آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
Feels like it was yesterday.
Happy 2025! 💝
❤2
«همه یکی‌ست و آن الوهی‌ست.»

من همه چیز را یک چیز می‌بینم. ما همه یکی هستیم و در پوسته‌های مختلف جهان را تجربه می‌کنیم، مثل شاخه‌های درختی که متعدد هستند اما ریشه‌ی یکسانی دارند.
آن سیاه پوستِ ساکن در آفریقا من هستم، آن دخترِ استرالیایی هم منم! من خودم فرمانِ حمله را صادر می‌کنم و خودم در زیرِ آوارِ ساختمان‌های غزه و فلسطین جان می‌بازم. من یهودی‌ام و من مسلمانم. من آتئیستم و من بودایی‌ام. من یک مرتاضِ هندی هستم. من کورد و بلوچ و ترک و لر و فارسم. من هم دیوانه‌ام و هم سالم‌ترین انسانِ روی کره‌ی زمین! من هم آنم که تیر می‌اندازد و هم آنم که کشته می‌شود. هم آنم که حصار می‌کشد و هم آنم که زندانی می‌شود. هم قرمزم و هم آبی. هم سفیدم و هم سیاه.

فراتر می‌روم؛ آن درخت را می‌بینی؟ فکر می‌کنی یک گربه یا یک سگ آن را چگونه ادراک می‌کند؟ آن را چه می‌نامد؟! احمقانه است. او چیزی را نامگذاری نمی‌کند. او زبان ندارد. او آگاهی ندارد و درگیرِ دوگانگی نیست؛ بخاطرِ همین است که عاشقِ سرنوشتِ خویش است. او هرچه پیش بیاید را می‌پذیرد و در ذهنش بین گذشته و حال و آینده فرق نمی‌گذارد. او همیشه در حال است و به سمتِ آنچه که امیال و غرایزش او را می‌خوانند، رهسپار می‌شود. او امیالِ مختلف و متضادِ با هم ندارد. او در هر لحظه یک میلِ شدید را تجربه می‌کند و چاره‌‌ای جز اطاعت از آن میل ندارد. او گیاهان و خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها را نامگذاری نمی‌کند. او کشتن و خوردنِ حیواناتی که شکارش هستند را کارِ بدی نمی‌داند چون برایش کارِ خوب معنایی ندارد! او صرفا به آنچه که در لحظه میل دارد نزدیک می‌شود و آن را انجام می‌دهد.

اما انسان؛ اما من!
من همواره بین دوگانگی‌ها مردد ماندم. اینکه دستورِ شلیکِ موشک را بدهم و هزاران نفر را بکشم یا این‌کار را نکنم. اینکه آبی را انتخاب کنم یا قرمز. اینکه وقتی به آبی‌ها پیوستم، قرمز‌ها را به خاک و خون بکشم یا نه! من آگاهی دارم و رنجِ من از همین آگاهی نشأت می‌گیرد. من می‌گویم روح دارم؛ گاهی هم می‌گویم آگاهی‌ام‌ را صرفا در جریانِ تکامل به دست آورده‌ام! اگر حافظه‌ام درست کار کند، آن موقع من زبان را به تدریج به وجود آوردم و برای ارتباط برقرار کردن با من‌های دیگر شروع به استفاده از آن نمودم! آن زمان بود که ناگهان خودم‌ را ناهمخوان با خودم و با من‌های دیگر یافتم. وقتی زخمی شدم دردم آمد و این درد ناشی‌ از آگاهی‌ِ من بود. آگاهی‌ام رنج آفرید. با زبانی که آفریده بودم شروع به فکر کردن کردم: نباید زخمی می‌شدم؛ باید بیشتر مراقب می‌بودم. پس به نظرم آمد که زخمی شدن چیزِ بدی‌ست. من نباید من‌های دیگر را زخمی‌ کنم چون آنها هم آگاهی دارند. در این میان تضادی درونِ من شکل گرفت. من موجودی زیستی بودم که برای زنده‌ماندنم احتیاج به خوراک داشتم. برای احساس رضایتِ درونی، نیاز داشتم که با من‌های دیگر رابطه‌ی جنسی برقرار کنم. همچنین برای اینکه شانسِ بقای من و من‌های دیگر بیشتر شود، همه‌مان نیاز به تشکیل اجتماع داشتیم. ولی ناگهان غرایزم علیه آگاهی‌ام به جنگ برخواستند.

اینجا بود که او متولد شد! او همان من بود که باعث می‌شد شانس بقایِ من پایینتر بیاید‌. او همان من بود اما من دیگر نمی‌خواستم من باشد! او زنِ زیباتری از من داشت. او غذای بهتری می‌خورد. چه فرقی بین ما وجود داشت؟ چرا او باید در رفاه زندگی می‌کرد و من باید سختی می‌کشیدم. پس خشم تمامِ وجودم را فراگرفت، سنگِ بزرگی برداشتم و جمجمه‌ی او را خُرد کردم.

اکنون من در جهانی پر از بی‌عدالتی زندگی می‌کنم. جهانی که در آن ثروتی عظیم در اختیار آنهاست در حالی که ما شب را با گرسنگی به صبح می‌رسانیم. جهانی که در آن، آنها در حالی که روی صندلی‌ لم‌ داده‌اند و پای‌شان را روی پای دیگرشان انداخته‌اند، بدونِ هیچ زحمتی، دکمه‌ای را فشار می‌دهند و ما در این سرِ جهان، در زیرِ آوار جان می‌دهیم. من که دیگر ایمانم را به خدا از دست داده‌ام. اگر خدایی وجود داشت نمی‌توانست اینطور دست روی دست بگذارد و کشته‌ شدنِ ما را ببیند. نه اینطور نیست، انگار فراموش کرده‌‌ام که خدا همان آگاهی‌ست. من و من‌های دیگر خدا هستیم و این جهان نتیجه‌ی آن است که ما خدای درونمان را کُشتیم. ما به قیمتِ ارضای غرایزمان، روح‌ و آگاهی‌مان را قربانی کردیم. این جهنم به راستی در خورِ من و من‌های دیگر است؛ تا هنگامی که دوباره آگاهی‌مان را بازیابیم!
جهنم خالی‌ست، تمام شیاطین اینجا هستند!

ویلیام شکسپیر

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤8👍1
White Rabbit
Jefferson Airplane
One pill makes you larger
And one pill makes you small
And the ones that mother gives you
Don't do anything at all
Go ask Alice
When she's ten feet tall
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤4
قصه‌درمانگران معتقدند افراد گذشته‌ی خود را با گفتن داستان‌هایی در زمانِ حال می‌سازند. در پشت داستان‌ها واقعیت عینی وجود ندارد. واقعیت هر مراجع داستانِ اوست؛ بی‌همتا، شخصی، ذهنی و آماده‌ی تغییر یافتن.
گذشته را می‌توان با ساختن داستان‌های جدید تغییر داد.

روانشناسی بالینی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
نمی خواهم بخندم، دندان هایم به اندازه ی کافی زیبا نیستند.
نمی خواهم سخن بگویم، صدایم به اندازه ی کافی خوب نیست.
نمی خواهم راه بروم، کفش هایم به اندازه ی کافی راحت نیستند.
نمی خواهم بخوابم، خواب هایم همه کابوسند.
نمی خواهم فکر کنم، افکارم جز به پوچی ختم نمی شوند.
نمی خواهم به اختیار خودم کاری را انجام دهم، اختیارم جز همان جبرِ ناشی از رانه های ناخودآگاه نیست.
نمی خواهم به بهانه ی جبر بنشینم و هیچکاری نکنم، اینگونه آینده ام به مانند گذشته ام پر از اشتباه خواهد بود.
نمی خواهم اشتباه کنم، اشتباه کردن یعنی کامل نبودن.
اصلا نمی خواهم وجود داشته باشم، من و جهان هیچکداممان کامل نیستیم!
اما می خواهم بنویسم، خواه از روی جبر باشد خواه از روی اختیار. نوشته هایم حتی اگر کامل نباشند ریشه در عمق وجودم دارند، همین یعنی کمال.
از تظاهر متنفرم، این یعنی کاری را انجام بدهی و چیزی را بگویی که عمیقا آن را حس نکرده ای.
می خواهم بخوانم، می خواهم بیشتر بدانم. سرم به تنم نمی ارزد و ناکوک ترین نغمه ی روزگارم، اما مجبورم باشم. شاید صدای من در میان نغمه های زیبا گم شد و به چشم شنونده نیامد. شاید هم با تمرین بیشتر توانستم بهتر بشوم. شاید هم اصلا هر چه هست نغمه ای ناکوک است! زندگی همین است، حتی آنان که کمال گرا نیستند، گهگاه از نابسندگی آن به ستوه می آیند؛ پس حتی اگر کامل نباشم، می خواهم که باشم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤12🍓2
Chandelier
Sia
این قطعه‌‌ی بسیار دوست‌داشتنی بلایی که اعتیاد بر سر انسان میاره رو به خوبی بازنمایی میکنه. هرچند این موزیک در مورد تجربه‌ی اعتیادِ خواننده به الکله، اما میتونه به تمام اعتیادهای دیگه تعمیم داده‌ بشه؛ اعتیادها و عادت‌هایی که ما هم کم و بیش توی زندگیمون باهاشون درگیر هستیم. زندگی با اعتیاد به هرچیزی مثل زندگیِ یه پرنده داخلِ قفسه. انسانی که آزادیِ خودش رو بفروشه تا یه تجربه‌ی اوج که دوامِ چندانی هم نداره رو بخره، به تدریج حاضر میشه هر چیز دیگه‌ای رو قربانی کنه تا بارها و بارها، فقط در حدِ چند ثانیه اون احساسِ در اوج بودن رو داشته باشه.
کسی که به احساسِ آسیب‌ناپذیریِ کاذب که حاصلِ مصرفِ ماده‌ (یا انجام فعالیتِ) اعتیادآور هست میچسبه، مدام احساسات خودش رو سرکوب میکنه و در نتیجه نمیتونه از اشتباهاتش درس بگیره؛ اما بلاخره شب می‌گذره و صبح میشه و مجبوره با خودش روبرو شه، اونجاست که احساس شرم میکنه و برای فرار از اون احساس، دوباره به اعتیادش پناه میبره!


@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤7
گفته بودم که تو را در گورستانِ ذهنم به خاک سپردم؛ دروغ نگفتم! اما اکنون، انگار درون ذهنم قیامت شده و مردگان از قبرشان بیرون آمده‌اند.‌ حال رستاخیزِ خاطرات دفن شده را به تماشا نشسته‌ام!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👏2❤1
عبور کن
Ashkan Mousavi
همه به ظاهر سالمن همه از تو مسموم
همه به مسائل واقفن اما به هم مظنون
اونا که رفیقن واسه هم هی دست تکون میدن از دور
صبر کن که نزدیک شن فقط همه مسلح تا دندون
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3👍2
-خطر اسپویل!

دنیا شما را ناکام خواهد ساخت. دیر یا زود، تمامِ آنچه که دوست دارید را از شما خواهد گرفت و شما را بُهت‌زده، خشمگین و پر از درد رها خواهد کرد. دلیلش هم ساده است. دنیا به‌ وجود نیامده تا تمایلات شما را ارضا کند. اگر یادتان باشد، تنها چند ماه پس از به دنیا آمدنتان هم به این نکته پی‌ برده‌ بودید: مادرتان همیشه کنارتان نبود که تمایلات شما را ارضا کند. لابد دلتان می‌خواست تا ابد در پوشکتان برینید و پستان مادرتان را میک بزنید و نق بزنید تا آنکه مادر یا پدر پیدایشان شود و به خواسته‌هایتان رسیدگی کنند! اما یاد گرفتید بر میلتان غلبه کنید و پستان مادر را رها کنید. یاد گرفتید خودتان به توالت بروید و خودتان را تمیز کنید. یاد گرفتید خودتان غذا بخورید به جای اینکه غذا را دهانتان کنند. پس چه شده که حالا تمام این آموخته‌ها را فراموش کرده‌اید و نق می‌زنید؟

شاید دلیلش دوره‌ای‌ست که در آن زندگی‌ می‌کنیم؛ دوره‌ای که راحت‌طلبیِ ناشی از پیشرفت تکنولوژی تبدیل به یک ارزش شده است: مهم نیست به چه قیمتی باشد، می‌خواهد طبیعت نابود شود یا حیوانات دیگر کشته شوند یا حتی انسان‌های دیگر زیر پایم له شوند، من باید در راحتی و رفاه و به دور از هرگونه رنج زندگی کنم! همین منطق است که انسان را به مصرف‌کننده‌‌ای مشابه انگل تبدیل کرده‌ است! او فکر می‌کند به زمین آمده تا بخورد و بخوابد و رابطه‌ی جنسی برقرار کند! هرکار دیگری هم که می‌کند صرفا برای این است که نهایتا به این سه مورد برسد! اگر این سه مورد برایش فراهم باشند، خب احتمالا دیگر هرگز سرِ کار هم نمی‌رود!

با این حال هرچقدر هم که پول داشته باشید، هرقدر هم که دایره‌ی روابط اجتماعی‌تان گسترده باشد و هرچقدر هم بتوانید وقتتان را هدر بدهید و از اوقات فراغتِ بیهوده‌تان لذت ببرید، باز هم دنیا شما را ناکام خواهد نمود آن هم از راهی که حتی نمی‌توانستید تصورش را هم بکنید؛ ناگهان دکتر به شما خواهد گفت که به دیابت دچار شده‌اید! یا می‌گوید در مغزتان توموری به اندازه‌ی تیله‌‌ای که در کودکی با آن بازی می‌کردید مشاهده کرده است. یا اصلا کمی قابل پیش‌بینی‌تر؛ مثلا معشوقتان شما را با حجم عظیمی از سوالات در ذهنتان تنها می‌گذارد و می‌رود، بدون اینکه حتی دلیلش را برای شما توضیح بدهد. شاید هم در تقسیم و بازنویسی سلول‌های بدنتان مشکلی عجیب پیش بیاید و دیگر نتوانید همان کارکردهای سابق جسمانی که برایتان عادی بودند را داشته باشد؛ مثلا یکهو دیگر نتوانید راه بروید یا دیگر نتوانید ببینید!

حال از شما سوالی دارم؛ بهتر نیست با میزانی از رواقی‌گری به زندگیمان ادامه بدهیم؟ بهتر نیست قبل از اینکه ناکام شویم، بدانیم که ممکن است ناکام بشویم؟ نه اینکه مدام در اضطراب به سر ببریم و نه اینکه رفتارهای جبری وسواس‌گونه را برای به تعویق انداختنِ اتفاقات ناخوشایند به کار ببریم!‌ منظورم این است که ضمنِ پرداختن به زندگی عادی‌‌مان، بدانیم که قرار نیست تمایلات ما همگی ارضا شوند. ما باید ضمن باشگاه رفتن و تلاش برای تناسب اندام، ذهنمان را هم تمرین بدهیم و بنظر می‌رسد تنها چیزی که ذهن را قوی‌تر و تیزبین‌تر می‌کند، گذشتن از آن چیزهایی‌ست که دوستشان داریم.

ما درونِ چرخه‌ی لذت‌طلبیِ مدرن گیر افتاده‌ایم: اسکرول اسکرول اسکرول تا وقتی که دوپامین بیشتری گیرمان بیاید. خرید خرید خرید تا وقتی که حس بهتری پیدا کنیم. روابط عاطفی متعدد هم که به جزئی جدانشدنی از زندگی‌مان تبدیل شده‌اند. حتی یک دقیقه نمی‌توانیم با خودمان روبرو بشویم. قبلی رفت؟! خب گورِ پدرش، ما که نباید تنها بمانیم و دچار رنج و سوگ شویم، پس فورا سراغِ بعدی می‌رویم! اگر به ما بگویند ده دقیقه بنشین و افکارت را نظاره کن هرگز نمی‌توانیم چون این‌کار لااقل در کوتاه مدت هیچگونه لذت و سودی برایمان ندارد! ما مدام باید به موسیقی گوش بدهیم، سیگار بکشیم، الکل بنوشیم، قند مصرف کنیم، فست فود بخوریم، خرید کنیم و رابطه‌ی جنسی برقرار کنیم تا کمی احساسِ بهتری داشته باشیم اما می‌بینیم که نتیجه همیشه برعکس است؛ تا یک لحظه با خودمان روبرو می‌شویم، وحشت و ترس برمان می‌دارد. می‌خواهیم فرار کنیم و در پوستمان احساسِ راحتی نمی‌کنیم.

ما باید بر امیال و احساساتمان مسلط شویم. هرچند که امروزه این کار بسیار بسیار سخت است چون شبیه حرکت بر خلافِ جریانِ آب است، اما اگر نتوانیم هم قطعا اینگونه نیست که لذتِ بیشتری برده باشیم! می‌گویند آگاهی دردناک است اما از جهتی اگر این آگاهی باعثِ افزایشِ تواناییِ انسان برای تحملِ رنج‌ها و ناکامی‌ها و گذر از لذت‌های سطحی بشود، لذت‌های عمیق‌تر و پایدارتری را برای او به ارمغان می‌آورد.

آن‌کس هم که خودش را غرق در لذت‌های کوچک می‌کند تا رنج‌هایش را فراموش کند، در واقع دارد از رنج‌های کوچکش که شبیه کاه هستند، کوهی می‌سازد و این کوه دیر یا زود، با زلزله‌ای کوچک بر سرش آوار خواهد شد!
@ConsciousWriter
❤5🔥2
Lumina
Aquariox
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
«حساسیت و تاثیرپذیری»

چراییِ رفتار انسان را باید درونِ ذهن او جست؛ البته این به معنای ذهن‌گراییِ محض و نادیده‌ گرفتنِ تاثیرِ بدن بر ذهن نیست، اما با در نظر گرفتنِ تعاملِ متقابلِ این دو، شاید بتوان تاثیرِ ذهن بر بدن را بزرگتر برآورد نمود. سالیان سال است بر سرِ کارکردهای مغز بحث‌های بسیاری وجود دارد. آیا ذهنیت صرفا از ساختارِ زیست‌شناختیِ مغز نشئت می‌گیرد یا اینکه حاصلِ اموری فراتر از آن است. آیا روح یا نفسِ غیرمادی‌ست که آگاهی و خودآگاهیِ انسان را می‌آفریند یا این خودآگاهی حاصلِ ارتباطاتِ بین ساختارهای مغز است؟!

شاید این دوگانگی‌ها حل ناشدنی بنظر برسند اما با پیشرفتِ علم و استفاده از تکنولوژی‌های مختلف جهتِ تصویربرداری از مغز، ما امروزه اعمال مختلف، هیجاناتِ مختلف و تفکراتِ مختلفِ انسان را بر مبنایِ فعالیتِ قسمت‌های مختلفِ مغزِ او تبیین می‌نماییم.
برای مثال اینکه چرا عده‌ای از افراد مشغولِ خواندنِ کتابهای فلسفی می‌شوند یا بطور کلی بسیار زیاد مطالعه می‌کنند و در راهِ جستجوی علم و حقیقت از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کنند و این‌کار به نوعی آنها را تسکین می‌دهد، درحالی که عده‌ای دیگر از راهِ رفتارهای مخاطره‌آمیز مثل تک‌چرخ زدن با موتور، بیش از اندازه خرید کردن، بیهوده وقت گذراندن در شبکه‌های اجتماعی یا از راهِ مصرفِ سیگار خودشان را تسکین می‌دهند و لذت می‌برند، همیشه موضوعی سوال برانگیز بوده است.

یکی از تفاوت‌های بینِ گروهِ اول و دوم در حساسیت و تاثیرپذیری است. به قول یکی از اساتیدم: «تاثیرپذیری اصلا چیزِِ بدی نیست، من ممکن است حتی از مگسی که درونِ اتاق پرواز می‌کند هم تاثیر بپذیرم؛ اما تاثیرپذیری با انقیادِ کامل متفاوت است.»
همانطور که مولانا گفته است، انسان همان چیزی‌ست که در جستنِ آن است؛ یعنی همان چیزی که نسبت به آن حساس است و از آن تاثیر می‌پذیرد. افرادی که ما اکنون آنها را به عنوان نابغه می‌شناسیم، اکثرا افرادِ حساسی بوده‌اند. آنها آستانه‌ی بسیار پایینی برای دریافتِ محرک‌های بیرونی داشته‌اند که ممکن است بتوانیم این آستانه را به تحریکِ شدید‌ترِ اعصابِ مغزِ آنها در مواجهه با رویدادهایی که بنظرِ دیگران عادی‌ست، از طریقِ ترشح مقدار بیشتری از ناقل‌های عصبی علی‌الخصوص دوپامین نسبت بدهیم. با این حال نقشِ عوامل شناختی را نیز نباید نادیده‌ گرفت.

افرادِ حساس آنانی هستند که معمولا از فعالیت‌هایی لذت می‌برند که دیگران از آنها لذتی نمی‌برند، علایقِ به خصوصی دارند که معمولا توسطِ هرکسی درک نمی‌شود و به چیزهایی توجه می‌کنند که دیگران به آنها توجه نمی‌کنند. این گونه افراد شبیه نیوتون هستند که با افتادنِ سیب از روی درخت، جاذبه‌ی زمین را کشف کرد! یا شبیهِ انیشتین که روابطِ میان فردیِ آنچنان جالبی نداشت اما علم فیزیک را با نظریاتش متحول کرد. یا مثلا ونگوگ که نقاشی‌هایش پرده‌ی خیالِ ذهنِ انسان را می‌درند!

چیزی که بینِ ما انسانها مشترک است این است که همه‌ی ما به دنبالِ لذتیم. همه‌ی ما می‌خواهیم احساسِ High بودن کنیم و در اوج باشیم، حتی اگر این تجربه‌ی اوج دوامِ چندانی نداشته باشد. با این حال برخی از آنان که آستانه‌ی تاثیرپذیری و حساسیتِ پایین‌تری دارند، ارتباطِ متفاوتی با محیط برقرار می‌کنند و در عینِ حال به سمتِ دنیای درونِ خودشان کشیده می‌شوند و به انتزاعیات پناه می‌برند چرا که از این طریق لذت می‌برند.

البته این به این معنا نیست که نبوغ را امری صرفا ذاتی بدانیم یا نابغه را فردی جدا افتاده از اجتماع در نظر بگیریم. بنظر می‌رسد افرادی که این حساسیت‌ِ زیست‌شناختی یا ژنتیکی را هم ندارند می‌توانند با محدود کردنِ علایق سطحی یا فعالیت‌های لذت‌بخشِ زندگی‌شان، به تدریج علایقِ عمیق‌ترِ خودشان را کشف کنند و استعدادهای نهفته خودشان را دریابند. این نکته قابل توجه است که تا وقتی خودمان را به شلیکِ بی‌امانِ دوپامین ناشی از فعالیت‌های مختلف بسته‌ایم و از اینکه تجربه‌ی اوجمان به پایان برسد هراس داریم، نمی‌توانیم فعالیت‌هایی را که به راستی به آنها علاقه داریم و انجامشان موجب شکوفاییِ خلاقیت‌مان می‌شوند را کشف کنیم. واضح است آنکه صبح تا شب در اینستاگرام می‌چرخد، از پسِ یک صفحه کتاب خواندن هم برنمی‌آید!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤4
نقدِ عشقِ در دوران کنونی!

فدای آن فیلر زیر لب‌های قلمبه‌ات شوم بانو! من عاشقت شده‌ام. خب مگر عیبی دارد؟ مگر عشق چیزی غیر از همین تمنای رسیدن و بوسیدن لب‌های قلمبه‌ات است؟ مگر چیزی جز لمسِ انحناهای ساختگیِ بدنت است؟ اگر کسی ادعای عاشقی به شیوه‌ای دیگر داشت که همه اینطور یکدست نمی‌شدند. اگر عاشقان واقعی در جهان وجود داشتند و تعدادشان به اندازه‌ی کافی زیاد بود، همه درِ مطب جراحان زیبایی صف نمی‌کشیدند. پس معلوم است که عشق چیزی جز این نیست. عشق همین ظاهر پسندی است. چیزی ورای این بدن وجود ندارد. عشق همین میل به ارضای امیال لحظه‌ای‌ست. پس فرصت را تلف نکن، بیا ببوسمت بانو!

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔3🤝2👍1
حقیقت تلخی که وجود داره اینه که انسان وقتی قدم در مسیر تغییرِ خودش میذاره و سعی می‌کنه به اون فردی که میتونه و باید بشه تبدیل شه، علاوه بر مقابله با عادات و مشکلات مرتبط با تاریخچه‌ی زندگی فردی خودش، باید با چالش‌ها و مشکلات مرتبط با تاریخچه‌ی زندگی پدر و مادرش هم روبرو بشه. تمام اینها در عمق وجود انسان نهفته هستند و وقتی انسان بخواد پیشرفت کنه، همه‌ی اون نیروهای نهفته آشکار میشن و به دفاع می‌پردازن تا موجودیت هویت کنونی فرد رو حفظ کنن و نذارن تغییر کنه. پیروز میدان اون کسی هست که از غر زدن و ناله کردن بگذره و بار سنگین و عظیم مرتبط با تغییر رو به دوش بکشه؛ حتی اگر بخشی از اون بار مالِ خودش نباشه!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤8👏1
Forwarded from Ego ideal
کانت و سکس

امانوئل کانت فیلسوف عصر روشنگری، که آثار او تقریبا همه حوزه‌های اندیشه بشری را در بر می‌گیرد، به ‌گونه‌ای که نمی‌شود تاثیر او را بر فلسفه غرب انکار کرد. با این‌حال، نظرات او در باب رابطه جنسی ممکن است یکی از جنبه‌های کمتر شناخته شده نظام فلسفی او باشد.
کانت که رویکردش به این موضوع احتمالا بیشتر مفهومی بود تا هنجاری، نسخه‌ای سکولار از دیدگاه جنسی را ارائه کرد. نظام اخلاقی کانت حول این امر استوار است: "فقط به گونه‌ای که میتوان به‌طور پیوسته به عنوان یک قانون جهانی اراده کرد، عمل کنید." او استدلال کرد که تمایلات جنسی انسان تنها تمایل طبیعی اکثر مردم است که باعث می‌شود، به زندگی اخلاقی پایبند نباشند.
همینطور در نظر و دیدگاه او، دنبال کردن لذت جنسی باعث می‌شود که انسان‌ها، صرفا بر اساس نیاز خود، شریک زندگی خود را به عنوان یک شی ببینند، نه به عنوان یک فرد با غایت خودمختار. استدلال‌های کانت قدرت ماندگاری دارد؛ حتی ژان پل سارتر، اگزیستانسیالیسم متعهد به آزادی شخصی، متاثر از کانت، استدلال کرد که جنسیت به دنبال "تسخیر آزادی فرد دیگر" است.
❤4👍2
در ابتدای جنگ، به دشمنم خوشامد گفتم و برای او آرزوی موفقیت کردم. چقدر مضحک! انگار که جمع نقیضین هم ممکن است. انگار که ممکن است هم او موفق بشود و هم من. ما دشمنیم و اصلا معنای دشمن بودن همین است. ناچارا یکی از ما دو نفر موفق می‌شود و یکی ناکام این میدان را ترک می‌کند؛ البته اگر زنده بماند! اما زندگیِ واقعی میدانی‌ست که در آن نمی‌توانی دشمنان و دوستانت را تفکیک کنی. زندگیِ واقعی شبیه این میدان نیست که از ابتدا در آن مشخص باشد آنکه روبرویت قرار گرفته، یک رقیب و دشمنِ تمام‌عیار است.
در این مبارزه حتی اگر برای دشمنت آرزوی موفقیت کنی، باز هم معلوم است که او رقیب توست. اما در زندگی واقعی، رقبا برای تو آرزوی موفقیت می‌کنند، در حالی که نمی‌توانی حدس بزنی که آنها ممکن است رقیبت باشند. آنها را صمیمی‌ترین دوست خودت می‌پنداری تا اینکه چند ثانیه‌ی بعد خنجر آنها درون قلبت فرو رفته و از شدت خونریزی در حال جان دادنی.
پس بگذار بگویم زنده باد آن دشمن و رقیبی که خنجر را از پشت درون قلبت فرو نمی‌کند، بلکه پس از آنکه برایت آرزوی موفقیت کرد، شمشیر را می‌کشد و از روبرو به تو حمله می‌کند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍5❤3
از من حالم را پرسیده بودی و من نمی‌خواستم با دروغی همیشگی (خوبم) جوابت را بدهم.
راستش گمان می‌کنم زندگی‌‌ام را جایی در گذشته جا گذاشته‌ام. مثلا آنجا که اولین بار تو را دیدم، زندگی‌ام مثل لباسی نو که به جایی گیر می‌کند و پاره می‌شود، به تو گیر کرد و وقتی که رفتی پاره شد.
بخشی از زندگی‌ام در ۱۴ سالگی، بخشی دیگر در ۱۷ و بخشی دیگر در ۱۹ سالگی جا مانده است. تقریبا دیگر‌ چیزی از منی که دارم اینها را می‌نویسم باقی نمانده، اما همچنان در پی اینم که تکه‌های گذشته‌ام را بردارم و کنار هم بگذارم و بعد مثل مثبت‌اندیش‌ها فریاد بزنم «من آنچه که برایم اتفاق افتاده نیستم، بلکه آن کسی هستم که می‌خواهم باشم!»
فعلا که هنوز به آنجا نرسیده‌ام و نمی‌دانم اصلا به آنجا می‌رسم یا نه، ولی ناچارم که این مسیر را ادامه بدهم. چیزی درونی و قوی‌تر از من است که مرا به آن سمت می‌کشاند. به من وعده می‌دهد که تمام رنج‌هایم چیزی نیستند جز یک کابوس. او می‌گوید اگر تا انتهای مسیر دنبالش بروم، مرا از این کابوس بیدار می‌کند.
اما فعلا که زندگی‌ام تعریفی ندارد. درگیرِ یک جنگِ مداوم با اشتباهات گذشته‌ام هستم و خودهای ممکنِ آینده‌ام را یکی پس از دیگری تصور می‌کنم. در بعضی از آنها من خوشبخت و شادم و در برخی دیگر دیوانه ای هستم که به زور قرص‌های ضدروانپریشی و با تجویزهای روانپزشک زنده است!
راستی حالِ خودت چطور است؟!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤12💔2
این فکر هرگز دست از سرم برنمیداره که «اگه در گذشته انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودم، الان جایی که هستم نبودم و مهمتر از اون، چیزی که هستم نبودم.» شوپنهاور میگه آنچه که هستیم بیشتر از چیزهایی که داریم و چیزی که در ظاهر نشون میدیم در خوشبختی و خرسندی ما نقش داره و بنظر من مهمترین وجه اون انتخاب‌ها اینه که میتونستن من رو کاملا به چیز دیگه‌ای تبدیل کنن.

از طرفی اسپینوزا معتقده که ما در انتخاب‌هامون آزاد نیستیم و تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که صرفا گذشتمون رو‌ مرور کنیم و سعی کنیم بیشتر بهش آگاه بشیم، هرچند این هم کاملا مارو آزاد نمیکنه و ما تا ابد مجبور به انتخاب‌هایی هستیم که داریم. از نظر اسپینوزا ما در لحظات قبل از تصمیم، افکار و فرآیند‌های ذهنی‌مون رو دلیل انجام کاری که می‌کنیم می‌دونیم اما دلیل واقعی انجام اون کار هرگز برامون قابل تشخیص نیست! مثلا من وارد مغازه میشم و بین دو تا پیراهن دست به انتخاب میزنم. اون لحظه درون ذهنم فکر میکنم که «خب چون پیراهن طوسی با فلان شلوارم ست میشه، همینو میخرم.» اما در واقع دلیل واقعی این انتخاب فراتر از اون فرآیند ذهنی پیش از انجام عمل هست. شاید همون چیزی که فروید بعدا فرآیندهای ناهوشیار یا ناخودآگاه نام‌گذاریشون می‌کنه و دقیقا همون چیزی که شوپنهاور بهش اشاره می‌کنه: «انسان می‌تواند آنچه را که می‌خواهد انجام دهد اما نمی‌تواند آنچه را که می‌خواهد اراده کند.»

اما این تموم‌ ماجرا نیست! بخش دیگری از ذهن من اگزیستانسیالیسته و به اراده‌ی آزاد و قدرت انتخاب و آزادی انسان باور داره. از این جهت واقعا من میتونستم چیز دیگری باشم، غیر از این چیزی که الان هستم. میتونستم یه آدم بهتر و توانمندتر باشم، اما دلیل اینکه الان به اون خودِ آرمانیم نزدیک‌ نیستم و فرسنگ‌ها باهاش فاصله دارم، انتخاب‌هایی هست که در گذشته داشتم. مثلا بعضی از اعمال رو خیلی رندوم انجام دادم و بعد از بارها تکرار برام تبدیل به خرده‌عادت و عادت شدن و همون عادت‌ها شخصیت من رو شکل دادن. این فرآیند من رو یاد نظریه‌ی قفس آهنین ماکس وبر میندازه‌. وبر میگه بروکراسی چیزیه که در ابتدا توسط انسان ایجاد میشه تا به فرآیند‌های مختلف اجتماعی نظم ببخشه، اما همین بروکراسی تبدیل به قفسی میشه که از اراده‌ی مجموع انسانها فراتر میره و اونها رو در چنگال خودش می‌گیره!

قطعا اگه من عادت‌های متفاوتی شکل میدادم، الان انسان متفاوتی بودم، ولی حتی اگه به نقطه‌ی آغاز برگردیم، باز این سوال مطرح میشه که آیا من آزاد بودم که بخوام اون کار رو انجام بدم یا نه؟ آیا من اولین بار که از دوستم سیگار گرفتم و کشیدم و بعد کارم به جایی رسید که روزی دو پاکت سیگار بکشم، آزاد بودم که اون یک‌ نخ سیگار رو نکشم تا به اینجا نرسم؟
بهترین جوابی که به ذهنم میرسه اینه که من آزاد نبودم چون میل من به اون عمل و اون انتخاب شدیدتر از میل به انتخاب متضاد اون بود. من آزاد نبودم چون اطلاعات کافی نداشتم و اگر هم داشتم، اونقدری قوی نبودن که روی عمل و انتخاب من تاثیر بذارن. من آزاد نبودم چون اون موقع باورها و ارزشهای من متفاوت بودن و باعث شدن که اون کار رو بکنم.

اما حالا چی؟ آیا حالا آزادم؟
نه کاملا، اما همین که به این موضوع آگاه شدم، یعنی احتمالا الان ارزشها و باورهای متفاوتی دارم. احتمالا الان به سمت و سوی دیگری میل دارم و دوست دارم انتخاب‌هایی بکنم که گذشته‌ام رو تغییر بدن یا حداقل اثرش رو خنثی کنن.

از این جهت، اگه توام مثل من روزها و هفته‌ها و ماه‌ها به این فکر کردی که چرا اینطوری شد در حالی که میتونست جور دیگه‌ای بشه؟، سعی کن در لحظه و سربزنگاهِ انتخاب‌های مهمت، یک لحظه مکث کنی‌ و از خودت بپرسی آیا من دارم بر اساس ارزشهای واقعی خودم عمل می‌کنم یا صرفا مثل یه اسباب بازی‌ کوک شدم و بطور خودکار همون انتخاب‌های گذشتمو تکرار می‌کنم؟ آیا در این زمانه‌ای که انواع جبرها از جمله جبر تاریخی و جبر عصب‌شناختی و جبر اجتماعی و جبر ناشی از عاداتی که زندگی مدرن بهمون تحمیل میکنه، همگی بر سر سوژگی و عاملیت من ریختن و بر سرِ جنازه‌ی اون پایکوبی می‌کنن و مرگِ سوژه رو جشن گرفتن، آیا من میتونم جور دیگه‌ای رفتار کنم و ثابت کنم که آزادم؟ (هرچند اگر کاملا اینطور نباشه!)

باور کن، حتی اگه جبرگرای افراطی باشی، در عمق وجودت بیش از اون چیزی که فکرشو میکنی به سوژگی‌ خودت باور داری و برعکس حتی اگه یه اگزیستانسیالیست افراطی باشی، در عمق وجودت میدونی که یه سری علت‌هایی باعث شدن که تو اینطور‌ فکر و عمل کنی، بنابراین چندان هم آزاد نیستی!

پس بیا یه بار برای همیشه از این دوگانگی رها بشیم و همونطور که هگل گفت بفهمیم که حقیقت نه صفره نه صد، بلکه پنجاهه؛ حقیقت نه بالاس نه پایینه، بلکه وسطه!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍2
هرگز از دورِ زمان ننالیده بودم و روی از گردشِ آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعتِ پای‌پوشی نداشتم. به جامعِ کوفه در‌آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاسِ نعمتِ حق به جای آوردم و بر بی‌کفشی صبر کردم.

مرغِ بریان به چشمِ مَردمِ سیر
کمتر از برگِ تَرّه بر خوان است
وآنکه را دستگاه و قوَّت نیست
شلغمِ پخته، مرغِ بریان است

گلستان سعدی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
روحِ انسان همچو ماهی در حالِ جان دادن درونِ تُنگِ تَنگِ جسم بود تا آنکه قطره‌ای از اقیانوسِ حق درونِ تُنگ اوفتاد و تُنگ را در هم شکست و ماهی را جانی دوباره بخشید و روانه‌ی دریا کرد. خارج از تصور است رحمتِ او و ماهیِ کوچک چه درکی می‌تواند داشته باشد از عظمتِ اقیانوس تا هنگامی که درونِ تُنگ محبوس است؟!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤4
concert for aliens
mgk
I'm upside down
My life is a roller coaster, roller coaster
Get me off this roller coaster

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔1
آگاه‌‌نویس
mgk – concert for aliens
زندگیم یه ترن هواییه،
منو از داخل این ترن هوایی بیرون بیار!

زیگموند فروید از دو نوع رانه یا کشاننده‌ی درونی سخن به میان می‌آورد:
رانه‌ی مرگ و‌ رانه‌ی زندگی.
از نظر او انسان میان این دو نیروی متعارض قرار گرفته است. عشق و میل جنسی حاصل رانه‌ی زندگی هستند در حالی که پرخاشگری، تمایل به خودویرانگری و‌ جنگ حاصل رانه‌ی مرگ هستند. از دیدگاه او رانه‌ی مرگ در پی این است که با نابودسازی زندگی به تعادل برسد، چرا که زندگی سرشار از خواسته‌ها و امیالی‌ست که به صورت مداوم ارگانیسم را از حالت تعادل خارج‌ کرده و او را به سوی ارضا سوق می‌دهند. او از اصلی به نام اصل نیروانا نام می‌برد: از نظر او نیروانا در واقع همان جایی‌ست که پیش از تولد بوده‌ایم و پس از مرگ نیز آنجا‌ خواهیم بود، جایی که نیستی بر هستی ناچیزمان حاکم شده و ارگانیسمِ ما را نابود می‌سازد تا از این بی‌تعادلی و خواسته‌های بی‌شمار رهایی یابیم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
🕊2