آگاه‌‌نویس
335 subscribers
306 photos
28 videos
4 files
485 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
«از نوشته‌های قدیمی»

زندگیِ فردی‌ات از آن جایی شروع می‌شود که از ثابت کردنِ خودت به دیگران خسته شده باشی.

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
آگاه‌‌نویس
False Horizon – You Can't Die Twice
هر روز از جایم بر می‌خیزم و با مردمانی روبرو می‌شوم که به قتلِ تدریجی خود و رویاهایشان مشغولند. بسیاری از آنها حتی نمی‌دانند که درحال انجام چنین کاری هستند. برخی نیز با وجود آگاهی، توانایی جلوگیری از این فرآیند را ندارند.
من از میان آنها می‌گذرم و در گوشه‌ای بر سرِ مزارِ خودم می‌نشینم و اشک می‌ریزم. من برآمدنِ دَمی مسیحایی را به انتظار نشسته‌ام که جانی دوباره به جسمِ بی‌جانم ببخشد؛ همزمان در تلاشم تا به هریک از این مردم بفهمانم که زندگانی ارزشمند است. نباید آن را تلف نمود و به انتظار حیاتی دیگر نشست.
با این حال چگونه می‌توانم آنها را از کاری که خودم در گذشته‌ انجام داده‌ام منع کنم؟!
«رطب خورده منع رطب چون کند؟»
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍1
روسو معتقد بود که تمدن بر خلاف تصور رایج چیز خوبی نیست و حتی نمی‌توان آن را خنثی ارزیابی کرد بلکه قطعا بد است. روسو بر این باور بود که سرشت انسان خوب است اما با تجربه‌ی پرورش و بلوغ در اجتماع فاسد می‌شود. روسو غرایز طبیعی بشر را خوب می‌دانست و دیدگاهش درباره‌ی وضع طبیعی درست برعکس هابز بود؛ به گفته‌ی روسو، انسان در وضع طبیعی «وحشی نجیب» است. اما به کودکی که در جامعه‌ی به اصطلاح متمدن بزرگ می‌شود، یاد می‌دهند که غرایز طبیعی خود را مهار و احساسات واقعی خود را خفه کند، عواطف خود را تابع مقوله‌هایی ساختگی از تفکر منطقی سازد و وانمود کند آنچه را واقعا می‌اندیشد و حس می‌کند، نمی‌اندیشد و حس نمی‌کند و در عوض وانمود کند که آن چیزهایی را که نمی‌اندیشد و احساس نمی‌کند، می‌اندیشد و احساس می‌کند. در نتیجه شخص از فطرت اصلی و خویشتن واقعی خود بیگانه می‌شود و دروغ و ریاکاری همه جا را فرا می‌گیرد. بدین ترتیب، تمدن علت اصلی فساد و نابودی ارزش‌های راستین است و نه آن طور که مردم همیشه می‌پنداشته‌اند، ایجاد کننده و مرّوج آنها.
با این وجود، وقتی انسان به مدنیت وارد شود، دیگر نمی‌تواند به وضع ابتدایی بازگردد. پس باید تمدن را متمدن سازیم و آن را طوری تغییر دهیم که امکان بیان آزادانه‌ و کامل احساسات و غرایز طبیعی فراهم شود.

داستان فلسفه
برایان مگی

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍1
Your Wave Caresses Me
The Last Sighs of the Wind
پست‌ راک بزنیم جیگرمون حال بیاد!🎸
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
آگاه‌‌نویس
The Last Sighs of the Wind – Your Wave Caresses Me
ما نیز درختیم
با این تفاوت که درختان
ریشه‌ در زمین دارند
و شاخه‌هایشان
دست به سوی آسمان دراز نموده‌اند
اما ما ریشه در آسمان داریم
و شاخه‌هایمان به سوی زمین آویزان شده‌اند
ما نباید ریشه‌‌مان را فراموش کنیم
و در عین حال
نباید فراموش کنیم که زمین‌
میزبانِ شکوفه‌ها، برگ‌ها و میوه‌های ماست

پس باید اتصالمان را با ریشه‌‌مان حفظ کنیم
تا بتوانیم زمین را با شکوفه‌هایمان زیباتر کنیم!

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
توقع دارند لبخند بزنی و رویِ خوشت را به آنها نشان بدهی. نمی‌دانند که تنها یک قدم تا انفجار فاصله داری. نمی‌دانند که آتشفشانی هستی در انتظارِ فوران به بهانه‌ی کوچک‌ترین محرک. با تو حرف می‌زنند و انتظار دارند جوابشان را به آرامی بدهی‌. به تو اصرار می‌کنند تا دهان بگشایی اما نمی‌دانند اگر دهان بگشایی دیگر کسی نخواهد توانست جلوی فوران آتش را بگیرد. نمی‌دانند که در دامنه‌ی این کوه، هیچکس در امان نخواهد ماند. پس این پیغام را به آنها برسان تا بگذارند سکوت و حرمت‌ها شکسته نشوند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍5
آگاه‌‌نویس
رهایی از زندان ذهن.pdf
گذشته شبیه جنگل است. شما در جنگل گوزن های زیبایی پیدا می‌کنید. همچنین ممکن است مارهایی را ببینید که از شاخه‌های درختان آویزان هستند. آنچه به چشم‌تان می‌آید تا حدودی بستگی به این دارد که به دنبال چه چیزی هستید. اگر شما به دنبال شواهدی هستید که ثابت کنند شما دوست داشتنی بودید، شانس بسیاری خواهید داشت که به چنین شواهدی دست یابید. اما اگر بخش تاریکی در وجودتان اصرار دارد که ثابت کند شما آدم بی‌ارزشی هستید، حتما دلایل و شواهدی را برای آن پیدا خواهید کرد.

رهایی از زندان ذهن
متیو مک‌ کی و کاترین سوتکر

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
آگاه‌‌نویس
رهایی از زندان ذهن.pdf
ما امیدواریم که از طریق دوراندیشی و دیدن نقاط نامعلوم آینده، خود را در امنیت نگه داریم. مشکل اینجاست که ما خیلی زود به پیش‌بینی آینده اعتیاد پیدا می‌کنیم یا باورمان می‌شود که با تجسم خطرات احتمالی، می‌توانیم به طور معجزه‌‌آسایی از بروز آنها جلوگیری کنیم. به این ترتیب زندگی ما در موجی از نگرانی و تشویش فرو می‌رود که ما را همیشه گوش به زنگ خطر نگه می‌دارد.

رهایی از زندان ذهن
متیو مک کی و کاترین سوتکر

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2
این شما و اینم کیوت‌ترین چیزی که میتونستید امروز ببینید:
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
Khoone Naria (Ft Shayea)
Mahyar
زندگی کنم با احتمال
منتظر شانس و اتفاق
از دور راحته این زندگی
کی دید مارا رو رو پله‌هام؟

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
Film: Harry Potter and the Chamber of Secrets 2002
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
🍓2
این ستم از آنجا شروع می‌شود ک ما بدون رسیدن به معنا و مقصود، به کلمه‌ها و لفظ‌ها رسیده‌ایم و با الفاظ خالی انس گرفته‌ایم و آنها را در برخوردها به رخ یکدیگر کشیده‌ایم!

ناشناس

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3👍1
«جبر و آزادی۱»
-همه‌ی ما قربانی هستیم پس دست از نقش بازی کردن بردار.

ما از همان لحظه‌ای که چشم به جهان می‌گشاییم، در جایگاهِ قربانی قرار می‌گیریم. منظورم این است که ما از ابتدا در شرایطی ناعادلانه و نابرابر پا به عرصه‌ی حیات می‌گذاریم و از این طریق آزادی و اراده‌ی ما محدود می‌شود. هریک از ما در ابتدا بدون اینکه بدانیم، قربانیِ امری به نام ژنتیک هستیم. انگار که با مُهری بر روی پیشانی‌مان به دنیا می‌آییم: این بچه فرزند فلان پدر و فلان مادر است و آن مادر و پدر نیز هرکدام فرزند فلان پدر و مادر هستند و الی آخر.
بعدها هرکسی که ما را می‌بیند، می‌گوید: «فلان جای بدنش به پدرش رفته و فلان جایش به مادرش رفته است!»
هرچه که بزرگتر می‌شویم، عوامل ژنتیکی وجودمان با عوامل محیطی جهان خارج بیشتر ترکیب می‌شوند و این عوامل دست به دست هم می‌دهند تا ما بیشتر و بیشتر قربانی شویم‌. ترکیب ژنتیک والدین با سبک تربیتی آنها، هم ظاهر و هم خلق و خوی ما را هرچه بیشتر به آنها شبیه می‌کند. آنچه که در دوران ابتدایی زندگی‌مان تجربه می‌کنیم، بخش‌های بسیار مهم و تعیین‌کننده‌ای از ناخودآگاهمان را شکل می‌دهند؛ رانه‌هایی بسیار قدرتمند که می‌توانند حتی تا سال‌های پایانی عمرمان بر شیوه‌ی رفتار و تفکر ما تاثیرگذار بمانند. حقیقت تلخ این است که ما تقریبا هیچ کنترلی بر روی آنها نداشته‌ایم. ما هرگز نمی‌توانستیم تعیین کنیم که از چه پدر و مادری، در چه جغرافیایی، در چه فرهنگی و با چه تاریخی چشم به جهان بگشاییم. همچنین وقایع تاثیرگذار تاریخِ زندگی‌ خودمان نیز در کودکی از کنترلمان خارج بوده‌اند.
سنتز ایده‌های روانکاوی و جامعه‌شناسی در این بحث می‌تواند بسیار راهگشا باشد: بدین وسیله می‌توانیم بفهمیم که ساختارها و‌ نهادهای جامعه (از جمله خانواده، دین و آموزش و پرورش) چگونه در خاکِ ناخودآگاهمان ریشه دوانده‌، ما را قربانی کرده و آزادی‌مان را محدود نموده‌اند. بسیاری از رفتارها و انگیزه‌های ما در دوران نوجوانی، جوانی و بزرگسالی در واقع کاملا تحت تاثیر ناخودآگاهمان هستند؛ بخشی از ذهنمان که بطور مستقیم به آن دسترسی نداریم. ما آنقدر به پیروی از الگوهای تکراری رفتار و تفکر ادامه می‌دهیم تا آنها برایمان به عادت بدل می‌شوند. بعضی از ما، حتی قادر به زیر سوال بردن این الگوها نیستیم چه رسد به اینکه اراده کنیم و بخواهیم تغییرشان بدهیم! ما از لنزِ عینکی کهنه، فرسوده و تکراری به جهانی که هر لحظه در حالِ نو شدن و تغییر است نگاه می‌کنیم و احساس می‌‌کنیم که همه چیز یکنواخت و بی‌فایده است!

-ادامه دارد...
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👏2
Yeki Dige (feat. Arash Dara)
Mehrad Hidden
یه کار عادی با یه طرز فکر جذاب
پاها رو زمین ولی طرفدار پرواز

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
Film: Harry Potter and the Goblet of Fire 2005
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
آگاه‌‌نویس
«جبر و آزادی۱» -همه‌ی ما قربانی هستیم پس دست از نقش بازی کردن بردار. ما از همان لحظه‌ای که چشم به جهان می‌گشاییم، در جایگاهِ قربانی قرار می‌گیریم. منظورم این است که ما از ابتدا در شرایطی ناعادلانه و نابرابر پا به عرصه‌ی حیات می‌گذاریم و از این طریق آزادی…
«جبر و آزادی۲»
-پس اختیار و آزادی‌مان چه می‌شود؟!

در ابتدا باید به این نکته اشاره کرد که دست و پا زدن‌های بیهوده و جنگیدن با جبرهایی که تغییر‌ناپذیر هستند، نه تنها اوضاع ما را بهتر نخواهد کرد بلکه باعث اتلاف انرژی‌مان می‌شود‌؛ انرژی‌ای که می‌تواند در جای دیگری صرف شود و نتایج ملموس به بار بیاورد.
اختیار و آزادی از آن هنگام بدست می‌آیند که بتوانیم به شکلی عمیق، پیش‌فرض‌های ذهنمان را زیرِ سوال ببریم و نگاهی انتقادی به زیربنای کج و‌ معوج وجودمان بیندازیم!
این فرآیند از طرق مختلف امکان‌پذیر است. برای مثال برخی از افراد برای دست یافتن به این وضعیت، سعی می‌کنند ذات واقعی خودشان را پیدا کنند و خودشان را از هویت دروغینی که ذهنِ دغل‌بازشان به آنها نسبت می‌دهد جدا سازند. آنهایی که به روش‌های روانکاوانه روی می‌آورند، با تشخیص و کشف الگو‌های تکراری رفتار و تفکرشان این فرآیند را پیگیری می‌کنند. در هر صورت نتیجه‌ی نهایی مشابه‌ است. نتیجه‌ی نهایی پذیرشِ جبرها و کنار آمدن با آنها و نهایتا فهم، کشف و ابداعِ اختیاراتمان است تا بتوانیم خودمان فرمانِ خودروی زندگی‌مان را به دست بگیریم و آن را به مسیر درست و دلخواهمان هدایت کنیم نه اینکه آن را به راننده‌ی دیگری - که همان ناخودآگاهمان است - بسپاریم تا ما را به مقاصد نامعلوم برساند.
وقتی به این مرحله برسیم، اراده و قدرتی لازم داریم تا بتوانیم خودمان را از هرچه که به آن بسته‌ایم رها کنیم. اکثر چیزهایی که‌ میل و ولع شدیدی به آنها داریم، در واقع به شکل آشکار یا پنهان در حال محدود کردن اختیار و آزادی ما هستند. ما باید پی ببریم که زندانیانِ زندانی هستیم که میله‌های نامرئی‌اش را خودمان بنا نهاده‌ایم. در اینجا دیگر پذیرش معنایی ندارد بلکه باید رنجِ تغییر را تحمل کنیم و خودمان را تغییر دهیم. اکثر اعتیادهایی که زندگی‌ مدرن و شهری به ما تحمیل کرده‌اند از این قبیل هستند.
در نهایت بایستی عاداتی صحیح و سازنده را جایگزین این عادت‌های مخرب کنیم و مسئولیتِ تمام و‌ کمالِ هدایتِ زندگی‌مان را بپذیریم؛ در غیر این صورت، واقعیت دیر یا زود سیلی سخت و محکمی به ما خواهد زد؛ آن موقع اگر زمان و توانی برایمان باقی نمانده باشد، آن ضربه‌ی مهلک می‌تواند ما را تا پایانِ عمرمان زمین‌گیر کند. شاید ما مقصر آنچه که برایمان اتفاق افتاده است نباشیم اما در نهایت ما مسئول پذیرش و تغییر خودمان هستیم.

-ادامه دارد...
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3👍2
وطنِ انسان جایی نیست که انسان در آن متولد شده باشد، بلکه جایی‌ست که در آن تمامِ تلاش‌هایش برای فرار به پایان برسد.

نجیب محفوظ

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👎2