لایبنیتس به طور شگفتآوری از جنبههای متعددی یک اندیشمند امروزی بود. اندیشمندان پیشین بر این باور بودند که ماده ساکن است و حرکت بر اثر نوعی فشار به مادهی ساکن ایجاد میشود اما لایبنیتس حرکت، فعالیت یا گرایش به فعالیت را در سرشت ماده میدانست. در واقع او معتقد بود که اجزای اصلی سازندهی ماده، خودشان نه از جنسِ ماده، بلکه کانونهای فعال غیرمادی هستند. امروزه میدانیم که هر مادهای نهایتا قابل تبدیل به انرژی است؛ پس افکار لایبنیتس در این مورد پیشگویی حیرتانگیزی بوده است.
اما در قرن هفدهم، تنها واژگانی که مردم برای صحبت دربارهی کانونهای فعالیت غیرمادی داشتند، واژههایی بود از قبیل نفس، روح یا شبح و لایبنیتس سعی کرد با همین واژهها افکار خود را بیان کند. او اجزای سازندهی ماده را همچون ذرات آگاهی میدید که نقاطی را در فضا اشغال میکنند. او این ذرات را «موناد» (ذرات تجزیهناپذیر) نامید و بر این باور بود که همه چیز از این ذرات ساخته شده است.
داستان فلسفه
برایان مگی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2
Your past contains so many lessons, Learn them again and again and again. If you don't, you'll repeat your mistakes again and again and again.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
-اگر بتوانیم از امام حسین بیاموزیم که پسماند نذری را روی زمین و در طبیعت رها نکنیم، آنگاه پیرو او بودهایم.
-اگر بتوانیم از امام حسین بیاموزیم که ثواب آن کسی که محکمتر زنجیر میزند یا صدای طبلش بلندتر است، از دیگری بیشتر نیست، آنگاه از او پیروی نمودهایم.
-اگر بتوانیم از امام حسین بیاموزیم که عزاداریاش را نباید با چشم و همچشمی، فخرفروشی و ریاکاری پیوند بزنیم، دینِ او را یاری نمودهایم.
-اگر فرضا منِ مغازهدار یا کاسب بتوانم از امام حسین بیاموزم که نباید در طولِ سال جنسهایم را با قیمت دو برابری به مردم قالب کنم تا بتوانم در ماه محرم و صفر به کربلا بروم، آنگاه به راستی آنچه را که باید از او آموختهام.
آن روز که بفهمیم عزاداریِ امام حسین تنها لباسِ سیاه پوشیدن، پاره کردن باندهای ماشین با صدای مداحی (و نوحههایی که بیشتر شبیه موسیقیهای ریتمیک و شورانگیز شدهاند!)، سینهزنی و زنجیرزنی، و دعوا بر سرِ غذای نذری نیست، به راستی توانستهایم که از شیوهی زندگانی بزرگان دین و تاریخ درس بگیریم. چه بسا آن کسی که در روزِ عاشورا لباسِ قرمز به تن کرده و با هدفون به موسیقی گوش میدهد، از منِ ریاکاری که لباس سیاه به تن دارم و ردِ مُهر بر پیشانیام نقش بسته، انسانِ با تقواتر و با اخلاقتری باشد...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-اگر بتوانیم از امام حسین بیاموزیم که ثواب آن کسی که محکمتر زنجیر میزند یا صدای طبلش بلندتر است، از دیگری بیشتر نیست، آنگاه از او پیروی نمودهایم.
-اگر بتوانیم از امام حسین بیاموزیم که عزاداریاش را نباید با چشم و همچشمی، فخرفروشی و ریاکاری پیوند بزنیم، دینِ او را یاری نمودهایم.
-اگر فرضا منِ مغازهدار یا کاسب بتوانم از امام حسین بیاموزم که نباید در طولِ سال جنسهایم را با قیمت دو برابری به مردم قالب کنم تا بتوانم در ماه محرم و صفر به کربلا بروم، آنگاه به راستی آنچه را که باید از او آموختهام.
آن روز که بفهمیم عزاداریِ امام حسین تنها لباسِ سیاه پوشیدن، پاره کردن باندهای ماشین با صدای مداحی (و نوحههایی که بیشتر شبیه موسیقیهای ریتمیک و شورانگیز شدهاند!)، سینهزنی و زنجیرزنی، و دعوا بر سرِ غذای نذری نیست، به راستی توانستهایم که از شیوهی زندگانی بزرگان دین و تاریخ درس بگیریم. چه بسا آن کسی که در روزِ عاشورا لباسِ قرمز به تن کرده و با هدفون به موسیقی گوش میدهد، از منِ ریاکاری که لباس سیاه به تن دارم و ردِ مُهر بر پیشانیام نقش بسته، انسانِ با تقواتر و با اخلاقتری باشد...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍5❤1👎1😁1
تجربهگرایان این عقیده را (که مورد قبول افلاطون بوده) رد میکنند که ما با مقدار معینی شناخت از جهان متولد میشویم که در زندگیهای پیشین کسب کردهایم.
در واقع جان لاک با مفهوم تصورات فطری از هرنوعش مخالف بود و فکر میکرد چنین چیزی وجود ندارد.
به عقیدهی او، ما وقتی به دنیا میآییم، ذهنمان همچون کاغذی سفید است که بعدا تجربیاتمان بر روی آن نوشته میشود و همهی ادراک و شناختِ بعدی ما از واقعیتِ خارجی، از همین مبادی شکل میگیرد.
داستان فلسفه
برایان مگی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
به عشق بد و بیراه بگو عزیزم. به آن فحش بده و از آن متنفر باش. با این حال تو نیز مدتی بعد، شاید همین فردا، عاشق خواهی شد. آن آدمی که فکر میکنی نیمهی گمشدهی توست، ناگهان از ناکجا آباد نمایان میشود و قلبت را به تاراج میبرد. آنگاه تمام تصورات پیشینت را نسبت به عشق کنار میگذاری و تصمیم میگیری تا عشق را بارِ دیگر تجربه کنی.
هرچقدر هم بگویی که عشق چیزی جز کم و زیاد شدن هورمونها و ناقلهای عصبی نیست و هرچقدر که بخواهی آن را با علوم اعصاب یا از دید روانشناسی تبیین کنی، باز هم نمیتوانی جلویش را بگیری.
هرچند آن عشقِ استعلایی که تا کنون از آن سخن گفتهاند را کسی ندیده، با این حال همانطور که جهان پر است از زخم خوردگانِ عشق، نیز پر شده از عاشقانی که کنار یکدیگر به زندگیشان ادامه میدهند. حالا یا یکدیگر را تحمل میکنند و به همدیگر عادت کردهاند و یا پس از اوجِ گرفتنشان در ابتدای آشنایی، فرودِ آرامی را تجربه نمودهاند و آن فرودِ آرام باعثِ تداوم عشقشان شده است.
شاید در زمانی که کلهشقتر بودم، ایمانِ بیشتری به چیزی مثلِ نیمهی گمشده داشتم اما اکنون با چخوف بیشتر موافقم که در جایی نوشته است:
علیرغم اینها، من هنوز هم هنگامِ گوش دادن به یک آهنگ عاشقانه یا به وقتِ خواندن یک شعر، به شدت متأثر میشوم. من حضورِ الههی عشق را که در اطرافم پرسه میزند و منتظر است تا من را هم مثلِ انسانهای دیگر به سمتِ بقای نسلم سوق بدهد، حس میکنم. این رسمِ طبیعت است و چیزی نیست که بتوانم در مقابلش مقاومت کنم. حتی آنهایی که مقاومت کردهاند هم نهایتا به قدرتش اعتراف کرده و در برابرش زانو زدهاند.
پس معشوقِ خیالی من، تویی که هنوز از میان کلمات، نواها، اشعار و تصاویر راهِ خودت را به درون ذهنم پیدا میکنی و در کوچه پس کوچههای آن قدم میزنی، بدان که دیگر امید چندانی به یافتن یا بدست آوردنت نبستهام؛ با این حال اینکه هنوز - حتی اگر شده صرفا در ذهنم - وجود داری، مرا تسکین میدهد.
دکارت میگفت: میاندیشم پس هستم؛ من میگویم: به تو میاندیشم پس هستی!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
هرچقدر هم بگویی که عشق چیزی جز کم و زیاد شدن هورمونها و ناقلهای عصبی نیست و هرچقدر که بخواهی آن را با علوم اعصاب یا از دید روانشناسی تبیین کنی، باز هم نمیتوانی جلویش را بگیری.
هرچند آن عشقِ استعلایی که تا کنون از آن سخن گفتهاند را کسی ندیده، با این حال همانطور که جهان پر است از زخم خوردگانِ عشق، نیز پر شده از عاشقانی که کنار یکدیگر به زندگیشان ادامه میدهند. حالا یا یکدیگر را تحمل میکنند و به همدیگر عادت کردهاند و یا پس از اوجِ گرفتنشان در ابتدای آشنایی، فرودِ آرامی را تجربه نمودهاند و آن فرودِ آرام باعثِ تداوم عشقشان شده است.
شاید در زمانی که کلهشقتر بودم، ایمانِ بیشتری به چیزی مثلِ نیمهی گمشده داشتم اما اکنون با چخوف بیشتر موافقم که در جایی نوشته است:
هیچ نیمهی گمشدهای وجود ندارد! تنها چیزی که وجود دارد تکههایی از زمان است که در آنها، ما با کسی حال خوشی داریم؛ حالا ممکن است سه دقیقه باشد، دو روز، پنج سال یا همهی عمر... .
علیرغم اینها، من هنوز هم هنگامِ گوش دادن به یک آهنگ عاشقانه یا به وقتِ خواندن یک شعر، به شدت متأثر میشوم. من حضورِ الههی عشق را که در اطرافم پرسه میزند و منتظر است تا من را هم مثلِ انسانهای دیگر به سمتِ بقای نسلم سوق بدهد، حس میکنم. این رسمِ طبیعت است و چیزی نیست که بتوانم در مقابلش مقاومت کنم. حتی آنهایی که مقاومت کردهاند هم نهایتا به قدرتش اعتراف کرده و در برابرش زانو زدهاند.
پس معشوقِ خیالی من، تویی که هنوز از میان کلمات، نواها، اشعار و تصاویر راهِ خودت را به درون ذهنم پیدا میکنی و در کوچه پس کوچههای آن قدم میزنی، بدان که دیگر امید چندانی به یافتن یا بدست آوردنت نبستهام؛ با این حال اینکه هنوز - حتی اگر شده صرفا در ذهنم - وجود داری، مرا تسکین میدهد.
دکارت میگفت: میاندیشم پس هستم؛ من میگویم: به تو میاندیشم پس هستی!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍4❤2
فکر میکرد که اثبات برتریاش در هر موقعیتی، به نفعش تمام میشود. او برای رضایت از خودش، نیاز به دیدهشدن داشت و از این رو همیشه سعی میکرد تا برتریاش را به اطرافیانش اثبات کند. اما اکنون پی برده بود که این تقلای شدید در اثبات تواناییهایش، به ضررش تمام شده است.
حال باید سعی میکرد تا معمولی بودن و متوسط بودن را به خودش یاد بدهد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
حال باید سعی میکرد تا معمولی بودن و متوسط بودن را به خودش یاد بدهد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍6
سالها گذشت در حالی که خودمان را دوست نمیداشتیم، از دست خودمان فرار میکردیم و به دنبال توجه و محبت دیگران میدویدیم.
روزی ناگهان درخشش چشمان خود را در آیینه تماشا کردیم و از آنجا بود که عشق به خودمان در دلمان جای گرفت. زان پس جهان را آیینهی درون دیدیم و مهر و محبتمان به دلِ عالم و آدم نشست. پس ندا آمد: «وَ تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ.»
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
روزی ناگهان درخشش چشمان خود را در آیینه تماشا کردیم و از آنجا بود که عشق به خودمان در دلمان جای گرفت. زان پس جهان را آیینهی درون دیدیم و مهر و محبتمان به دلِ عالم و آدم نشست. پس ندا آمد: «وَ تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ.»
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3👎1
خوانندهی عزیزم!
اگر تا کنون حتی یکی از نوشتههایم توانسته باشند تا عمقِ جانت نفوذ کنند، تنها به این خاطر بوده است که تک تک آنها از عمقِ جانم نشئت گرفتهاند؛ در غیر این صورت من هرگز دست به قلم نمیبردم تا بنویسم.
من برای نوشتن زور نمیزنم و سعی نمیکنم تا با تقلای بیثمر، کلماتی را که هیچ ارتباطی با هم ندارند به هم بچسبانم؛ آنها در ذهنم ناگهان در کنار هم قرار میگیرند و من تنها به آنها جسمی میبخشم تا در پهنهی هستی حضور پیدا کنند و پیوندی بین الاذهانی شکل بدهند.
نوشتن برای من تبدیل به یکی از کارهایی شده که هرروز باید انجامشان بدهم؛ شبیه غذا خوردن یا مسواک زدن!
من از اینکه تا کنون تلاش کردهام تا جهان را از زوایای گوناگون برایت به نمایش بگذارم، از جامعه بگویم، در مورد وجود انسان تأمل و فلسفهبافی بنمایم، شعر بنویسم، از عشق و مکاشفات عارفانه قلمفرسایی کنم و زبان و کلمات را به منظور آفرینش و خلق زیبایی به کار ببندم، خرسندم.
از تو ممنونم که هنوز هم با اشتیاق، هر آنچه که مینویسم را میخوانی و به من بازخورد میدهی. به راستی من بدون حضور و توجه چشمان و ذهن تو، هیچ چیز نیستم.
تمام تلاش من این است که از خودسانسوری و نقاب به چهره زدن خودداری کنم و دیدگاهم را به هستی آنچنان که هست به تو نشان بدهم. این دیدگاه قرار نیست که بینقص، کامل یا کاملا منسجم و بدون تناقض باشد. در واقع من در پی این هستم که خودم را بشناسم و با خودم آشنا شوم. من در تلاشم تا محتواهای ذهنِ ناخودآگاه خودم و تو را، آگاهانه زیر سوال ببرم، تحلیل کنم و به تدریج تکههای این پازل را کنار هم بگذارم تا تصویر نسبتا منسجمی به دست بدهم. در واقع مقصودم از consciousness همین است. پس اگر دیدگاهم خوشایندِ تو نیست و حتی متضاد با دیدگاه توست، این تضاد را تاب بیاور و به رسمیت بشناس، چرا که همانطور که در بیو چنل نوشتهام «بوسیلهی روبروشدن با اضدادمان است که به فهمِ بیشترِ خودمان میرسیم!»
۱۴۰۳/۴/۳۰
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
اگر تا کنون حتی یکی از نوشتههایم توانسته باشند تا عمقِ جانت نفوذ کنند، تنها به این خاطر بوده است که تک تک آنها از عمقِ جانم نشئت گرفتهاند؛ در غیر این صورت من هرگز دست به قلم نمیبردم تا بنویسم.
من برای نوشتن زور نمیزنم و سعی نمیکنم تا با تقلای بیثمر، کلماتی را که هیچ ارتباطی با هم ندارند به هم بچسبانم؛ آنها در ذهنم ناگهان در کنار هم قرار میگیرند و من تنها به آنها جسمی میبخشم تا در پهنهی هستی حضور پیدا کنند و پیوندی بین الاذهانی شکل بدهند.
نوشتن برای من تبدیل به یکی از کارهایی شده که هرروز باید انجامشان بدهم؛ شبیه غذا خوردن یا مسواک زدن!
من از اینکه تا کنون تلاش کردهام تا جهان را از زوایای گوناگون برایت به نمایش بگذارم، از جامعه بگویم، در مورد وجود انسان تأمل و فلسفهبافی بنمایم، شعر بنویسم، از عشق و مکاشفات عارفانه قلمفرسایی کنم و زبان و کلمات را به منظور آفرینش و خلق زیبایی به کار ببندم، خرسندم.
از تو ممنونم که هنوز هم با اشتیاق، هر آنچه که مینویسم را میخوانی و به من بازخورد میدهی. به راستی من بدون حضور و توجه چشمان و ذهن تو، هیچ چیز نیستم.
تمام تلاش من این است که از خودسانسوری و نقاب به چهره زدن خودداری کنم و دیدگاهم را به هستی آنچنان که هست به تو نشان بدهم. این دیدگاه قرار نیست که بینقص، کامل یا کاملا منسجم و بدون تناقض باشد. در واقع من در پی این هستم که خودم را بشناسم و با خودم آشنا شوم. من در تلاشم تا محتواهای ذهنِ ناخودآگاه خودم و تو را، آگاهانه زیر سوال ببرم، تحلیل کنم و به تدریج تکههای این پازل را کنار هم بگذارم تا تصویر نسبتا منسجمی به دست بدهم. در واقع مقصودم از consciousness همین است. پس اگر دیدگاهم خوشایندِ تو نیست و حتی متضاد با دیدگاه توست، این تضاد را تاب بیاور و به رسمیت بشناس، چرا که همانطور که در بیو چنل نوشتهام «بوسیلهی روبروشدن با اضدادمان است که به فهمِ بیشترِ خودمان میرسیم!»
۱۴۰۳/۴/۳۰
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤9👍1
نگاه به هیکل گندهشان نکن و نگذار صدای بلند یا ظاهر خشنشان تو را بترساند.
تو شاید آنها را به شکل دیگری ببینی اما من آنها را صرفا به مثابه کودکانی میبینم که زمان بر آنها گذشته و آنها را تغییر داده است. با این حال آنها هنوز هم مثل قبل کودکند؛ کودکانی با هزاران عقدهی فروخورده و صدها میلِ ارضانشده.
برخی از آنها شبیه درختانی هستند که از ابتدا کج رشد کردهاند، بدونِ اینکه حتی بدانند یا بعضا بدونِ اینکه حتی بخواهند.
در پی این نیستم تا آنها را در برابر استفادهی نادرست از اختیاراتشان تبرئه کنم، با این حال سرزنشِ قربانی نیز شیوهی درستی نیست! وقتی بذر در خاکی کاشته شود که غنی نیست، جوانه در شرایطی رشد کند که از آبِ کافی و نورِ خورشید برخوردار نباشد و باغبانِ کارنابلد چوبی را تکیهگاهِ ساقههای ضعیفِ گیاه نکند، درخت کج رشد میکند و ثمرهی آن نیز میوهای کرمخورده و تلخ خواهد شد؛ میوهای که نه تنها طعمِ دهانِ باغبان را تلخ خواهد کرد، بلکه زندگی را نیز به کامِ افراد بسیاری تلخ خواهد نمود.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
تو شاید آنها را به شکل دیگری ببینی اما من آنها را صرفا به مثابه کودکانی میبینم که زمان بر آنها گذشته و آنها را تغییر داده است. با این حال آنها هنوز هم مثل قبل کودکند؛ کودکانی با هزاران عقدهی فروخورده و صدها میلِ ارضانشده.
برخی از آنها شبیه درختانی هستند که از ابتدا کج رشد کردهاند، بدونِ اینکه حتی بدانند یا بعضا بدونِ اینکه حتی بخواهند.
در پی این نیستم تا آنها را در برابر استفادهی نادرست از اختیاراتشان تبرئه کنم، با این حال سرزنشِ قربانی نیز شیوهی درستی نیست! وقتی بذر در خاکی کاشته شود که غنی نیست، جوانه در شرایطی رشد کند که از آبِ کافی و نورِ خورشید برخوردار نباشد و باغبانِ کارنابلد چوبی را تکیهگاهِ ساقههای ضعیفِ گیاه نکند، درخت کج رشد میکند و ثمرهی آن نیز میوهای کرمخورده و تلخ خواهد شد؛ میوهای که نه تنها طعمِ دهانِ باغبان را تلخ خواهد کرد، بلکه زندگی را نیز به کامِ افراد بسیاری تلخ خواهد نمود.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍5
به شهر نگاهی بنداز دوستِ من. به این جامعهی دروغین و به این ملتِ خیالی نگاه کن!
شهر هرروز بیشتر از حضور ماشینهای قراضه پر میشود. این آهنپارههای بنجل و بیارزش. پولمان ارزش واقعیاش را از دست داده و کالاهایی که در دسترسمان هستند، ناسالم، بنجل و کم دوامند.
آن مرد را ببین! ماشین شاسی بلند چینیاش را به قیمت هنگفتی خریداری کرده، سوارش شده و جوری قیافه گرفته که انگار سوار بر بنز یا لندکروز است. او زرنگ نیست. زرنگ آنهایی هستند که ورود ماشینهای باکیفیت را به کشور محدود میکنند و قیمت تولیدات داخلی یا اجناس چینی را چندین برابر. تنها حقِ انتخابی که ما داریم بین این دو گزینه است: پولِ زیاد بده و کالای بدتر را بخر و پولِ بسیار زیاد بده و کالای بد را خریداری کن!
در این بین آنچه که زیرِ سوال میرود و از ارزشش کاسته میشود، سلیقه و میلِ ذاتی انسان به زیبایی و کیفیت است.
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
شهر هرروز بیشتر از حضور ماشینهای قراضه پر میشود. این آهنپارههای بنجل و بیارزش. پولمان ارزش واقعیاش را از دست داده و کالاهایی که در دسترسمان هستند، ناسالم، بنجل و کم دوامند.
آن مرد را ببین! ماشین شاسی بلند چینیاش را به قیمت هنگفتی خریداری کرده، سوارش شده و جوری قیافه گرفته که انگار سوار بر بنز یا لندکروز است. او زرنگ نیست. زرنگ آنهایی هستند که ورود ماشینهای باکیفیت را به کشور محدود میکنند و قیمت تولیدات داخلی یا اجناس چینی را چندین برابر. تنها حقِ انتخابی که ما داریم بین این دو گزینه است: پولِ زیاد بده و کالای بدتر را بخر و پولِ بسیار زیاد بده و کالای بد را خریداری کن!
در این بین آنچه که زیرِ سوال میرود و از ارزشش کاسته میشود، سلیقه و میلِ ذاتی انسان به زیبایی و کیفیت است.
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
کادوی تولد برام موزیک، عکس یا هرچیزی که دوس داری بفرس 🥳
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1993117680
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1993117680
❤3