آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
concert for aliens
mgk
I'm upside down
My life is a roller coaster, roller coaster
Get me off this roller coaster

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔1
آگاه‌‌نویس
mgk – concert for aliens
زندگیم یه ترن هواییه،
منو از داخل این ترن هوایی بیرون بیار!

زیگموند فروید از دو نوع رانه یا کشاننده‌ی درونی سخن به میان می‌آورد:
رانه‌ی مرگ و‌ رانه‌ی زندگی.
از نظر او انسان میان این دو نیروی متعارض قرار گرفته است. عشق و میل جنسی حاصل رانه‌ی زندگی هستند در حالی که پرخاشگری، تمایل به خودویرانگری و‌ جنگ حاصل رانه‌ی مرگ هستند. از دیدگاه او رانه‌ی مرگ در پی این است که با نابودسازی زندگی به تعادل برسد، چرا که زندگی سرشار از خواسته‌ها و امیالی‌ست که به صورت مداوم ارگانیسم را از حالت تعادل خارج‌ کرده و او را به سوی ارضا سوق می‌دهند. او از اصلی به نام اصل نیروانا نام می‌برد: از نظر او نیروانا در واقع همان جایی‌ست که پیش از تولد بوده‌ایم و پس از مرگ نیز آنجا‌ خواهیم بود، جایی که نیستی بر هستی ناچیزمان حاکم شده و ارگانیسمِ ما را نابود می‌سازد تا از این بی‌تعادلی و خواسته‌های بی‌شمار رهایی یابیم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
🕊2
وصال هرگز امکان‌پذیر نیست. اصلا چه کسی اولین بار این ایده را مطرح کرد که ما بدنیا آمده‌ایم تا به آنچه می‌خواهیم برسیم و از آن لذت ببریم؟! در واقع همین از دست‌دادن‌ها و نرسیدن‌ها و تراژدی‌های تلخی که در زندگی‌ انسان به وقوع می‌پیوندند، ذهن او را وادار می‌کنند تا در مورد اینکه «اگر بدست می‌آوردم چه می‌شد» یا «اگر می‌رسیدم چقدر همه چیز خوب می‌شد» خیال‌پردازی کند‌. نه عزیزِ من اینطور نیست! شاید با این جملات مزاحم خیال‌پردازی‌های زیبایت بشوم اما...!

وقتی من معشوقِ رنگین‌چشمِ خوش‌اندامِ خواستنی‌ام‌ را از دست دادم، شروع کردم به فکر کردن در مورد اینکه اگر به او می‌رسیدم چه می‌شد؟!‌ زمانی طولانی را صرف کردم تا به این جواب برسم: اگر به وصال او می‌رسیدم هم هیچ اتفاق خاصی رخ نمی‌داد بجز اینکه اراده‌ی حیات از اینکه یک زوج دیگر را هم به هم رسانیده و آنها را به سوی وظیفه‌ی تعیین شده‌شان(تولید مثل) رهنمون شده، شاد می‌گشت. نهایتا هر دو پیر می‌شدیم، از یکدیگر حوصله‌‌مان سر می‌رفت و در بهترین حالت اگر این وصال به جدایی نمی‌انجامید، در نهایت این چیزی بود که باقی می‌ماند: زنی سالمند که اندام زیبایش تحلیل رفته‌ و برقِ چشمانش را از دست داده و مردی کوفته و خسته که از فرط جان کندن و دویدن به دنبال تأمین نیازهای خود و خانواده‌اش، دیگر حتی نایی برای آن عملی که در ابتدا اشتیاق فراوانی برایش داشت(رابطه‌ی جنسی)، ندارد.

این است انتهای تقریبا اکثر وصال‌ها. ناگهان از خودمان می‌پرسیم: این بود تمام چیزی که جهان می‌توانست برای من فراهم بیاورد؟ آیا من واقعا برای چنین سرنوشت غم‌انگیزی تا این حد شور و اشتیاق داشتم؟ چرا می‌خواستم و حالا که بدست آورده‌ام، دیگر نمی‌توانم قدرِ آن را بدانم؟

ما حتی در بزرگسالی مانند کودکان هستیم: پشت ویترین اسباب‌بازی فروشی می‌ایستیم و به اسباب‌بازی‌های جذاب خیره می‌شویم و اشک می‌ریزیم و لباس مادرمان را می‌کشیم و با انگشتان کوچکمان فلان اسباب‌بازی را به او نشان می‌دهیم. بعد که آن اسباب‌بازی را در دست می‌گیریم و از مغازه بیرون می‌آییم، شاید تا چند ساعت یا نهایتا یکی دو روز، احساس سرخوشی‌ کنیم - انگار که تمام دنیا را صاحب شده‌ایم - اما بعد از آن اسباب‌بازی به گوشه‌ی خانه‌ پرت می‌شود و خاک می‌خورد، تازه اگر بخت با او یار باشد که ما آن را نشکنیم و خرد و نابودش نکنیم!

عشق واقعی یعنی از آنجور عشق‌های رویایی‌ که مرد و زن تا لحظه‌ی مرگ عاشق هم می‌مانند و هرگز از یکدیگر خسته نمی‌شوند و هوسِ تازگی به سرشان نمی‌افتد، آنقدر کم‌یاب است که می‌توان گفت نوعی استثنا است نه قاعده! در باقی موارد ما تنها آن هنگام ارزش آن چیزی‌ را که داشته‌ایم می‌فهمیم که آن را نابهنگام از دست بدهیم.
پایان حقیقی هر داستان عاشقانه‌ای - گرچه طرفین ذینفع از آن غافلند - این است که کودکی پس انداخته شود. پس آنچه بشر را در اینجا هدایت می‌کند، در واقع غریزه‌ای‌ست معطوف به آنچه برای گونه بهترین است در حالی که انسان تصور می‌کند تنها در جست‌وجوی اوج لذت خویش است.

آرتور شوپنهاور
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
🔥3👍2❤1
برای دست یافتن به سرچشمه‌ی حقیقت و نوشیدن از آبِ گوارای آن باید از خیر سراب‌های موهومِ مسیر گذشت؛ «آنان که در پی دانش‌اند هر روز چیزی کسب و آنان که در پی حقیقتند هرروز چیزی را رها می‌کنند!»
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1👍1
از معدود کتابهایی که با آن اشک ریختم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤5🤔1
آگاه‌‌نویس
Photo
هرچقدر که خواستم در مورد این کتاب درخشان متنی بنویسم که معرف این اثر باشه، نتونستم جوری کلمات رو کنار هم بچینم که تجربه‌ی شخصیمو از خوندنش به خوبی منتقل کنه. این اثر به معنای واقعی کلمه شاهکاره و بین آثاری از که تا به حال از یالوم خوندم، با اختلاف برام دوست‌داشتنی‌ترینه.

یالوم توی این کتاب مسائل مهمی رو که اتفاقا دغدغه‌ی فلاسفه‌ای از جمله آرتور شوپنهاور بودن، در جریان داستانی جذاب که هرگز حتی یه لحظه خسته‌کننده نمیشه، با زبانی شیرین و جذاب که با ترجمه‌ی دقیق و بی‌نقص سپیده حبیب به زبان فارسی برگردونده شده، بیان می‌کنه.

ما در این کتاب با موضوعاتی مثل اضطراب و ترس از مرگ، وسواس و اعتیاد جنسی، گروه‌درمانی و دغدغه‌ها و چالش‌های ارتباطات بین‌فردی، انتخاب بین آری‌گویی به زندگی و همراه شدن با اون یا کناره‌گیری از اون و مشاهده‌ی اون از بیرون روبرو می‌شیم.

بطور خلاصه داستان این کتاب در مورد روان‌درمانگری‌ به نام جولیوسه که متوجه میشه به سرطان پوست دچار شده. جولیوس که متوجه میشه فرصت زیادی براش باقی نمونده، شروع میکنه به جستجو کردنِ معنا در گذشته‌ی خودش و بین پرونده‌های مراجعینش دنبال کسایی می‌گرده که با وجود تلاش برای درمانشون، هرگز موفق نشده کمکشون کنه‌. بعد از مدتی گشتن با پرونده‌ای روبرو میشه که متعلق به فردی به نام فیلیپه. فیلیپ که حدود ده سال قبل مراجع جولیوس بوده، با اعتیاد جنسی دست و پنجه نرم می‌کرده که ارتباطش رو با زنها مختل کرده بوده. فیلیپ بعد از سه سال شرکت در روان‌درمانی، هیچ‌ پیشرفتی نمیکنه و درمان رو متوقف میکنه.
جولیوس فورا با فیلیپ تماس می‌گیره تا بعد از ده سال وضعیتش رو جویا بشه. فیلیپ که حالا تصمیم داره مشاور بشه، از جولیوس میخواد که سرپرستش بشه. از اونجایی که جولیوس متوجه میشه فیلیپ هنوز هم مثل گذشته منزوی و مردم‌گریز هست، ازش میخواد که پیش از به‌ عهده گرفتن سرپرستیش، بیاد و به مدت ۶ ماه توی گروه‌درمانیش شرکت کنه. یالوم برای خوانندگانش حضور فیلیپ(که از نظر شخصیتی شباهت بسیار زیادی به شوپنهاور داره) در جلسات گر‌وه‌درمانی رو به زیبایی به تصویر میکشه و در عین حال اشاراتی به زندگینامه‌ی آرتور شوپنهاور میکنه که در زمان خودش با چالش‌هایی شبیه به چالش‌های زندگی فیلیپ روبرو بوده.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍2
باید زودتر پی می‌بردم به این که کلِ زندگی یک جنگِ تمام‌عیار است. هیچ صلحی در کار نیست، بجز صلحی که در درونمان از جنگیدنِ مداوم حاصل می‌شود. بجز صلحی گذرا که با مرورِ گذشته و رضایتِ نسبی از خوب جنگیدنمان احساس می‌کنیم.
با این حال فقط آنکس که خوب بجنگد می‌تواند صلح را احساس کند. آنکس که از ترس خودش را از میانه‌ی نبرد کنار می‌کشد، به جنگی دائم در درونش دچار می‌شود که از هزاران نبردِ واقعی، واقعی‌تر و کشنده‌تر است!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2💔1
دیشب خوب نخوابیدم و این غصه به دلم افتاد که چرا به موقع قدرِ چیزهایی رو که داشته‌ام ندونسته‌ام‌. وقتی جوان بودم، همیشه زمان حال رو پیش‌درآمدی برای اتفاق بهتری که قرار بود بیوفته می‌دونستم. و بعد، سالها گذشت و ناگهان متوجه شدم دارم برعکس عمل می‌کنم: خودم رو در حسرت گذشته فرو برده‌ام. چیزی که به اندازه‌ی کافی به اون نپرداخته‌ام، گرامی داشتن هر لحظه‌ست.

درمان شوپنهاور
اروین د یالوم
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👏2
فیلیپ دست به سینه، با گردنی خمیده به عقب و نگاهی خیره به سقف گفت: مشاهداتی دارم و چند توصیه. نیچه یک بار گفته تفاوت اصلی انسان و گاو اینه که گاو می‌دونه چطور وجود داشته باشه، چطور بدون بیم و ترس در زمانِ مقدسِ اکنون، بدون سنگینی بار گذشته و بی‌خبر از وحشت‌های آینده زندگی کنه‌. ولی ما انسانهای بدبخت چنان در تسخیر گذشته و آینده‌ایم که فقط می‌تونیم مدت کوتاهی در زمان اکنون پرسه بزنیم.

درمان شوپنهاور
اروین د یالوم

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍1
لازم نیست برای همدردی کردن با یه آدمِ شکست‌خورده، عمدا شکست بخوری!

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3❤1🔥1🤔1
فیلیپ با لحنی موقر و با پرهیز از تماس چشمی گفت: وقتی هفته‌ی پیش با گیل حرف می‌زدم، اشاره کردم که هرچی دلبستگی‌های فرد بیشتر باشه، زندگی کمرشکن‌تر میشه و رنجی که فرد موقع جدایی از این دلبستگی‌ها باید تحمل کنه هم بیشتر میشه. شوپنهاور و بودایی‌ها هردو معتقدن فرد باید خودش رو از دلبستگی‌هاش جدا کنه.

درمان شوپنهاور
اروین د یالوم

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
می‌گویند تاریخ، تاریخِ فاتحان است؛ پس باشد که سرزمین‌های گمشده‌ی وجودمان را فتح کنیم و تاریخ زندگی‌مان را آنطور که می‌خواهیم روایت کنیم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤5
در سرزمین وجود افراد بیمار، عواطف حاکمان مطلق هستند. ترس بی‌درنگ بر ذهن غالب می‌شود. زمانی که بیمار هستیم، از نظر عاطفی بسیار شکننده می‌شویم، زیرا سلامت ذهنی ما تا حدودی بر اساس این خیال خام قرار دارد که آسیب ناپذیریم‌.
بیماری - به ویژه بیماری جدی - در آن خیال خام خلل ایجاد می‌کند، به این توهم که دنیای خصوصی ما امن و مطمئن است حمله‌ور می‌شود و ناگهان احساس ضعف، بیچارگی و آسیب‌پذیری به ما دست می‌دهد.

هوش‌ هیجانی
دانیل گلمن

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
زنده بودن و زندگی‌ کردن را همه بلدند! از انسان بگیر تا حیوان، همه زنده‌اند و برای بقایشان تلاش می‌کنند. همه خو گرفته‌اند به زنده بودن. من اما گاهی احساس می‌کنم دیگر نمی‌دانم چگونه باید زندگی کنم. دیگر نمی‌فهمم ثانیه‌هایم چگونه دارند می‌گذرند. انگار که من مردن و فکر کردن به مرگ را بیش از زنده بودن و تلاش برای آن بلدم. نمی‌دانم مرگ است که از زندگی معنا می‌گیرد یا زندگی‌ست که با آنچه در پی‌اش می‌آید(مرگ) معنا پیدا می‌کند، اما من گاه از هردو گریزانم. گاه بودن فراتر از توانایی‌ام می‌شود و حتی بر خلاف آنچه که گفتم، تصور مرگ هم هراسانم می‌کند. اگر بودنم هیچ زمان قابل تصور نبود، صحبت از نبودنم هم هیچ‌گاه به میان نمی‌آمد!
وای به حالِ زندگان
وای‌ به حالِ مردگان
خوشا به حالِ آنکس که نه زنده شد و نه مرد!

حسین بشیریه
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤5💔1
دین اگر عمیقا درونی نشود، قرار نیست کمکی به شما بکند.
فضای آکادمیک اگر عمیقا درونی نشود، قرار نیست شما را با سواد کند.
اگر در مورد کتابی که می‌خوانید عمیقا فکر نمی‌کنید و نمی‌توانید آن را درونی کنید، بهتر است آن را کنار بگذارید و به کاری دیگر مشغول شوید!
حقیقت این است که ارزشمند‌ترین گوهر‌ها در عمقِ هرچیزی قرار دارند و افسوس که زندگی امروزه از هرگونه معنای عمیقی‌ تهی شده است. ما در سطح زندگی می‌کنیم و کاری با ریشه‌ها نداریم. ما ساقه‌ای شکننده و در دستِ بادیم و بادِ جبر می‌تواند به هر سو که بخواهد ما را خم کند.
اگر نمی‌توانید کاری را که دارید انجام می‌دهید عمیقا درونی کنید، یعنی عمیقا به آن علاقه ندارید، پس بهتر است آن را رها کنید و بیشتر تجربه کسب کنید تا بفهمید که علاقه‌ی واقعی‌تان چیست و در کجا نهفته است. لازم به ذکر نیست که قرار نیست تا ابد زندگی کنید، پس سعی کنید لحظه به لحظه‌ی زندگی‌تان را در حالِ انجامِ کاری باشید که به آن عشق می‌ورزید.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤4
اگه کل زمانت رو صرف فکر کردن به این موضوع کنی که کاش زمان بیشتری داشتی یا کاش میتونستی زمان رو متوقف کنی، همون زمان محدودت هم از دستت میره و به خودت میای و میبینی که هیچ‌کاری نکردی.

اگه کل مدت فکر و ذکرت این باشه که کاش بتونی جلوی زوال بدن و ذهنت رو بگیری، یا کاش بتونی همه چیز رو تحت کنترل خودت بگیری تا بهتر زندگی کنی، اون موقع چشم به هم میزنی و میبینی فرشته‌ی مرگ روبروت وایستاده!

کل حرفم اینه که اگه همش به دنبال پیدا کردن معنایی برای زندگیت باشی یا همش به دنبال این باشی که بهترین دستورالعمل رو برای زندگی کردن پیدا کنی، فرصت یکباره‌ی زندگی رو هم از دست میدی.

بذار خیالت رو راحت کنم: سخت بگیری یا آسون، خودتو با تلاش مداوم بکُشی یا هیچ‌ کاری نکنی، مدام در پی چیزهای بیشتری باشی یا صرفا از داشته‌هات لذت ببری، نگران پیر شدن و مردنت باشی یا از جوانیت نهایت استفاده رو بکنی، همه چیز میگذره و یهو به خودت میای و میبینی که داری تقویم رو نگاه میکنی و سالهای پشت سرت رو میشماری در حالی که انگشت به دهان موندی از اینکه چطور همه چیز اینقدر سریع گذشت.

گاهی نباید در پی چطور زندگی کردن بود، گاهی نباید به شیوه‌ی انتقادی به سبک زندگی دیگران نگاه کرد، گاهی نباید بالای منبر نشست و به جوونها پند داد که آی از پیریتون بترسید، گاهی نباید حسرت داشته‌های دیگران رو خورد، گاهی نباید از نادانی دیگران گله کرد یا به اونها بخاطر ندانستنشون و عدم تلاششون برای دانستن خرده گرفت.

چه بسا اونهایی که چیزهای زیادی نمیدونن بهتر از اونهایی که چیزهای زیادی میدونن و مغزشون پر از اطلاعاته زندگی کنن. چه بسا اونها که بیشتر دارن، کمتر از ما بهره بردن از داشته‌هاشون رو بلد باشن.

گاه فقط باید پرید توی آب و شنا کرد، بدون اینکه فکر کنیم بهترین روش برای شنا کردن چیه، یا اینکه قبلش بریم پیش بهترین مربی شنا تا بهمون شنا کردن یاد بده. منظورم اینه گاهی باید فقط زندگی کرد، به شیوه‌ی خاص و ابداعی خودمون، نه اینکه بریم کل فلسفه و الهیات و زیست‌شناسی و تاریخ و جامعه‌شناسی و روانشناسی رو زیر و رو کنیم تا بفهمیم چطور باید از جامون پاشیم و بریم دو تا نون داغ از نونوایی بگیریم و صبحانه بخوریم!

گاهی نباید پرسید از کجا آمده‌ایم و آمدنمان بهر چه بوده‌ است، چون تا به حال زیاد این رو از خودمون پرسیدیم و به جوابی نرسیدیم و میبینم اونایی که مدام اینو از خودشون نمیپرسن دارن بهتر از ما توی این دریای بیکران شنا می‌کنن!

مگه ما واسه اینکه ریه‌هامون بهمون اکسیژن برسونن یا قلبمون بتپه یا معدمون غذا رو خوب هضم کنه به گرفتن دکترای فیزیولوژی نیاز داریم؟ نه! پس ول کن جهان را عزیزِ من، دمنوشت یخ کرد! (نگفتم قهوه‌ات یخ کرد چون با کافئین زیاد موافق نیستم!)
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤5
برای کسی که به اضطراب و آشوب عادت کرده است، تجربه‌ی سکوتِ ذهن، تجربه‌ی خوشایندی نخواهد بود.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
دخترک سرخوش از این بود که زیبا‌یی‌اش دوباره کارِ خودش را کرده بود. او با لبخندی پسرک را فریفته بود. نگاهی به گوشی‌اش انداخت: نام پسرک در بین آنهایی که درخواست دنبال کردن به حساب کاربری‌اش داده بودند دیده می‌شد. با ذوق و شوق انگشت ظریفش را روی دکمه‌ی قبول کردن فشرد.

پسر از آنهایی بود که به دنبال عشقند. به دنبال ساختن رابطه‌ای پایدار و محبت‌ کردن و محبت دیدن. اما او نمی‌دانست که از دختری که دل‌ به او سپرده بود ممکن است چه کارهایی بربیاید!

قبلا، دخترک که با هرکدام از پسرهای دانشکده چند صباحی را گذرانده بود و هریک را به شیوه‌ای بازی داده بود، از بدشانسی‌اش با پسری زرنگ‌تر از خودش روبرو شد. پسری که با بی‌محلی‌هایش و سیاست‌های خاص و زیرکانه‌ای که از آنها استفاده می‌کرد، توانست دخترک را شیفته‌ی خودش کند. او که از سابقه‌ی دختر خبر داشت، به گونه‌ای او را بازی داد که خودِ دختر هم نفهمید که چطور اینگونه آسیب‌پذیر و ضعیف شده است. پسر در هنگامی که دخترک در بدترین شرایط قرار داشت، به او سخت‌ترین ضربه را زد تا به او درسی بدهد. درسی که تا آن موقع هیچکس نتوانسته بود به او بدهد، حتی پدر و مادرش!

حال دختر نه تنها درسی از آن واقعه نگرفته، بلکه در پی انتقام است! نه در پی انتقام از همان پسر، بلکه در پی انتقام از پسرهای دیگر. او اکنون برخلاف گذشته، سراغ پسرهایی می‌رود که ظاهر آرام و مثبتی دارند و کمی خجالتی و سربه‌زیر بنظر می‌رسند. تجربه‌اش نشان می‌دهد که اینها راحت فریفته می‌شوند و راحت دل‌ می‌بازند. حالا هم این پسر که او را فالو کرده بود، در تله‌ی دختر افتاده بود.

هم دختر به دنبال عشق می‌گشت و هم پسر، اما آنها در جای اشتباه و به شیوه‌ی اشتباهی به دنبال آن می‌گشتند. آنها نیز مانند دیگران قربانی الگوهای ناخودآگاهی بودند که از سمت جامعه به آنها تحمیل شده بود.
فضای زهرآگین دانشگاه‌ها خصوصا در دوره‌ی کارشناسی، امروزه پر است از این داستانها. مهم نیست جای دختر این روایت را با پسر عوض کنیم، مهم‌ الگوست که معمولا در اینجور روابط یکسان است. وقتی عشق این چنین کمیاب شده که جای آن را به لذت‌طلبی‌های کوتاه مدت، سرگرمی‌های موقتی و احساساتِ ساختگیِ درآمیخته با متونِ ترانه‌های مارکت‌پسندِ عاشقانه داده‌ایم، سهمِ آیندگانمان از عشق چه خواهد شد؟ سهم کودکانی که بدون عشق بزرگ می‌شوند، در این دنیایی که هیچ عشقی به آنها نمی‌دهد و نیز یادشان نمی‌دهد که خودشان را دوست بدارند چه می‌شود؟ سهم من و تو که لایقِ عشق هستیم چه می‌شود؟ ما چه بلایی بر سر خودمان آوردیم که اکنون صحبت کردن از عشق مانند لطیفه گفتن شده است؟ چکار کردیم که حالا دیگر حتی اگر ذره‌ای عشق هم وجود داشته باشد، در میان همهمه‌ی بی‌فایده‌ی این مدعیانِ دروغینِ آن گم می‌شود؟ همانطور که می‌گویند تا حقیقت بجنبد، دروغ جهان را فرا گرفته است!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
دیگر هیچ چیز نمی‌تواند او را بترساند یا متأثر کند. همه‌ی آن هزاران رشته‌ی میل و اشتیاق که ما را به دنیا وصل می‌کند و با رنجی مداوم(لبریز از اضطراب، ولع، خشم و ترس) به این سو و آن سو می‌کشاند، همه و همه را بریده است. لبخند می‌زند و با آرامش به خیالات گذرای این دنیا می‌نگرد، دنیایی که اکنون به بی‌اعتنایی یک شطرنج‌باز در پایان بازی، در برابر او ایستاده است.

درمان شوپنهاور
اروین د یالوم

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
امیدوارم آنچه را که در من نیافتی، در کسی دیگر و در جایی دیگر بیابی و قلبت آرام بگیرد. امیدوارم آتشی که من در درونِ جانت شعله‌ور کردم، توسط کسی دیگر خاموش شود و بلاخره آرامش را بیابی، آنچه که من هنوز نیافتمش!
انگار این بیماری مسری‌ست، آنان که زیاده‌خواه هستند، بذر خواستن و نرسیدن را در دلِ دیگران می‌کارند. اما من امیدوارم پیش از آنکه این بذر در دلت به درختی تنومند بدل شود، با زور بازوی مرد آرزوهایت از ریشه در بیاید.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3