لبهایم به شکلی بیروح بر روی صورتم ساکن شدهاند؛ انگار که تا به حال طعم لبخند را نچشیدهاند. چه چیز میتواند آنها را وادار کند که تکانی به خودشان بدهند تا آوایی شورانگیز سر دهند یا لبخندی را به جهان هدیه کنند؟
با وجود اینکه فضای اطرافم را موجوداتی به نام انسان پر کردهاند، کاملا تنها هستم؛ دور افتاده از دیگران و جدا شده از خویشتن.
ترجیح من همیشه به روبرو شدنِ شجاعانه با خودم بوده است اما گاهی هم پیش میآید که از خودم بگریزم. گاهی خودم را در میان رویاهایم حبس میکنم و از آینهها رو برمیگردانم.
چیزی نمیتواند لبهایم را وادار به لبخند کند چرا که فکر میکنم زندگیام تا کنون چیزی بجز یک لطیفهی بیمزه نبوده است!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
با وجود اینکه فضای اطرافم را موجوداتی به نام انسان پر کردهاند، کاملا تنها هستم؛ دور افتاده از دیگران و جدا شده از خویشتن.
ترجیح من همیشه به روبرو شدنِ شجاعانه با خودم بوده است اما گاهی هم پیش میآید که از خودم بگریزم. گاهی خودم را در میان رویاهایم حبس میکنم و از آینهها رو برمیگردانم.
چیزی نمیتواند لبهایم را وادار به لبخند کند چرا که فکر میکنم زندگیام تا کنون چیزی بجز یک لطیفهی بیمزه نبوده است!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
A Final Movement
Bdrmm
Prescribing the answers to help me
Gain a victory over all my flaws
Trying harder and harder to be optimistic
Just to overdose the pain
@ConsciousWriter | آگاهنویس
Aseman Ham Zamin Mikhorad
Chaartaar
من هرچهام با تو زیباترم@ConsciousWriter | آگاهنویس
بر عاشقت آفرینی بگو
تابیدهام من به شعرِ تنت
میخوانمت خط به خط مو به مو
❤2
اوپانیشادها که در میان متون مقدس سنت رسمی آیین هندو از همه ماوراءالطبیعیتر است، در دورانی بین قرون هشتم تا پنجم قبل از میلاد در هند به زبان سانسکریت نوشته شده است. موضوع اصلی اوپانیشادها به ماهیت واقعیت مربوط میشود و تصویری از آن ارائه میدهد که به دو حوزه با محتوا و اهمیتی نامتناسب تقسیم شده است. یکی همین جهان تجربی است که در معرض ادراک و دریافت حسهای ما قرار دارد و دیگری دنیاییست که در پشت یا ماورای جهان تجربی قرار دارد و برای ما مستقیما قابل دستیابی نیست زیرا دنیای اولی روی آن را پوشانده است.@ConsciousWriter | آگاهنویس
هر چیز در دنیای اولی یعنی جهانی که ما تجربه میکنیم در انطباق با دستگاه جسمانیای که ما برای مشاهده و تجربهی آن داریم، شکلی به خود میگیرد و تا وقتی که ما در حال تجربهی آن هستیم به آن شکل وجود دارد. اما در هر حال، هم حواس ما و هم فعالیت ذهنی ما، دائما از راههای مختلف ما را گمراه میکنند؛ پس به طور کلی جهانی که ما ادراک میکنیم زودگذر و ناپایدار است و هیچ چیز در آن یکسان نمیماند و ماندگار نیست. دیر یا زود همهی اینها انگار که خواب و رویا بوده، محو و نابود میشود. همهی اینها به عبارتی حجاب یا پردهی پندار است. اما در پشت این پرده، حقیقت ابدی وجود دارد که مانند اوهام زودگذر این دنیا به انواع اشیای مختلف تقسیم نشده بلکه یکپارچه و یگانه یا به قول ادیبان، واحد است. این جدایی ظاهری اشیاء در جهان تجربی که خودِ انسانها را هم شامل میشود، صرفا جلوههایی زودگذر از همان وجود غایی یا واحد است. وقتی انسانی میمیرد، مانند قطرهی باران است که در اقیانوس میافتد؛ وجود انفرادی زودگذر او متوقف میشود و او دوباره با اقیانوس عظیم هستی یکی میشود.
داستان فلسفه
برایان مگی
خودشان را در پشتِ ویترین گذاشتهاند تا تماشاگرهای بیشتری داشته باشند. تا مطلوبیتشان افزایش یابد و توجهات بیشتری را به سمت خودشان جلب کنند.
چشمی تیزبین لازم است تا بتوان نقصهای ریز و درشتشان را ادراک کرد و گول این ظاهر را نخورد. تا فهمید آنهایی که خود را در پشت چهرهی مغرور و کالاهای گران قیمت پنهان نمودهاند، تفاوتی با من و تو ندارند. وقتی با چنین چشمهایی به آنها بنگری، ضعفِ ذاتی و تواضعِ ابدیشان بر تو آشکار میشود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
چشمی تیزبین لازم است تا بتوان نقصهای ریز و درشتشان را ادراک کرد و گول این ظاهر را نخورد. تا فهمید آنهایی که خود را در پشت چهرهی مغرور و کالاهای گران قیمت پنهان نمودهاند، تفاوتی با من و تو ندارند. وقتی با چنین چشمهایی به آنها بنگری، ضعفِ ذاتی و تواضعِ ابدیشان بر تو آشکار میشود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👏3
پرسید: ضعف را ترجیح میدهی یا قدرت را؟
گفتم: قدرتی که از پذیرشِ ضعفها ناشی میشود را بر هر چیز دیگری ترجیح میدهم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
گفتم: قدرتی که از پذیرشِ ضعفها ناشی میشود را بر هر چیز دیگری ترجیح میدهم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
🤝3
گر مردِ رهی میانِ خون باید رفت@ConsciousWriter | آگاهنویس
وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به ره در نه و از هیچ مپرس
خودْ راه بگویدت که چوُن باید رفت
عطار نیشابوری
❤1👏1🕊1
آگاهنویس
گر مردِ رهی میانِ خون باید رفت وز پای فتاده سرنگون باید رفت تو پای به ره در نه و از هیچ مپرس خودْ راه بگویدت که چوُن باید رفت عطار نیشابوری @ConsciousWriter | آگاهنویس
آخر ز جهان غرقه به خون باید رفت
وز دایرهی سپهر دون باید رفت
زان روی به پیریت شود پشت دوتا
کز این درِ کوتاه برون باید رفت
اهلی شیرازی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤4
هگل همه چیز را در حال تغییر و تحول میدانست. هرچیزی که وجود دارد محصول فرآیندیست و بنابراین او معتقد بود که رسیدن به ادراک در هر عرصهی گستردهای از واقعیت، همیشه مستلزم درک فرآیند تغییر است. تغییر و تحول همیشه قابل فهم است و و هرگز صرفا اتفاقی و بیدلیل نیست. هر وضعیت پیچیدهای عوامل متضادی را در خود دارد که سبب بیثباتی میشود؛ بنابراین چنین وضعیتی مدت نامحدودی ادامه نمییابد. تضادها باید آنقدر بر هم اثر بگذارند تا یکدیگر را منحل کنند و آنگاه دوباره وضعیت جدیدی تشکیل میشود که البته تضادهای جدیدی را در خود دارد. از دید هگل، این دلیلِ منطقی تغییر و تحول است. او این فرآیند را بطور کلی فرآیند دیالکتیکی یا دیالکتیک نامید و آن را به سه مرحلهی اصلی تجزیه کرد. او مرحلهی اول یا وضعیت اولیهی امور را تز نامید. واکنش یا عکسالعملی که همیشه حتما در مقابل این وضعیتِ اولیه برانگیخته میشود یعنی نیروهای مخالف و عناصر متضاد را آنتیتز نامید. تضاد و برخورد میان این دو سرانجام به وضعیت جدیدی ختم میشود که عناصری از هر دو را ساقط میکند اما عناصری از آنها را هم نگه میدارد. هگل این وضعیت را سنتز مینامد. اما از آنجا که این سنتز هم یک وضعیت جدید است، تضادها و برخوردهای جدیدی را در خود دارد و بنابراین آغازگر تثلیث (سهگانه) جدیدی از تز و آنتیتز و سنتز میشود. بدینترتیب این فرآیند تغییر ادامه مییابد و بیوقفه تغییر و تحول بیشتری به بار میآورد.
داستان فلسفه
برایان مگی
@ConsciousWriter | آگاهنویس
«بخشاول،قطعیت»
گاهی به بهانهی اینکه قدرت استدلال بالا و شهود بینظیری دارم، خودم را گول میزنم و به خودم دروغ میگویم. با این حال باید بپذیرم که من نیز همچون دیگران، انسانی هستم سرشار از اشتباه و خطا. انسانی که حتی شهود و توانایی استدلالورزیاش را از طریق اشتباهاتش بدست آورده، چگونه میتواند از خطا بری باشد؟ چگونه میتواند بدون شک به دانستهها و سنجشهایی که انجام میدهد، دست به عمل بزند؟
من چگونه باید اطمینان پیدا کنم که دلایلم منطقی هستند تا بفهمم عملی که به آن دست میزنم صحیح است؟
اکنون تقلا میکنم تا نوک انگشتان پاهایم سطح صافی را لمس کنند. چند دقیقه دیگر مشخص میشود که تیغِ شک نجاتم میدهد و زنده میمانم یا طنابی که دور گردنم انداختهام، نفسم را از من دریغ میکند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
گاهی به بهانهی اینکه قدرت استدلال بالا و شهود بینظیری دارم، خودم را گول میزنم و به خودم دروغ میگویم. با این حال باید بپذیرم که من نیز همچون دیگران، انسانی هستم سرشار از اشتباه و خطا. انسانی که حتی شهود و توانایی استدلالورزیاش را از طریق اشتباهاتش بدست آورده، چگونه میتواند از خطا بری باشد؟ چگونه میتواند بدون شک به دانستهها و سنجشهایی که انجام میدهد، دست به عمل بزند؟
من چگونه باید اطمینان پیدا کنم که دلایلم منطقی هستند تا بفهمم عملی که به آن دست میزنم صحیح است؟
اکنون تقلا میکنم تا نوک انگشتان پاهایم سطح صافی را لمس کنند. چند دقیقه دیگر مشخص میشود که تیغِ شک نجاتم میدهد و زنده میمانم یا طنابی که دور گردنم انداختهام، نفسم را از من دریغ میکند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
«بخشدوم،شک»
کجایی تا ببینی همان تیغی که با آن طنابِ دور گردنم را بریدم، اکنون بلای جانم شده و به من زخم میزند. زخمهایی سوزان و عمیق که دردشان تا مدتها بر پوستِ روحم میماند. آنقدر به همه چیز شک کردم که اطرافم از انسانها خالی شد. اکنون کسی را ندارم تا مرهمی بر روی زخمهایم بگذارد؛ پس نمکِ تنهایی بر روی زخمهایم میپاشم تا با این رنج خو بگیرم.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
کجایی تا ببینی همان تیغی که با آن طنابِ دور گردنم را بریدم، اکنون بلای جانم شده و به من زخم میزند. زخمهایی سوزان و عمیق که دردشان تا مدتها بر پوستِ روحم میماند. آنقدر به همه چیز شک کردم که اطرافم از انسانها خالی شد. اکنون کسی را ندارم تا مرهمی بر روی زخمهایم بگذارد؛ پس نمکِ تنهایی بر روی زخمهایم میپاشم تا با این رنج خو بگیرم.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍4
«بخشسوم،تنهایی»
به خودم میگویم که تنهایی را بیشتر دوست دارم اما عمیقا دلم میخواهد آدمی کنارم باشد که مرا بفهمد. از خودم بیگانه شدهام و همین است که مرا به سمتِ آن دیگریِ فرافکنده شده سوق میدهد. واقعیت این است که آن سوی این پنجرهها هم خبری نیست. آنجا پر است از آدمهایی که شبیه من با خودشان درگیرند، با این حال خودشان را با چیزهای مختلف و گذرا بیحس میکنند تا این موضوع را فراموش کنند، پس چرا قدمهایم را بیهوده به سمتِ سرابهای توخالی روانه کنم؟
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
به خودم میگویم که تنهایی را بیشتر دوست دارم اما عمیقا دلم میخواهد آدمی کنارم باشد که مرا بفهمد. از خودم بیگانه شدهام و همین است که مرا به سمتِ آن دیگریِ فرافکنده شده سوق میدهد. واقعیت این است که آن سوی این پنجرهها هم خبری نیست. آنجا پر است از آدمهایی که شبیه من با خودشان درگیرند، با این حال خودشان را با چیزهای مختلف و گذرا بیحس میکنند تا این موضوع را فراموش کنند، پس چرا قدمهایم را بیهوده به سمتِ سرابهای توخالی روانه کنم؟
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍5❤1
«بخشچهارم،عشق»
تا به حال برایت پیش آمده در حسرت دیدار آن انسانی که هرگز نتوانستی او را ببینی بمانی؟ انسانی که شاید دیگر حتی وجود خارجی ندارد. لااقل میتوان گفت نه به آن شکلی که در گذشته وجود داشته است! همه چیز در حالِ تغییر و گذشتن است، پس چرا ذهنِ من به شکلی وسواسگونه به قطرههای آب درون این رودخانهی خروشان و در حالِ گذر میچسبد؟
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
تا به حال برایت پیش آمده در حسرت دیدار آن انسانی که هرگز نتوانستی او را ببینی بمانی؟ انسانی که شاید دیگر حتی وجود خارجی ندارد. لااقل میتوان گفت نه به آن شکلی که در گذشته وجود داشته است! همه چیز در حالِ تغییر و گذشتن است، پس چرا ذهنِ من به شکلی وسواسگونه به قطرههای آب درون این رودخانهی خروشان و در حالِ گذر میچسبد؟
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔3👀1
«بخشپنجم،کمال»
عادتم این است که به آن چیزهایی که دسترسیناپذیرند چنگ بیندازم و پس از شکست، خودم را سرزنش کنم. کمال آن ایدهی پوچیست که دنبال میکنم. آن سرابی که هرگاه چند قدم با آن فاصله داری محو میشود و در فاصلهای دورتر پدیدار میگردد تا تو را به حرکت وادارد. حرکت خوب است اما بیجهت بودن هرگز. بگذار کولهام را بگردم. بنظر میرسد قطبنمایم را گم کردهام!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
عادتم این است که به آن چیزهایی که دسترسیناپذیرند چنگ بیندازم و پس از شکست، خودم را سرزنش کنم. کمال آن ایدهی پوچیست که دنبال میکنم. آن سرابی که هرگاه چند قدم با آن فاصله داری محو میشود و در فاصلهای دورتر پدیدار میگردد تا تو را به حرکت وادارد. حرکت خوب است اما بیجهت بودن هرگز. بگذار کولهام را بگردم. بنظر میرسد قطبنمایم را گم کردهام!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔4
«بخشششم،اشک»
شب است و همه چیز آرام است اما دل من پر از آشوب. سنگِ بزرگی که نشانهی نزدن بود مثل تفی سربالا به روی سرِ خودم فروافتاد و من اکنون همچو کودکی که با مادرش قهر کرده، گوشهای نشستهام و اشک میریزم؛ بیصدا و آرام، انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده است. اشکها بخارِ حاصل از گدازههای درون قلبم هستند که به سطحِ سردِ مغزم برخورد میکنند و از چشمانم میچکند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
شب است و همه چیز آرام است اما دل من پر از آشوب. سنگِ بزرگی که نشانهی نزدن بود مثل تفی سربالا به روی سرِ خودم فروافتاد و من اکنون همچو کودکی که با مادرش قهر کرده، گوشهای نشستهام و اشک میریزم؛ بیصدا و آرام، انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده است. اشکها بخارِ حاصل از گدازههای درون قلبم هستند که به سطحِ سردِ مغزم برخورد میکنند و از چشمانم میچکند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍5
«بخشهفتم،سرما»
هوا آنقدرها هم سرد نیست؛ من از درون یخ بستهام. سیلِ اشکها، آتشفشان قلبم را خاموش کردند و حالا چیزی بجز تکه سنگی سرد باقی نمانده است. تکه سنگی که قادر نیست بدنم را گرم نگه دارد. اهمیتی ندارد. اصلا بگذار همین وضع ادامه پیدا کند. سرد ماندن بهتر است، در زمانهای که همه میخواهند دستهایشان را بر روی اجاقت گرم کنند و بعد رویت بشاشند و بروند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
هوا آنقدرها هم سرد نیست؛ من از درون یخ بستهام. سیلِ اشکها، آتشفشان قلبم را خاموش کردند و حالا چیزی بجز تکه سنگی سرد باقی نمانده است. تکه سنگی که قادر نیست بدنم را گرم نگه دارد. اهمیتی ندارد. اصلا بگذار همین وضع ادامه پیدا کند. سرد ماندن بهتر است، در زمانهای که همه میخواهند دستهایشان را بر روی اجاقت گرم کنند و بعد رویت بشاشند و بروند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2
«بخشهشتم،سنگ»
خودم را سختتر از آن چیزی که واقعا بودم تصور نموده بودم. سرد و گرم شدنها و یخ زدن آبها در لابهلای شکافهایم کافی بودند تا چند تکه بشوم. اکنون در میان این جنگلِ تاریک، به دنبال تکههایم میگردم. راستی تو یکی از آنها را ندیدی؟
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
خودم را سختتر از آن چیزی که واقعا بودم تصور نموده بودم. سرد و گرم شدنها و یخ زدن آبها در لابهلای شکافهایم کافی بودند تا چند تکه بشوم. اکنون در میان این جنگلِ تاریک، به دنبال تکههایم میگردم. راستی تو یکی از آنها را ندیدی؟
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
«بخشنهم،ققنوس»
امیالِ درونم قویتر از آن بودند که بگذارند تا ابد سنگی سرد بمانم و سرِجایم آرام بگیرم. جرقهای دوباره قلبم را روشن کرد. جرقهای که نتوانستم بفهمم از کجا آمد و خودش را به من رساند اما میتوانم احساسی که داشت را برایت بازگو کنم. شاید برایت قابلِ درک نباشد اما چند روز قبل، ناگهان ققنوسی را درون قلبم احساس کردم که از خاکسترِ خویش، حیاتی دوباره یافت. او از همان سنگِ سرد به پاخاست و دوباره آتشی عظیم درونم به پا نمود.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
امیالِ درونم قویتر از آن بودند که بگذارند تا ابد سنگی سرد بمانم و سرِجایم آرام بگیرم. جرقهای دوباره قلبم را روشن کرد. جرقهای که نتوانستم بفهمم از کجا آمد و خودش را به من رساند اما میتوانم احساسی که داشت را برایت بازگو کنم. شاید برایت قابلِ درک نباشد اما چند روز قبل، ناگهان ققنوسی را درون قلبم احساس کردم که از خاکسترِ خویش، حیاتی دوباره یافت. او از همان سنگِ سرد به پاخاست و دوباره آتشی عظیم درونم به پا نمود.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1🔥1💔1
«بخشآخر،روح»
چشمهایم همچو پنجرههایی رو به مناظرِ بکر هستند. بیا لبِ پنجره تا بیرون را به تو نشان بدهم. آنجا را میبینی؟ روی همان شاخهی باریکِ درخت. آن پرنده را ببین که پرهایش به رنگِ رنگینکمان هستند. آن پرنده روحِ من است که در این منظرهی ساختگی گیر افتاده. قبول دارم. قشنگ و پر زرق و برق است اما ساختگیست. حوصلهاش سر میرود. پرنده را میگویم. نمیدانم به کدام سو روانهاش کنم. کسی چه میداند، شاید چیزی به رهاییاش نمانده باشد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
چشمهایم همچو پنجرههایی رو به مناظرِ بکر هستند. بیا لبِ پنجره تا بیرون را به تو نشان بدهم. آنجا را میبینی؟ روی همان شاخهی باریکِ درخت. آن پرنده را ببین که پرهایش به رنگِ رنگینکمان هستند. آن پرنده روحِ من است که در این منظرهی ساختگی گیر افتاده. قبول دارم. قشنگ و پر زرق و برق است اما ساختگیست. حوصلهاش سر میرود. پرنده را میگویم. نمیدانم به کدام سو روانهاش کنم. کسی چه میداند، شاید چیزی به رهاییاش نمانده باشد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
امروز به حال گربهای گریستم!
احمقانه است مگر نه؟!
او را به شکلی اتفاقی دیدم. با چشمهای معصومش، ملتمسانه به من نگاه میکرد. انگار گرسنه بود. ظرف غذایم را باز کردم، گوشتها را جدا کردم و به او دادم تا بخورد. با این حال گوشتها اندک بودند و نتوانستند او را سیر کنند. شرمنده شدم. میدانی، آخر گوشت گران شده و پدرم نمیتواند از پس هزینههای خریدش بر بیاید. دیروز شنیدم که به مادرم میگفت در غذاها کمتر گوشت بریزد.
شاید بهتر است بگویم من برای خودم گریستم نه برای آن گربه. شاید هم برای هردویمان. گریستم به خاطر این که طبیعتی که به ما حیات بخشیده بود، از پسِ سیر کردنمان هم بر نمیآمد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
احمقانه است مگر نه؟!
او را به شکلی اتفاقی دیدم. با چشمهای معصومش، ملتمسانه به من نگاه میکرد. انگار گرسنه بود. ظرف غذایم را باز کردم، گوشتها را جدا کردم و به او دادم تا بخورد. با این حال گوشتها اندک بودند و نتوانستند او را سیر کنند. شرمنده شدم. میدانی، آخر گوشت گران شده و پدرم نمیتواند از پس هزینههای خریدش بر بیاید. دیروز شنیدم که به مادرم میگفت در غذاها کمتر گوشت بریزد.
شاید بهتر است بگویم من برای خودم گریستم نه برای آن گربه. شاید هم برای هردویمان. گریستم به خاطر این که طبیعتی که به ما حیات بخشیده بود، از پسِ سیر کردنمان هم بر نمیآمد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤6👍1💔1
I think human consciousness is a tragic misstep in human evolution. We became too self aware; nature created an aspect of nature separate from itself. We are creatures that should not exist by natural law. We are things that labor under the illusion of having a self, a secretion of sensory experience and feeling, programmed with total assurance that we are each somebody, when in fact everybody’s nobody. I think the honorable thing for our species to do is deny our programming, stop reproducing, walk hand in hand into extinction, one last midnight, brothers and sisters opting out of a raw deal.
Series: True Detective 2014
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1👍1