط میکند.
او میداند که نباید دل به سرد و گرم روزگار ببندد. او میداند که باید نشست و مشاهده کرد. «سختترین غمها و بزرگترین شادیها همگی میگذرند و در نهایت تنها لبخندی که بر لبهای عابری مینشانیم است که باقی میماند. لبخندی که ناشی از چشیدنِ طعمِ شیرینِ میوهایست که از شاخههای ما میچیند.»
درخت میداند که معنای زندگی همین است و نباید به دنبال چیزی فراتر از این بود. او میداند که اگر میوهها چیده نشوند و خورده نشوند و لبخندی به ارمغان نیاورند، بر روی شاخه میپوسند و مثل همان شکوفهها هبوطی تلخ در انتظارشان خواهد بود. بنابراین میداند که باید بخشاینده بود. درختها نباید باران را مطلقا خوب یا مطلقا بد ببینند. آنها باید خوب و بد را در کنار هم تاب بیاورند تا بتوانند میوههایشان را به عابران، فارغ از خوب یا بد بودنشان ببخشند.
به هرحال خوب یا بد بودن باران در اینجا به دیدگاه هر یک از درختان بستگی دارد! نهالی کم تجربه که تمام شکوفههایش را از دست داده، باران را مطلقا بد میداند و نهالی دیگر که پس از باریدنِ باران شکوفه داده، او را مطلقا خیر میداند.
اما درختِ با تجربه و سرد و گرم چشیدهی روزگار، میتواند وجوه بد و خوبِ باران را در کنار هم ببیند. او میتواند همه چیز را در سایهی پذیرش و مشاهدهگری معنا کند و به این شیوه بر دوگانگیها غلبه کند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
سرانجام به خود مینگرند در حالی که دارند زیر پای عابران لگد میشوند. دیروز بر روی شاخه بودند اما امروز روی زمینند! چه کسی فکرش را میکرد؟!
اما مهم نیست؛ درخت با همان شکوفههای انگشتشمارش به زندگیاش ادامه میدهد. او شاخههای بیشکوفه را شبیه یک مادر تسکین میدهد: شاید بهار دیگر نوبت به ثمر رسیدنِ شما باشد! او بین شاخهها پادرمیانی میکند تا مبادا شاخههای بیشکوفه به شاخههایی که شکوفه دارند حسادت کنند.
درخت سرد و گرمِ روزگار را چشیده است و ریشههای قدرتمندی در خاک دارد. او میداند که اینها همه رسمِ روزگارند. باد میوزد و باران میبارد که بارور سازد، اما در این میان خواسته یا ناخواسته بعضی از شکوفهها را از هستی ساقط میکند.
او میداند که نباید دل به سرد و گرم روزگار ببندد. او میداند که باید نشست و مشاهده کرد. «سختترین غمها و بزرگترین شادیها همگی میگذرند و در نهایت تنها لبخندی که بر لبهای عابری مینشانیم است که باقی میماند. لبخندی که ناشی از چشیدنِ طعمِ شیرینِ میوهایست که از شاخههای ما میچیند.»
درخت میداند که معنای زندگی همین است و نباید به دنبال چیزی فراتر از این بود. او میداند که اگر میوهها چیده نشوند و خورده نشوند و لبخندی به ارمغان نیاورند، بر روی شاخه میپوسند و مثل همان شکوفهها هبوطی تلخ در انتظارشان خواهد بود. بنابراین میداند که باید بخشاینده بود. درختها نباید باران را مطلقا خوب یا مطلقا بد ببینند. آنها باید خوب و بد را در کنار هم تاب بیاورند تا بتوانند میوههایشان را به عابران، فارغ از خوب یا بد بودنشان ببخشند.
به هرحال خوب یا بد بودن باران در اینجا به دیدگاه هر یک از درختان بستگی دارد! نهالی کم تجربه که تمام شکوفههایش را از دست داده، باران را مطلقا بد میداند و نهالی دیگر که پس از باریدنِ باران شکوفه داده، او را مطلقا خیر میداند.
اما درختِ با تجربه و سرد و گرم چشیدهی روزگار، میتواند وجوه بد و خوبِ باران را در کنار هم ببیند. او میتواند همه چیز را در سایهی پذیرش و مشاهدهگری معنا کند و به این شیوه بر دوگانگیها غلبه کند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤7👏2
در افراطیترین حالت میتوان گفت ما هرگز عاشقِ کسی خارج از وجودِ خودمان نمیشویم!
ما در واقع با یکسری فانتزیهای ذهنی، تمایلات، تایپها و ابژههای ذهنی زندگی میکنیم(که البته سیال هستند و ممکن است در طی زمان تغییر کنند) و در جایی نهایتا تصوراتِ ذهنیمان را بر فردی خارج از وجودمان فرافکنی میکنیم.
آن فرد میتواند به شدت به ابژههای ذهنیمان نزدیک باشد، یا ممکن است به شدت از آنها دور باشد و ما صرفا گول یک لحظهی خاص از ابژهای همیشه و همواره در حالِ تغییر را خورده باشیم. با این حال مهم این است که آن ابژه هرگز با تصورِ ذهنی ما کاملا یکسان نیست.
در نهایت رمز بقای یک رابطهی عاشقانه، تعهد به ابژهی انتخاب شده است. رمز بقای رابطه، مسئولیتپذیری در قبال انتخابمان است. کسی که آگاهانه انتخاب میکند، جوانب مختلف را بیشتر از کسی که صرفا تکانشی انتخاب میکند در نظر میگیرد و انتخاب این فرد بیشتر احتمال دارد که به تصورات ذهنیاش نزدیک باشد و همینطور چنین فردی پس از انتخاب، مسئولیتپذیریِ بیشتری از خود نشان میدهد.
حقیقتی که وجود دارد این است که در ترجیحِ برخی ابژههای جنسی یا عاشقانه(گرچه میتوان هر دو را یکی دانست)، ما هرگز از ذهنِ خودمان جدا نمیشویم. حتی وقتی سعی میکنیم فردی که عاشقش شدهایم را به شکلی عینی در نظر بگیریم و از تصورات ذهنیمان جدایش کنیم، باز میبینیم که او در رابطه با ما کاملا متفاوت از رابطهاش با دیگران رفتار میکند و برای ما نیز وجوهی از شخصیتِ او پررنگتر از وجوه دیگر شخصیتش بنظر میرسند.
اگر به شیوهی شوپنهاور و در امتدادِ آن به شیوهی فروید به این موضوع بنگریم، عشق نیز سراسر ریشه در تمایلات جنسی و تصوراتی که در پیِ این تمایلات در ذهن ایجاد میشوند دارد.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
ما در واقع با یکسری فانتزیهای ذهنی، تمایلات، تایپها و ابژههای ذهنی زندگی میکنیم(که البته سیال هستند و ممکن است در طی زمان تغییر کنند) و در جایی نهایتا تصوراتِ ذهنیمان را بر فردی خارج از وجودمان فرافکنی میکنیم.
آن فرد میتواند به شدت به ابژههای ذهنیمان نزدیک باشد، یا ممکن است به شدت از آنها دور باشد و ما صرفا گول یک لحظهی خاص از ابژهای همیشه و همواره در حالِ تغییر را خورده باشیم. با این حال مهم این است که آن ابژه هرگز با تصورِ ذهنی ما کاملا یکسان نیست.
در نهایت رمز بقای یک رابطهی عاشقانه، تعهد به ابژهی انتخاب شده است. رمز بقای رابطه، مسئولیتپذیری در قبال انتخابمان است. کسی که آگاهانه انتخاب میکند، جوانب مختلف را بیشتر از کسی که صرفا تکانشی انتخاب میکند در نظر میگیرد و انتخاب این فرد بیشتر احتمال دارد که به تصورات ذهنیاش نزدیک باشد و همینطور چنین فردی پس از انتخاب، مسئولیتپذیریِ بیشتری از خود نشان میدهد.
حقیقتی که وجود دارد این است که در ترجیحِ برخی ابژههای جنسی یا عاشقانه(گرچه میتوان هر دو را یکی دانست)، ما هرگز از ذهنِ خودمان جدا نمیشویم. حتی وقتی سعی میکنیم فردی که عاشقش شدهایم را به شکلی عینی در نظر بگیریم و از تصورات ذهنیمان جدایش کنیم، باز میبینیم که او در رابطه با ما کاملا متفاوت از رابطهاش با دیگران رفتار میکند و برای ما نیز وجوهی از شخصیتِ او پررنگتر از وجوه دیگر شخصیتش بنظر میرسند.
اگر به شیوهی شوپنهاور و در امتدادِ آن به شیوهی فروید به این موضوع بنگریم، عشق نیز سراسر ریشه در تمایلات جنسی و تصوراتی که در پیِ این تمایلات در ذهن ایجاد میشوند دارد.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤5
فیلالتس: وقتی میگویی من، من، من میخواهم زندگی کنم، این تنها تو نیستی که این حرف را میزنی. همه چیز همین را میگوید، مطلقا هرچیزی که ناچیزترین ردپایی از آگاهی در آن باشد. این آوای یک فرد نیست بلکه آوای خودِ هستیست. به تمامی دریاب که چه هستی و حقیقت هستیات چیست، به عبارت دیگر، ارادهی جهان بر زندگیست پس تمامی پرسش در نظرت کودکانه و بسیار مضحک جلوه خواهد کرد.
درمان شوپنهاور
اروین د یالوم
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
اگر به شخصی که در سالِ 2007، با هدفِ گوش دادن به موسیقی گوشیِ آیفون خریده، گفته میشد قرار است با گذشتِ یک دهه چنان به گوشی خود وابسته شود که در طولِ روز هشتاد و پنج بار آن را چک کند، اشتیاقِ کمتری به خریدِ آن نشان میداد!-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
مینیمالیسم دیجیتال
کال نیوپورت
👍1👏1
«از سرودههای قدیمی»
زیباتر از آنچه که بودی من تو را دیدم
بیمعرفت بودی و این را تازه فهمیدم
دلدادهات با غنچهای آمد به دیدارت
ای کاش من آن غنچه را هرگز نمیچیدم
پژمرده شد آن شاخه گل در خانهی قلبت
من را رها کردی میان شک و تردیدم
#اشعار
@ConsciousWriter | آگاهنویس
زیباتر از آنچه که بودی من تو را دیدم
بیمعرفت بودی و این را تازه فهمیدم
دلدادهات با غنچهای آمد به دیدارت
ای کاش من آن غنچه را هرگز نمیچیدم
پژمرده شد آن شاخه گل در خانهی قلبت
من را رها کردی میان شک و تردیدم
#اشعار
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
زندگانی در زمانهی تولید انبوه!
آرزویم شده زندگی در زمانهای دیگر. بدنیا آمدن در زمانی دیگر، و نه لزوما در مکانی دیگر. آرزویم شده دیدن آن دورانی که اکنون فقط در تصاویر میتوانم آن را ببینم و یا در متون دربارهاش بخوانم.
فقط خیال میتواند مرا از این زمانه برگیرد و به آنجا که میخواهم ببرد. به آن بهشتی که همه چیز در آن هماهنگ است!
اینجا که زندگی میکنم، همه چیز حاصل تولید انبوه است. انسان موفق شده بیماریهای واگیردار را شکست بدهد و به شکلی انبوه به تولیدمثل بپردازد! به هرحال آدمیزاد هم نیازهایی برای رشد دارد و هرچه این به اصطلاح آدمیزادها بیشتر باشند، بیشتر نیاز میشود که کالاها و خدمات تولید انبوه شوند. بنابراین میبینیم که شیشههای شیر، شیر خشک، پوشک، کالسکه و... تولید انبوه میشوند تا او بزرگ شود.
بعد او حوصلهاش سر میرود. تلفنهای همراه تولید انبوه میشوند، کامپیوترها، شهربازیها و...!
بعد باید به مدرسه برود. ساختمانهایی تولید انبوه میشوند و نام مدرسه بر روی آنها گذاشته میشود. معلمها تولید انبوه میشوند. در کلاس او با انسانهایی دیگر که تولید انبوه شدهاند و کمیتشان به کیفیتشان میچربد روبرو میشود.
او یاد میگیرد بنویسد پس قلم و خودکار و هایلایتر و پاککن خرسی و دفتر چهل برگ و صد برگ تولید انبوه میشوند.
حال او به بلوغ رسیده و پر از شور و هیجان است. عشقهای دوران نوجوانی شکل میگیرند. مارکت پر میشود از موسیقیهای عاشقانهای که عشق را تولید انبوه میکنند. متون عاشقانه تولید انبوه میشوند چون خریدار دارند. وقتی عاشق میشود به سراغ موسیقیهای سرخوشانه میرود و وقتی ناکام میماند، به صدای خواننده که از درد جفای معشوق مینالد گوش میسپارد؛ با گوشهایی که تولید انبوه شدهاند!
غمگین میشود، دوستش به او سیگار تعارف میکند. سیگارهایی که تولید انبوه شدهاند نه برای اینکه به نیازهای انسان پاسخ گویند بلکه برای اینکه برای او نیاز ایجاد کنند و بعد او را وابسته سازند تا سود بیشتری از این طریق بکنند. ریههای تولید انبوه شده رو به زوال میروند.
میخواهد گواهینامه بگیرد. هجدهسالش تمام شده. به آموزشگاههای رانندگی که تولید انبوه شدهاند و خدمات انبوهی را ارائه میدهند مراجعه میکند. ماشینهای بیکیفیتی که تولید انبوه میشوند در بازار منتظرش هستند تا پولش را خرجشان کند. ماشینهایی که خراب میشوند و مکانیکهایی که تولید انبوه میشوند تا این ماشینهای قراضه را تعمیر کنند.
دود از طریق اگزوز ماشینها و همینطور از طریق آلایندههای مربوط به کارخانهها و از دود سیگار و فلان و فلان تولید انبوه میشود و توی چشم خودمان میرود. نفس کم میآوریم چون دود تولید انبوه شده است.
گوجهها، خیارها و میوهها برای رسیدن به تولید انبوه گلخانهای میشوند، چون دیگر زیستن به شیوهی سابق نمیصرفد. کجای کاری؟! ارگانیک زیستن مال زمانی بود که جمعیت انسان کم بود و شاید بتوان گفت کیفیتش بر کمیتش میچربید. اکنون که اوضاع برعکس شده، نان در تولید انبوه است وگرنه کسانی که بخواهند از ارزشهای جهان مدرن مثل سرعت و کمیت بالا و اینجور چیزها فاصله بگیرند و برای بازیابی ارزشهای گذشته تلاش کنند، فورا از رده خارج میشوند!
اخبار تولید انبوه میشوند، AI به میان میآید و علم و دانش را تولید انبوه میکند، مقالههای دانشگاهی اغلب حاصل تولید انبوهند، حتی تفکراتمان توسط رسانههای جمعی تولید انبوه شدهاند!
در این میان نه خبری از قوهی خلاقهی انسان است نه کسی به دنبال اعتبارسنجی کیفیت کالاهایی که مصرف میکند میرود و نه پیامدهای چنین وضعیتی در نظر گرفته میشوند؛ ادارهی استاندارد پول میگیرد تا نمادش را بر روی کالاها حک کند و وزارت بهداشت هم سیب سلامتش را در ازای پول گاز میزند و به کناری میاندازد!
بزرگتر شدن شهرها، جمعیت انبوه و فاصلهای که مانع پیوندهای واقعی و انسانی بین افراد درون این جمعیتها میشود انسان را از درون تهی کرده. انسان را وادار کرده تا پشت صفحات نمایش تلفنهای همراهشان به دنبال صمیمیت واقعی بگردند. پشت این صفحات نمایش بخندند، اشک بریزند، عصبانی شوند، عاشق شوند و تنفر بورزند. آنها کم کم دارد انسان بودن را هم یادشان میرود. کم کم لمس کردن، بوییدن و احساس کردن را یادشان میرود. کم کم یادشان میرود که پشت این ارابههای آهنین و پشت این صفحههای نمایش، روحها هستند که اراده میکنند که به کدام سمت بپیچند یا کدام کلمه را بنویسند.
در این میان جان انسانی که تولید انبوه شده، بیارزشترین چیز در نظر گرفته میشود و کالاها به جایش پرستیده میشوند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
آرزویم شده زندگی در زمانهای دیگر. بدنیا آمدن در زمانی دیگر، و نه لزوما در مکانی دیگر. آرزویم شده دیدن آن دورانی که اکنون فقط در تصاویر میتوانم آن را ببینم و یا در متون دربارهاش بخوانم.
فقط خیال میتواند مرا از این زمانه برگیرد و به آنجا که میخواهم ببرد. به آن بهشتی که همه چیز در آن هماهنگ است!
اینجا که زندگی میکنم، همه چیز حاصل تولید انبوه است. انسان موفق شده بیماریهای واگیردار را شکست بدهد و به شکلی انبوه به تولیدمثل بپردازد! به هرحال آدمیزاد هم نیازهایی برای رشد دارد و هرچه این به اصطلاح آدمیزادها بیشتر باشند، بیشتر نیاز میشود که کالاها و خدمات تولید انبوه شوند. بنابراین میبینیم که شیشههای شیر، شیر خشک، پوشک، کالسکه و... تولید انبوه میشوند تا او بزرگ شود.
بعد او حوصلهاش سر میرود. تلفنهای همراه تولید انبوه میشوند، کامپیوترها، شهربازیها و...!
بعد باید به مدرسه برود. ساختمانهایی تولید انبوه میشوند و نام مدرسه بر روی آنها گذاشته میشود. معلمها تولید انبوه میشوند. در کلاس او با انسانهایی دیگر که تولید انبوه شدهاند و کمیتشان به کیفیتشان میچربد روبرو میشود.
او یاد میگیرد بنویسد پس قلم و خودکار و هایلایتر و پاککن خرسی و دفتر چهل برگ و صد برگ تولید انبوه میشوند.
حال او به بلوغ رسیده و پر از شور و هیجان است. عشقهای دوران نوجوانی شکل میگیرند. مارکت پر میشود از موسیقیهای عاشقانهای که عشق را تولید انبوه میکنند. متون عاشقانه تولید انبوه میشوند چون خریدار دارند. وقتی عاشق میشود به سراغ موسیقیهای سرخوشانه میرود و وقتی ناکام میماند، به صدای خواننده که از درد جفای معشوق مینالد گوش میسپارد؛ با گوشهایی که تولید انبوه شدهاند!
غمگین میشود، دوستش به او سیگار تعارف میکند. سیگارهایی که تولید انبوه شدهاند نه برای اینکه به نیازهای انسان پاسخ گویند بلکه برای اینکه برای او نیاز ایجاد کنند و بعد او را وابسته سازند تا سود بیشتری از این طریق بکنند. ریههای تولید انبوه شده رو به زوال میروند.
میخواهد گواهینامه بگیرد. هجدهسالش تمام شده. به آموزشگاههای رانندگی که تولید انبوه شدهاند و خدمات انبوهی را ارائه میدهند مراجعه میکند. ماشینهای بیکیفیتی که تولید انبوه میشوند در بازار منتظرش هستند تا پولش را خرجشان کند. ماشینهایی که خراب میشوند و مکانیکهایی که تولید انبوه میشوند تا این ماشینهای قراضه را تعمیر کنند.
دود از طریق اگزوز ماشینها و همینطور از طریق آلایندههای مربوط به کارخانهها و از دود سیگار و فلان و فلان تولید انبوه میشود و توی چشم خودمان میرود. نفس کم میآوریم چون دود تولید انبوه شده است.
گوجهها، خیارها و میوهها برای رسیدن به تولید انبوه گلخانهای میشوند، چون دیگر زیستن به شیوهی سابق نمیصرفد. کجای کاری؟! ارگانیک زیستن مال زمانی بود که جمعیت انسان کم بود و شاید بتوان گفت کیفیتش بر کمیتش میچربید. اکنون که اوضاع برعکس شده، نان در تولید انبوه است وگرنه کسانی که بخواهند از ارزشهای جهان مدرن مثل سرعت و کمیت بالا و اینجور چیزها فاصله بگیرند و برای بازیابی ارزشهای گذشته تلاش کنند، فورا از رده خارج میشوند!
اخبار تولید انبوه میشوند، AI به میان میآید و علم و دانش را تولید انبوه میکند، مقالههای دانشگاهی اغلب حاصل تولید انبوهند، حتی تفکراتمان توسط رسانههای جمعی تولید انبوه شدهاند!
در این میان نه خبری از قوهی خلاقهی انسان است نه کسی به دنبال اعتبارسنجی کیفیت کالاهایی که مصرف میکند میرود و نه پیامدهای چنین وضعیتی در نظر گرفته میشوند؛ ادارهی استاندارد پول میگیرد تا نمادش را بر روی کالاها حک کند و وزارت بهداشت هم سیب سلامتش را در ازای پول گاز میزند و به کناری میاندازد!
بزرگتر شدن شهرها، جمعیت انبوه و فاصلهای که مانع پیوندهای واقعی و انسانی بین افراد درون این جمعیتها میشود انسان را از درون تهی کرده. انسان را وادار کرده تا پشت صفحات نمایش تلفنهای همراهشان به دنبال صمیمیت واقعی بگردند. پشت این صفحات نمایش بخندند، اشک بریزند، عصبانی شوند، عاشق شوند و تنفر بورزند. آنها کم کم دارد انسان بودن را هم یادشان میرود. کم کم لمس کردن، بوییدن و احساس کردن را یادشان میرود. کم کم یادشان میرود که پشت این ارابههای آهنین و پشت این صفحههای نمایش، روحها هستند که اراده میکنند که به کدام سمت بپیچند یا کدام کلمه را بنویسند.
در این میان جان انسانی که تولید انبوه شده، بیارزشترین چیز در نظر گرفته میشود و کالاها به جایش پرستیده میشوند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤6👍1
ما یا نباید تا این حد از وجود و هستی خودمان آگاه میبودیم، یعنی به عبارتی نباید انسان میبودیم، یا احتمال میرود که با این حد از آگاهی و خودآگاهی که مارا نسبت به دیگر حیوانات و جانوران متمایز میسازد، انتظار نوعی جاودانگی پس از مرگمان را داشته باشیم. جاودانگیای که در سطح آگاهیمان است نه در سطح جسمی که میپوسد و نابود میشود.
این جاودانگی میتواند شبیه ماندن یاد و خاطرهای از آگاهی ما در ذهن دیگران باشد، یا قضاوت ما از شیوهی زندگی آگاهانهمان تا لحظهی مرگ باشد که با مرور تمامی رخدادهای زندگیمان در هنگام مرگ شکل میگیرد، یا آنطور که ادیان میگویند عذاب یا سعادت ابدی آگاهی و روحمان در دنیایی دیگر باشد یا آنطور که شوپنهاور میگوید یگانگی آگاهی جزئیمان با آگاهی کلی جهان هستی باشد یا آنطور که بوداییها معتقدند، تناسخ در کالبدی دیگر باشد یا هرچیز دیگری. اما من نمیتوانم قبول کنم که پس از مرگ همانند پیش از تولد چیزی جز نیستی مطلق وجود نخواهد داشت! از آنجایی که هرچه در خیال انسان بگنجد واقع است، خیالپردازی تمام انسانها در مورد زندگی پس از مرگ را نمیتوان یاوهسرایی یا خزعبلات دانست. هرقدر هم که شیوخ یا کشیشها یا کسانی دیگر بخواهند از ایدهی جهان پس از مرگ به مادیات دنیوی دست پیدا کنند و ما به وسیلهی بینشجامعهشناختی آنان را نقد کنیم، باز این موضوع (لااقل برای من) نمیتواند به مثابه دلیلی کافی برای رد ادامهی حیات آگاهی یا روح پس از مرگ باشد.
از این رو از ابتدا نام این کانال را consciousness یا آگاهی گذاشتم که به گونهای میتوان آن را جوهرهی وجود انسان دانست و بعد نام آن را به آگاهنویس تغییر دادم. آگاهانه نوشتن یعنی تاباندن نور آگاهی روحمان به مسائل تاریکی که در هستی کوتاهمان بر روی زمین تجربه میکنیم و نوشتن از این آگاهی با استفاده از کلماتی که هرگز حقیقت را آنگونه که هست برایمان روشن نمیسازند و در بهترین حالت اشارهای به آن میکنند که همین اشاره برای آنان که میبایست بفهمند و دریابند، کافیست.
با این حال هرچه در این کانال میخوانید قرار نیست حقیقت محض باشد چرا که از نظرم دستیابی به حقیقت مطلق برای انسان هرگز ممکن نیست. ما صرفا بخش کوچکی از حقیقت را که واقعیت نامیده میشود، از رهگذر چگونگی وجودمان یا به عبارتی چگونگی کارکرد ذهن و جسممان برساخت میکنیم، بنابراین هرچه که من مینویسم، ممکن است در بهترین حالت شامل حقیقت باشد نه برابر با حقیقت. مابقی واقعیتهاییست که چگونگی وجود من آنان را برساخت کرده و قطعا اگر من در آیندهای نه چندان دور تغییراتی بکنم، ممکن است نظراتم را در مورد بسیاری از گفتههای پیشینم تغییر بدهم.
بنابراین نه تنها پذیرای تمام نقدهایی که به نوشتههایم میشوند هستم بلکه به این نقدها نیاز دارم تا بتوانم از هستی و تجربیات ناچیز خودم فراتر بروم و واقعیتهای دیگر از وجوه دیگر را هم در ذهنم برساخت کنم تا شاید به حقیقت اندکی نزدیکتر شوم.
مهدی
۱۴۰۴/۱/۲۴
@ConsciousWriter | آگاهنویس
این جاودانگی میتواند شبیه ماندن یاد و خاطرهای از آگاهی ما در ذهن دیگران باشد، یا قضاوت ما از شیوهی زندگی آگاهانهمان تا لحظهی مرگ باشد که با مرور تمامی رخدادهای زندگیمان در هنگام مرگ شکل میگیرد، یا آنطور که ادیان میگویند عذاب یا سعادت ابدی آگاهی و روحمان در دنیایی دیگر باشد یا آنطور که شوپنهاور میگوید یگانگی آگاهی جزئیمان با آگاهی کلی جهان هستی باشد یا آنطور که بوداییها معتقدند، تناسخ در کالبدی دیگر باشد یا هرچیز دیگری. اما من نمیتوانم قبول کنم که پس از مرگ همانند پیش از تولد چیزی جز نیستی مطلق وجود نخواهد داشت! از آنجایی که هرچه در خیال انسان بگنجد واقع است، خیالپردازی تمام انسانها در مورد زندگی پس از مرگ را نمیتوان یاوهسرایی یا خزعبلات دانست. هرقدر هم که شیوخ یا کشیشها یا کسانی دیگر بخواهند از ایدهی جهان پس از مرگ به مادیات دنیوی دست پیدا کنند و ما به وسیلهی بینشجامعهشناختی آنان را نقد کنیم، باز این موضوع (لااقل برای من) نمیتواند به مثابه دلیلی کافی برای رد ادامهی حیات آگاهی یا روح پس از مرگ باشد.
از این رو از ابتدا نام این کانال را consciousness یا آگاهی گذاشتم که به گونهای میتوان آن را جوهرهی وجود انسان دانست و بعد نام آن را به آگاهنویس تغییر دادم. آگاهانه نوشتن یعنی تاباندن نور آگاهی روحمان به مسائل تاریکی که در هستی کوتاهمان بر روی زمین تجربه میکنیم و نوشتن از این آگاهی با استفاده از کلماتی که هرگز حقیقت را آنگونه که هست برایمان روشن نمیسازند و در بهترین حالت اشارهای به آن میکنند که همین اشاره برای آنان که میبایست بفهمند و دریابند، کافیست.
با این حال هرچه در این کانال میخوانید قرار نیست حقیقت محض باشد چرا که از نظرم دستیابی به حقیقت مطلق برای انسان هرگز ممکن نیست. ما صرفا بخش کوچکی از حقیقت را که واقعیت نامیده میشود، از رهگذر چگونگی وجودمان یا به عبارتی چگونگی کارکرد ذهن و جسممان برساخت میکنیم، بنابراین هرچه که من مینویسم، ممکن است در بهترین حالت شامل حقیقت باشد نه برابر با حقیقت. مابقی واقعیتهاییست که چگونگی وجود من آنان را برساخت کرده و قطعا اگر من در آیندهای نه چندان دور تغییراتی بکنم، ممکن است نظراتم را در مورد بسیاری از گفتههای پیشینم تغییر بدهم.
بنابراین نه تنها پذیرای تمام نقدهایی که به نوشتههایم میشوند هستم بلکه به این نقدها نیاز دارم تا بتوانم از هستی و تجربیات ناچیز خودم فراتر بروم و واقعیتهای دیگر از وجوه دیگر را هم در ذهنم برساخت کنم تا شاید به حقیقت اندکی نزدیکتر شوم.
مهدی
۱۴۰۴/۱/۲۴
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
Apr 13, 19:11. You do have strong feelings for her. You do want her. She is pretty; her face is seductive and heart-melting. You are going to feel jealous if you see her with someone else. You are going to worry if she is spending her time with someone else. And she will find that someone else—or she already did. You were not her choice. Life won't offer you anything above this. If you ever expect anything else, you will be disappointed. You will get hurt.
You're gonna have to drop this. No matter what you feel now or in the future, it is time to ignore all of it. You are going to take a step back, and she will not fill that space. You are going to see her fade away out in the horizon. One day, if you totally lose all your feelings for her, you might find someone else. Like it did happen once, it might happen again. Life is that predictable.
It’s time to stop trying. It’s time to let these things happen. Leave everything to the universe's flow. Then you will be free.
-𝖺.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
You're gonna have to drop this. No matter what you feel now or in the future, it is time to ignore all of it. You are going to take a step back, and she will not fill that space. You are going to see her fade away out in the horizon. One day, if you totally lose all your feelings for her, you might find someone else. Like it did happen once, it might happen again. Life is that predictable.
It’s time to stop trying. It’s time to let these things happen. Leave everything to the universe's flow. Then you will be free.
-𝖺.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
آگاهنویس
schizoanalysis.pdf
گتاری در این مقاله به روانکاوی در معنای سنتی آن حملهور میشود و ارزشهای مبتنی بر خانوادهی آن را نوعی تلاش جهت حفظ وضع موجود و همسانسازی و همذاتپنداری با جامعهی پدر مآب در نظر میگیرد. او از جریانی به اسم شیزوکاوی سخن به میان میآورد، فرآیندی که در طی آن لیبیدوی سرکش ماشینهای تولید میل (توده مردم)، مرزهای سوپرایگویی را که جامعه به این امیال تحمیل کرده در هم میشکند و وضع مطلوب خیالیشان را به واقعیت پیوند میزند.
فروید میگوید: «تمدن حاصل سرکوب است.» این یعنی برای رسیدن به مدنیت و زندگی در جامعه، هرکدام از ما مجبوریم امیالمان را سرکوب کنیم. اما گتاری میگوید این سرکوب در راستای حفظ وضع موجود و حفظ ارزشهای کاپیتالیسم است. امیال نباید سرکوب شوند بلکه باید هدفمند شوند و به جنبشهای اجتماعی، پویایی احزاب و شکلگیری انقلابها بینجامند.
آیا جامعهی مد نظر او نوعی جامعه بر پایهی آنارشیسم و هرج و مرج گرایی نیست؟ اگر به فرض مثال ماشینهای تولید میل موفق به انقلاب شوند و وضع موجود را تغییر دهند و به وضع مطلوب برسند، آیا باز نباید در جایی امیال فردی و جمعی را آرام نمود یا به زعم فروید سرکوب کرد تا آن وضع مطلوب حفظ شود؟ مگر نه اینکه در غیر این صورت ما با جامعهای بیثبات و افرادی میلمحور و غیر قابل پیشبینی روبرو خواهیم بود؟ پاسخ را باید از دنبالکنندگان این جریان شنید.
نقد دیگری که به این جریان دارم این است که آنطور که من برداشت کردم، این جریان تشکیل خانواده را نوعی ارزش کاپیتالیستی میداند. خانواده از این دیدگاه ساختاریست که امیال را آرام میسازد و به نظام کاپیتالیستی مشروعیت بیشتری میبخشد. با این وجود از نظر من تشکیل خانواده و تولید مثل میلی ذاتی در درون انسان است و اگر نظام کاپیتالیستی از آن بهره برده، نه بخاطر برساخت کردن این میل در وجود انسان بلکه به خاطر هماهنگی آن با روحیات انسان است. هرچند جای تعجبی ندارد وقتی که بدانیم این جریان از اسپینوزا گرفته تا دلوز و گتاری، هرگز به وجود نوعی ذات برای انسان به معنای عام باور ندارند!
و نهایتا اینکه بعدا در نقد جریانات LGBT و همجنسگرایانهای که دقیقا برعکس آنچه در این مقاله آمده، شدهاند بازیچهی همین نظام کاپیتالیسم برای سود بیشتر نه اینکه نیروی محرکهای باشند برای انقلاب علیه این نظام، خواهم نوشت.
هرچند این جریان جامعهشناختی، جریان محبوب من نیست و آن جریانی نیست که به دنبال کردنش علاقهای نشان داده باشم، اما برای آنان که به جامعهشناسی علاقهمند هستند یا در این رشته تحصیل میکنند، نبایستی ناشناخته بماند.
#جامعه_شناسی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
فروید میگوید: «تمدن حاصل سرکوب است.» این یعنی برای رسیدن به مدنیت و زندگی در جامعه، هرکدام از ما مجبوریم امیالمان را سرکوب کنیم. اما گتاری میگوید این سرکوب در راستای حفظ وضع موجود و حفظ ارزشهای کاپیتالیسم است. امیال نباید سرکوب شوند بلکه باید هدفمند شوند و به جنبشهای اجتماعی، پویایی احزاب و شکلگیری انقلابها بینجامند.
آیا جامعهی مد نظر او نوعی جامعه بر پایهی آنارشیسم و هرج و مرج گرایی نیست؟ اگر به فرض مثال ماشینهای تولید میل موفق به انقلاب شوند و وضع موجود را تغییر دهند و به وضع مطلوب برسند، آیا باز نباید در جایی امیال فردی و جمعی را آرام نمود یا به زعم فروید سرکوب کرد تا آن وضع مطلوب حفظ شود؟ مگر نه اینکه در غیر این صورت ما با جامعهای بیثبات و افرادی میلمحور و غیر قابل پیشبینی روبرو خواهیم بود؟ پاسخ را باید از دنبالکنندگان این جریان شنید.
نقد دیگری که به این جریان دارم این است که آنطور که من برداشت کردم، این جریان تشکیل خانواده را نوعی ارزش کاپیتالیستی میداند. خانواده از این دیدگاه ساختاریست که امیال را آرام میسازد و به نظام کاپیتالیستی مشروعیت بیشتری میبخشد. با این وجود از نظر من تشکیل خانواده و تولید مثل میلی ذاتی در درون انسان است و اگر نظام کاپیتالیستی از آن بهره برده، نه بخاطر برساخت کردن این میل در وجود انسان بلکه به خاطر هماهنگی آن با روحیات انسان است. هرچند جای تعجبی ندارد وقتی که بدانیم این جریان از اسپینوزا گرفته تا دلوز و گتاری، هرگز به وجود نوعی ذات برای انسان به معنای عام باور ندارند!
و نهایتا اینکه بعدا در نقد جریانات LGBT و همجنسگرایانهای که دقیقا برعکس آنچه در این مقاله آمده، شدهاند بازیچهی همین نظام کاپیتالیسم برای سود بیشتر نه اینکه نیروی محرکهای باشند برای انقلاب علیه این نظام، خواهم نوشت.
هرچند این جریان جامعهشناختی، جریان محبوب من نیست و آن جریانی نیست که به دنبال کردنش علاقهای نشان داده باشم، اما برای آنان که به جامعهشناسی علاقهمند هستند یا در این رشته تحصیل میکنند، نبایستی ناشناخته بماند.
#جامعه_شناسی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3👍1
جوری که من دنیا رو میبینم
تو چشمهای تو نمایانه
احساس تلخ این فراموشی
مثل دویدن توی زندانه
تو مثل من هستی ولی شاید
من رو شبیه دوستت دیدی
من عاشق چشمت شدم اون روز
اما تو از تکرار ترسیدی
اما تو از تکرار ترسیدی
تکرار تلخ عشق و تنهایی
از ترس اینکه بشکنی رفتی
حتی تو اوجِ ترس، زیبایی
ای کاش دستای تو با من بود
تا طی کنم من کل این راهو
تاریکه شبهام بی رخ زیبات
حتی نداره آسمون ماهو
#اشعار
۱۴۰۴/۱/۲۸
@ConsciousWriter | آگاهنویس
تو چشمهای تو نمایانه
احساس تلخ این فراموشی
مثل دویدن توی زندانه
تو مثل من هستی ولی شاید
من رو شبیه دوستت دیدی
من عاشق چشمت شدم اون روز
اما تو از تکرار ترسیدی
اما تو از تکرار ترسیدی
تکرار تلخ عشق و تنهایی
از ترس اینکه بشکنی رفتی
حتی تو اوجِ ترس، زیبایی
ای کاش دستای تو با من بود
تا طی کنم من کل این راهو
تاریکه شبهام بی رخ زیبات
حتی نداره آسمون ماهو
#اشعار
۱۴۰۴/۱/۲۸
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤5👍1
Let You Go
mgk
She said I'd die for you, you're like my drug but I can't get high off you@ConsciousWriter | آگاهنویس
You're not mine anymore
❤1
من مجبور شدهام تشخیص بدهم که ما در اینجا یک بار دیگر با یکی از آن مواردِ نه چندان نادر مقابلیم که در آن عقیدهای باستانی که از روی تنگنظری عوامانه خوانده میشود، گویی به حقیقت نزدیکتر است تا داوریِ دانشِ شایعِ امروز. من باید تاکید کنم که رویاها واقعا معنایی دارند و روش علمی برای تفسیر کردن آنها در حیطه امکان است.@ConsciousWriter | آگاهنویس
تفسیر خواب
زیگموند فروید
ما به دلایل کماهمیت فناوریهای جدید را به زندگیمان راه دادیم و بعد یک روز صبح بیدار شدیم و دیدیم که آنها بخشِ مهمی از زندگی و فعالیتهای روزمرهمان را در چنگشان گرفتهاند.@ConsciousWriter | آگاهنویس
مینیمالیسم دیجیتال
کال نیوپورت
توجه ما به یک کارکرد خاص در بدنمان تنها آن هنگام جلب میشود که آن کارکرد دچار مشکل شود. گویا ما کارکرد صحیح دستگاههای مختلف جسمانیمان را پیشفرض گرفته و بر اساس این پیشفرض به زندگی ادامه میدهیم. با این حال اگر میتوانستیم بلایا و خطراتی که ممکن است برایمان اتفاق بیفتند را در نظر بگیریم، زندگی برایمان بسیار ترسناک و غیرقابل تحمل میشد. این حالتی است که افراد دچار اختلالات اضطرابی، وسواس یا خودبیمارپنداران دچار آن هستند.
از این گذشته کم نیستند کسانی که از همین حالت پیشفرض برخوردار نیستند. مثلا سطح ناقل عصبی خاصی در مغزشان کمتر یا بیشتر از حد تعادل است. یا مثلا غلافهایی که دور اعصاب و نورونهای بخشهایی از سیستم عصبیشان را میپوشانند، توسط سیستم ایمنی بدن خودشان نابود میشوند و در نتیجهی این اختلال، فرد دچار مشکلات مختلف حرکتی، کلامی، شناختی و عاطفی میشود.
چه بسا گاهی فکر کردن در مورد این موضوعات بد نباشد؛ همین میتواند بهانهای برای شکرگذاری و مراقبِت بیشتر از بدنمان به ما بدهد.
از این گذشته کم نیستند کسانی که از همین حالت پیشفرض برخوردار نیستند. مثلا سطح ناقل عصبی خاصی در مغزشان کمتر یا بیشتر از حد تعادل است. یا مثلا غلافهایی که دور اعصاب و نورونهای بخشهایی از سیستم عصبیشان را میپوشانند، توسط سیستم ایمنی بدن خودشان نابود میشوند و در نتیجهی این اختلال، فرد دچار مشکلات مختلف حرکتی، کلامی، شناختی و عاطفی میشود.
چه بسا گاهی فکر کردن در مورد این موضوعات بد نباشد؛ همین میتواند بهانهای برای شکرگذاری و مراقبِت بیشتر از بدنمان به ما بدهد.
تقریبا تمام اندامهای داخلی، اگرچه تا زمانی که سالماند ندرتا خبری از کارکرد خود میدهند، در خلال بیماریها یا هنگامی که این اندامهای داخلی در وضعیتی قرار دارند که ما به آنها وضعیتهای تحریک میگوییم، به سرچشمهای بدل میشوند برای آنچه عمدتا احساسهای ناگوار به شمار میروند.@ConsciousWriter | آگاهنویس
تفسیر خواب
زیگموند فروید
اختیار با رنج فراوان همراه است. وقتی خودمان را از ذهنمان جدا کنیم و اختیارمان را بیابیم، آنگاه ممکن است نگاهی به گذشته بیندازیم و بخاطر تک تک اشتباهاتمان خود را سرزنش کنیم. با این حال باید آگاه باشیم که این حاصل سوگیری انسان است. ما با حالت و وضع کنونیمان گذشته را قضاوت مینماییم در حالی که در گذشته از اختیارات اکنونمان برخوردار نبودهایم. باید گذشتهمان را بر خودمان ببخشاییم و از آن مقدار اختیار و آزادیای که داریم برای تغییر و پذیرش کمک بگیریم تا گذشته جبران شده و آینده آنطور که میخواهیم ساخته شود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4👍1