برای کسی که به اضطراب و آشوب عادت کرده است، تجربهی سکوتِ ذهن، تجربهی خوشایندی نخواهد بود.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
دخترک سرخوش از این بود که زیباییاش دوباره کارِ خودش را کرده بود. او با لبخندی پسرک را فریفته بود. نگاهی به گوشیاش انداخت: نام پسرک در بین آنهایی که درخواست دنبال کردن به حساب کاربریاش داده بودند دیده میشد. با ذوق و شوق انگشت ظریفش را روی دکمهی قبول کردن فشرد.
پسر از آنهایی بود که به دنبال عشقند. به دنبال ساختن رابطهای پایدار و محبت کردن و محبت دیدن. اما او نمیدانست که از دختری که دل به او سپرده بود ممکن است چه کارهایی بربیاید!
قبلا، دخترک که با هرکدام از پسرهای دانشکده چند صباحی را گذرانده بود و هریک را به شیوهای بازی داده بود، از بدشانسیاش با پسری زرنگتر از خودش روبرو شد. پسری که با بیمحلیهایش و سیاستهای خاص و زیرکانهای که از آنها استفاده میکرد، توانست دخترک را شیفتهی خودش کند. او که از سابقهی دختر خبر داشت، به گونهای او را بازی داد که خودِ دختر هم نفهمید که چطور اینگونه آسیبپذیر و ضعیف شده است. پسر در هنگامی که دخترک در بدترین شرایط قرار داشت، به او سختترین ضربه را زد تا به او درسی بدهد. درسی که تا آن موقع هیچکس نتوانسته بود به او بدهد، حتی پدر و مادرش!
حال دختر نه تنها درسی از آن واقعه نگرفته، بلکه در پی انتقام است! نه در پی انتقام از همان پسر، بلکه در پی انتقام از پسرهای دیگر. او اکنون برخلاف گذشته، سراغ پسرهایی میرود که ظاهر آرام و مثبتی دارند و کمی خجالتی و سربهزیر بنظر میرسند. تجربهاش نشان میدهد که اینها راحت فریفته میشوند و راحت دل میبازند. حالا هم این پسر که او را فالو کرده بود، در تلهی دختر افتاده بود.
هم دختر به دنبال عشق میگشت و هم پسر، اما آنها در جای اشتباه و به شیوهی اشتباهی به دنبال آن میگشتند. آنها نیز مانند دیگران قربانی الگوهای ناخودآگاهی بودند که از سمت جامعه به آنها تحمیل شده بود.
فضای زهرآگین دانشگاهها خصوصا در دورهی کارشناسی، امروزه پر است از این داستانها. مهم نیست جای دختر این روایت را با پسر عوض کنیم، مهم الگوست که معمولا در اینجور روابط یکسان است. وقتی عشق این چنین کمیاب شده که جای آن را به لذتطلبیهای کوتاه مدت، سرگرمیهای موقتی و احساساتِ ساختگیِ درآمیخته با متونِ ترانههای مارکتپسندِ عاشقانه دادهایم، سهمِ آیندگانمان از عشق چه خواهد شد؟ سهم کودکانی که بدون عشق بزرگ میشوند، در این دنیایی که هیچ عشقی به آنها نمیدهد و نیز یادشان نمیدهد که خودشان را دوست بدارند چه میشود؟ سهم من و تو که لایقِ عشق هستیم چه میشود؟ ما چه بلایی بر سر خودمان آوردیم که اکنون صحبت کردن از عشق مانند لطیفه گفتن شده است؟ چکار کردیم که حالا دیگر حتی اگر ذرهای عشق هم وجود داشته باشد، در میان همهمهی بیفایدهی این مدعیانِ دروغینِ آن گم میشود؟ همانطور که میگویند تا حقیقت بجنبد، دروغ جهان را فرا گرفته است!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
پسر از آنهایی بود که به دنبال عشقند. به دنبال ساختن رابطهای پایدار و محبت کردن و محبت دیدن. اما او نمیدانست که از دختری که دل به او سپرده بود ممکن است چه کارهایی بربیاید!
قبلا، دخترک که با هرکدام از پسرهای دانشکده چند صباحی را گذرانده بود و هریک را به شیوهای بازی داده بود، از بدشانسیاش با پسری زرنگتر از خودش روبرو شد. پسری که با بیمحلیهایش و سیاستهای خاص و زیرکانهای که از آنها استفاده میکرد، توانست دخترک را شیفتهی خودش کند. او که از سابقهی دختر خبر داشت، به گونهای او را بازی داد که خودِ دختر هم نفهمید که چطور اینگونه آسیبپذیر و ضعیف شده است. پسر در هنگامی که دخترک در بدترین شرایط قرار داشت، به او سختترین ضربه را زد تا به او درسی بدهد. درسی که تا آن موقع هیچکس نتوانسته بود به او بدهد، حتی پدر و مادرش!
حال دختر نه تنها درسی از آن واقعه نگرفته، بلکه در پی انتقام است! نه در پی انتقام از همان پسر، بلکه در پی انتقام از پسرهای دیگر. او اکنون برخلاف گذشته، سراغ پسرهایی میرود که ظاهر آرام و مثبتی دارند و کمی خجالتی و سربهزیر بنظر میرسند. تجربهاش نشان میدهد که اینها راحت فریفته میشوند و راحت دل میبازند. حالا هم این پسر که او را فالو کرده بود، در تلهی دختر افتاده بود.
هم دختر به دنبال عشق میگشت و هم پسر، اما آنها در جای اشتباه و به شیوهی اشتباهی به دنبال آن میگشتند. آنها نیز مانند دیگران قربانی الگوهای ناخودآگاهی بودند که از سمت جامعه به آنها تحمیل شده بود.
فضای زهرآگین دانشگاهها خصوصا در دورهی کارشناسی، امروزه پر است از این داستانها. مهم نیست جای دختر این روایت را با پسر عوض کنیم، مهم الگوست که معمولا در اینجور روابط یکسان است. وقتی عشق این چنین کمیاب شده که جای آن را به لذتطلبیهای کوتاه مدت، سرگرمیهای موقتی و احساساتِ ساختگیِ درآمیخته با متونِ ترانههای مارکتپسندِ عاشقانه دادهایم، سهمِ آیندگانمان از عشق چه خواهد شد؟ سهم کودکانی که بدون عشق بزرگ میشوند، در این دنیایی که هیچ عشقی به آنها نمیدهد و نیز یادشان نمیدهد که خودشان را دوست بدارند چه میشود؟ سهم من و تو که لایقِ عشق هستیم چه میشود؟ ما چه بلایی بر سر خودمان آوردیم که اکنون صحبت کردن از عشق مانند لطیفه گفتن شده است؟ چکار کردیم که حالا دیگر حتی اگر ذرهای عشق هم وجود داشته باشد، در میان همهمهی بیفایدهی این مدعیانِ دروغینِ آن گم میشود؟ همانطور که میگویند تا حقیقت بجنبد، دروغ جهان را فرا گرفته است!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
دیگر هیچ چیز نمیتواند او را بترساند یا متأثر کند. همهی آن هزاران رشتهی میل و اشتیاق که ما را به دنیا وصل میکند و با رنجی مداوم(لبریز از اضطراب، ولع، خشم و ترس) به این سو و آن سو میکشاند، همه و همه را بریده است. لبخند میزند و با آرامش به خیالات گذرای این دنیا مینگرد، دنیایی که اکنون به بیاعتنایی یک شطرنجباز در پایان بازی، در برابر او ایستاده است.-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
درمان شوپنهاور
اروین د یالوم
❤3
امیدوارم آنچه را که در من نیافتی، در کسی دیگر و در جایی دیگر بیابی و قلبت آرام بگیرد. امیدوارم آتشی که من در درونِ جانت شعلهور کردم، توسط کسی دیگر خاموش شود و بلاخره آرامش را بیابی، آنچه که من هنوز نیافتمش!
انگار این بیماری مسریست، آنان که زیادهخواه هستند، بذر خواستن و نرسیدن را در دلِ دیگران میکارند. اما من امیدوارم پیش از آنکه این بذر در دلت به درختی تنومند بدل شود، با زور بازوی مرد آرزوهایت از ریشه در بیاید.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
انگار این بیماری مسریست، آنان که زیادهخواه هستند، بذر خواستن و نرسیدن را در دلِ دیگران میکارند. اما من امیدوارم پیش از آنکه این بذر در دلت به درختی تنومند بدل شود، با زور بازوی مرد آرزوهایت از ریشه در بیاید.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
نوروز چیزی نیست جز روزی نو، و روزی نو هرگز آغاز نمیشود جز با تصمیمی قاطع برای گسست از دیروز و دیروزها؛ بنابراین گسست از گذشتهای کهنه نیاز است تا پیوست به حال صورت گیرد و در نهایت همین شیوهی عملکردمان در لحظهی حال است که قرار است در بلندمدت آیندهای زیباتر را برایمان به ارمغان بیاورد.
نوروز بر شما مبارک باد.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَال
حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَال
نوروز بر شما مبارک باد.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
Forwarded from یادداشت روزانه|مبین عزتی
|دایره|
همیشه آغازها برای من جذاباند.
محرکی قوی برای ادامه دادن!
شروعِ روز، هفته، ماه، سال و به طور کلی یک دورهی تازه، انگیزه و امید دوباره شروع کردن را در من به راه میاندازد.
به اواسط راه که میرسم بهانههای مختلف به سراغم میآیند. شک و تردید از هر سو پرسشی برای ادامه ندادن مطرح میکنند.
به پایان که رسیدم
خسته از شکست یا پیروزی، باز امیدی برای شروع کردنِ دوباره پیدا میکنم...
#یادداشت_روزانه
همیشه آغازها برای من جذاباند.
محرکی قوی برای ادامه دادن!
شروعِ روز، هفته، ماه، سال و به طور کلی یک دورهی تازه، انگیزه و امید دوباره شروع کردن را در من به راه میاندازد.
به اواسط راه که میرسم بهانههای مختلف به سراغم میآیند. شک و تردید از هر سو پرسشی برای ادامه ندادن مطرح میکنند.
به پایان که رسیدم
خسته از شکست یا پیروزی، باز امیدی برای شروع کردنِ دوباره پیدا میکنم...
#یادداشت_روزانه
❤1
«از جامعهشناسی به عرفان!»
از دیدگاه جامعهشناسی معمولا انسان یک فردِ جدا افتاده از جامعه در نظر گرفته نمیشود، به این معنا که او به مثابه انسانی به شمار میرود که هویتی شخصی از خودش ندارد، بلکه هویت خود را همواره از ارتباطاتش با دیگران و با ساختارهای کلانتر و بزرگتر از خودش بدست میآورد؛ اما روشنبینی یا عرفان ظاهرا از اساس با سنت جامعهشناختیِ مذکور در تضاد است.
جامعهشناسی جامعه را ساخته شده از نیروها و انسانهایی میداند که با ما متفاوت هستند و از ما جدا هستند، و ارتباط میان این افراد و چگونگی این روابط است که جامعه را میسازد.
اما از دیدگاه عرفان همهی ما یکی هستیم، همهی ما یک چیز میخواهیم و آن هم یگانگی با کلیت است و ما همگی یک جوهر هستیم که جهان را به صورت پدیدارشناسانهی خاصِ خودمان به صورت سوبژکتیو تجربه میکنیم.
از این رو عرفان جامعه را چیزی فراتر از ما نمیداند، بلکه آن را امری درونی میداند، و از رهگذر دروننگریست که ما میتوانیم در بیرون از خودمان و در جامعه کارکردِ بهتری داشته باشیم.
اما جامعهشناسی از بیرون آغاز میکند و سپس به درون میرسد، این یعنی نیروهای بیرونی که ما تقریبا هیچ کنترلی روی آنها نداریم، میتوانند درونیترین افکار ما را شکل دهند.
از دیدگاه عرفان، انسان در تنهایی و در اعماقِ ناخودآگاه و وجودِ خویش، خودِ واقعیاش را مییابد، با این وجود نمیتوان اعماق وجود انسان را کاملا جدا از جامعه در نظر گرفت چرا که همین انسان قبلتر با جامعه در تماس بوده و از آن تاثیر پذیرفته و آن را درونی نموده است.
از دیدگاه جامعهشناسی، انسان در میان ساختارها و روابط، هویت و شخصیت خودش را مییابد یا حتی آن را میسازد، اما باز هم میتوان فراتر رفت و پرسید: «ورای تمام این نقابهایی که برای دیگران به چهره زدهایم، آن لحظه که کاملا تنها میشویم و آن هنگام که تمامی داشتههایمان را که برایمان هویتی کاذب ساخته بودند از دست میدهیم، به راستی کیستیم؟!»
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
از دیدگاه جامعهشناسی معمولا انسان یک فردِ جدا افتاده از جامعه در نظر گرفته نمیشود، به این معنا که او به مثابه انسانی به شمار میرود که هویتی شخصی از خودش ندارد، بلکه هویت خود را همواره از ارتباطاتش با دیگران و با ساختارهای کلانتر و بزرگتر از خودش بدست میآورد؛ اما روشنبینی یا عرفان ظاهرا از اساس با سنت جامعهشناختیِ مذکور در تضاد است.
جامعهشناسی جامعه را ساخته شده از نیروها و انسانهایی میداند که با ما متفاوت هستند و از ما جدا هستند، و ارتباط میان این افراد و چگونگی این روابط است که جامعه را میسازد.
اما از دیدگاه عرفان همهی ما یکی هستیم، همهی ما یک چیز میخواهیم و آن هم یگانگی با کلیت است و ما همگی یک جوهر هستیم که جهان را به صورت پدیدارشناسانهی خاصِ خودمان به صورت سوبژکتیو تجربه میکنیم.
از این رو عرفان جامعه را چیزی فراتر از ما نمیداند، بلکه آن را امری درونی میداند، و از رهگذر دروننگریست که ما میتوانیم در بیرون از خودمان و در جامعه کارکردِ بهتری داشته باشیم.
اما جامعهشناسی از بیرون آغاز میکند و سپس به درون میرسد، این یعنی نیروهای بیرونی که ما تقریبا هیچ کنترلی روی آنها نداریم، میتوانند درونیترین افکار ما را شکل دهند.
از دیدگاه عرفان، انسان در تنهایی و در اعماقِ ناخودآگاه و وجودِ خویش، خودِ واقعیاش را مییابد، با این وجود نمیتوان اعماق وجود انسان را کاملا جدا از جامعه در نظر گرفت چرا که همین انسان قبلتر با جامعه در تماس بوده و از آن تاثیر پذیرفته و آن را درونی نموده است.
از دیدگاه جامعهشناسی، انسان در میان ساختارها و روابط، هویت و شخصیت خودش را مییابد یا حتی آن را میسازد، اما باز هم میتوان فراتر رفت و پرسید: «ورای تمام این نقابهایی که برای دیگران به چهره زدهایم، آن لحظه که کاملا تنها میشویم و آن هنگام که تمامی داشتههایمان را که برایمان هویتی کاذب ساخته بودند از دست میدهیم، به راستی کیستیم؟!»
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
عشقِ به جسم با زوالِ جسم زوال مییابد و نابود میشود، اما عشقِ به روح، همچو روح نامیراست.
هرگز نَمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما
حافظ
❤2
بودا در جوانی در قصر پدرش زندگی میکرد، جایی که عوامالناس را از او پنهان میکردند. تنها زمانی که برای نخستین بار از کاخ پدر بیرون آمد، سه وحشت اصلی زندگی را شناخت: یک فرد بیمار، یک پیرمرد از کار افتاده و یک جسد. کشف ماهیت مصیبتبار و هولناک هستی بود که بودا را به چشمپوشی از دنیا و جستوجو برای رهایی از رنج همگانی رهنمون کرد.
درمان شوپنهاور
اروین د یالوم
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
آگاهنویس
تنهایی اصلا بد نیست. اصلا آنطور که میگویند سرسام آور و اذیت کننده نیست. مشکل این است که ما هیچگاه واقعا تنها نمیشویم. مشکل اینجاست که ما در تنهاییمان نیز همنشین صداها و افکار درون ذهنمان میشویم. در غیر این صورت هر یک از ما میتوانست تنهایی را کاملا لذتبخش…
انسانی که با خودش در صلح است، توانایی این را دارد که از تنهاییاش نیز لذت ببرد.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤5
«تأملی در بابِ دین»
پاداشهای ماوراءطبیعی که دین وعده میدهد، آنقدر از محدودهی ادراک اکثریت افراد جامعه دور هستند که دین گاها نمیتواند کنترل چندانی بر رفتارهای فرد داشته باشد؛ از این رو دین آن هنگام کارکرد بهتری در نظام باوری و رفتاری فرد خواهد داشت، که به مثابه شیوه، راهبرد و روشی برای بهتر زندگی کردن به کار گرفته شود.
کسی که بتواند تعلیمات دین را در زندگیاش برای بهتر زندگی کردن به کار بگیرد، قطعا در آخرتی که دین وعده میدهد نیز سعادتمند خواهد بود؛ اما دینی که بر گذشت از دنیا و معطوف کردن توجه صرفا بر جهان آخرت تاکید میکند، ممکن است هم دنیا و هم آخرت فرد را نابود سازد!
از این رو حاکمان در دوران مختلف، از تاکیدات دین بر سرای باقی و جهان پس از مرگ، به مثابه راهی برای بالا بردن توان مردم در زندگی مادیشان برای مقاومت در برابر سختیها استفاده کردهاند تا خودشان بتوانند بیشتر از منابع مادی بهرهمند شوند! شیوهی رفتار آنان به شکلی غیرمستقیم این پیام را میرساند: بگذارید جهان مادی و نعمتهایش به ما تعلق گیرند و در ازای این امر، ما تضمین میکنیم که شما در جهان پس از مرگ به بهشت موعود بروید!
این امر ما را به یادِ حکایتِ طنزآمیزی که البته چندان موثق نیست میاندازد که طبق آن کشیشانِ کاتولیک در دوران قرون وسطی زمینهای بهشت را به مردم میفروختند!
بنابراین دیندار واقعی بایستی بتواند آگاهانه روابط بین دین و اموری مثل سیاست، فرهنگ، سنت، قوانین و علم را بررسی و فهم نماید و ادراکات خود از دین را محدود به آن مسیری که حاکمان و عامه مردم به او نشان میدهد، نکند.
دین نبایستی باعث شود که تفکر انتقادی ما از ما سلب شود. نباید فکر کنیم که چون نظامی به اسم دین به جای ما فکرِ همه چیز و همه جا را کرده، و حتی نحوهی ورود و خروج ما به دستشویی را نیز تعیین کرده است، دیگر لازم نیست ما به هیچ چیز فکر کنیم!
اسپینوزا به همین دلیل بود که در مواجهه با شیوهی دینداریِ عوام، خداوند را مجموعهی قوانین طبیعت معرفی کرد که بایستی توسط ما کشف شوند. چنین نظامی به نیروی پرسشگری و علمجویی درون انسان جان میبخشد و کنجکاوی انسان را برمیانگیزد؛ اما دیندارانِ خوبِ موردِ نظرِ حاکمان در هر زمان و مکانی، همواره آنانی بودهاند که کنجکاو و پرسشگر و علمجو نبودهاند و صرفا از هرچه که به آنان گفته شده اطاعت کردهاند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
پاداشهای ماوراءطبیعی که دین وعده میدهد، آنقدر از محدودهی ادراک اکثریت افراد جامعه دور هستند که دین گاها نمیتواند کنترل چندانی بر رفتارهای فرد داشته باشد؛ از این رو دین آن هنگام کارکرد بهتری در نظام باوری و رفتاری فرد خواهد داشت، که به مثابه شیوه، راهبرد و روشی برای بهتر زندگی کردن به کار گرفته شود.
کسی که بتواند تعلیمات دین را در زندگیاش برای بهتر زندگی کردن به کار بگیرد، قطعا در آخرتی که دین وعده میدهد نیز سعادتمند خواهد بود؛ اما دینی که بر گذشت از دنیا و معطوف کردن توجه صرفا بر جهان آخرت تاکید میکند، ممکن است هم دنیا و هم آخرت فرد را نابود سازد!
از این رو حاکمان در دوران مختلف، از تاکیدات دین بر سرای باقی و جهان پس از مرگ، به مثابه راهی برای بالا بردن توان مردم در زندگی مادیشان برای مقاومت در برابر سختیها استفاده کردهاند تا خودشان بتوانند بیشتر از منابع مادی بهرهمند شوند! شیوهی رفتار آنان به شکلی غیرمستقیم این پیام را میرساند: بگذارید جهان مادی و نعمتهایش به ما تعلق گیرند و در ازای این امر، ما تضمین میکنیم که شما در جهان پس از مرگ به بهشت موعود بروید!
این امر ما را به یادِ حکایتِ طنزآمیزی که البته چندان موثق نیست میاندازد که طبق آن کشیشانِ کاتولیک در دوران قرون وسطی زمینهای بهشت را به مردم میفروختند!
بنابراین دیندار واقعی بایستی بتواند آگاهانه روابط بین دین و اموری مثل سیاست، فرهنگ، سنت، قوانین و علم را بررسی و فهم نماید و ادراکات خود از دین را محدود به آن مسیری که حاکمان و عامه مردم به او نشان میدهد، نکند.
دین نبایستی باعث شود که تفکر انتقادی ما از ما سلب شود. نباید فکر کنیم که چون نظامی به اسم دین به جای ما فکرِ همه چیز و همه جا را کرده، و حتی نحوهی ورود و خروج ما به دستشویی را نیز تعیین کرده است، دیگر لازم نیست ما به هیچ چیز فکر کنیم!
اسپینوزا به همین دلیل بود که در مواجهه با شیوهی دینداریِ عوام، خداوند را مجموعهی قوانین طبیعت معرفی کرد که بایستی توسط ما کشف شوند. چنین نظامی به نیروی پرسشگری و علمجویی درون انسان جان میبخشد و کنجکاوی انسان را برمیانگیزد؛ اما دیندارانِ خوبِ موردِ نظرِ حاکمان در هر زمان و مکانی، همواره آنانی بودهاند که کنجکاو و پرسشگر و علمجو نبودهاند و صرفا از هرچه که به آنان گفته شده اطاعت کردهاند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👏3
دنیا اقیانوسی از آبِ شور است، هرچه از آن بنوشی تشنهتر خواهی شد. آن را رها کن و نخواه، میبینی که برایت تماما به آبی شیرین تبدیل میشود، آبی شیرین که نمیتوانی تمامش را بنوشی، اما با قطرهای از آن کاملا سیراب خواهی شد.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3🔥1
«از سرودههای قدیمی»
ماه را از بغل پنجرهها دزدیدند
و گل لاله و رز را ز چمن برچیدند
گریه میکرد شقایق ز فراق رخ یار
همهی حنجرهها بر غم او خندیدند
این جماعت همه گرگند و کسی انسان نیست
که ز انسانیت خود، همگی رنجیدند
جز سیاهی به رخ خستهی آن مرد نبود
پرتوی نور الهی که به او تابیدند
آنقدر فاصله افتاد میان کلمات
که تمام جملاتم ز درون پاشیدند
در بیابان دلم یافت نشد ابر حیات
ابرهای تر چشمم به کجا باریدند؟
#اشعار
@ConsciousWriter | آگاهنویس
ماه را از بغل پنجرهها دزدیدند
و گل لاله و رز را ز چمن برچیدند
گریه میکرد شقایق ز فراق رخ یار
همهی حنجرهها بر غم او خندیدند
این جماعت همه گرگند و کسی انسان نیست
که ز انسانیت خود، همگی رنجیدند
جز سیاهی به رخ خستهی آن مرد نبود
پرتوی نور الهی که به او تابیدند
آنقدر فاصله افتاد میان کلمات
که تمام جملاتم ز درون پاشیدند
در بیابان دلم یافت نشد ابر حیات
ابرهای تر چشمم به کجا باریدند؟
#اشعار
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
روزهای اول فروردین، در کوچهای با این منظرهی زیبا روبرو شدم.
چند روز بعد، پس از بارانی شدید، از همان کوچه گذشتم و دیدم بیشترِ شکوفهها از درخت جدا شده و بر زمین افتاده بودند و توسط عابران لگدمال شده بودند.
حاصل، جرقهای بود برای نوشتنِ متنِ زیر!
چند روز بعد، پس از بارانی شدید، از همان کوچه گذشتم و دیدم بیشترِ شکوفهها از درخت جدا شده و بر زمین افتاده بودند و توسط عابران لگدمال شده بودند.
حاصل، جرقهای بود برای نوشتنِ متنِ زیر!
🕊2
آگاهنویس
روزهای اول فروردین، در کوچهای با این منظرهی زیبا روبرو شدم. چند روز بعد، پس از بارانی شدید، از همان کوچه گذشتم و دیدم بیشترِ شکوفهها از درخت جدا شده و بر زمین افتاده بودند و توسط عابران لگدمال شده بودند. حاصل، جرقهای بود برای نوشتنِ متنِ زیر!
بهار آمده عزیزم! میدانم که تو هم شبیه من ذوق داری، اما زیادی به آن دل نبند. دلت را به شکوفههای درختانِ باغتان خوش کردهای اما همین شکوفهها چند روز دیگر با وزش بیامانِ باد و بارش شدید بارانهای بهاری از شاخه جدا میشوند و به زمین میریزند. آنها نمیدانند چه سرنوشت تلخی در انتظارشان است! آنها نمیدانند که هرگز قرار نیست رنگِ تابستان را ببینند و ثمر بدهند.
سرانجام به خود مینگرند در حالی که دارند زیر پای عابران لگد میشوند. دیروز بر روی شاخه بودند اما امروز روی زمینند! چه کسی فکرش را میکرد؟!
اما مهم نیست؛ درخت با همان شکوفههای انگشتشمارش به زندگیاش ادامه میدهد. او شاخههای بیشکوفه را شبیه یک مادر تسکین میدهد: شاید بهار دیگر نوبت به ثمر رسیدنِ شما باشد! او بین شاخهها پادرمیانی میکند تا مبادا شاخههای بیشکوفه به شاخههایی که شکوفه دارند حسادت کنند.
درخت سرد و گرمِ روزگار را چشیده است و ریشههای قدرتمندی در خاک دارد. او میداند که اینها همه رسمِ روزگارند. باد میوزد و باران میبارد که بارور سازد، اما در این میان خواسته یا ناخواسته بعضی از شکوفهها را از هستی ساقط میکند.
او میداند که نباید دل به سرد و گرم روزگار ببندد. او میداند که باید نشست و مشاهده کرد. «سختترین غمها و بزرگترین شادیها همگی میگذرند و در نهایت تنها لبخندی که بر لبهای عابری مینشانیم است که باقی میماند. لبخندی که ناشی از چشیدنِ طعمِ شیرینِ میوهایست که از شاخههای ما میچیند.»
درخت میداند که معنای زندگی همین است و نباید به دنبال چیزی فراتر از این بود. او میداند که اگر میوهها چیده نشوند و خورده نشوند و لبخندی به ارمغان نیاورند، بر روی شاخه میپوسند و مثل همان شکوفهها هبوطی تلخ در انتظارشان خواهد بود. بنابراین میداند که باید بخشاینده بود. درختها نباید باران را مطلقا خوب یا مطلقا بد ببینند. آنها باید خوب و بد را در کنار هم تاب بیاورند تا بتوانند میوههایشان را به عابران، فارغ از خوب یا بد بودنشان ببخشند.
به هرحال خوب یا بد بودن باران در اینجا به دیدگاه هر یک از درختان بستگی دارد! نهالی کم تجربه که تمام شکوفههایش را از دست داده، باران را مطلقا بد میداند و نهالی دیگر که پس از باریدنِ باران شکوفه داده، او را مطلقا خیر میداند.
اما درختِ با تجربه و سرد و گرم چشیدهی روزگار، میتواند وجوه بد و خوبِ باران را در کنار هم ببیند. او میتواند همه چیز را در سایهی پذیرش و مشاهدهگری معنا کند و به این شیوه بر دوگانگیها غلبه کند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
سرانجام به خود مینگرند در حالی که دارند زیر پای عابران لگد میشوند. دیروز بر روی شاخه بودند اما امروز روی زمینند! چه کسی فکرش را میکرد؟!
اما مهم نیست؛ درخت با همان شکوفههای انگشتشمارش به زندگیاش ادامه میدهد. او شاخههای بیشکوفه را شبیه یک مادر تسکین میدهد: شاید بهار دیگر نوبت به ثمر رسیدنِ شما باشد! او بین شاخهها پادرمیانی میکند تا مبادا شاخههای بیشکوفه به شاخههایی که شکوفه دارند حسادت کنند.
درخت سرد و گرمِ روزگار را چشیده است و ریشههای قدرتمندی در خاک دارد. او میداند که اینها همه رسمِ روزگارند. باد میوزد و باران میبارد که بارور سازد، اما در این میان خواسته یا ناخواسته بعضی از شکوفهها را از هستی ساقط میکند.
او میداند که نباید دل به سرد و گرم روزگار ببندد. او میداند که باید نشست و مشاهده کرد. «سختترین غمها و بزرگترین شادیها همگی میگذرند و در نهایت تنها لبخندی که بر لبهای عابری مینشانیم است که باقی میماند. لبخندی که ناشی از چشیدنِ طعمِ شیرینِ میوهایست که از شاخههای ما میچیند.»
درخت میداند که معنای زندگی همین است و نباید به دنبال چیزی فراتر از این بود. او میداند که اگر میوهها چیده نشوند و خورده نشوند و لبخندی به ارمغان نیاورند، بر روی شاخه میپوسند و مثل همان شکوفهها هبوطی تلخ در انتظارشان خواهد بود. بنابراین میداند که باید بخشاینده بود. درختها نباید باران را مطلقا خوب یا مطلقا بد ببینند. آنها باید خوب و بد را در کنار هم تاب بیاورند تا بتوانند میوههایشان را به عابران، فارغ از خوب یا بد بودنشان ببخشند.
به هرحال خوب یا بد بودن باران در اینجا به دیدگاه هر یک از درختان بستگی دارد! نهالی کم تجربه که تمام شکوفههایش را از دست داده، باران را مطلقا بد میداند و نهالی دیگر که پس از باریدنِ باران شکوفه داده، او را مطلقا خیر میداند.
اما درختِ با تجربه و سرد و گرم چشیدهی روزگار، میتواند وجوه بد و خوبِ باران را در کنار هم ببیند. او میتواند همه چیز را در سایهی پذیرش و مشاهدهگری معنا کند و به این شیوه بر دوگانگیها غلبه کند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤7👏2