آگاه‌‌نویس
335 subscribers
306 photos
28 videos
4 files
485 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
«بخش‌‌هشتم،سنگ»
خودم را سخت‌تر از آن چیزی که واقعا بودم تصور نموده بودم. سرد و گرم شدن‌ها و یخ زدن آب‌ها در لابه‌لای شکاف‌هایم کافی بودند تا چند تکه بشوم. اکنون در میان این جنگلِ تاریک، به دنبال تکه‌هایم می‌گردم. راستی تو یکی از آنها را ندیدی؟
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
«بخش‌نهم،ققنوس»
امیالِ درونم قوی‌تر از آن بودند که بگذارند تا ابد سنگی‌ سرد بمانم و سرِجایم آرام بگیرم. جرقه‌ای دوباره قلبم را روشن کرد. جرقه‌ای که نتوانستم بفهمم از کجا آمد و خودش را به من رساند اما می‌توانم احساسی که داشت را برایت بازگو کنم. شاید برایت قابلِ درک نباشد اما چند روز قبل، ناگهان ققنوسی را درون قلبم احساس کردم که از خاکسترِ خویش، حیاتی دوباره یافت. او از همان سنگِ سرد به پاخاست و دوباره آتشی عظیم درونم به پا نمود.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1🔥1💔1
«بخش‌آخر،روح»
چشم‌هایم همچو پنجره‌هایی رو به مناظرِ بکر هستند. بیا لبِ پنجره تا بیرون را به تو نشان بدهم. آنجا را می‌بینی؟ روی همان شاخه‌ی باریکِ درخت. آن پرنده را ببین که پرهایش به رنگِ رنگین‌کمان هستند. آن پرنده روحِ من است که در این منظره‌ی ساختگی گیر افتاده. قبول دارم. قشنگ و پر زرق و برق است اما ساختگی‌ست. حوصله‌اش سر می‌رود. پرنده را می‌گویم. نمی‌دانم به کدام سو روانه‌اش کنم. کسی چه می‌داند، شاید چیزی به رهایی‌اش نمانده باشد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
امروز به حال گربه‌ای گریستم!‌
احمقانه است مگر نه؟!
او را به شکلی اتفاقی دیدم. با چشم‌های معصومش، ملتمسانه به من نگاه می‌کرد. انگار گرسنه بود. ظرف غذایم را باز کردم، گوشت‌ها را جدا کردم و به او دادم تا بخورد. با این حال گوشت‌ها اندک بودند و نتوانستند او را سیر کنند. شرمنده شدم. می‌دانی، آخر گوشت گران شده و پدرم نمی‌تواند از پس هزینه‌های خریدش بر بیاید. دیروز شنیدم که به مادرم می‌گفت در غذاها کمتر گوشت بریزد.
شاید بهتر است بگویم من برای خودم گریستم نه برای آن گربه. شاید هم برای هردویمان. گریستم به خاطر این که طبیعتی که به ما حیات بخشیده بود، از پسِ سیر کردنمان هم بر نمی‌آمد!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤6👍1💔1
I think human consciousness is a tragic misstep in human evolution. We became too self aware; nature created an aspect of nature separate from itself. We are creatures that should not exist by natural law. We are things that labor under the illusion of having a self, a secretion of sensory experience and feeling, programmed with total assurance that we are each somebody, when in fact everybody’s nobody. I think the honorable thing for our species to do is deny our programming, stop reproducing, walk hand in hand into extinction, one last midnight, brothers and sisters opting out of a raw deal.

Series: True Detective 2014

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1👍1
آگاه‌‌نویس
I think human consciousness is a tragic misstep in human evolution. We became too self aware; nature created an aspect of nature separate from itself. We are creatures that should not exist by natural law. We are things that labor under the illusion of having…
«About True Detective Series»

شاید بزرگترین رنج حیات انسان چیزی نباشد جز آگاهی سرسام‌آور انسان از خود و جهانی که در آن زندگی می‌کند. بدن انسان را می‌توان از هر جهت، پیچیده‌ترین و پر رمز و راز ترین ارگانیسم زنده دانست و این ارگانیسم دربرگیرنده‌ی مغزی‌ست که والاترین و پیشرفته‌ترین نوع خودآگاهی را برای انسان فراهم می‌آورد‌. از این رو انسان به زوال خویش در جریان دائمی ارتباط با جهان خارج و به فناپذیری و آسیب‌پذیر بودن خود و جهانی که در آن زندگی می‌کند آگاه‌ است و این امر عظیم‌ترین رنجی‌ست که انسان خواه یا ناخواه باید آن را متحمل شود.
فارغ از دیدگاهی که به انسان به عنوان یک موجود کاملا مادی یا موجودی دارای ابعاد غیرمادی داریم و با وجود تمام رنج‌هایی که دنیای درون و بیرون به ما تحمیل می‌کنند، هستی ما توفیقی اجباری‌ست و از بین بردن خودمان امری‌ست خارج از حیطه‌ی اختیارات ما‌؛ پس باید شجاعانه رنجِ هستی را پذیرفت و آری‌گویانه به زندگی ادامه داد.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
🔥4❤1👍1
«در باب نیاز و آرزو»

نیازهای ازلی و ابدی ما، برانگیزانندگان امیال درونی‌مان هستند. آنها ما را به سمت و سویی سوق می‌دهند تا احساس ناکامل بودن کنیم. احساس کنیم که اگر چیزِ دیگری داشته باشیم یا وضعیتمان جور دیگری باشد، احتمالا خوشبخت‌تر خواهیم بود.
در کویر و بیابان، آنها که تشنه‌ترند بیشتر سراب می‌بینند. ذهن آنها با توجه به نیازهایی که درونشان ایجاد شده، شروع می‌کند به ساختن و پرداختن راه حلی در خارج از آنها. راه حل‌هایی که تماما حاصل فرافکنی نیازهای درونِ جسم و ذهن هستند!
در اینجاست که نیاز باعث می‌شود ذهنِ ما آرزو کند. آرزو کند که چیزی را که نمی‌تواند داشته باشد، بدست بیاورد. مغز ما از طریق پیش‌بینی، تخیل و برنامه‌ریزی، راهِ رسیدن به آرزوی خود را متصور شده و در آن قدم می‌گذارد. سوختِ ماشینِ ذهن در این مسیر چیزی نیست جز دوپامین.
با این حال دوپامین مسئول تأمین لذت بردن ما از داشته‌هایمان نیست. دوپامین نیازهای ما را دست آویز خویشتن قرار می‌دهد، نیازهای جدیدی برایمان می‌سازد و باعث می‌شود تا آرزوهای جدیدی در سر بپرورانیم. وقتی آرزوها بدست بیایند، آنگاه می‌فهمیم که آنها سرابی بیش نبوده‌اند. سرابی که ذهنِ ما ساخته بود تا محتوای تمام لذت‌های هستی را در آن نقطه، همچو ذره ‌بینی که نور خورشید را در یک نقطه متمرکز می‌کند، فرابیفکند.
این چنین است که ما در هر ثانیه از زندگی‌مان آرزوهای دور و دراز و بی‌پایانمان را دنبال می‌کنیم تا تشنگی بی‌اندازه‌مان را سیراب کنیم؛ با این حال دست یافتن به هر آرزو، هرچند اگر واقعی باشد و سرابی خیالی نباشد، بلافاصله در پرتوی نیاز و آرزوی بعدی رنگ می‌بازد، بدونِ اینکه لذتی متناسب با تلاشمان برای ما فراهم آورد!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍1🔥1
we believe that love places in our hearts but we fall in love with each other's appearances and minds.

ما جایگاه عشق را درون قلب‌هایمان می‌دانیم اما عاشقِ ظاهر و اذهان یکدیگر می‌شویم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2🕊1
اینکه انرژی زیادی را صرف کنی تا افراد زیادی را از خودت راضی نگه داری، باعث می‌شود تا هویتت را به بخش‌های مختلفی تقسیم کنی و هر بخشش را به گونه‌ای بیارایی که به مذاق فردی خاص خوش بیاید. اینگونه شخصیتت به کلاژی نامتناسب و بدقواره تبدیل می‌شود.
بهتر نیست تنهایی‌ات را بپذیری و بعد از درون شروع به بازسازی شخصیتت به شکلی یکپارچه کنی؟ آنگاه شاید اطرافت از آدمها خالی شود، اما مطمئن خواهی شد حضورِ هرکسی که کنارت می‌ماند کاملا واقعی‌ست.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👏3
"Where does a thought go when it's forgotten?" Frued said.

"Where do our feelings go when we refuse to feel them?" i said.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
ظاهر زیبا می‌تواند بر زشتی‌های باطن سرپوش بگذارد، اما زیبایی واقعی آن هنگام بدست می‌آید که درون و بیرون یکی شوند.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍2👏1
گر عقل پشت حرف دل اما نمی‌گذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمی‌گذاشت

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می شد گذشت، وسوسه اما نمی‌گذاشت

اینقدر اگر معطل پرسش نمی‌شدم
شاید قطار عشق مرا جا نمی‌گذاشت

دنیا مرا فروخت، ولی کاش دست کم
چون بردگان مرا به تماشا نمی‌گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی‌زدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمی‌گذاشت

گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت

ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمی‌گذاشت

ما داغدار بوسه‌ی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت

فاضل نظری

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
Forwarded from Negin’s Wonderland✨ (Negin✨)
An afternoon of dreaming🪐🪽
Oil painting By William Oxer

Angel'sCries
AI-generated artwork, based on the text description, an artwork by 𝑨𝒍𝒇𝒓𝒆𝒅.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
آگاه‌‌نویس
AI-generated artwork, based on the text description, an artwork by 𝑨𝒍𝒇𝒓𝒆𝒅. @ConsciousWriter | آگاه‌نویس
با شمشیرِ بُرنده‌ای که یافته بود، می‌شد انسان‌های بی‌گناه را کشت و به خاک و خون کشید. همینطور با آن می‌شد فراتر از مرزهای منطقه رفت و قلمروهای آگاهی را یکی پس از دیگری فتح نمود و به نقشه‌ی ذهن افزود. با این حال هرگز نمی‌شد اطمینان پیدا کرد که آن شمشیر از پسِ هیولاها و شیاطینی که در قلمروهای دیگر پنهان شده بودند برمی‌آید یا نه.
ممکن بود آن جنگجو قربانیِ کشورگشایی‌هایش شود‌. ممکن بود قربانی طمع و میل به کمالی شود که در نتیجه‌ی تصاحب شمشیر به وجودش ریشه دوانده بودند. ولی برای جنگجو اینها مهم نبود. او باید می‌رفت‌، پس شمشیر را به دست گرفت و خون در رگ‌های دستانش جریان یافت. او آماده بود تا در این مسیر خونِ هرکسی را بریزد، حتی خونِ خودش را!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍1🔥1
No one wants more of me except myself.
بجز من، هیچکس از من چیزِ بیشتری نمی‌خواهد.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👏2❤1💔1
آیا می‌توانی به یاد بیاوری که بودی قبل از این که دنیا به تو بگوید که هستی؟! قبل از اینکه با زبان مواجهه پیدا کنی و آن را فرا بگیری، قبل از آنکه اسمی رویت بگذارند، قبل از آنکه واقعیت را برایت به آن شیوه‌ای که می‌خواستند برساخت کنند، قبل از آنکه میلت را به بازی بگیرند و به روی چهره‌ی حقیقت نقابِ واقعیت بگذارند، چه احساسی داشتی؟ آیا می‌توانی به خاطر بیاوری؟ شاید هم تمام خاطراتت صرفا با زبان پیوند خورده‌ باشند. شاید در تمام عمرت با تلاشی بیهوده در جهتِ توصیفِ وضعیت، احساسی که واقعا داشته‌ای را تحریف نموده‌ای!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
عجولم و می‌خواهم نتیجه‌ی عملم را فورا ببینم. حتی دوست ندارم مدتی صبر کنم تا نتایج نمایان شوند. زود شروع به قضاوت می‌کنم و بر اساس شواهد ناقص، آینده را حدس می‌زنم؛ حدس‌هایی که عملا اشتباهند اما آنقدر قدرتمند هستند که بتوانند حال و احوال کنونی‌ام را خراب کنند.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍6😁1
مثل خیلی های دیگر با خودم نامهربانم
دوستانم گربه‌ها هستند و من بی همزبانم

می‌نشینم روبرویت شعر می‌خوانم برایت
اشک‌ می‌ریزم میان بیت‌های نیمه‌جانم

سرنوشتم دست‌هایم را جدا می‌خواهد از تو
در مصاف سرنوشتم بی شک از بازندگانم

چیزی از ذهنم نمانده جز همین افکار پوچم
چیزی از قلبم نمانده جز تبِ آتشفشانم

با «خداحافظ» شنیدن از دهانت مات ماندم
اشک‌هایت را ز من پنهان نکن آرامِ جانم!

می‌روی و این خیابان بی‌ تو پایانی ندارد
می‌روی و بی تو چون سیاره‌ای بی کهکشانم
#اشعار
۱۴۰۳/۶/۲۰
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
🔥2
love or chemistry
nothing,nowhere.
I keep dancing with my demons
Give me one good reason I should stay
And I don't trust what I've been feeling
Tell me, is it love or chemistry?

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
تنهاییای متروی تهران
بی‌ چشم‌های تو چه دلگیره
حتی اگه سمتت نیام قطعا
این مترو تا سرمقصدش میره

میری تو سمت خونتون اما
قلبم چرا آروم نمی‌گیره؟
می‌شد که قلب تو بشه خونم
می‌شد ولی الان یکم دیره!

مثل تموم کوچه‌های شهر
حال منم بی تو غریبونه‌ست
وقتی که تو قلبت برام جا نیست
هر نقطه‌ی تهران برام خونه‌ست!

لای صدای جیغ ماشین‌ها
محتاج آهنگ نفس‌هاتم
انگار برق کوچمون رفته
محتاج برق توی چشماتم!
#اشعار
۱۴۰۳/۶/۲۱
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤3👍2👏1