آیا میتوانی به یاد بیاوری که بودی قبل از این که دنیا به تو بگوید که هستی؟! قبل از اینکه با زبان مواجهه پیدا کنی و آن را فرا بگیری، قبل از آنکه اسمی رویت بگذارند، قبل از آنکه واقعیت را برایت به آن شیوهای که میخواستند برساخت کنند، قبل از آنکه میلت را به بازی بگیرند و به روی چهرهی حقیقت نقابِ واقعیت بگذارند، چه احساسی داشتی؟ آیا میتوانی به خاطر بیاوری؟ شاید هم تمام خاطراتت صرفا با زبان پیوند خورده باشند. شاید در تمام عمرت با تلاشی بیهوده در جهتِ توصیفِ وضعیت، احساسی که واقعا داشتهای را تحریف نمودهای!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
عجولم و میخواهم نتیجهی عملم را فورا ببینم. حتی دوست ندارم مدتی صبر کنم تا نتایج نمایان شوند. زود شروع به قضاوت میکنم و بر اساس شواهد ناقص، آینده را حدس میزنم؛ حدسهایی که عملا اشتباهند اما آنقدر قدرتمند هستند که بتوانند حال و احوال کنونیام را خراب کنند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍6😁1
مثل خیلی های دیگر با خودم نامهربانم
دوستانم گربهها هستند و من بی همزبانم
مینشینم روبرویت شعر میخوانم برایت
اشک میریزم میان بیتهای نیمهجانم
سرنوشتم دستهایم را جدا میخواهد از تو
در مصاف سرنوشتم بی شک از بازندگانم
چیزی از ذهنم نمانده جز همین افکار پوچم
چیزی از قلبم نمانده جز تبِ آتشفشانم
با «خداحافظ» شنیدن از دهانت مات ماندم
اشکهایت را ز من پنهان نکن آرامِ جانم!
میروی و این خیابان بی تو پایانی ندارد
میروی و بی تو چون سیارهای بی کهکشانم
#اشعار
۱۴۰۳/۶/۲۰
@ConsciousWriter | آگاهنویس
دوستانم گربهها هستند و من بی همزبانم
مینشینم روبرویت شعر میخوانم برایت
اشک میریزم میان بیتهای نیمهجانم
سرنوشتم دستهایم را جدا میخواهد از تو
در مصاف سرنوشتم بی شک از بازندگانم
چیزی از ذهنم نمانده جز همین افکار پوچم
چیزی از قلبم نمانده جز تبِ آتشفشانم
با «خداحافظ» شنیدن از دهانت مات ماندم
اشکهایت را ز من پنهان نکن آرامِ جانم!
میروی و این خیابان بی تو پایانی ندارد
میروی و بی تو چون سیارهای بی کهکشانم
#اشعار
۱۴۰۳/۶/۲۰
@ConsciousWriter | آگاهنویس
🔥2
love or chemistry
nothing,nowhere.
I keep dancing with my demons
Give me one good reason I should stay
And I don't trust what I've been feeling
Tell me, is it love or chemistry?
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
تنهاییای متروی تهران
بی چشمهای تو چه دلگیره
حتی اگه سمتت نیام قطعا
این مترو تا سرمقصدش میره
میری تو سمت خونتون اما
قلبم چرا آروم نمیگیره؟
میشد که قلب تو بشه خونم
میشد ولی الان یکم دیره!
مثل تموم کوچههای شهر
حال منم بی تو غریبونهست
وقتی که تو قلبت برام جا نیست
هر نقطهی تهران برام خونهست!
لای صدای جیغ ماشینها
محتاج آهنگ نفسهاتم
انگار برق کوچمون رفته
محتاج برق توی چشماتم!
#اشعار
۱۴۰۳/۶/۲۱
@ConsciousWriter | آگاهنویس
بی چشمهای تو چه دلگیره
حتی اگه سمتت نیام قطعا
این مترو تا سرمقصدش میره
میری تو سمت خونتون اما
قلبم چرا آروم نمیگیره؟
میشد که قلب تو بشه خونم
میشد ولی الان یکم دیره!
مثل تموم کوچههای شهر
حال منم بی تو غریبونهست
وقتی که تو قلبت برام جا نیست
هر نقطهی تهران برام خونهست!
لای صدای جیغ ماشینها
محتاج آهنگ نفسهاتم
انگار برق کوچمون رفته
محتاج برق توی چشماتم!
#اشعار
۱۴۰۳/۶/۲۱
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3👍2👏1
هر زمان که میخواستم با احساس سخن بگویم و احساساتم را از راه کلمات منتقل کنم، لحنم حالتی ساختگی و مضخک به خودش میگرفت. تصورم این بود که آفریده شدهام تا همه چیز را در شدیدترین حالتِ ممکن احساس کنم اما نتوانم آنها را بروز بدهم. من اغلب اوقات تمام هیجاناتم را درون خودم ریختم و هرگز دهان برای ابراز آنها نگشودم، تا آنجا که نوشتن همچو فرشتهی نجات به دادم رسید. از آن به بعد شروع کردم به نوشتنِ آنچه که احساسش میکردم یا به آن فکر میکردم و متوجه شدم که با نوشتن میتوانم منظورم را به شکل بسیار موثرتر و موجزتری بیان کنم.
به قول بوکوفسکی:
به قول بوکوفسکی:
اغلب او تنها فاصلهی بین تو و ناممکن است-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
نه مشروب
نه عشقِ زنان
نه پول و ثروت
با آن برابری نمیکنند
چیزی جز نوشتن نمیتواند نجاتت بدهد
او دیوارها را در برابر هجوم مهاجمان
استوار نگه میدارد
او تاریکی را نورانی میکند
نوشتن آخرین روانپزشک است
مهربانترین خدا بین تمامِ خدایان
نوشتن مرگ را میتاراند
او ترکت نمیکند
و نوشتن میخندد
به خودش
به درد
او آخرین توقع است
آخرین توضیح
نوشتن تمامِ اینهاست!
❤1🔥1
تو را در نزدیکی خودم احساس میکردم، قبل از اینکه حتی بتوانم تو را ببینم. قبل از اینکه بتوانم لحظهای تو را حس کنم، تو را احساس میکردم. درست پیش از اینکه مثل ماهی از درون پنجهی خیالم سُر بخوری و داخل رودخانهی خروشان زندگی بیوفتی و با آن همراه شوی و از من دور، تو را احساس میکردم. نه با حواسم که با قلبم؛ با بند بندِ وجودم؛ با روحم نه با جسمم.
اکنون که از من دورتر و دورتر میشوی، جریانی ضعیف در جسمم حرکت میکند و از بدنم خارج میشود. انگار که باقیماندهی جانم دارد از تنم بیرون میرود، اما من هنوز تو را با مابقیِ هستیام دوست میدارم...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
اکنون که از من دورتر و دورتر میشوی، جریانی ضعیف در جسمم حرکت میکند و از بدنم خارج میشود. انگار که باقیماندهی جانم دارد از تنم بیرون میرود، اما من هنوز تو را با مابقیِ هستیام دوست میدارم...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3👍1
🤝3👍1
آنچه که در یک جامعه درست یا غلط دانسته میشود، لزوما در جامعهی دیگر نیز همان معنا و ارزش را ندارد.
بسیاری از امور در واقع حاصلِ توافق جمعی هستند و در این توافق جمعی، سیاستگذاران، قانونگذاران و رسانهها نقش فعالی بازی میکنند. با این حال این نباید ما را به سمت و سویی ببرد که به نسبیگراییِ مطلق برسیم. نسبیگرایی خودش امری نسبی است!
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
بسیاری از امور در واقع حاصلِ توافق جمعی هستند و در این توافق جمعی، سیاستگذاران، قانونگذاران و رسانهها نقش فعالی بازی میکنند. با این حال این نباید ما را به سمت و سویی ببرد که به نسبیگراییِ مطلق برسیم. نسبیگرایی خودش امری نسبی است!
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3👎1
شتاب در تولید و شتابهای توام با آن در تبادل و مصرف، به ظاهر منجر به بازار کوتاه مدت و به شدت متغیری شدهاند که ثبات سبک زندگی جوانان را تحلیل میبرد، دقیقا به این خاطر که جوانان نمایندهی گروهی اجتماعی هستند که شاید بیشترین مشارکت را در اشکال بیدوام مصرف دارند. بنابراین فرهنگ ما به طور فزایندهای بیثبات و دورانداختنی است، زیرا در دنیایی زندگی میکنیم که در آن ارزشها، سبکهای زندگی، روابط باثبات و ملحقات چیزها، ساختمانها، مکانها، مردم و روشهای آموخته شدهی عمل کردن و بودن را به دور میاندازیم. به نظر هاروی مشکل تمامی این موارد در این است که ما قادر نیستیم به آن سادگی که فکر میکردیم با چنین تغییرات اجتماعی سریعی منطبق شویم. جهانی شدن از طریق فشردگی زمان-مکان، دنیایی تنشزاتر از همیشه خلق کرده است.-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
جامعهشناسی جوانان؛ روند تغییرات در سبک زندگی جوانان
استیون مایلز
Get Out
Chvrches
Talked ourselves to death
Never sayin' what I wanted
Sayin' what I needed
I pushed you to the edge
Never knowing what I wanted
Knowing what I needed you to say
@ConsciousWriter | آگاهنویس
There is a pleasure in the pathless woods
There is a rapture on the lonely shore
There is society, where none intrudes
By the deep Sea and music in its roar:
I love not Man the less, but Nature more
Lord Byron
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
Maybe for you there's a tomorrow, maybe for you there's 1000 or 3000 or 10. But for some of us, there's only today. And what you do today matters. In the moment and maybe into infinity. I see only my greatest hits. I see the things i want to remember. And be remembered for. That's when i realized that certain moments go on forever. Even after they're over, they still go on. They are the meaning.
Film: Before I Fall 2017
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍1
«از سرودههای ناتمام»
کاش یک مردِ واقعی بودم
تا برای تو همدمی بشوم
کاش یک چسب زخم بودم من
که برای تو مرهمی بشوم!
کاش در بین این همه آدم
مهر من در دلت نمیافتاد
کاش هرگز مرا نمیدیدی
تا غم اندر دلت نمیافتاد
#اشعار
۱۴۰۳/۷/۱
@ConsciousWriter | آگاهنویس
کاش یک مردِ واقعی بودم
تا برای تو همدمی بشوم
کاش یک چسب زخم بودم من
که برای تو مرهمی بشوم!
کاش در بین این همه آدم
مهر من در دلت نمیافتاد
کاش هرگز مرا نمیدیدی
تا غم اندر دلت نمیافتاد
#اشعار
۱۴۰۳/۷/۱
@ConsciousWriter | آگاهنویس
The past repeats itself only when we unconsciously or consciously act based on its patterns in the present.
گذشته تنها آن زمان تکرار میشود که ما به شکل ناخودآگاه یا خودآگاه، بر اساس الگوهای مربوط به آن در زمان حال عمل کنیم.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
گذشته تنها آن زمان تکرار میشود که ما به شکل ناخودآگاه یا خودآگاه، بر اساس الگوهای مربوط به آن در زمان حال عمل کنیم.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2
«کمالگرایی، وسواس، خودشیفتگی۱»
خواندن این مطلب هم میتواند کمککننده باشد.
این مشخصههای شخصیتی یا اختلالها را میتوان از جهتی با یکدیگر مرتبط دانست. فردی که دچار اختلال وسواس است به احتمال زیاد با کمالگرایی نیز دست و پنجه نرم میکند. او به این علت که کمالگراست، توقعات غیرواقعی و کمالگرایانهای از خودش دارد. گاهی میتواند این توقعات را برآورده کند و به اصطلاح «خود واقعیاش باشد» و گاهی نیز نمیتواند از پس برآورده ساختن توقعاتی که از خویشتن دارد بربیاید. بنابراین آن هنگام که توقعاتش را برآورده میسازد دچار احساسات شدید خودبزرگبینی و خودشیفتگی میشود و آن هنگام نیز که در این کار ناتوان میشود، احساس ضعف، حقارت و بیهودگی میکند. به عبارتی دیگر او بین قطبهای «کمال-خودشیفتگی» از یک سو و «ناکامل بودن-حقارت» از سویی دیگر در نوسان است.
حکایت زندگی چنین افرادی گاها بسیار عجیب یا حتی تلخ است. آنها ممکن است آنچنان به عیبهای خود و دیگران آگاه باشند که توانایی پذیرش واقعیت زندگیشان را از دست بدهند و به تخیلات پناه ببرند؛ هرچند قوهی تخیلشان نیز ممکن است باعث شود که واقعیت زندگیشان را به شیوهای موثر دستکاری کنند و به موفقیتهای بزرگی دست بیابند، اما وضعیت همیشه و برای همهی این افراد این چنین نیست.
در نهایت وجود آنها ممکن است به نفع جامعه و به نفع دیگران باشد، اما خود آنها همچون شمعی در میان رنجهای شدید ذهنیشان میسوزند تا بتوانند اطراف خودشان را روشن نگاه دارند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
خواندن این مطلب هم میتواند کمککننده باشد.
این مشخصههای شخصیتی یا اختلالها را میتوان از جهتی با یکدیگر مرتبط دانست. فردی که دچار اختلال وسواس است به احتمال زیاد با کمالگرایی نیز دست و پنجه نرم میکند. او به این علت که کمالگراست، توقعات غیرواقعی و کمالگرایانهای از خودش دارد. گاهی میتواند این توقعات را برآورده کند و به اصطلاح «خود واقعیاش باشد» و گاهی نیز نمیتواند از پس برآورده ساختن توقعاتی که از خویشتن دارد بربیاید. بنابراین آن هنگام که توقعاتش را برآورده میسازد دچار احساسات شدید خودبزرگبینی و خودشیفتگی میشود و آن هنگام نیز که در این کار ناتوان میشود، احساس ضعف، حقارت و بیهودگی میکند. به عبارتی دیگر او بین قطبهای «کمال-خودشیفتگی» از یک سو و «ناکامل بودن-حقارت» از سویی دیگر در نوسان است.
حکایت زندگی چنین افرادی گاها بسیار عجیب یا حتی تلخ است. آنها ممکن است آنچنان به عیبهای خود و دیگران آگاه باشند که توانایی پذیرش واقعیت زندگیشان را از دست بدهند و به تخیلات پناه ببرند؛ هرچند قوهی تخیلشان نیز ممکن است باعث شود که واقعیت زندگیشان را به شیوهای موثر دستکاری کنند و به موفقیتهای بزرگی دست بیابند، اما وضعیت همیشه و برای همهی این افراد این چنین نیست.
در نهایت وجود آنها ممکن است به نفع جامعه و به نفع دیگران باشد، اما خود آنها همچون شمعی در میان رنجهای شدید ذهنیشان میسوزند تا بتوانند اطراف خودشان را روشن نگاه دارند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2