آگاهنویس
گر مردِ رهی میانِ خون باید رفت وز پای فتاده سرنگون باید رفت تو پای به ره در نه و از هیچ مپرس خودْ راه بگویدت که چوُن باید رفت عطار نیشابوری @ConsciousWriter | آگاهنویس
آخر ز جهان غرقه به خون باید رفت
وز دایرهی سپهر دون باید رفت
زان روی به پیریت شود پشت دوتا
کز این درِ کوتاه برون باید رفت
اهلی شیرازی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
هگل همه چیز را در حال تغییر و تحول میدانست. هرچیزی که وجود دارد محصول فرآیندیست و بنابراین او معتقد بود که رسیدن به ادراک در هر عرصهی گستردهای از واقعیت، همیشه مستلزم درک فرآیند تغییر است. تغییر و تحول همیشه قابل فهم است و و هرگز صرفا اتفاقی و بیدلیل نیست. هر وضعیت پیچیدهای عوامل متضادی را در خود دارد که سبب بیثباتی میشود؛ بنابراین چنین وضعیتی مدت نامحدودی ادامه نمییابد. تضادها باید آنقدر بر هم اثر بگذارند تا یکدیگر را منحل کنند و آنگاه دوباره وضعیت جدیدی تشکیل میشود که البته تضادهای جدیدی را در خود دارد. از دید هگل، این دلیلِ منطقی تغییر و تحول است. او این فرآیند را بطور کلی فرآیند دیالکتیکی یا دیالکتیک نامید و آن را به سه مرحلهی اصلی تجزیه کرد. او مرحلهی اول یا وضعیت اولیهی امور را تز نامید. واکنش یا عکسالعملی که همیشه حتما در مقابل این وضعیتِ اولیه برانگیخته میشود یعنی نیروهای مخالف و عناصر متضاد را آنتیتز نامید. تضاد و برخورد میان این دو سرانجام به وضعیت جدیدی ختم میشود که عناصری از هر دو را ساقط میکند اما عناصری از آنها را هم نگه میدارد. هگل این وضعیت را سنتز مینامد. اما از آنجا که این سنتز هم یک وضعیت جدید است، تضادها و برخوردهای جدیدی را در خود دارد و بنابراین آغازگر تثلیث (سهگانه) جدیدی از تز و آنتیتز و سنتز میشود. بدینترتیب این فرآیند تغییر ادامه مییابد و بیوقفه تغییر و تحول بیشتری به بار میآورد.
داستان فلسفه
برایان مگی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
«بخشاول،قطعیت»
گاهی به بهانهی اینکه قدرت استدلال بالا و شهود بینظیری دارم، خودم را گول میزنم و به خودم دروغ میگویم. با این حال باید بپذیرم که من نیز همچون دیگران، انسانی هستم سرشار از اشتباه و خطا. انسانی که حتی شهود و توانایی استدلالورزیاش را از طریق اشتباهاتش بدست آورده، چگونه میتواند از خطا بری باشد؟ چگونه میتواند بدون شک به دانستهها و سنجشهایی که انجام میدهد، دست به عمل بزند؟
من چگونه باید اطمینان پیدا کنم که دلایلم منطقی هستند تا بفهمم عملی که به آن دست میزنم صحیح است؟
اکنون تقلا میکنم تا نوک انگشتان پاهایم سطح صافی را لمس کنند. چند دقیقه دیگر مشخص میشود که تیغِ شک نجاتم میدهد و زنده میمانم یا طنابی که دور گردنم انداختهام، نفسم را از من دریغ میکند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
گاهی به بهانهی اینکه قدرت استدلال بالا و شهود بینظیری دارم، خودم را گول میزنم و به خودم دروغ میگویم. با این حال باید بپذیرم که من نیز همچون دیگران، انسانی هستم سرشار از اشتباه و خطا. انسانی که حتی شهود و توانایی استدلالورزیاش را از طریق اشتباهاتش بدست آورده، چگونه میتواند از خطا بری باشد؟ چگونه میتواند بدون شک به دانستهها و سنجشهایی که انجام میدهد، دست به عمل بزند؟
من چگونه باید اطمینان پیدا کنم که دلایلم منطقی هستند تا بفهمم عملی که به آن دست میزنم صحیح است؟
اکنون تقلا میکنم تا نوک انگشتان پاهایم سطح صافی را لمس کنند. چند دقیقه دیگر مشخص میشود که تیغِ شک نجاتم میدهد و زنده میمانم یا طنابی که دور گردنم انداختهام، نفسم را از من دریغ میکند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
«بخشدوم،شک»
کجایی تا ببینی همان تیغی که با آن طنابِ دور گردنم را بریدم، اکنون بلای جانم شده و به من زخم میزند. زخمهایی سوزان و عمیق که دردشان تا مدتها بر پوستِ روحم میماند. آنقدر به همه چیز شک کردم که اطرافم از انسانها خالی شد. اکنون کسی را ندارم تا مرهمی بر روی زخمهایم بگذارد؛ پس نمکِ تنهایی بر روی زخمهایم میپاشم تا با این رنج خو بگیرم.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
کجایی تا ببینی همان تیغی که با آن طنابِ دور گردنم را بریدم، اکنون بلای جانم شده و به من زخم میزند. زخمهایی سوزان و عمیق که دردشان تا مدتها بر پوستِ روحم میماند. آنقدر به همه چیز شک کردم که اطرافم از انسانها خالی شد. اکنون کسی را ندارم تا مرهمی بر روی زخمهایم بگذارد؛ پس نمکِ تنهایی بر روی زخمهایم میپاشم تا با این رنج خو بگیرم.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍4
«بخشسوم،تنهایی»
به خودم میگویم که تنهایی را بیشتر دوست دارم اما عمیقا دلم میخواهد آدمی کنارم باشد که مرا بفهمد. از خودم بیگانه شدهام و همین است که مرا به سمتِ آن دیگریِ فرافکنده شده سوق میدهد. واقعیت این است که آن سوی این پنجرهها هم خبری نیست. آنجا پر است از آدمهایی که شبیه من با خودشان درگیرند، با این حال خودشان را با چیزهای مختلف و گذرا بیحس میکنند تا این موضوع را فراموش کنند، پس چرا قدمهایم را بیهوده به سمتِ سرابهای توخالی روانه کنم؟
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
به خودم میگویم که تنهایی را بیشتر دوست دارم اما عمیقا دلم میخواهد آدمی کنارم باشد که مرا بفهمد. از خودم بیگانه شدهام و همین است که مرا به سمتِ آن دیگریِ فرافکنده شده سوق میدهد. واقعیت این است که آن سوی این پنجرهها هم خبری نیست. آنجا پر است از آدمهایی که شبیه من با خودشان درگیرند، با این حال خودشان را با چیزهای مختلف و گذرا بیحس میکنند تا این موضوع را فراموش کنند، پس چرا قدمهایم را بیهوده به سمتِ سرابهای توخالی روانه کنم؟
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍5❤1
«بخشچهارم،عشق»
تا به حال برایت پیش آمده در حسرت دیدار آن انسانی که هرگز نتوانستی او را ببینی بمانی؟ انسانی که شاید دیگر حتی وجود خارجی ندارد. لااقل میتوان گفت نه به آن شکلی که در گذشته وجود داشته است! همه چیز در حالِ تغییر و گذشتن است، پس چرا ذهنِ من به شکلی وسواسگونه به قطرههای آب درون این رودخانهی خروشان و در حالِ گذر میچسبد؟
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
تا به حال برایت پیش آمده در حسرت دیدار آن انسانی که هرگز نتوانستی او را ببینی بمانی؟ انسانی که شاید دیگر حتی وجود خارجی ندارد. لااقل میتوان گفت نه به آن شکلی که در گذشته وجود داشته است! همه چیز در حالِ تغییر و گذشتن است، پس چرا ذهنِ من به شکلی وسواسگونه به قطرههای آب درون این رودخانهی خروشان و در حالِ گذر میچسبد؟
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔3👀1
«بخشپنجم،کمال»
عادتم این است که به آن چیزهایی که دسترسیناپذیرند چنگ بیندازم و پس از شکست، خودم را سرزنش کنم. کمال آن ایدهی پوچیست که دنبال میکنم. آن سرابی که هرگاه چند قدم با آن فاصله داری محو میشود و در فاصلهای دورتر پدیدار میگردد تا تو را به حرکت وادارد. حرکت خوب است اما بیجهت بودن هرگز. بگذار کولهام را بگردم. بنظر میرسد قطبنمایم را گم کردهام!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
عادتم این است که به آن چیزهایی که دسترسیناپذیرند چنگ بیندازم و پس از شکست، خودم را سرزنش کنم. کمال آن ایدهی پوچیست که دنبال میکنم. آن سرابی که هرگاه چند قدم با آن فاصله داری محو میشود و در فاصلهای دورتر پدیدار میگردد تا تو را به حرکت وادارد. حرکت خوب است اما بیجهت بودن هرگز. بگذار کولهام را بگردم. بنظر میرسد قطبنمایم را گم کردهام!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔4
«بخشششم،اشک»
شب است و همه چیز آرام است اما دل من پر از آشوب. سنگِ بزرگی که نشانهی نزدن بود مثل تفی سربالا به روی سرِ خودم فروافتاد و من اکنون همچو کودکی که با مادرش قهر کرده، گوشهای نشستهام و اشک میریزم؛ بیصدا و آرام، انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده است. اشکها بخارِ حاصل از گدازههای درون قلبم هستند که به سطحِ سردِ مغزم برخورد میکنند و از چشمانم میچکند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
شب است و همه چیز آرام است اما دل من پر از آشوب. سنگِ بزرگی که نشانهی نزدن بود مثل تفی سربالا به روی سرِ خودم فروافتاد و من اکنون همچو کودکی که با مادرش قهر کرده، گوشهای نشستهام و اشک میریزم؛ بیصدا و آرام، انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده است. اشکها بخارِ حاصل از گدازههای درون قلبم هستند که به سطحِ سردِ مغزم برخورد میکنند و از چشمانم میچکند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍5
«بخشهفتم،سرما»
هوا آنقدرها هم سرد نیست؛ من از درون یخ بستهام. سیلِ اشکها، آتشفشان قلبم را خاموش کردند و حالا چیزی بجز تکه سنگی سرد باقی نمانده است. تکه سنگی که قادر نیست بدنم را گرم نگه دارد. اهمیتی ندارد. اصلا بگذار همین وضع ادامه پیدا کند. سرد ماندن بهتر است، در زمانهای که همه میخواهند دستهایشان را بر روی اجاقت گرم کنند و بعد رویت بشاشند و بروند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
هوا آنقدرها هم سرد نیست؛ من از درون یخ بستهام. سیلِ اشکها، آتشفشان قلبم را خاموش کردند و حالا چیزی بجز تکه سنگی سرد باقی نمانده است. تکه سنگی که قادر نیست بدنم را گرم نگه دارد. اهمیتی ندارد. اصلا بگذار همین وضع ادامه پیدا کند. سرد ماندن بهتر است، در زمانهای که همه میخواهند دستهایشان را بر روی اجاقت گرم کنند و بعد رویت بشاشند و بروند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2
«بخشهشتم،سنگ»
خودم را سختتر از آن چیزی که واقعا بودم تصور نموده بودم. سرد و گرم شدنها و یخ زدن آبها در لابهلای شکافهایم کافی بودند تا چند تکه بشوم. اکنون در میان این جنگلِ تاریک، به دنبال تکههایم میگردم. راستی تو یکی از آنها را ندیدی؟
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
خودم را سختتر از آن چیزی که واقعا بودم تصور نموده بودم. سرد و گرم شدنها و یخ زدن آبها در لابهلای شکافهایم کافی بودند تا چند تکه بشوم. اکنون در میان این جنگلِ تاریک، به دنبال تکههایم میگردم. راستی تو یکی از آنها را ندیدی؟
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
«بخشنهم،ققنوس»
امیالِ درونم قویتر از آن بودند که بگذارند تا ابد سنگی سرد بمانم و سرِجایم آرام بگیرم. جرقهای دوباره قلبم را روشن کرد. جرقهای که نتوانستم بفهمم از کجا آمد و خودش را به من رساند اما میتوانم احساسی که داشت را برایت بازگو کنم. شاید برایت قابلِ درک نباشد اما چند روز قبل، ناگهان ققنوسی را درون قلبم احساس کردم که از خاکسترِ خویش، حیاتی دوباره یافت. او از همان سنگِ سرد به پاخاست و دوباره آتشی عظیم درونم به پا نمود.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
امیالِ درونم قویتر از آن بودند که بگذارند تا ابد سنگی سرد بمانم و سرِجایم آرام بگیرم. جرقهای دوباره قلبم را روشن کرد. جرقهای که نتوانستم بفهمم از کجا آمد و خودش را به من رساند اما میتوانم احساسی که داشت را برایت بازگو کنم. شاید برایت قابلِ درک نباشد اما چند روز قبل، ناگهان ققنوسی را درون قلبم احساس کردم که از خاکسترِ خویش، حیاتی دوباره یافت. او از همان سنگِ سرد به پاخاست و دوباره آتشی عظیم درونم به پا نمود.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1🔥1💔1
«بخشآخر،روح»
چشمهایم همچو پنجرههایی رو به مناظرِ بکر هستند. بیا لبِ پنجره تا بیرون را به تو نشان بدهم. آنجا را میبینی؟ روی همان شاخهی باریکِ درخت. آن پرنده را ببین که پرهایش به رنگِ رنگینکمان هستند. آن پرنده روحِ من است که در این منظرهی ساختگی گیر افتاده. قبول دارم. قشنگ و پر زرق و برق است اما ساختگیست. حوصلهاش سر میرود. پرنده را میگویم. نمیدانم به کدام سو روانهاش کنم. کسی چه میداند، شاید چیزی به رهاییاش نمانده باشد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
چشمهایم همچو پنجرههایی رو به مناظرِ بکر هستند. بیا لبِ پنجره تا بیرون را به تو نشان بدهم. آنجا را میبینی؟ روی همان شاخهی باریکِ درخت. آن پرنده را ببین که پرهایش به رنگِ رنگینکمان هستند. آن پرنده روحِ من است که در این منظرهی ساختگی گیر افتاده. قبول دارم. قشنگ و پر زرق و برق است اما ساختگیست. حوصلهاش سر میرود. پرنده را میگویم. نمیدانم به کدام سو روانهاش کنم. کسی چه میداند، شاید چیزی به رهاییاش نمانده باشد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
امروز به حال گربهای گریستم!
احمقانه است مگر نه؟!
او را به شکلی اتفاقی دیدم. با چشمهای معصومش، ملتمسانه به من نگاه میکرد. انگار گرسنه بود. ظرف غذایم را باز کردم، گوشتها را جدا کردم و به او دادم تا بخورد. با این حال گوشتها اندک بودند و نتوانستند او را سیر کنند. شرمنده شدم. میدانی، آخر گوشت گران شده و پدرم نمیتواند از پس هزینههای خریدش بر بیاید. دیروز شنیدم که به مادرم میگفت در غذاها کمتر گوشت بریزد.
شاید بهتر است بگویم من برای خودم گریستم نه برای آن گربه. شاید هم برای هردویمان. گریستم به خاطر این که طبیعتی که به ما حیات بخشیده بود، از پسِ سیر کردنمان هم بر نمیآمد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
احمقانه است مگر نه؟!
او را به شکلی اتفاقی دیدم. با چشمهای معصومش، ملتمسانه به من نگاه میکرد. انگار گرسنه بود. ظرف غذایم را باز کردم، گوشتها را جدا کردم و به او دادم تا بخورد. با این حال گوشتها اندک بودند و نتوانستند او را سیر کنند. شرمنده شدم. میدانی، آخر گوشت گران شده و پدرم نمیتواند از پس هزینههای خریدش بر بیاید. دیروز شنیدم که به مادرم میگفت در غذاها کمتر گوشت بریزد.
شاید بهتر است بگویم من برای خودم گریستم نه برای آن گربه. شاید هم برای هردویمان. گریستم به خاطر این که طبیعتی که به ما حیات بخشیده بود، از پسِ سیر کردنمان هم بر نمیآمد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤6👍1💔1
I think human consciousness is a tragic misstep in human evolution. We became too self aware; nature created an aspect of nature separate from itself. We are creatures that should not exist by natural law. We are things that labor under the illusion of having a self, a secretion of sensory experience and feeling, programmed with total assurance that we are each somebody, when in fact everybody’s nobody. I think the honorable thing for our species to do is deny our programming, stop reproducing, walk hand in hand into extinction, one last midnight, brothers and sisters opting out of a raw deal.
Series: True Detective 2014
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1👍1
آگاهنویس
I think human consciousness is a tragic misstep in human evolution. We became too self aware; nature created an aspect of nature separate from itself. We are creatures that should not exist by natural law. We are things that labor under the illusion of having…
«About True Detective Series»
شاید بزرگترین رنج حیات انسان چیزی نباشد جز آگاهی سرسامآور انسان از خود و جهانی که در آن زندگی میکند. بدن انسان را میتوان از هر جهت، پیچیدهترین و پر رمز و راز ترین ارگانیسم زنده دانست و این ارگانیسم دربرگیرندهی مغزیست که والاترین و پیشرفتهترین نوع خودآگاهی را برای انسان فراهم میآورد. از این رو انسان به زوال خویش در جریان دائمی ارتباط با جهان خارج و به فناپذیری و آسیبپذیر بودن خود و جهانی که در آن زندگی میکند آگاه است و این امر عظیمترین رنجیست که انسان خواه یا ناخواه باید آن را متحمل شود.
فارغ از دیدگاهی که به انسان به عنوان یک موجود کاملا مادی یا موجودی دارای ابعاد غیرمادی داریم و با وجود تمام رنجهایی که دنیای درون و بیرون به ما تحمیل میکنند، هستی ما توفیقی اجباریست و از بین بردن خودمان امریست خارج از حیطهی اختیارات ما؛ پس باید شجاعانه رنجِ هستی را پذیرفت و آریگویانه به زندگی ادامه داد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
شاید بزرگترین رنج حیات انسان چیزی نباشد جز آگاهی سرسامآور انسان از خود و جهانی که در آن زندگی میکند. بدن انسان را میتوان از هر جهت، پیچیدهترین و پر رمز و راز ترین ارگانیسم زنده دانست و این ارگانیسم دربرگیرندهی مغزیست که والاترین و پیشرفتهترین نوع خودآگاهی را برای انسان فراهم میآورد. از این رو انسان به زوال خویش در جریان دائمی ارتباط با جهان خارج و به فناپذیری و آسیبپذیر بودن خود و جهانی که در آن زندگی میکند آگاه است و این امر عظیمترین رنجیست که انسان خواه یا ناخواه باید آن را متحمل شود.
فارغ از دیدگاهی که به انسان به عنوان یک موجود کاملا مادی یا موجودی دارای ابعاد غیرمادی داریم و با وجود تمام رنجهایی که دنیای درون و بیرون به ما تحمیل میکنند، هستی ما توفیقی اجباریست و از بین بردن خودمان امریست خارج از حیطهی اختیارات ما؛ پس باید شجاعانه رنجِ هستی را پذیرفت و آریگویانه به زندگی ادامه داد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
🔥4❤1👍1
«در باب نیاز و آرزو»
نیازهای ازلی و ابدی ما، برانگیزانندگان امیال درونیمان هستند. آنها ما را به سمت و سویی سوق میدهند تا احساس ناکامل بودن کنیم. احساس کنیم که اگر چیزِ دیگری داشته باشیم یا وضعیتمان جور دیگری باشد، احتمالا خوشبختتر خواهیم بود.
در کویر و بیابان، آنها که تشنهترند بیشتر سراب میبینند. ذهن آنها با توجه به نیازهایی که درونشان ایجاد شده، شروع میکند به ساختن و پرداختن راه حلی در خارج از آنها. راه حلهایی که تماما حاصل فرافکنی نیازهای درونِ جسم و ذهن هستند!
در اینجاست که نیاز باعث میشود ذهنِ ما آرزو کند. آرزو کند که چیزی را که نمیتواند داشته باشد، بدست بیاورد. مغز ما از طریق پیشبینی، تخیل و برنامهریزی، راهِ رسیدن به آرزوی خود را متصور شده و در آن قدم میگذارد. سوختِ ماشینِ ذهن در این مسیر چیزی نیست جز دوپامین.
با این حال دوپامین مسئول تأمین لذت بردن ما از داشتههایمان نیست. دوپامین نیازهای ما را دست آویز خویشتن قرار میدهد، نیازهای جدیدی برایمان میسازد و باعث میشود تا آرزوهای جدیدی در سر بپرورانیم. وقتی آرزوها بدست بیایند، آنگاه میفهمیم که آنها سرابی بیش نبودهاند. سرابی که ذهنِ ما ساخته بود تا محتوای تمام لذتهای هستی را در آن نقطه، همچو ذره بینی که نور خورشید را در یک نقطه متمرکز میکند، فرابیفکند.
این چنین است که ما در هر ثانیه از زندگیمان آرزوهای دور و دراز و بیپایانمان را دنبال میکنیم تا تشنگی بیاندازهمان را سیراب کنیم؛ با این حال دست یافتن به هر آرزو، هرچند اگر واقعی باشد و سرابی خیالی نباشد، بلافاصله در پرتوی نیاز و آرزوی بعدی رنگ میبازد، بدونِ اینکه لذتی متناسب با تلاشمان برای ما فراهم آورد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
نیازهای ازلی و ابدی ما، برانگیزانندگان امیال درونیمان هستند. آنها ما را به سمت و سویی سوق میدهند تا احساس ناکامل بودن کنیم. احساس کنیم که اگر چیزِ دیگری داشته باشیم یا وضعیتمان جور دیگری باشد، احتمالا خوشبختتر خواهیم بود.
در کویر و بیابان، آنها که تشنهترند بیشتر سراب میبینند. ذهن آنها با توجه به نیازهایی که درونشان ایجاد شده، شروع میکند به ساختن و پرداختن راه حلی در خارج از آنها. راه حلهایی که تماما حاصل فرافکنی نیازهای درونِ جسم و ذهن هستند!
در اینجاست که نیاز باعث میشود ذهنِ ما آرزو کند. آرزو کند که چیزی را که نمیتواند داشته باشد، بدست بیاورد. مغز ما از طریق پیشبینی، تخیل و برنامهریزی، راهِ رسیدن به آرزوی خود را متصور شده و در آن قدم میگذارد. سوختِ ماشینِ ذهن در این مسیر چیزی نیست جز دوپامین.
با این حال دوپامین مسئول تأمین لذت بردن ما از داشتههایمان نیست. دوپامین نیازهای ما را دست آویز خویشتن قرار میدهد، نیازهای جدیدی برایمان میسازد و باعث میشود تا آرزوهای جدیدی در سر بپرورانیم. وقتی آرزوها بدست بیایند، آنگاه میفهمیم که آنها سرابی بیش نبودهاند. سرابی که ذهنِ ما ساخته بود تا محتوای تمام لذتهای هستی را در آن نقطه، همچو ذره بینی که نور خورشید را در یک نقطه متمرکز میکند، فرابیفکند.
این چنین است که ما در هر ثانیه از زندگیمان آرزوهای دور و دراز و بیپایانمان را دنبال میکنیم تا تشنگی بیاندازهمان را سیراب کنیم؛ با این حال دست یافتن به هر آرزو، هرچند اگر واقعی باشد و سرابی خیالی نباشد، بلافاصله در پرتوی نیاز و آرزوی بعدی رنگ میبازد، بدونِ اینکه لذتی متناسب با تلاشمان برای ما فراهم آورد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍1🔥1
we believe that love places in our hearts but we fall in love with each other's appearances and minds.
ما جایگاه عشق را درون قلبهایمان میدانیم اما عاشقِ ظاهر و اذهان یکدیگر میشویم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
ما جایگاه عشق را درون قلبهایمان میدانیم اما عاشقِ ظاهر و اذهان یکدیگر میشویم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2🕊1
اینکه انرژی زیادی را صرف کنی تا افراد زیادی را از خودت راضی نگه داری، باعث میشود تا هویتت را به بخشهای مختلفی تقسیم کنی و هر بخشش را به گونهای بیارایی که به مذاق فردی خاص خوش بیاید. اینگونه شخصیتت به کلاژی نامتناسب و بدقواره تبدیل میشود.
بهتر نیست تنهاییات را بپذیری و بعد از درون شروع به بازسازی شخصیتت به شکلی یکپارچه کنی؟ آنگاه شاید اطرافت از آدمها خالی شود، اما مطمئن خواهی شد حضورِ هرکسی که کنارت میماند کاملا واقعیست.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
بهتر نیست تنهاییات را بپذیری و بعد از درون شروع به بازسازی شخصیتت به شکلی یکپارچه کنی؟ آنگاه شاید اطرافت از آدمها خالی شود، اما مطمئن خواهی شد حضورِ هرکسی که کنارت میماند کاملا واقعیست.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👏3
"Where does a thought go when it's forgotten?" Frued said.
"Where do our feelings go when we refuse to feel them?" i said.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
"Where do our feelings go when we refuse to feel them?" i said.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
ظاهر زیبا میتواند بر زشتیهای باطن سرپوش بگذارد، اما زیبایی واقعی آن هنگام بدست میآید که درون و بیرون یکی شوند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍2👏1
گر عقل پشت حرف دل اما نمیگذاشت@ConsciousWriter | آگاهنویس
تردید پا به خلوت دنیا نمیگذاشت
از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می شد گذشت، وسوسه اما نمیگذاشت
اینقدر اگر معطل پرسش نمیشدم
شاید قطار عشق مرا جا نمیگذاشت
دنیا مرا فروخت، ولی کاش دست کم
چون بردگان مرا به تماشا نمیگذاشت
شاید اگر تو نیز به دریا نمیزدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمیگذاشت
گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمیگذاشت
ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمیگذاشت
ما داغدار بوسهی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمیگذاشت
فاضل نظری