آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
اگر جامعه ی مدرن مدام زهر‌های گوناگونش را به جسم و روحم تزریق نکند، هیچگاه پولم را خرجِ پادزهرهایی که برایم تدارک دیده و پشت ویترین گذاشته نخواهم کرد. در واقع این یک نظام عرضه و تقاضاست: ارگانیسم انسانی را از تعادل طبیعی خودش خارج می‌کنند، در نتیجه‌ نیازهای کاذب ایجاد می‌شوند و پولِ انسان خرجِ آن چیزی می‌شود که اصلا به آن احتیاجی نبوده و نیست. در واقع بنای این سبک زندگی‌ بر پوچی و خلأ درونی انسان استوار است؛ چنین انسانی سعی خواهد کرد که تمام گزینه‌ها را برای پر کردن حفره‌های وجودش امتحان کند. گزینه‌هایی که جیبش را خالی می‌کنند و سرمایه را به گردش در می‌آورند!
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👏7
عدم قطعیت در جامعه، برنامه‌ریزی برای آینده را بی‌معنا می‌سازد. عدم قطعیت در جامعه به این معناست که مشخص نیست منِ نوعی بتوانم دو هفته دیگر کالای پر مصرفم را با قیمت اخیرش تهیه کنم یا نه! توقع این را ندارم که بتوانم برای یک سالِ آینده‌ام برنامه‌ریزی کنم، اما عدم قطعیت حتی نمی‌گذارد برای یکی دو ماه آینده‌ام هم برنامه‌ریزی نمایم. دخل و خرجم با هم جور نیستند. حقوق‌ها سالی یکبار و گاها دو سال یکبار افزایش پیدا می‌کنند اما قیمت کالاها روزانه افزایش می‌یابند‌. این چنین است که موجِ عدم قطعیتی که از عرصه‌ی اقتصاد و کالاها آغاز شده، به ساحلِ روابط میان‌فردی انسان‌ها می‌رسد و ویرانی به بار می‌آورد. نتیجه‌اش می‌شود بدقولی انسانها به یکدیگر، می‌شود دروغ و ریا، می‌شود توجیه وسیله به وسیله‌ی هدف‌، می‌شود بی‌اعتمادی عمیق انسانها به یکدیگر و نوعی از پارانویای جمعی که همه‌مان با آن آشنا هستیم.
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👎1👏1
ملاصدرا از منظر اصالتِ وجود، موجودات را به دو بخش تقسیم می‌کند: موجود ثابت و موجود متغیر. موجود ثابت، موجودی‌ست که در مرتبه‌ی معینی از وجود قرار گرفته و نزول و صعودی ندارد و به اندازه‌ی ظرفیت خود، از نعمت وجود برخوردار است. موجود ثابت آن است که کمالِ وجودیِ ممکنِ خود را دریافت کرده و به همین خاطر بالقوه نیست‌. به عبارتی، استعداد تغییر و شدن ندارد، بلکه فعلیتِ محض است. چنین موجودی از عالم ماده و طبیعت برتر است؛ طبیعتی که سراپا آکنده از قوه و استعداد و تغییر و شدن است. موجودات ثابت همان فرشتگان هستند که به عالم ماورای طبیعت تعلق دارند و شدت مرتبه‌ی وجودی آنها از موجودات طبیعت بسیار بیشتر است.
موجود متغیر، وجودی سیال و جاری دارد و به دلیلِ ضعفِ مرتبه‌ی وجود، از ثبات و قرار محروم است. وجودِ این موجودات به طور مداوم در حال تغییر و حرکت است.
برای فهم بیشتر می‌توان به ابعاد سه‌گانه‌ی جسم اشاره کرد. جسم دارای سه بُعد است: طول، عرض و ارتفاع. به بیان دیگر وجودِ هر جسم، وجودی‌‌ست ممتد که در سه جهت کشیده شده است. هر جا جسمی باشد، بُعد و امتداد از ذات آن جدانشدنی‌ست.
وجود جسم طبیعی علاوه بر ابعاد سه‌گانه‌ی مکانی، یک بُعد و امتداد زمانی هم دارد؛ یعنی در زمان جاری است. به کشش و امتدادِ وجودِ جسمِ مادی در امتدادِ زمان، حرکت و تغییر گفته می‌شود. موجود متغیر که با قوه و فعلیت آمیخته است، در امتداد زمان سیر می‌کند و جریان دارد. در واقع، وجود آن در طول زمان به فعلیتِ بیشتر می‌رسد و کامل‌تر می‌شود. بنابراین همانطور که گسترش جسم در ابعاد سه‌گانه، هویت و وحدتِ آن را به خطر نمی‌اندازد بلکه عینِ هویتِ آن است، تغییر و حرکت نیز هویت و وحدتِ موجود را به خطر نمی‌اندازد بلکه عینِ وجودِ آن است.

-علم‌النفس از دیدگاه ملاصدرا
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2👎2
از نظر سهروردی، علم حصولی (اکتسابی) بر مبنای علم حضوری (بی‌واسطه) است؛ بنابراین بدون علم حضوری، هیچگونه علمی حاصل نخواهد شد. از طرفی علم حضوری به نفس نیز مقدمه‌ی تمام علوم حضوری دیگر است. بنابراین می‌توان سنگ‌‌بنا و اساسِ تمامِ علوم حضوری و حصولی را علمِ حضوری به نفسِ خویش دانست. به همین جهت است که می‌گویند خودآگاهی مقدمه‌ی تمام آگاهی‌هاست.

-علم‌النفس از دیدگاه سهروردی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
🔥3
در طول دوران زندگی بشر تا کنون، هیچ زمانی مثل حالا امکان انحراف و گمراهی تا به این حد زیاد و فرصت دنبال کردن مسیر درست، تا به این حد کم و محدود نبوده است.
این در واقع نوعی مطلب اخلاقیاتی معطوف به زندگی پس از مرگ نیست. این مطلب زندگی را بعنوان فرصتی محدود و یکباره برای انسان فرض می‌گیرد تا بفهمد چگونه می‌توان بیشترین رفاه را برای سوژه‌ی انسانی فراهم آورد؛ انسانی که توانایی بالقوه و ذاتی رشد در زمینه‌های مختلف را داراست اما محیط و فرهنگ به جای آنکه در راستای این توانایی فعالیت کرده و زمینه را برای آن فراهم آورند، انسان امروزی را به موجودی بد شکل، بد خُلق و نامتناسب بدل کرده‌اند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍4
Your Hand In Mine
Explosions in the Sky
دستش را که برای اولین بار گرفتی، در آن هنگام که همراهش قله‌ی احساسات را فتح کردی، با او عهد ببند که تمام قله‌ها را همراهِ او فتح کنی، نه تنها یا با همراهی دیگر، چرا که گرفتنِ دستانی دیگر حتی برای اولین بار، هرگز شعفِ ناشی‌ از فتحِ اولین قله را برایت به ارمغان نخواهد آورد!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
رهایی نچسبیدن است نه کنار گذاشتنِ همه چیز؛ با این حال برای فرا گرفتنِ آن باید برای مدتی همه چیز را کنار گذاشت!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
🔥5❤3
غزالی برای توصیف سلامتی و بیماری نفس، سلامتی و بیماری جسم را مثال می‌زند و می‌گوید همانطور که سلامتی جسم بستگی به اعتدال مزاج آن دارد، و وقتی مزاج از حالت اعتدال خارج شود بیماری پدید می‌آید، در مورد سلامتی نفس هم وقتی اعتدال در اخلاق برقرار باشد، نفس سالم است و انحراف از اعتدال موجب بیماری و مرض نفس می‌شود و همانطور که بازگشت بدن به سلامتی به بازگرداندن مزاج به حالت اعتدال بستگی دارد، درمان نفس هم به بازگرداندن اعتدال به آن بستگی دارد.
همانطور که علت‌های به وجود آورنده‌ی بیماری در بدن با ضد آن برطرف می‌شوند، مثلا سرما با گرما و گرما با سرما برطرف می‌شود، راه درمان رذیلتی که در نفس پدید آمده است هم به وسیله‌ی ضد آن است. مثلا مرض نادانی با آموختن، مرض بخل با سخاوت و مرض تکبر با تواضع درمان می‌شود. بنابراین درمان اخلاق یا رفتار بد، به اجرا درآوردن اخلاق یا رفتار خوب و متضاد با آن و استمرار این کار تا زمانی‌ست که به صورت عادت و طبیعت انسان درآید. در نتیجه اخلاقِ بد از بین رفته و اخلاقِ خوب جانشین آن می‌شود.

علم‌النفس از دیدگاه غزالی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
🕊3❤1👍1
آگاه‌‌نویس
یکی از مؤلفه‌های مهم در پارادایم انتقادیِ علوم اجتماعی، مکتب فرانکفورت و آنچه به آن جامعه‌شناسی رهایی‌بخش می‌گوییم، اعتقاد به عدمِ انطباق ذات و نمود است. ذات/نمود در واقع معادل فلسفیِ دوگانه‌ای‌ست که در فرهنگ ایرانی با عنوان باطن/ظاهر آن را می‌شناسیم. از این…
شخصیتِ انسان بر خلافِ فهمِ فردگرایانه‌ از آن، ساختاری کاملا ثابت و یگانه نیست بلکه انسان دارای شخصیت‌ها و به عبارتی خودهای متعدد است. انسان در مقابل هر یک از افراد جامعه، خود را به شیوه‌ای خاص به نمایش می‌گذارد انگار که به فردِ کاملا متفاوتی تبدیل شده است! از این رو انسان در روابط مختلف اجتماعی، شخصیت‌های مختلف خودش را کشف و برساخت می‌کند. انسان در مقابل هر ابژه‌ی خاص، سوژگی خودش را به شیوه‌ی متفاوتی نمایش می‌دهد؛ در برابرِ برخی نقشِ مکمل را می‌پذیرد (مثلا در برابر قدرتمندان، ضعیف و متواضع جلوه می‌کند) و نیز در مقابل برخی دیگر نقشی برابر را ایفا می‌کند‌.
سوالی که ممکن است پیش بیاید این است که آیا انسان حقیقتی خارج از اجتماع و خود یا شخصیتی غیرجمعی نیز دارد؟
برخی معتقدند انسان خارج از اجتماع هیچ هویتی ندارد و در واقع همان نقاب‌های متعددِ او در روابط اجتماعی، حقیقتِ او را تشکیل می‌دهند. برخی دیگر معتقدند بخشِ عمیق‌تری از وجودِ انسان حقیقتِ هستی اوست و نقاب‌ها و نقش‌های اجتماعی در واقع لایه‌های بیرونی آن هستند.
طبق نظریات یونگ، عمیق‌ترین بخشِ وجودِ انسان، ناخودآگاهِ جمعی‌ست؛ فضایی که بر خلافِ مفهومِ ناخودآگاه مطرح شده توسط فروید، دیگِ جوشان امیال فردی نیست بلکه فضایی‌ست که تمام انسانها در آن با یکدیگر اشتراک دارند؛ گویی انسانها همگی یک موجودیت و یک آگاهی واحد هستند که هر یک جهان را به شیوه‌ی پدیدارشناسانه‌ی خودشان ادراک و فهم می‌کنند.
شاید بهتر است از بیانِ اینکه حقیقتِ انسان صرفا نقاب‌ها یا خودهای متعدد او یا اینکه صرفا ناخودآگاه و بخشِ عمیق‌ترِ وجودش است، خودداری کنیم بلکه فهمی دیالکتیکی از این موضوع داشته باشیم.
بگذارید در اینجا بخشِ عمیق‌ترِ وجود انسان را به جای ناخودآگاه یا ناخودآگاه جمعی، روح بنامم. بنابراین مطابق با این نامگذاری، می‌توان گفت حقیقتِ انسان صرفا روح او یا صرفا خودهای متعددِ او در اجتماع نمی‌باشد بلکه هردوی اینهاست چرا که اینها با یکدیگر تطابق دارند. خودهایِ انسان بر روی روح او تاثیر می‌گذارند و روحِ انسان نیز بر بروز و ظهور و کمّ و کیفِ خودهای انسان اثرگذار است. آنکه شخصیتی نامنسجم و نامتوازن دارد و خودهای متعدد و متضادش به شکلی پراکنده و ادغام نشده و سرگردان به موجودیتشان ادامه می‌دهند، روحی آشفته و نامسنجم دارد. همینطور آنکه خودهایش را سازمان بخشیده و آنها را با یکدیگر ادغام کرده است و خود را از دورویی رهانیده و یکرنگ شده، اگر نقابی نیز به چهره بزند، آن نقاب نمایانگر روحش است، به عبارت دیگر، ذات و‌ نمودش بر یکدیگر منطبق هستند؛ درست شبیه چاهی که آبِ عمق و سطحش یک رنگ، یک مزه و یک خاصیت را دارد. هدفِ انسان در زندگی بایستی افزایشِ آگاهی برای شناختِ خودهایش در جامعه باشد و در نهایت این خودها را در ساختاری عظیم‌تر ادغام کند تا آنها را با روحش انطباق دهد؛ در این نقطه او باید خودهایی که او را از انسجام خارج می‌سازند و نقاب‌هایی که با حقیقتش همخوانی ندارند را، هرچقدر هم که به آنها عادت کرده باشد، دور بیندازد تا به یگانگی با روح و با ناخودآگاهِ جمعی برسد.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
🤝2❤1
آگاه‌‌نویس
شخصیتِ انسان بر خلافِ فهمِ فردگرایانه‌ از آن، ساختاری کاملا ثابت و یگانه نیست بلکه انسان دارای شخصیت‌ها و به عبارتی خودهای متعدد است. انسان در مقابل هر یک از افراد جامعه، خود را به شیوه‌ای خاص به نمایش می‌گذارد انگار که به فردِ کاملا متفاوتی تبدیل شده است!…
پذیرشِ آنچه که هستیم، حیطه‌ی اختیاراتمان را گسترده‌تر کرده و ما را از کنترل شدن به وسیله‌ی نقاب‌هایمان محافظت می‌کند و‌ در نهایت ما را به آنچه که ممکن است بتوانیم بشویم پیوند می‌دهد. آنگاه این ما خواهیم بود که خودهایمان را سازماندهی می‌کنیم. برای مثال وقتی نپذیریم که ضعیف هستیم، سعی می‌کنیم به شکلی متضاد و با استفاده از دفاعِ واکنش وارونه (Reaction Formation)، همیشه و همه جا چهره‌ای قدرتمند و سرسخت از خودمان به نمایش بگذاریم و این باعث می‌شود که انرژی بسیار زیادی را برای پنهان کردنِ بخشی از وجودمان از دست بدهیم. پذیرش آن چیزی‌ست که به کمکمان می‌آید و قطعات پازل را در یک تصویرِ عظیم ادغام می‌کند و هر تکه را در جای مناسب خودش قرار می‌دهد.
به قول کارل راجرز:
پارادوکس عجیبی وجود دارد؛ زمانی که خود را آنگونه که هستم بپذیرم، آن وقت می‌توانم تغییر کنم!
در واقع در مطلب قبلی، منظورم از دور انداختن نقاب‌هایی که با حقیقتمان ناهمخوان هستند این بود که نقاب‌هایی که کنترلمان را به وسیله‌ی دفاع‌های ناپخته‌ای مثل واکنش وارونه به دست گرفته‌اند، باید دور انداخته شوند تا ما با پذیرشِ هرچه بیشترِ ویژگی‌هایمان، آن‌ها را در جایگاهِ مناسب و‌ مربوط به خودشان استفاده کنیم. ما می‌توانیم در عین حال هم قوی و هم ضعیف، هم ظالم و هم مظلوم، هم بی‌رحم و‌ هم‌ دلرحم، هم زیبا و‌ هم زشت، هم مضطرب و هم‌‌ آرام و هم ناقص و هم کامل باشیم! تمام این ویژگی‌ها در ساختاری عظیم‌تر ادغام می‌شوند و آن همان ناخودآگاه جمعی یا روح است و صد البته هر ویژگی اگر آگاهانه و همراه با پذیرش در جای مناسبش به کار برود خودهمخوان است اما اگر‌ رفتارمان را کنترل کند و انعطاف‌پذیری‌مان را سلب نماید، در سطح فردی و اجتماعی آسیب‌زاست.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
آینده، در واقع همان پتانسیلِ درونیِ بالقوه‌ی خویشتن است که در جریانِ زمان به امری بالفعل بدل می‌شود؛ از این جهت آینده نیز همچون گذشته تماما وهم است و یگانه حقیقتِ موجود، لحظه‌ی حال است.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3
Feels like it was yesterday.
Happy 2025! 💝
❤2
«همه یکی‌ست و آن الوهی‌ست.»

من همه چیز را یک چیز می‌بینم. ما همه یکی هستیم و در پوسته‌های مختلف جهان را تجربه می‌کنیم، مثل شاخه‌های درختی که متعدد هستند اما ریشه‌ی یکسانی دارند.
آن سیاه پوستِ ساکن در آفریقا من هستم، آن دخترِ استرالیایی هم منم! من خودم فرمانِ حمله را صادر می‌کنم و خودم در زیرِ آوارِ ساختمان‌های غزه و فلسطین جان می‌بازم. من یهودی‌ام و من مسلمانم. من آتئیستم و من بودایی‌ام. من یک مرتاضِ هندی هستم. من کورد و بلوچ و ترک و لر و فارسم. من هم دیوانه‌ام و هم سالم‌ترین انسانِ روی کره‌ی زمین! من هم آنم که تیر می‌اندازد و هم آنم که کشته می‌شود. هم آنم که حصار می‌کشد و هم آنم که زندانی می‌شود. هم قرمزم و هم آبی. هم سفیدم و هم سیاه.

فراتر می‌روم؛ آن درخت را می‌بینی؟ فکر می‌کنی یک گربه یا یک سگ آن را چگونه ادراک می‌کند؟ آن را چه می‌نامد؟! احمقانه است. او چیزی را نامگذاری نمی‌کند. او زبان ندارد. او آگاهی ندارد و درگیرِ دوگانگی نیست؛ بخاطرِ همین است که عاشقِ سرنوشتِ خویش است. او هرچه پیش بیاید را می‌پذیرد و در ذهنش بین گذشته و حال و آینده فرق نمی‌گذارد. او همیشه در حال است و به سمتِ آنچه که امیال و غرایزش او را می‌خوانند، رهسپار می‌شود. او امیالِ مختلف و متضادِ با هم ندارد. او در هر لحظه یک میلِ شدید را تجربه می‌کند و چاره‌‌ای جز اطاعت از آن میل ندارد. او گیاهان و خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها را نامگذاری نمی‌کند. او کشتن و خوردنِ حیواناتی که شکارش هستند را کارِ بدی نمی‌داند چون برایش کارِ خوب معنایی ندارد! او صرفا به آنچه که در لحظه میل دارد نزدیک می‌شود و آن را انجام می‌دهد.

اما انسان؛ اما من!
من همواره بین دوگانگی‌ها مردد ماندم. اینکه دستورِ شلیکِ موشک را بدهم و هزاران نفر را بکشم یا این‌کار را نکنم. اینکه آبی را انتخاب کنم یا قرمز. اینکه وقتی به آبی‌ها پیوستم، قرمز‌ها را به خاک و خون بکشم یا نه! من آگاهی دارم و رنجِ من از همین آگاهی نشأت می‌گیرد. من می‌گویم روح دارم؛ گاهی هم می‌گویم آگاهی‌ام‌ را صرفا در جریانِ تکامل به دست آورده‌ام! اگر حافظه‌ام درست کار کند، آن موقع من زبان را به تدریج به وجود آوردم و برای ارتباط برقرار کردن با من‌های دیگر شروع به استفاده از آن نمودم! آن زمان بود که ناگهان خودم‌ را ناهمخوان با خودم و با من‌های دیگر یافتم. وقتی زخمی شدم دردم آمد و این درد ناشی‌ از آگاهی‌ِ من بود. آگاهی‌ام رنج آفرید. با زبانی که آفریده بودم شروع به فکر کردن کردم: نباید زخمی می‌شدم؛ باید بیشتر مراقب می‌بودم. پس به نظرم آمد که زخمی شدن چیزِ بدی‌ست. من نباید من‌های دیگر را زخمی‌ کنم چون آنها هم آگاهی دارند. در این میان تضادی درونِ من شکل گرفت. من موجودی زیستی بودم که برای زنده‌ماندنم احتیاج به خوراک داشتم. برای احساس رضایتِ درونی، نیاز داشتم که با من‌های دیگر رابطه‌ی جنسی برقرار کنم. همچنین برای اینکه شانسِ بقای من و من‌های دیگر بیشتر شود، همه‌مان نیاز به تشکیل اجتماع داشتیم. ولی ناگهان غرایزم علیه آگاهی‌ام به جنگ برخواستند.

اینجا بود که او متولد شد! او همان من بود که باعث می‌شد شانس بقایِ من پایینتر بیاید‌. او همان من بود اما من دیگر نمی‌خواستم من باشد! او زنِ زیباتری از من داشت. او غذای بهتری می‌خورد. چه فرقی بین ما وجود داشت؟ چرا او باید در رفاه زندگی می‌کرد و من باید سختی می‌کشیدم. پس خشم تمامِ وجودم را فراگرفت، سنگِ بزرگی برداشتم و جمجمه‌ی او را خُرد کردم.

اکنون من در جهانی پر از بی‌عدالتی زندگی می‌کنم. جهانی که در آن ثروتی عظیم در اختیار آنهاست در حالی که ما شب را با گرسنگی به صبح می‌رسانیم. جهانی که در آن، آنها در حالی که روی صندلی‌ لم‌ داده‌اند و پای‌شان را روی پای دیگرشان انداخته‌اند، بدونِ هیچ زحمتی، دکمه‌ای را فشار می‌دهند و ما در این سرِ جهان، در زیرِ آوار جان می‌دهیم. من که دیگر ایمانم را به خدا از دست داده‌ام. اگر خدایی وجود داشت نمی‌توانست اینطور دست روی دست بگذارد و کشته‌ شدنِ ما را ببیند. نه اینطور نیست، انگار فراموش کرده‌‌ام که خدا همان آگاهی‌ست. من و من‌های دیگر خدا هستیم و این جهان نتیجه‌ی آن است که ما خدای درونمان را کُشتیم. ما به قیمتِ ارضای غرایزمان، روح‌ و آگاهی‌مان را قربانی کردیم. این جهنم به راستی در خورِ من و من‌های دیگر است؛ تا هنگامی که دوباره آگاهی‌مان را بازیابیم!
جهنم خالی‌ست، تمام شیاطین اینجا هستند!

ویلیام شکسپیر

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤8👍1
White Rabbit
Jefferson Airplane
One pill makes you larger
And one pill makes you small
And the ones that mother gives you
Don't do anything at all
Go ask Alice
When she's ten feet tall
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤4
قصه‌درمانگران معتقدند افراد گذشته‌ی خود را با گفتن داستان‌هایی در زمانِ حال می‌سازند. در پشت داستان‌ها واقعیت عینی وجود ندارد. واقعیت هر مراجع داستانِ اوست؛ بی‌همتا، شخصی، ذهنی و آماده‌ی تغییر یافتن.
گذشته را می‌توان با ساختن داستان‌های جدید تغییر داد.

روانشناسی بالینی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2
نمی خواهم بخندم، دندان هایم به اندازه ی کافی زیبا نیستند.
نمی خواهم سخن بگویم، صدایم به اندازه ی کافی خوب نیست.
نمی خواهم راه بروم، کفش هایم به اندازه ی کافی راحت نیستند.
نمی خواهم بخوابم، خواب هایم همه کابوسند.
نمی خواهم فکر کنم، افکارم جز به پوچی ختم نمی شوند.
نمی خواهم به اختیار خودم کاری را انجام دهم، اختیارم جز همان جبرِ ناشی از رانه های ناخودآگاه نیست.
نمی خواهم به بهانه ی جبر بنشینم و هیچکاری نکنم، اینگونه آینده ام به مانند گذشته ام پر از اشتباه خواهد بود.
نمی خواهم اشتباه کنم، اشتباه کردن یعنی کامل نبودن.
اصلا نمی خواهم وجود داشته باشم، من و جهان هیچکداممان کامل نیستیم!
اما می خواهم بنویسم، خواه از روی جبر باشد خواه از روی اختیار. نوشته هایم حتی اگر کامل نباشند ریشه در عمق وجودم دارند، همین یعنی کمال.
از تظاهر متنفرم، این یعنی کاری را انجام بدهی و چیزی را بگویی که عمیقا آن را حس نکرده ای.
می خواهم بخوانم، می خواهم بیشتر بدانم. سرم به تنم نمی ارزد و ناکوک ترین نغمه ی روزگارم، اما مجبورم باشم. شاید صدای من در میان نغمه های زیبا گم شد و به چشم شنونده نیامد. شاید هم با تمرین بیشتر توانستم بهتر بشوم. شاید هم اصلا هر چه هست نغمه ای ناکوک است! زندگی همین است، حتی آنان که کمال گرا نیستند، گهگاه از نابسندگی آن به ستوه می آیند؛ پس حتی اگر کامل نباشم، می خواهم که باشم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤12🍓2
Chandelier
Sia
این قطعه‌‌ی بسیار دوست‌داشتنی بلایی که اعتیاد بر سر انسان میاره رو به خوبی بازنمایی میکنه. هرچند این موزیک در مورد تجربه‌ی اعتیادِ خواننده به الکله، اما میتونه به تمام اعتیادهای دیگه تعمیم داده‌ بشه؛ اعتیادها و عادت‌هایی که ما هم کم و بیش توی زندگیمون باهاشون درگیر هستیم. زندگی با اعتیاد به هرچیزی مثل زندگیِ یه پرنده داخلِ قفسه. انسانی که آزادیِ خودش رو بفروشه تا یه تجربه‌ی اوج که دوامِ چندانی هم نداره رو بخره، به تدریج حاضر میشه هر چیز دیگه‌ای رو قربانی کنه تا بارها و بارها، فقط در حدِ چند ثانیه اون احساسِ در اوج بودن رو داشته باشه.
کسی که به احساسِ آسیب‌ناپذیریِ کاذب که حاصلِ مصرفِ ماده‌ (یا انجام فعالیتِ) اعتیادآور هست میچسبه، مدام احساسات خودش رو سرکوب میکنه و در نتیجه نمیتونه از اشتباهاتش درس بگیره؛ اما بلاخره شب می‌گذره و صبح میشه و مجبوره با خودش روبرو شه، اونجاست که احساس شرم میکنه و برای فرار از اون احساس، دوباره به اعتیادش پناه میبره!


@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤7
گفته بودم که تو را در گورستانِ ذهنم به خاک سپردم؛ دروغ نگفتم! اما اکنون، انگار درون ذهنم قیامت شده و مردگان از قبرشان بیرون آمده‌اند.‌ حال رستاخیزِ خاطرات دفن شده را به تماشا نشسته‌ام!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👏2❤1
عبور کن
Ashkan Mousavi
همه به ظاهر سالمن همه از تو مسموم
همه به مسائل واقفن اما به هم مظنون
اونا که رفیقن واسه هم هی دست تکون میدن از دور
صبر کن که نزدیک شن فقط همه مسلح تا دندون
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3👍2
-خطر اسپویل!

دنیا شما را ناکام خواهد ساخت. دیر یا زود، تمامِ آنچه که دوست دارید را از شما خواهد گرفت و شما را بُهت‌زده، خشمگین و پر از درد رها خواهد کرد. دلیلش هم ساده است. دنیا به‌ وجود نیامده تا تمایلات شما را ارضا کند. اگر یادتان باشد، تنها چند ماه پس از به دنیا آمدنتان هم به این نکته پی‌ برده‌ بودید: مادرتان همیشه کنارتان نبود که تمایلات شما را ارضا کند. لابد دلتان می‌خواست تا ابد در پوشکتان برینید و پستان مادرتان را میک بزنید و نق بزنید تا آنکه مادر یا پدر پیدایشان شود و به خواسته‌هایتان رسیدگی کنند! اما یاد گرفتید بر میلتان غلبه کنید و پستان مادر را رها کنید. یاد گرفتید خودتان به توالت بروید و خودتان را تمیز کنید. یاد گرفتید خودتان غذا بخورید به جای اینکه غذا را دهانتان کنند. پس چه شده که حالا تمام این آموخته‌ها را فراموش کرده‌اید و نق می‌زنید؟

شاید دلیلش دوره‌ای‌ست که در آن زندگی‌ می‌کنیم؛ دوره‌ای که راحت‌طلبیِ ناشی از پیشرفت تکنولوژی تبدیل به یک ارزش شده است: مهم نیست به چه قیمتی باشد، می‌خواهد طبیعت نابود شود یا حیوانات دیگر کشته شوند یا حتی انسان‌های دیگر زیر پایم له شوند، من باید در راحتی و رفاه و به دور از هرگونه رنج زندگی کنم! همین منطق است که انسان را به مصرف‌کننده‌‌ای مشابه انگل تبدیل کرده‌ است! او فکر می‌کند به زمین آمده تا بخورد و بخوابد و رابطه‌ی جنسی برقرار کند! هرکار دیگری هم که می‌کند صرفا برای این است که نهایتا به این سه مورد برسد! اگر این سه مورد برایش فراهم باشند، خب احتمالا دیگر هرگز سرِ کار هم نمی‌رود!

با این حال هرچقدر هم که پول داشته باشید، هرقدر هم که دایره‌ی روابط اجتماعی‌تان گسترده باشد و هرچقدر هم بتوانید وقتتان را هدر بدهید و از اوقات فراغتِ بیهوده‌تان لذت ببرید، باز هم دنیا شما را ناکام خواهد نمود آن هم از راهی که حتی نمی‌توانستید تصورش را هم بکنید؛ ناگهان دکتر به شما خواهد گفت که به دیابت دچار شده‌اید! یا می‌گوید در مغزتان توموری به اندازه‌ی تیله‌‌ای که در کودکی با آن بازی می‌کردید مشاهده کرده است. یا اصلا کمی قابل پیش‌بینی‌تر؛ مثلا معشوقتان شما را با حجم عظیمی از سوالات در ذهنتان تنها می‌گذارد و می‌رود، بدون اینکه حتی دلیلش را برای شما توضیح بدهد. شاید هم در تقسیم و بازنویسی سلول‌های بدنتان مشکلی عجیب پیش بیاید و دیگر نتوانید همان کارکردهای سابق جسمانی که برایتان عادی بودند را داشته باشد؛ مثلا یکهو دیگر نتوانید راه بروید یا دیگر نتوانید ببینید!

حال از شما سوالی دارم؛ بهتر نیست با میزانی از رواقی‌گری به زندگیمان ادامه بدهیم؟ بهتر نیست قبل از اینکه ناکام شویم، بدانیم که ممکن است ناکام بشویم؟ نه اینکه مدام در اضطراب به سر ببریم و نه اینکه رفتارهای جبری وسواس‌گونه را برای به تعویق انداختنِ اتفاقات ناخوشایند به کار ببریم!‌ منظورم این است که ضمنِ پرداختن به زندگی عادی‌‌مان، بدانیم که قرار نیست تمایلات ما همگی ارضا شوند. ما باید ضمن باشگاه رفتن و تلاش برای تناسب اندام، ذهنمان را هم تمرین بدهیم و بنظر می‌رسد تنها چیزی که ذهن را قوی‌تر و تیزبین‌تر می‌کند، گذشتن از آن چیزهایی‌ست که دوستشان داریم.

ما درونِ چرخه‌ی لذت‌طلبیِ مدرن گیر افتاده‌ایم: اسکرول اسکرول اسکرول تا وقتی که دوپامین بیشتری گیرمان بیاید. خرید خرید خرید تا وقتی که حس بهتری پیدا کنیم. روابط عاطفی متعدد هم که به جزئی جدانشدنی از زندگی‌مان تبدیل شده‌اند. حتی یک دقیقه نمی‌توانیم با خودمان روبرو بشویم. قبلی رفت؟! خب گورِ پدرش، ما که نباید تنها بمانیم و دچار رنج و سوگ شویم، پس فورا سراغِ بعدی می‌رویم! اگر به ما بگویند ده دقیقه بنشین و افکارت را نظاره کن هرگز نمی‌توانیم چون این‌کار لااقل در کوتاه مدت هیچگونه لذت و سودی برایمان ندارد! ما مدام باید به موسیقی گوش بدهیم، سیگار بکشیم، الکل بنوشیم، قند مصرف کنیم، فست فود بخوریم، خرید کنیم و رابطه‌ی جنسی برقرار کنیم تا کمی احساسِ بهتری داشته باشیم اما می‌بینیم که نتیجه همیشه برعکس است؛ تا یک لحظه با خودمان روبرو می‌شویم، وحشت و ترس برمان می‌دارد. می‌خواهیم فرار کنیم و در پوستمان احساسِ راحتی نمی‌کنیم.

ما باید بر امیال و احساساتمان مسلط شویم. هرچند که امروزه این کار بسیار بسیار سخت است چون شبیه حرکت بر خلافِ جریانِ آب است، اما اگر نتوانیم هم قطعا اینگونه نیست که لذتِ بیشتری برده باشیم! می‌گویند آگاهی دردناک است اما از جهتی اگر این آگاهی باعثِ افزایشِ تواناییِ انسان برای تحملِ رنج‌ها و ناکامی‌ها و گذر از لذت‌های سطحی بشود، لذت‌های عمیق‌تر و پایدارتری را برای او به ارمغان می‌آورد.

آن‌کس هم که خودش را غرق در لذت‌های کوچک می‌کند تا رنج‌هایش را فراموش کند، در واقع دارد از رنج‌های کوچکش که شبیه کاه هستند، کوهی می‌سازد و این کوه دیر یا زود، با زلزله‌ای کوچک بر سرش آوار خواهد شد!
@ConsciousWriter
❤5🔥2