آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
Glass House (Sad Version)
mgk
life's been hard since 17
I've been through hell, I think I'm somewhere in between
Caught in purgatory, I can paint the scene
Everything turned to a nightmare from a dream

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
هرچه بود خوشبخت نبود، هرگز احساس خوشبختی نکرده بود. این نابسندگی زندگی از چه بود؟ از چه ناشی می‌شد این‌که به هرچه تکیه می‌کرد در جا می‌گندید؟
اگر به راستی در جایی انسانی نیرومند و زیبا وجود داشت، انسانی نستوه، سرشار از شور و در عین حال ظرافت، با قلب یک شاعر و چهره‌ی یک فرشته، که چنگ به دست داشت و رو به آسمان مدیحه‌های نکاحی می خواند، اگر وجود داشت چرا اِما اتفاقی به او بر نمی‌خورد؟
آه! چه خیال محالی!
به راستی که هیچ چیز ارزش جستجو نداشت؛ همه چیز دروغ بود! هر لبخندی خمیازه‌ای از ملال را پنهان می‌کرد، هر شادی‌ای، لعنتی را و هر لذتی، چندشش را. از بهترین بوسه‌ها چیزی جز میل تحقق‌ناپذیر خوشی بزرگ‌تری روی لب‌ها نمی‌مانْد.

مادام بوواری
گوستاو فلوبر

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
لطفا وقت خودتان را تلف نکنید و این مزخرفات را نخوانید!

گاهی اوقات به تمام عقایدم شک می‌کنم و هر چه که می‌دانم و به آن اعتقاد دارم را زیر سوال می‌برم. من همیشه آنچه که باید باشد را به آنچه که هست ترجیح داده‌ام. از این رو، من خودم را به نوعی اخلاقیاتِ جهان‌شمول پیوند زده‌ام؛ چیزی که عمل به آن شاید باعث شود که زندگی مادی و غیرمادی بهتری را داشته باشیم. (حتی در اینجا نیز، من وجودِ یک نوع از حیات غیرمادی را فرض گرفته‌ام در حالی که خود این موضوع هم باید زیر سوال برود!)
اما در نهایت چه اهمیتی دارد؟ آنکس که سعی می‌کند اخلاقی زندگی کند و آنکس که هیچ قید و بندی برای خودش قائل نیست، هردو نهایتا به احساس پوچی می‌رسند. هردو به مرگ می‌رسند. هردو به جایی می‌رسند که به آفریننده‌‌شان فحش بدهند!
خدا؟! کدام خدا؟ همان که قبرش را گالیله و نیوتن و داروین کندند و در آن چالش کردند؟ همان که نیچه آمد و مرگش را اعلام کرد؟ یا آن خدایی که اخلاقیات کانتی را بنیان نهاد؟ یا آنکه سیزیف را به مجازاتی ابدی محکوم کرد؟!
اصلا بگذار دنیا را کثافت و لجن از جا بردارد. بگذار این احمق‌ترینِ مخلوقات و این قدم اشتباه در راستای تکامل، گند بزند به هرچه هست و نیست.
ما آنچنان با خودمان پیوند خورده‌ایم که نمی‌توانیم تصور کنیم که جای فردِ دیگری بودن چه احساسی می‌تواند داشته باشد. شاید اگر ما هم جای آنکه سرزنشش می‌کنیم بودیم، همان کارهایی را می‌کردیم که او انجام می‌دهد. آیا این سلبِ اختیار از انسان نیست؟! اینکه حق بدهیم به آنکه بدی می‌کند جای آنکه مجازاتش کنیم؟ نمی‌دانم. هرچه که هست اهمیتی ندارد. با این وجود، من باید دست از تلاش برای فرو کردنِ اخلاقیاتِ جهانشمولِ مسخره‌ام توی کله‌ی دیگران بردارم. من تنها مطابق با طبیعتِ خودم عمل می‌کنم. شاید طبیعتِ فردی دیگر، جورِ دیگری باشد!
پروتاگوراس می‌گفت: «انسان معیارِ همه چیز است.» من می‌پرسم: «آیا در اینجا انسان را بطور کلی در نظر بگیریم یا هر فرد را بطور جداگانه بررسی کنیم؟!»
نسبی‌گرایان می‌گویند: «هیچ قاعده‌ی کلی‌ای وجود ندارد و هرکس می‌تواند هرطور که خواست عمل کند.» می‌گویم: «آیا داورِ یک مسابقه‌ی آشپزی می‌تواند غذای سوخته و ته گرفته را بچشد و به آن غذا نمره‌ی کامل بدهد؟! مگر نمی‌گوییم همه چیز نسبی‌ست؟ خب پس شاید انسانی پیدا شود و همین غذای سوخته را با به به و چه چه بخورد و لذت ببرد!»
شکاکیان معتقد بودند که برای نفی و اثبات هر قضیه‌ای می‌توان به دو شیوه‌ی متناقض استدلال نمود، به گونه‌ای که هردو استدلال نیز درست جلوه کنند. پورهو نیز پس از سفر به نقاط مختلف جهان، به این موضوع باور پیدا کرده بود که «به ازای تقریبا هرچیزی که مردم در جایی به آن اعتقاد دارند، مردمانی در جای دیگری هستند که به چیزی برعکسِ آن معتقدند و معمولا دلایلی که هریک از دو گروه برای اعتقادات‌شان ارائه می‌کنند، به یک اندازه درستند یا حداقل اینطور به نظر می‌رسد!»
هربار پس از فکر کردن به چنین مسائلی، در می‌یابم که تا چه حد جهانِ ریاضی‌دان‌ها از هزارتوی پیچ در پیچِ ذهنِ پژوهشگران علوم انسانی برایم جذابتر جلوه می‌کند: (4=2+2)!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2🕊1💔1
Love Makes a Fool of Everyone
J.E. Sunde
There's nothing so foolish as love
To bind your purpose
To something so foolish as love
Maybe the foolish things are designed
To confound the selfish mind
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
همیشه بعد از مرگِ کسی، نوعی حیرت به جا می‌ماند، بس که درک نیستی‌ای که ناگهان پیش آمده و نیز رضا دادن به آن و باور کردنش دشوار است.

مادام بوواری
گوستاو فلوبر

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍2
در سرم صدها خواننده با هم آواز سر می‌دهند و هزاران نوازنده بی توجه به اصلِ هارمونی، سازهای خود را به صدا در می‌آورند. ذهنم مانند غاری‌ست که اصوات در آن پژواک پیدا می‌کنند و در چرخه‌ای بی‌پایان، تکرار می‌شوند. مغزم شبیه دستگاهی‌ست که خاموش نمی‌شود؛ مثل رباتی که سازنده‌اش را به قتل رسانده و قدرت را از آنِ خودش نموده‌ است!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1
کلِ انگیزش روانی از دیدگاه هابز، نوعی فشار است؛ چه بصورت فشارِ پیش‌برنده و چه واپس‌زننده. می‌توان این دو جهت انگیزه‌ی روانی را میل و بیزاری نامید. صورت‌های آشناتر متعددی از آنها وجود دارد: تمایل و بی‌میلی، عشق و نفرت، شادمانی و اندوه و غیره‌. نیمه‌ی اول این جفت واژه‌ها نمایانگر نیازها و تمایلات ذاتا ارضانشدنی و بنابراین بی‌پایان بشری‌ست که تا زندگی متوقف نشود، این‌ها هم متوقف نمی‌شوند.
حالتِ بسیار غالب و مسلطِ دومی یا بیزاری و در واقع تنفری بسیار قوی‌تر و مؤثرتر از بقیه، همان ترس از مرگ است. مرگ چیزی‌ست که اکثرِ ما حاضریم هرکاری بکنیم تا از آن دور بمانیم.

داستان فلسفه
برایان مگی

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
گفت: «انسان در نهایت شبیه رویاهایش می‌شود.»
این را از او پذیرفتم و ادامه دادم: «انسان در نهایت شبیه آنان که دوستشان دارد می‌شود.»
آنگاه به یکدیگر خیره شدیم و دریافتیم که تا چه حد به هم شباهت پیدا کرده‌ایم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔4
نام اثر: Ruins in the Giant Mountains
هنرمند: Caspar David Friedrich

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
اسپینوزا با بینشی عمیق، مدت‌ها قبل از فروید استدلال می‌کرد که احساسِ فاعلِ مختار بودن‌مان فقط توهمی‌ست بر این اساس که ما اغلب از علت‌های واقعیِ اعمالمان آگاه نیستیم‌ و رسیدن به این آگاهی از طریق تفکر، می‌تواند آزادمان سازد‌؛ البته نه به طوری که به معنای واقعی کلمه فاعلِ مختار شویم بلکه ادراک و بینش درونی به ما می‌دهد تا بتوانیم هرچیزی را همان گونه که هست بپذیریم.
او اولین کسی در اروپا بود که این اندیشه را مطرح کرد. اما برعکسِ فروید، او ضمنا می‌گفت بیهوده است اگر همه‌ی ذهن افراد درگیر مسائل شخصی خود باشد، زیرا اینها صرفا نگرانی‌هایی حقیر و ناچیزند. باید بکوشیم تا مسائل خود را در جایگاه واقعی‌شان در کلیتِ امور مشاهده کنیم و آن وقت متوجه می‌شویم که چقدر بی‌اهمیت‌اند. این کمک زیادی به ما می‌کند تا مشکلات را تحمل کنیم. او با استعاره‌ای به یادماندنی در بیان این اندیشه گفت: «باید از چشمِ ابدیت به زندگی خودمان نگاه کنیم.»

داستان فلسفه
برایان مگی

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍3
به او بنگر که چگونه همیشه دستش به سمتِ زندگی دراز است. او تا هنگامی که آن ضربه‌ی مهلک و مرگبار نهایی بر پیکرش فرود نیامده، از زخم‌های کوچک و سطحی‌اش می‌نالد و آن هنگام که زمین‌گیر شده باشد، تازه می‌فهمد که هیچگاه شکرگزارِ داشته‌هایش نبوده است.
انگار باید همیشه درد بزرگتری را درون خودش یا دیگران تشخیص بدهد تا بتواند در برابر رنج‌های کوچکش، صبرش را تقویت کند. گاهی حتی این مورد جوابگو نیست چرا که او تصور می‌کند که رنج‌هایش همچون رنج‌های ورتر جوان هستند! تصورش این است که خودش کوهی را بر دوش می‌کشد و دیگران کیسه‌ی کاهی را حمل می‌کنند.
او تا هنگامی که دارایی‌هایش را از دست ندهد، هرگز قدر آنها را نخواهد دانست. تنها تلخی و رنجِ نداشتن است که می‌تواند حلاوتِ داشته‌هایش را به رخش بکشد.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍1
قبل از خرید یا به سرپرستی گرفتن یه حیوون خونگی، باید به این درک و فهم رسیده باشی که داشتن حیوون خونگی دو وجه داره. این دو وجه مثل دو روی سکه جداناپذیر هستن.
تو ممکنه از تاثیراتی که حیوون خونگی روی سلامت روانت میذاره بهره ببری و احساس کنی که با داشتنش از قبل خوشحال‌تر و راضی‌تر هستی.
با این وجود، اون حیوون نیاز به مراقبت داره. نیاز به وقت گذاشتن داره. ممکنه نصف شب از خواب بیدارت کنه تا بهش غذا بدی‌. ممکنه‌ لباس مورد علاقت رو کثیف کنه! ممکنه اتاقت رو بهم بریزه و حتی ممکنه بهت آسیب بزنه.
مثال دیگه‌ای که میشه زد بچه آوردن و نگهداری از بچه هستش. اکثر زوج‌ها معمولا به علت شوق و اشتیاقی که به بچه داشتن دارن، معمولا یکی از وجوه فرزند داشتن رو نادیده می‌گیرن. اونها ممکنه فکر کنن که بچه داشتن سراسر لذت و شادی و خوشحالی هستش در حالی که بزرگ کردن بچه میتونه رنج و سختی و دغدغه‌‌ی زیادی رو به همراه داشته باشه. همین میشه که بسیاری از پدر و مادرها بدون در نظر گرفتن توانایی‌های خودشون، بچه‌دار میشن و بعد به شیوه‌ی نادرستی بچه‌ی خودشون رو تربیت میکنن و رشد میدن. مثلا ممکنه وقتایی که حوصله ندارن و بچه بهانه میگیره، از راهکار تنبیه بدنی استفاده کنن یا در بهترین حالت یه موبایل بدن دستش تا سرگرم بشه!!
همه‌ی اینها رو گفتم تا به این برسم که رابطه‌‌ی عاطفی و عشق هم مثل این موارد، دو وجه کاملا متضاد داره. تو اگه نخوای رنج و سختیِ رابطه رو تحمل کنی و اگه نخوای غم‌های شریک عاطفیت تبدیل به غم‌های خودت بشن، هرگز نمیتونی شادی‌های اون رابطه رو بچشی. تموم این موارد در کنار هم معنا پیدا میکنن پس قبل از ورود به یک رابطه‌ی عاطفی، سعی کن اولویت‌هات رو کاملا مشخص کنی و غیر از ارضای نیازهای خودت، مؤلفه‌های دیگه رو هم در نظر بگیری‌. در غیر این صورت وارد رابطه‌ای میشی که انتهایی جز آسیب دیدنِ هردو طرف نداره و نتیجش هم میشه بی‌اعتمادی روزافزون آدمها به همدیگه!
حرف زدن و نوشتن در مورد اینها خیلی راحته اما عملی کردنشون دشوار و پر از ریزه‌کاری هست؛ با این حال ما باید سعی کنیم علم و دانشمون رو با عملمون پیوند بدیم تا زندگی بهتری رو برای خودمون و دیگران فراهم کنیم.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍2
I Don't Care to Dance
J.E. Sunde
And you rebuke the bullshit and the lies
All those people who told me how to be a man
Well I don't want to follow them any longer
So twirl me round the floor

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍1
جستارهایی در باب عشق
آلن دوباتن

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1👍1🕊1
نه فرشته‌ام نه شیطان!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤5🕊2
title track
Machine Gun Kelly
I sold some tickets
To come see my downfall
It sold out in minutes
I saw friends in the front row
They'll leave when I'm finished
And the lights in my name's gone
'Cause the ones who gas you up
Only come around when the flame's on

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
آگاه‌‌نویس
Machine Gun Kelly – title track
من یه سری بلیطو برای فروش گذاشتم تا ملت بیان و سقوطمو تماشا کنن. اون بلیط‌های لعنتی در عرض چند دقیقه فروش رفتن. اونجا دوستانم رو توی ردیف اول دیدم‌.
درست وقتی که اجرا تموم بشه، اونها صحنه رو ترک میکنن چون مردم تنها تا وقتی که چیزی برای ارائه داشته باشی تشویقت میکنن.
من از تیغ استفاده کردم تا حالت ناخوشایندی رو که داشتم تسکین بدم، اونها بهم گفتن که خودتو از بلندی پایین بنداز. بهم گفتن تو دیوونه‌ای و از کنترل خارج شدی و بهتره بمیری!
من بلیط‌های نمایشِ سقوطمو می‌فروشم!
من بلیط‌های نمایشِ سقوطمو می‌فروشم!
من بلیط‌های نمایشِ سقوطمو می‌فروشم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
لایبنیتس به طور شگفت‌آوری از جنبه‌های متعددی یک اندیشمند امروزی بود. اندیشمندان پیشین بر این باور بودند که ماده ساکن است و حرکت بر اثر نوعی فشار به ماده‌ی ساکن ایجاد می‌شود اما لایبنیتس حرکت، فعالیت یا گرایش به فعالیت را در سرشت ماده می‌دانست. در واقع او معتقد بود که اجزای اصلی سازنده‌ی ماده، خودشان نه از جنسِ ماده، بلکه کانون‌های فعال غیرمادی هستند. امروزه می‌دانیم که هر ماده‌ای نهایتا قابل تبدیل به انرژی است؛ پس افکار لایبنیتس در این مورد پیشگویی حیرت‌انگیزی بوده است.
اما در قرن هفدهم، تنها واژگانی که مردم برای صحبت درباره‌ی کانون‌های فعالیت غیرمادی داشتند، واژه‌هایی بود از قبیل نفس، روح یا شبح و لایبنیتس سعی کرد با همین‌ واژه‌ها افکار خود را بیان کند. او اجزای سازنده‌ی ماده را همچون ذرات آگاهی می‌دید که نقاطی را در فضا اشغال می‌کنند. او این ذرات را «موناد‌» (ذرات تجزیه‌ناپذیر) نامید و بر این باور بود که همه چیز از این ذرات ساخته شده است.

داستان فلسفه
برایان مگی

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2
Your past contains so many lessons, Learn them again and again and again. If you don't, you'll repeat your mistakes again and again and again.

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3