آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
Lumina
Aquariox
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
«حساسیت و تاثیرپذیری»

چراییِ رفتار انسان را باید درونِ ذهن او جست؛ البته این به معنای ذهن‌گراییِ محض و نادیده‌ گرفتنِ تاثیرِ بدن بر ذهن نیست، اما با در نظر گرفتنِ تعاملِ متقابلِ این دو، شاید بتوان تاثیرِ ذهن بر بدن را بزرگتر برآورد نمود. سالیان سال است بر سرِ کارکردهای مغز بحث‌های بسیاری وجود دارد. آیا ذهنیت صرفا از ساختارِ زیست‌شناختیِ مغز نشئت می‌گیرد یا اینکه حاصلِ اموری فراتر از آن است. آیا روح یا نفسِ غیرمادی‌ست که آگاهی و خودآگاهیِ انسان را می‌آفریند یا این خودآگاهی حاصلِ ارتباطاتِ بین ساختارهای مغز است؟!

شاید این دوگانگی‌ها حل ناشدنی بنظر برسند اما با پیشرفتِ علم و استفاده از تکنولوژی‌های مختلف جهتِ تصویربرداری از مغز، ما امروزه اعمال مختلف، هیجاناتِ مختلف و تفکراتِ مختلفِ انسان را بر مبنایِ فعالیتِ قسمت‌های مختلفِ مغزِ او تبیین می‌نماییم.
برای مثال اینکه چرا عده‌ای از افراد مشغولِ خواندنِ کتابهای فلسفی می‌شوند یا بطور کلی بسیار زیاد مطالعه می‌کنند و در راهِ جستجوی علم و حقیقت از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کنند و این‌کار به نوعی آنها را تسکین می‌دهد، درحالی که عده‌ای دیگر از راهِ رفتارهای مخاطره‌آمیز مثل تک‌چرخ زدن با موتور، بیش از اندازه خرید کردن، بیهوده وقت گذراندن در شبکه‌های اجتماعی یا از راهِ مصرفِ سیگار خودشان را تسکین می‌دهند و لذت می‌برند، همیشه موضوعی سوال برانگیز بوده است.

یکی از تفاوت‌های بینِ گروهِ اول و دوم در حساسیت و تاثیرپذیری است. به قول یکی از اساتیدم: «تاثیرپذیری اصلا چیزِِ بدی نیست، من ممکن است حتی از مگسی که درونِ اتاق پرواز می‌کند هم تاثیر بپذیرم؛ اما تاثیرپذیری با انقیادِ کامل متفاوت است.»
همانطور که مولانا گفته است، انسان همان چیزی‌ست که در جستنِ آن است؛ یعنی همان چیزی که نسبت به آن حساس است و از آن تاثیر می‌پذیرد. افرادی که ما اکنون آنها را به عنوان نابغه می‌شناسیم، اکثرا افرادِ حساسی بوده‌اند. آنها آستانه‌ی بسیار پایینی برای دریافتِ محرک‌های بیرونی داشته‌اند که ممکن است بتوانیم این آستانه را به تحریکِ شدید‌ترِ اعصابِ مغزِ آنها در مواجهه با رویدادهایی که بنظرِ دیگران عادی‌ست، از طریقِ ترشح مقدار بیشتری از ناقل‌های عصبی علی‌الخصوص دوپامین نسبت بدهیم. با این حال نقشِ عوامل شناختی را نیز نباید نادیده‌ گرفت.

افرادِ حساس آنانی هستند که معمولا از فعالیت‌هایی لذت می‌برند که دیگران از آنها لذتی نمی‌برند، علایقِ به خصوصی دارند که معمولا توسطِ هرکسی درک نمی‌شود و به چیزهایی توجه می‌کنند که دیگران به آنها توجه نمی‌کنند. این گونه افراد شبیه نیوتون هستند که با افتادنِ سیب از روی درخت، جاذبه‌ی زمین را کشف کرد! یا شبیهِ انیشتین که روابطِ میان فردیِ آنچنان جالبی نداشت اما علم فیزیک را با نظریاتش متحول کرد. یا مثلا ونگوگ که نقاشی‌هایش پرده‌ی خیالِ ذهنِ انسان را می‌درند!

چیزی که بینِ ما انسانها مشترک است این است که همه‌ی ما به دنبالِ لذتیم. همه‌ی ما می‌خواهیم احساسِ High بودن کنیم و در اوج باشیم، حتی اگر این تجربه‌ی اوج دوامِ چندانی نداشته باشد. با این حال برخی از آنان که آستانه‌ی تاثیرپذیری و حساسیتِ پایین‌تری دارند، ارتباطِ متفاوتی با محیط برقرار می‌کنند و در عینِ حال به سمتِ دنیای درونِ خودشان کشیده می‌شوند و به انتزاعیات پناه می‌برند چرا که از این طریق لذت می‌برند.

البته این به این معنا نیست که نبوغ را امری صرفا ذاتی بدانیم یا نابغه را فردی جدا افتاده از اجتماع در نظر بگیریم. بنظر می‌رسد افرادی که این حساسیت‌ِ زیست‌شناختی یا ژنتیکی را هم ندارند می‌توانند با محدود کردنِ علایق سطحی یا فعالیت‌های لذت‌بخشِ زندگی‌شان، به تدریج علایقِ عمیق‌ترِ خودشان را کشف کنند و استعدادهای نهفته خودشان را دریابند. این نکته قابل توجه است که تا وقتی خودمان را به شلیکِ بی‌امانِ دوپامین ناشی از فعالیت‌های مختلف بسته‌ایم و از اینکه تجربه‌ی اوجمان به پایان برسد هراس داریم، نمی‌توانیم فعالیت‌هایی را که به راستی به آنها علاقه داریم و انجامشان موجب شکوفاییِ خلاقیت‌مان می‌شوند را کشف کنیم. واضح است آنکه صبح تا شب در اینستاگرام می‌چرخد، از پسِ یک صفحه کتاب خواندن هم برنمی‌آید!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤4
نقدِ عشقِ در دوران کنونی!

فدای آن فیلر زیر لب‌های قلمبه‌ات شوم بانو! من عاشقت شده‌ام. خب مگر عیبی دارد؟ مگر عشق چیزی غیر از همین تمنای رسیدن و بوسیدن لب‌های قلمبه‌ات است؟ مگر چیزی جز لمسِ انحناهای ساختگیِ بدنت است؟ اگر کسی ادعای عاشقی به شیوه‌ای دیگر داشت که همه اینطور یکدست نمی‌شدند. اگر عاشقان واقعی در جهان وجود داشتند و تعدادشان به اندازه‌ی کافی زیاد بود، همه درِ مطب جراحان زیبایی صف نمی‌کشیدند. پس معلوم است که عشق چیزی جز این نیست. عشق همین ظاهر پسندی است. چیزی ورای این بدن وجود ندارد. عشق همین میل به ارضای امیال لحظه‌ای‌ست. پس فرصت را تلف نکن، بیا ببوسمت بانو!

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔3🤝2👍1
حقیقت تلخی که وجود داره اینه که انسان وقتی قدم در مسیر تغییرِ خودش میذاره و سعی می‌کنه به اون فردی که میتونه و باید بشه تبدیل شه، علاوه بر مقابله با عادات و مشکلات مرتبط با تاریخچه‌ی زندگی فردی خودش، باید با چالش‌ها و مشکلات مرتبط با تاریخچه‌ی زندگی پدر و مادرش هم روبرو بشه. تمام اینها در عمق وجود انسان نهفته هستند و وقتی انسان بخواد پیشرفت کنه، همه‌ی اون نیروهای نهفته آشکار میشن و به دفاع می‌پردازن تا موجودیت هویت کنونی فرد رو حفظ کنن و نذارن تغییر کنه. پیروز میدان اون کسی هست که از غر زدن و ناله کردن بگذره و بار سنگین و عظیم مرتبط با تغییر رو به دوش بکشه؛ حتی اگر بخشی از اون بار مالِ خودش نباشه!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤8👏1
Forwarded from Ego ideal
کانت و سکس

امانوئل کانت فیلسوف عصر روشنگری، که آثار او تقریبا همه حوزه‌های اندیشه بشری را در بر می‌گیرد، به ‌گونه‌ای که نمی‌شود تاثیر او را بر فلسفه غرب انکار کرد. با این‌حال، نظرات او در باب رابطه جنسی ممکن است یکی از جنبه‌های کمتر شناخته شده نظام فلسفی او باشد.
کانت که رویکردش به این موضوع احتمالا بیشتر مفهومی بود تا هنجاری، نسخه‌ای سکولار از دیدگاه جنسی را ارائه کرد. نظام اخلاقی کانت حول این امر استوار است: "فقط به گونه‌ای که میتوان به‌طور پیوسته به عنوان یک قانون جهانی اراده کرد، عمل کنید." او استدلال کرد که تمایلات جنسی انسان تنها تمایل طبیعی اکثر مردم است که باعث می‌شود، به زندگی اخلاقی پایبند نباشند.
همینطور در نظر و دیدگاه او، دنبال کردن لذت جنسی باعث می‌شود که انسان‌ها، صرفا بر اساس نیاز خود، شریک زندگی خود را به عنوان یک شی ببینند، نه به عنوان یک فرد با غایت خودمختار. استدلال‌های کانت قدرت ماندگاری دارد؛ حتی ژان پل سارتر، اگزیستانسیالیسم متعهد به آزادی شخصی، متاثر از کانت، استدلال کرد که جنسیت به دنبال "تسخیر آزادی فرد دیگر" است.
❤4👍2
در ابتدای جنگ، به دشمنم خوشامد گفتم و برای او آرزوی موفقیت کردم. چقدر مضحک! انگار که جمع نقیضین هم ممکن است. انگار که ممکن است هم او موفق بشود و هم من. ما دشمنیم و اصلا معنای دشمن بودن همین است. ناچارا یکی از ما دو نفر موفق می‌شود و یکی ناکام این میدان را ترک می‌کند؛ البته اگر زنده بماند! اما زندگیِ واقعی میدانی‌ست که در آن نمی‌توانی دشمنان و دوستانت را تفکیک کنی. زندگیِ واقعی شبیه این میدان نیست که از ابتدا در آن مشخص باشد آنکه روبرویت قرار گرفته، یک رقیب و دشمنِ تمام‌عیار است.
در این مبارزه حتی اگر برای دشمنت آرزوی موفقیت کنی، باز هم معلوم است که او رقیب توست. اما در زندگی واقعی، رقبا برای تو آرزوی موفقیت می‌کنند، در حالی که نمی‌توانی حدس بزنی که آنها ممکن است رقیبت باشند. آنها را صمیمی‌ترین دوست خودت می‌پنداری تا اینکه چند ثانیه‌ی بعد خنجر آنها درون قلبت فرو رفته و از شدت خونریزی در حال جان دادنی.
پس بگذار بگویم زنده باد آن دشمن و رقیبی که خنجر را از پشت درون قلبت فرو نمی‌کند، بلکه پس از آنکه برایت آرزوی موفقیت کرد، شمشیر را می‌کشد و از روبرو به تو حمله می‌کند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍5❤3
از من حالم را پرسیده بودی و من نمی‌خواستم با دروغی همیشگی (خوبم) جوابت را بدهم.
راستش گمان می‌کنم زندگی‌‌ام را جایی در گذشته جا گذاشته‌ام. مثلا آنجا که اولین بار تو را دیدم، زندگی‌ام مثل لباسی نو که به جایی گیر می‌کند و پاره می‌شود، به تو گیر کرد و وقتی که رفتی پاره شد.
بخشی از زندگی‌ام در ۱۴ سالگی، بخشی دیگر در ۱۷ و بخشی دیگر در ۱۹ سالگی جا مانده است. تقریبا دیگر‌ چیزی از منی که دارم اینها را می‌نویسم باقی نمانده، اما همچنان در پی اینم که تکه‌های گذشته‌ام را بردارم و کنار هم بگذارم و بعد مثل مثبت‌اندیش‌ها فریاد بزنم «من آنچه که برایم اتفاق افتاده نیستم، بلکه آن کسی هستم که می‌خواهم باشم!»
فعلا که هنوز به آنجا نرسیده‌ام و نمی‌دانم اصلا به آنجا می‌رسم یا نه، ولی ناچارم که این مسیر را ادامه بدهم. چیزی درونی و قوی‌تر از من است که مرا به آن سمت می‌کشاند. به من وعده می‌دهد که تمام رنج‌هایم چیزی نیستند جز یک کابوس. او می‌گوید اگر تا انتهای مسیر دنبالش بروم، مرا از این کابوس بیدار می‌کند.
اما فعلا که زندگی‌ام تعریفی ندارد. درگیرِ یک جنگِ مداوم با اشتباهات گذشته‌ام هستم و خودهای ممکنِ آینده‌ام را یکی پس از دیگری تصور می‌کنم. در بعضی از آنها من خوشبخت و شادم و در برخی دیگر دیوانه ای هستم که به زور قرص‌های ضدروانپریشی و با تجویزهای روانپزشک زنده است!
راستی حالِ خودت چطور است؟!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤12💔2
این فکر هرگز دست از سرم برنمیداره که «اگه در گذشته انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودم، الان جایی که هستم نبودم و مهمتر از اون، چیزی که هستم نبودم.» شوپنهاور میگه آنچه که هستیم بیشتر از چیزهایی که داریم و چیزی که در ظاهر نشون میدیم در خوشبختی و خرسندی ما نقش داره و بنظر من مهمترین وجه اون انتخاب‌ها اینه که میتونستن من رو کاملا به چیز دیگه‌ای تبدیل کنن.

از طرفی اسپینوزا معتقده که ما در انتخاب‌هامون آزاد نیستیم و تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که صرفا گذشتمون رو‌ مرور کنیم و سعی کنیم بیشتر بهش آگاه بشیم، هرچند این هم کاملا مارو آزاد نمیکنه و ما تا ابد مجبور به انتخاب‌هایی هستیم که داریم. از نظر اسپینوزا ما در لحظات قبل از تصمیم، افکار و فرآیند‌های ذهنی‌مون رو دلیل انجام کاری که می‌کنیم می‌دونیم اما دلیل واقعی انجام اون کار هرگز برامون قابل تشخیص نیست! مثلا من وارد مغازه میشم و بین دو تا پیراهن دست به انتخاب میزنم. اون لحظه درون ذهنم فکر میکنم که «خب چون پیراهن طوسی با فلان شلوارم ست میشه، همینو میخرم.» اما در واقع دلیل واقعی این انتخاب فراتر از اون فرآیند ذهنی پیش از انجام عمل هست. شاید همون چیزی که فروید بعدا فرآیندهای ناهوشیار یا ناخودآگاه نام‌گذاریشون می‌کنه و دقیقا همون چیزی که شوپنهاور بهش اشاره می‌کنه: «انسان می‌تواند آنچه را که می‌خواهد انجام دهد اما نمی‌تواند آنچه را که می‌خواهد اراده کند.»

اما این تموم‌ ماجرا نیست! بخش دیگری از ذهن من اگزیستانسیالیسته و به اراده‌ی آزاد و قدرت انتخاب و آزادی انسان باور داره. از این جهت واقعا من میتونستم چیز دیگری باشم، غیر از این چیزی که الان هستم. میتونستم یه آدم بهتر و توانمندتر باشم، اما دلیل اینکه الان به اون خودِ آرمانیم نزدیک‌ نیستم و فرسنگ‌ها باهاش فاصله دارم، انتخاب‌هایی هست که در گذشته داشتم. مثلا بعضی از اعمال رو خیلی رندوم انجام دادم و بعد از بارها تکرار برام تبدیل به خرده‌عادت و عادت شدن و همون عادت‌ها شخصیت من رو شکل دادن. این فرآیند من رو یاد نظریه‌ی قفس آهنین ماکس وبر میندازه‌. وبر میگه بروکراسی چیزیه که در ابتدا توسط انسان ایجاد میشه تا به فرآیند‌های مختلف اجتماعی نظم ببخشه، اما همین بروکراسی تبدیل به قفسی میشه که از اراده‌ی مجموع انسانها فراتر میره و اونها رو در چنگال خودش می‌گیره!

قطعا اگه من عادت‌های متفاوتی شکل میدادم، الان انسان متفاوتی بودم، ولی حتی اگه به نقطه‌ی آغاز برگردیم، باز این سوال مطرح میشه که آیا من آزاد بودم که بخوام اون کار رو انجام بدم یا نه؟ آیا من اولین بار که از دوستم سیگار گرفتم و کشیدم و بعد کارم به جایی رسید که روزی دو پاکت سیگار بکشم، آزاد بودم که اون یک‌ نخ سیگار رو نکشم تا به اینجا نرسم؟
بهترین جوابی که به ذهنم میرسه اینه که من آزاد نبودم چون میل من به اون عمل و اون انتخاب شدیدتر از میل به انتخاب متضاد اون بود. من آزاد نبودم چون اطلاعات کافی نداشتم و اگر هم داشتم، اونقدری قوی نبودن که روی عمل و انتخاب من تاثیر بذارن. من آزاد نبودم چون اون موقع باورها و ارزشهای من متفاوت بودن و باعث شدن که اون کار رو بکنم.

اما حالا چی؟ آیا حالا آزادم؟
نه کاملا، اما همین که به این موضوع آگاه شدم، یعنی احتمالا الان ارزشها و باورهای متفاوتی دارم. احتمالا الان به سمت و سوی دیگری میل دارم و دوست دارم انتخاب‌هایی بکنم که گذشته‌ام رو تغییر بدن یا حداقل اثرش رو خنثی کنن.

از این جهت، اگه توام مثل من روزها و هفته‌ها و ماه‌ها به این فکر کردی که چرا اینطوری شد در حالی که میتونست جور دیگه‌ای بشه؟، سعی کن در لحظه و سربزنگاهِ انتخاب‌های مهمت، یک لحظه مکث کنی‌ و از خودت بپرسی آیا من دارم بر اساس ارزشهای واقعی خودم عمل می‌کنم یا صرفا مثل یه اسباب بازی‌ کوک شدم و بطور خودکار همون انتخاب‌های گذشتمو تکرار می‌کنم؟ آیا در این زمانه‌ای که انواع جبرها از جمله جبر تاریخی و جبر عصب‌شناختی و جبر اجتماعی و جبر ناشی از عاداتی که زندگی مدرن بهمون تحمیل میکنه، همگی بر سر سوژگی و عاملیت من ریختن و بر سرِ جنازه‌ی اون پایکوبی می‌کنن و مرگِ سوژه رو جشن گرفتن، آیا من میتونم جور دیگه‌ای رفتار کنم و ثابت کنم که آزادم؟ (هرچند اگر کاملا اینطور نباشه!)

باور کن، حتی اگه جبرگرای افراطی باشی، در عمق وجودت بیش از اون چیزی که فکرشو میکنی به سوژگی‌ خودت باور داری و برعکس حتی اگه یه اگزیستانسیالیست افراطی باشی، در عمق وجودت میدونی که یه سری علت‌هایی باعث شدن که تو اینطور‌ فکر و عمل کنی، بنابراین چندان هم آزاد نیستی!

پس بیا یه بار برای همیشه از این دوگانگی رها بشیم و همونطور که هگل گفت بفهمیم که حقیقت نه صفره نه صد، بلکه پنجاهه؛ حقیقت نه بالاس نه پایینه، بلکه وسطه!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍2
هرگز از دورِ زمان ننالیده بودم و روی از گردشِ آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعتِ پای‌پوشی نداشتم. به جامعِ کوفه در‌آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاسِ نعمتِ حق به جای آوردم و بر بی‌کفشی صبر کردم.

مرغِ بریان به چشمِ مَردمِ سیر
کمتر از برگِ تَرّه بر خوان است
وآنکه را دستگاه و قوَّت نیست
شلغمِ پخته، مرغِ بریان است

گلستان سعدی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
روحِ انسان همچو ماهی در حالِ جان دادن درونِ تُنگِ تَنگِ جسم بود تا آنکه قطره‌ای از اقیانوسِ حق درونِ تُنگ اوفتاد و تُنگ را در هم شکست و ماهی را جانی دوباره بخشید و روانه‌ی دریا کرد. خارج از تصور است رحمتِ او و ماهیِ کوچک چه درکی می‌تواند داشته باشد از عظمتِ اقیانوس تا هنگامی که درونِ تُنگ محبوس است؟!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤4
concert for aliens
mgk
I'm upside down
My life is a roller coaster, roller coaster
Get me off this roller coaster

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔1
آگاه‌‌نویس
mgk – concert for aliens
زندگیم یه ترن هواییه،
منو از داخل این ترن هوایی بیرون بیار!

زیگموند فروید از دو نوع رانه یا کشاننده‌ی درونی سخن به میان می‌آورد:
رانه‌ی مرگ و‌ رانه‌ی زندگی.
از نظر او انسان میان این دو نیروی متعارض قرار گرفته است. عشق و میل جنسی حاصل رانه‌ی زندگی هستند در حالی که پرخاشگری، تمایل به خودویرانگری و‌ جنگ حاصل رانه‌ی مرگ هستند. از دیدگاه او رانه‌ی مرگ در پی این است که با نابودسازی زندگی به تعادل برسد، چرا که زندگی سرشار از خواسته‌ها و امیالی‌ست که به صورت مداوم ارگانیسم را از حالت تعادل خارج‌ کرده و او را به سوی ارضا سوق می‌دهند. او از اصلی به نام اصل نیروانا نام می‌برد: از نظر او نیروانا در واقع همان جایی‌ست که پیش از تولد بوده‌ایم و پس از مرگ نیز آنجا‌ خواهیم بود، جایی که نیستی بر هستی ناچیزمان حاکم شده و ارگانیسمِ ما را نابود می‌سازد تا از این بی‌تعادلی و خواسته‌های بی‌شمار رهایی یابیم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
🕊2
وصال هرگز امکان‌پذیر نیست. اصلا چه کسی اولین بار این ایده را مطرح کرد که ما بدنیا آمده‌ایم تا به آنچه می‌خواهیم برسیم و از آن لذت ببریم؟! در واقع همین از دست‌دادن‌ها و نرسیدن‌ها و تراژدی‌های تلخی که در زندگی‌ انسان به وقوع می‌پیوندند، ذهن او را وادار می‌کنند تا در مورد اینکه «اگر بدست می‌آوردم چه می‌شد» یا «اگر می‌رسیدم چقدر همه چیز خوب می‌شد» خیال‌پردازی کند‌. نه عزیزِ من اینطور نیست! شاید با این جملات مزاحم خیال‌پردازی‌های زیبایت بشوم اما...!

وقتی من معشوقِ رنگین‌چشمِ خوش‌اندامِ خواستنی‌ام‌ را از دست دادم، شروع کردم به فکر کردن در مورد اینکه اگر به او می‌رسیدم چه می‌شد؟!‌ زمانی طولانی را صرف کردم تا به این جواب برسم: اگر به وصال او می‌رسیدم هم هیچ اتفاق خاصی رخ نمی‌داد بجز اینکه اراده‌ی حیات از اینکه یک زوج دیگر را هم به هم رسانیده و آنها را به سوی وظیفه‌ی تعیین شده‌شان(تولید مثل) رهنمون شده، شاد می‌گشت. نهایتا هر دو پیر می‌شدیم، از یکدیگر حوصله‌‌مان سر می‌رفت و در بهترین حالت اگر این وصال به جدایی نمی‌انجامید، در نهایت این چیزی بود که باقی می‌ماند: زنی سالمند که اندام زیبایش تحلیل رفته‌ و برقِ چشمانش را از دست داده و مردی کوفته و خسته که از فرط جان کندن و دویدن به دنبال تأمین نیازهای خود و خانواده‌اش، دیگر حتی نایی برای آن عملی که در ابتدا اشتیاق فراوانی برایش داشت(رابطه‌ی جنسی)، ندارد.

این است انتهای تقریبا اکثر وصال‌ها. ناگهان از خودمان می‌پرسیم: این بود تمام چیزی که جهان می‌توانست برای من فراهم بیاورد؟ آیا من واقعا برای چنین سرنوشت غم‌انگیزی تا این حد شور و اشتیاق داشتم؟ چرا می‌خواستم و حالا که بدست آورده‌ام، دیگر نمی‌توانم قدرِ آن را بدانم؟

ما حتی در بزرگسالی مانند کودکان هستیم: پشت ویترین اسباب‌بازی فروشی می‌ایستیم و به اسباب‌بازی‌های جذاب خیره می‌شویم و اشک می‌ریزیم و لباس مادرمان را می‌کشیم و با انگشتان کوچکمان فلان اسباب‌بازی را به او نشان می‌دهیم. بعد که آن اسباب‌بازی را در دست می‌گیریم و از مغازه بیرون می‌آییم، شاید تا چند ساعت یا نهایتا یکی دو روز، احساس سرخوشی‌ کنیم - انگار که تمام دنیا را صاحب شده‌ایم - اما بعد از آن اسباب‌بازی به گوشه‌ی خانه‌ پرت می‌شود و خاک می‌خورد، تازه اگر بخت با او یار باشد که ما آن را نشکنیم و خرد و نابودش نکنیم!

عشق واقعی یعنی از آنجور عشق‌های رویایی‌ که مرد و زن تا لحظه‌ی مرگ عاشق هم می‌مانند و هرگز از یکدیگر خسته نمی‌شوند و هوسِ تازگی به سرشان نمی‌افتد، آنقدر کم‌یاب است که می‌توان گفت نوعی استثنا است نه قاعده! در باقی موارد ما تنها آن هنگام ارزش آن چیزی‌ را که داشته‌ایم می‌فهمیم که آن را نابهنگام از دست بدهیم.
پایان حقیقی هر داستان عاشقانه‌ای - گرچه طرفین ذینفع از آن غافلند - این است که کودکی پس انداخته شود. پس آنچه بشر را در اینجا هدایت می‌کند، در واقع غریزه‌ای‌ست معطوف به آنچه برای گونه بهترین است در حالی که انسان تصور می‌کند تنها در جست‌وجوی اوج لذت خویش است.

آرتور شوپنهاور
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
🔥3👍2❤1
برای دست یافتن به سرچشمه‌ی حقیقت و نوشیدن از آبِ گوارای آن باید از خیر سراب‌های موهومِ مسیر گذشت؛ «آنان که در پی دانش‌اند هر روز چیزی کسب و آنان که در پی حقیقتند هرروز چیزی را رها می‌کنند!»
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1👍1
از معدود کتابهایی که با آن اشک ریختم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤5🤔1
آگاه‌‌نویس
Photo
هرچقدر که خواستم در مورد این کتاب درخشان متنی بنویسم که معرف این اثر باشه، نتونستم جوری کلمات رو کنار هم بچینم که تجربه‌ی شخصیمو از خوندنش به خوبی منتقل کنه. این اثر به معنای واقعی کلمه شاهکاره و بین آثاری از که تا به حال از یالوم خوندم، با اختلاف برام دوست‌داشتنی‌ترینه.

یالوم توی این کتاب مسائل مهمی رو که اتفاقا دغدغه‌ی فلاسفه‌ای از جمله آرتور شوپنهاور بودن، در جریان داستانی جذاب که هرگز حتی یه لحظه خسته‌کننده نمیشه، با زبانی شیرین و جذاب که با ترجمه‌ی دقیق و بی‌نقص سپیده حبیب به زبان فارسی برگردونده شده، بیان می‌کنه.

ما در این کتاب با موضوعاتی مثل اضطراب و ترس از مرگ، وسواس و اعتیاد جنسی، گروه‌درمانی و دغدغه‌ها و چالش‌های ارتباطات بین‌فردی، انتخاب بین آری‌گویی به زندگی و همراه شدن با اون یا کناره‌گیری از اون و مشاهده‌ی اون از بیرون روبرو می‌شیم.

بطور خلاصه داستان این کتاب در مورد روان‌درمانگری‌ به نام جولیوسه که متوجه میشه به سرطان پوست دچار شده. جولیوس که متوجه میشه فرصت زیادی براش باقی نمونده، شروع میکنه به جستجو کردنِ معنا در گذشته‌ی خودش و بین پرونده‌های مراجعینش دنبال کسایی می‌گرده که با وجود تلاش برای درمانشون، هرگز موفق نشده کمکشون کنه‌. بعد از مدتی گشتن با پرونده‌ای روبرو میشه که متعلق به فردی به نام فیلیپه. فیلیپ که حدود ده سال قبل مراجع جولیوس بوده، با اعتیاد جنسی دست و پنجه نرم می‌کرده که ارتباطش رو با زنها مختل کرده بوده. فیلیپ بعد از سه سال شرکت در روان‌درمانی، هیچ‌ پیشرفتی نمیکنه و درمان رو متوقف میکنه.
جولیوس فورا با فیلیپ تماس می‌گیره تا بعد از ده سال وضعیتش رو جویا بشه. فیلیپ که حالا تصمیم داره مشاور بشه، از جولیوس میخواد که سرپرستش بشه. از اونجایی که جولیوس متوجه میشه فیلیپ هنوز هم مثل گذشته منزوی و مردم‌گریز هست، ازش میخواد که پیش از به‌ عهده گرفتن سرپرستیش، بیاد و به مدت ۶ ماه توی گروه‌درمانیش شرکت کنه. یالوم برای خوانندگانش حضور فیلیپ(که از نظر شخصیتی شباهت بسیار زیادی به شوپنهاور داره) در جلسات گر‌وه‌درمانی رو به زیبایی به تصویر میکشه و در عین حال اشاراتی به زندگینامه‌ی آرتور شوپنهاور میکنه که در زمان خودش با چالش‌هایی شبیه به چالش‌های زندگی فیلیپ روبرو بوده.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍2
باید زودتر پی می‌بردم به این که کلِ زندگی یک جنگِ تمام‌عیار است. هیچ صلحی در کار نیست، بجز صلحی که در درونمان از جنگیدنِ مداوم حاصل می‌شود. بجز صلحی گذرا که با مرورِ گذشته و رضایتِ نسبی از خوب جنگیدنمان احساس می‌کنیم.
با این حال فقط آنکس که خوب بجنگد می‌تواند صلح را احساس کند. آنکس که از ترس خودش را از میانه‌ی نبرد کنار می‌کشد، به جنگی دائم در درونش دچار می‌شود که از هزاران نبردِ واقعی، واقعی‌تر و کشنده‌تر است!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2💔1
دیشب خوب نخوابیدم و این غصه به دلم افتاد که چرا به موقع قدرِ چیزهایی رو که داشته‌ام ندونسته‌ام‌. وقتی جوان بودم، همیشه زمان حال رو پیش‌درآمدی برای اتفاق بهتری که قرار بود بیوفته می‌دونستم. و بعد، سالها گذشت و ناگهان متوجه شدم دارم برعکس عمل می‌کنم: خودم رو در حسرت گذشته فرو برده‌ام. چیزی که به اندازه‌ی کافی به اون نپرداخته‌ام، گرامی داشتن هر لحظه‌ست.

درمان شوپنهاور
اروین د یالوم
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👏2
فیلیپ دست به سینه، با گردنی خمیده به عقب و نگاهی خیره به سقف گفت: مشاهداتی دارم و چند توصیه. نیچه یک بار گفته تفاوت اصلی انسان و گاو اینه که گاو می‌دونه چطور وجود داشته باشه، چطور بدون بیم و ترس در زمانِ مقدسِ اکنون، بدون سنگینی بار گذشته و بی‌خبر از وحشت‌های آینده زندگی کنه‌. ولی ما انسانهای بدبخت چنان در تسخیر گذشته و آینده‌ایم که فقط می‌تونیم مدت کوتاهی در زمان اکنون پرسه بزنیم.

درمان شوپنهاور
اروین د یالوم

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍1
لازم نیست برای همدردی کردن با یه آدمِ شکست‌خورده، عمدا شکست بخوری!

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3❤1🔥1🤔1