Az Khoda Khasteh
Mahasti
من از خدامه بمونی کنارم
من که بجز تو کسی رو ندارم
من از خدامه که نباشه دوری
فقط دلم میخواد بگی چجوری
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
«از نوشتههای قدیمی»
-مظلومیتِ ما، ظالم بودن را به دیگران نسبت میدهد.
-نادانیِ ما، عاقل بودن را به دیگران نسبت میدهد.
-شرمِ ما، پررو بودن را به دیگران نسبت میدهد.
-در نهایت بیاراده بودن و فقدانِ عاملیتِ ما، مفاهیمی همچون سرنوشت و جبر را به نظمِ حوادثِ هستی نسبت میدهند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
-مظلومیتِ ما، ظالم بودن را به دیگران نسبت میدهد.
-نادانیِ ما، عاقل بودن را به دیگران نسبت میدهد.
-شرمِ ما، پررو بودن را به دیگران نسبت میدهد.
-در نهایت بیاراده بودن و فقدانِ عاملیتِ ما، مفاهیمی همچون سرنوشت و جبر را به نظمِ حوادثِ هستی نسبت میدهند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍6
ز دستِ دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بیند، دل کُند یاد
بسازُم خنجری نیشش ز پولاد
زنُم بر دیده تا دل گردد آزاد
باباطاهر
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2
در نشئگی حاصل از حواس
حاصل از انعکاسِ تصویرِ جاذبههای جسمانی
دستان یکدیگر را گرفته بودیم
و نخِ بادبادک را در میان دستانمان میفشردیم؛
ما بیتوجه به آسمان
به زمین چسبیده بودیم
و بیوقفه
به آنچه که نامش را «عشق» گذاشته بودیم
چنگ میزدیم
ناگهان صاعقهای از آسمان
به بادبادکِ عشق برخورد کرد
و دستانمان را از هم جدا نمود
آنگاه با یکدیگر
سقوطِ بادبادکی را که آتش گرفته بود
به نظاره نشستیم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
حاصل از انعکاسِ تصویرِ جاذبههای جسمانی
دستان یکدیگر را گرفته بودیم
و نخِ بادبادک را در میان دستانمان میفشردیم؛
ما بیتوجه به آسمان
به زمین چسبیده بودیم
و بیوقفه
به آنچه که نامش را «عشق» گذاشته بودیم
چنگ میزدیم
ناگهان صاعقهای از آسمان
به بادبادکِ عشق برخورد کرد
و دستانمان را از هم جدا نمود
آنگاه با یکدیگر
سقوطِ بادبادکی را که آتش گرفته بود
به نظاره نشستیم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
«از نوشتههای قدیمی»
زندگیِ فردیات از آن جایی شروع میشود که از ثابت کردنِ خودت به دیگران خسته شده باشی.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
زندگیِ فردیات از آن جایی شروع میشود که از ثابت کردنِ خودت به دیگران خسته شده باشی.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
آگاهنویس
False Horizon – You Can't Die Twice
هر روز از جایم بر میخیزم و با مردمانی روبرو میشوم که به قتلِ تدریجی خود و رویاهایشان مشغولند. بسیاری از آنها حتی نمیدانند که درحال انجام چنین کاری هستند. برخی نیز با وجود آگاهی، توانایی جلوگیری از این فرآیند را ندارند.
من از میان آنها میگذرم و در گوشهای بر سرِ مزارِ خودم مینشینم و اشک میریزم. من برآمدنِ دَمی مسیحایی را به انتظار نشستهام که جانی دوباره به جسمِ بیجانم ببخشد؛ همزمان در تلاشم تا به هریک از این مردم بفهمانم که زندگانی ارزشمند است. نباید آن را تلف نمود و به انتظار حیاتی دیگر نشست.
با این حال چگونه میتوانم آنها را از کاری که خودم در گذشته انجام دادهام منع کنم؟!
«رطب خورده منع رطب چون کند؟»
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
من از میان آنها میگذرم و در گوشهای بر سرِ مزارِ خودم مینشینم و اشک میریزم. من برآمدنِ دَمی مسیحایی را به انتظار نشستهام که جانی دوباره به جسمِ بیجانم ببخشد؛ همزمان در تلاشم تا به هریک از این مردم بفهمانم که زندگانی ارزشمند است. نباید آن را تلف نمود و به انتظار حیاتی دیگر نشست.
با این حال چگونه میتوانم آنها را از کاری که خودم در گذشته انجام دادهام منع کنم؟!
«رطب خورده منع رطب چون کند؟»
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍1
روسو معتقد بود که تمدن بر خلاف تصور رایج چیز خوبی نیست و حتی نمیتوان آن را خنثی ارزیابی کرد بلکه قطعا بد است. روسو بر این باور بود که سرشت انسان خوب است اما با تجربهی پرورش و بلوغ در اجتماع فاسد میشود. روسو غرایز طبیعی بشر را خوب میدانست و دیدگاهش دربارهی وضع طبیعی درست برعکس هابز بود؛ به گفتهی روسو، انسان در وضع طبیعی «وحشی نجیب» است. اما به کودکی که در جامعهی به اصطلاح متمدن بزرگ میشود، یاد میدهند که غرایز طبیعی خود را مهار و احساسات واقعی خود را خفه کند، عواطف خود را تابع مقولههایی ساختگی از تفکر منطقی سازد و وانمود کند آنچه را واقعا میاندیشد و حس میکند، نمیاندیشد و حس نمیکند و در عوض وانمود کند که آن چیزهایی را که نمیاندیشد و احساس نمیکند، میاندیشد و احساس میکند. در نتیجه شخص از فطرت اصلی و خویشتن واقعی خود بیگانه میشود و دروغ و ریاکاری همه جا را فرا میگیرد. بدین ترتیب، تمدن علت اصلی فساد و نابودی ارزشهای راستین است و نه آن طور که مردم همیشه میپنداشتهاند، ایجاد کننده و مرّوج آنها.
با این وجود، وقتی انسان به مدنیت وارد شود، دیگر نمیتواند به وضع ابتدایی بازگردد. پس باید تمدن را متمدن سازیم و آن را طوری تغییر دهیم که امکان بیان آزادانه و کامل احساسات و غرایز طبیعی فراهم شود.
داستان فلسفه
برایان مگی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍1
Your Wave Caresses Me
The Last Sighs of the Wind
پست راک بزنیم جیگرمون حال بیاد!🎸
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
آگاهنویس
The Last Sighs of the Wind – Your Wave Caresses Me
ما نیز درختیم
با این تفاوت که درختان
ریشه در زمین دارند
و شاخههایشان
دست به سوی آسمان دراز نمودهاند
اما ما ریشه در آسمان داریم
و شاخههایمان به سوی زمین آویزان شدهاند
ما نباید ریشهمان را فراموش کنیم
و در عین حال
نباید فراموش کنیم که زمین
میزبانِ شکوفهها، برگها و میوههای ماست
پس باید اتصالمان را با ریشهمان حفظ کنیم
تا بتوانیم زمین را با شکوفههایمان زیباتر کنیم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
با این تفاوت که درختان
ریشه در زمین دارند
و شاخههایشان
دست به سوی آسمان دراز نمودهاند
اما ما ریشه در آسمان داریم
و شاخههایمان به سوی زمین آویزان شدهاند
ما نباید ریشهمان را فراموش کنیم
و در عین حال
نباید فراموش کنیم که زمین
میزبانِ شکوفهها، برگها و میوههای ماست
پس باید اتصالمان را با ریشهمان حفظ کنیم
تا بتوانیم زمین را با شکوفههایمان زیباتر کنیم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
توقع دارند لبخند بزنی و رویِ خوشت را به آنها نشان بدهی. نمیدانند که تنها یک قدم تا انفجار فاصله داری. نمیدانند که آتشفشانی هستی در انتظارِ فوران به بهانهی کوچکترین محرک. با تو حرف میزنند و انتظار دارند جوابشان را به آرامی بدهی. به تو اصرار میکنند تا دهان بگشایی اما نمیدانند اگر دهان بگشایی دیگر کسی نخواهد توانست جلوی فوران آتش را بگیرد. نمیدانند که در دامنهی این کوه، هیچکس در امان نخواهد ماند. پس این پیغام را به آنها برسان تا بگذارند سکوت و حرمتها شکسته نشوند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍5
آگاهنویس
رهایی از زندان ذهن.pdf
گذشته شبیه جنگل است. شما در جنگل گوزن های زیبایی پیدا میکنید. همچنین ممکن است مارهایی را ببینید که از شاخههای درختان آویزان هستند. آنچه به چشمتان میآید تا حدودی بستگی به این دارد که به دنبال چه چیزی هستید. اگر شما به دنبال شواهدی هستید که ثابت کنند شما دوست داشتنی بودید، شانس بسیاری خواهید داشت که به چنین شواهدی دست یابید. اما اگر بخش تاریکی در وجودتان اصرار دارد که ثابت کند شما آدم بیارزشی هستید، حتما دلایل و شواهدی را برای آن پیدا خواهید کرد.
رهایی از زندان ذهن
متیو مک کی و کاترین سوتکر
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
آگاهنویس
رهایی از زندان ذهن.pdf
ما امیدواریم که از طریق دوراندیشی و دیدن نقاط نامعلوم آینده، خود را در امنیت نگه داریم. مشکل اینجاست که ما خیلی زود به پیشبینی آینده اعتیاد پیدا میکنیم یا باورمان میشود که با تجسم خطرات احتمالی، میتوانیم به طور معجزهآسایی از بروز آنها جلوگیری کنیم. به این ترتیب زندگی ما در موجی از نگرانی و تشویش فرو میرود که ما را همیشه گوش به زنگ خطر نگه میدارد.
رهایی از زندان ذهن
متیو مک کی و کاترین سوتکر
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2
این شما و اینم کیوتترین چیزی که میتونستید امروز ببینید:
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
این ستم از آنجا شروع میشود ک ما بدون رسیدن به معنا و مقصود، به کلمهها و لفظها رسیدهایم و با الفاظ خالی انس گرفتهایم و آنها را در برخوردها به رخ یکدیگر کشیدهایم!
ناشناس
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3👍1
«جبر و آزادی۱»
-همهی ما قربانی هستیم پس دست از نقش بازی کردن بردار.
ما از همان لحظهای که چشم به جهان میگشاییم، در جایگاهِ قربانی قرار میگیریم. منظورم این است که ما از ابتدا در شرایطی ناعادلانه و نابرابر پا به عرصهی حیات میگذاریم و از این طریق آزادی و ارادهی ما محدود میشود. هریک از ما در ابتدا بدون اینکه بدانیم، قربانیِ امری به نام ژنتیک هستیم. انگار که با مُهری بر روی پیشانیمان به دنیا میآییم: این بچه فرزند فلان پدر و فلان مادر است و آن مادر و پدر نیز هرکدام فرزند فلان پدر و مادر هستند و الی آخر.
بعدها هرکسی که ما را میبیند، میگوید: «فلان جای بدنش به پدرش رفته و فلان جایش به مادرش رفته است!»
هرچه که بزرگتر میشویم، عوامل ژنتیکی وجودمان با عوامل محیطی جهان خارج بیشتر ترکیب میشوند و این عوامل دست به دست هم میدهند تا ما بیشتر و بیشتر قربانی شویم. ترکیب ژنتیک والدین با سبک تربیتی آنها، هم ظاهر و هم خلق و خوی ما را هرچه بیشتر به آنها شبیه میکند. آنچه که در دوران ابتدایی زندگیمان تجربه میکنیم، بخشهای بسیار مهم و تعیینکنندهای از ناخودآگاهمان را شکل میدهند؛ رانههایی بسیار قدرتمند که میتوانند حتی تا سالهای پایانی عمرمان بر شیوهی رفتار و تفکر ما تاثیرگذار بمانند. حقیقت تلخ این است که ما تقریبا هیچ کنترلی بر روی آنها نداشتهایم. ما هرگز نمیتوانستیم تعیین کنیم که از چه پدر و مادری، در چه جغرافیایی، در چه فرهنگی و با چه تاریخی چشم به جهان بگشاییم. همچنین وقایع تاثیرگذار تاریخِ زندگی خودمان نیز در کودکی از کنترلمان خارج بودهاند.
سنتز ایدههای روانکاوی و جامعهشناسی در این بحث میتواند بسیار راهگشا باشد: بدین وسیله میتوانیم بفهمیم که ساختارها و نهادهای جامعه (از جمله خانواده، دین و آموزش و پرورش) چگونه در خاکِ ناخودآگاهمان ریشه دوانده، ما را قربانی کرده و آزادیمان را محدود نمودهاند. بسیاری از رفتارها و انگیزههای ما در دوران نوجوانی، جوانی و بزرگسالی در واقع کاملا تحت تاثیر ناخودآگاهمان هستند؛ بخشی از ذهنمان که بطور مستقیم به آن دسترسی نداریم. ما آنقدر به پیروی از الگوهای تکراری رفتار و تفکر ادامه میدهیم تا آنها برایمان به عادت بدل میشوند. بعضی از ما، حتی قادر به زیر سوال بردن این الگوها نیستیم چه رسد به اینکه اراده کنیم و بخواهیم تغییرشان بدهیم! ما از لنزِ عینکی کهنه، فرسوده و تکراری به جهانی که هر لحظه در حالِ نو شدن و تغییر است نگاه میکنیم و احساس میکنیم که همه چیز یکنواخت و بیفایده است!
-ادامه دارد...
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-همهی ما قربانی هستیم پس دست از نقش بازی کردن بردار.
ما از همان لحظهای که چشم به جهان میگشاییم، در جایگاهِ قربانی قرار میگیریم. منظورم این است که ما از ابتدا در شرایطی ناعادلانه و نابرابر پا به عرصهی حیات میگذاریم و از این طریق آزادی و ارادهی ما محدود میشود. هریک از ما در ابتدا بدون اینکه بدانیم، قربانیِ امری به نام ژنتیک هستیم. انگار که با مُهری بر روی پیشانیمان به دنیا میآییم: این بچه فرزند فلان پدر و فلان مادر است و آن مادر و پدر نیز هرکدام فرزند فلان پدر و مادر هستند و الی آخر.
بعدها هرکسی که ما را میبیند، میگوید: «فلان جای بدنش به پدرش رفته و فلان جایش به مادرش رفته است!»
هرچه که بزرگتر میشویم، عوامل ژنتیکی وجودمان با عوامل محیطی جهان خارج بیشتر ترکیب میشوند و این عوامل دست به دست هم میدهند تا ما بیشتر و بیشتر قربانی شویم. ترکیب ژنتیک والدین با سبک تربیتی آنها، هم ظاهر و هم خلق و خوی ما را هرچه بیشتر به آنها شبیه میکند. آنچه که در دوران ابتدایی زندگیمان تجربه میکنیم، بخشهای بسیار مهم و تعیینکنندهای از ناخودآگاهمان را شکل میدهند؛ رانههایی بسیار قدرتمند که میتوانند حتی تا سالهای پایانی عمرمان بر شیوهی رفتار و تفکر ما تاثیرگذار بمانند. حقیقت تلخ این است که ما تقریبا هیچ کنترلی بر روی آنها نداشتهایم. ما هرگز نمیتوانستیم تعیین کنیم که از چه پدر و مادری، در چه جغرافیایی، در چه فرهنگی و با چه تاریخی چشم به جهان بگشاییم. همچنین وقایع تاثیرگذار تاریخِ زندگی خودمان نیز در کودکی از کنترلمان خارج بودهاند.
سنتز ایدههای روانکاوی و جامعهشناسی در این بحث میتواند بسیار راهگشا باشد: بدین وسیله میتوانیم بفهمیم که ساختارها و نهادهای جامعه (از جمله خانواده، دین و آموزش و پرورش) چگونه در خاکِ ناخودآگاهمان ریشه دوانده، ما را قربانی کرده و آزادیمان را محدود نمودهاند. بسیاری از رفتارها و انگیزههای ما در دوران نوجوانی، جوانی و بزرگسالی در واقع کاملا تحت تاثیر ناخودآگاهمان هستند؛ بخشی از ذهنمان که بطور مستقیم به آن دسترسی نداریم. ما آنقدر به پیروی از الگوهای تکراری رفتار و تفکر ادامه میدهیم تا آنها برایمان به عادت بدل میشوند. بعضی از ما، حتی قادر به زیر سوال بردن این الگوها نیستیم چه رسد به اینکه اراده کنیم و بخواهیم تغییرشان بدهیم! ما از لنزِ عینکی کهنه، فرسوده و تکراری به جهانی که هر لحظه در حالِ نو شدن و تغییر است نگاه میکنیم و احساس میکنیم که همه چیز یکنواخت و بیفایده است!
-ادامه دارد...
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👏2