آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
Sainte-Chapelle, Paris
کلیسا‌ی سنت شپل، عبادتگاهی‌ست که در قرن سیزدهم، حد فاصل بین سال‌های 1242 تا 1248 در پاریس بنا نهاده شد. این کلیسا یکی از بهترین نمونه‌های معماری گوتیک است. این بنا و بناهای مشابه، همگی نمادی از خروج تدریجی اروپا از عصر جهل و تاریکی و ورود پیدا کردن به دوران رنسانس به شمار می‌روند.

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3👍1
زیگموند فروید معتقد است که عشق‌ورزیدن به معنای صرف‌نظر‌کردن از بخشی از احساس خودشیفتگی‌مان است. از این دیدگاه آن‌کس که نمی‌تواند عشق‌ بورزد، دچار وضعیتی آسیب‌شناختی‌ست که ممکن است در بعضی از موارد با خودشیفتگی مفرط در ارتباط باشد.
افرادی که دچار خودشیفتگی هستند، در واقع برخلاف تصور عموم اعتماد به نفس بالایی ندارند بلکه خودشیفتگی‌شان ناشی از احساس شرم و حقارت است‌.
جوزف برگو، روان‌درمانگر در کتابش به نام چرا آن کار را کردم؟ می‌نویسد:
آن چیزی که همه‌‌ی انسان‌های فخرفروش و خودبزرگ‌بین سعی می‌کنند فرافکنی کنند، احساس حقارت است. آن‌ها در سطح ناهشیار سعی می‌کنند عزت‌نفس شما را تحلیل برند، در شما رشک به وجود آورند و حقارتتان را جلوی چشمانتان بیاورند تا به این شکل بتوانند احساس برتری کنند و خودشان را بالاتر از شما قرار دهند.

با این حال مکانیسم‌های ایجاد کننده‌ی مشخصه‌های خودشیفتگی متعدد و متفاوت هستند. تروماهای عاطفی و جنسی، سوءمصرف مواد مخدر و حتی برخی از ویژگی‌های ژنتیکی تنها چند مورد از مواردی هستند که می‌توانند موجب بروز خودشیفتگی شوند.
همچنین خودشیفتگی می‌تواند مبنای عصب‌شناختی نیز داشته باشد. کسانی که کوکائین مصرف می‌کنند دچار احساس اعتماد به نفس کاذب و مفرط می‌شوند و این احساس بسیار شبیه احساساتی‌ست که افراد خودشیفته تجربه می‌کنند. این موضوع شاید بتواند ارتباط اختلال خودشیفتگی را با ناقل عصبی دوپامین نشان دهد. در حالی که افزایش سروتونین در مغز موجب ایجاد احساس همدلی و نوع‌دوستی در افراد می‌شود، افزایش غیرعادی دوپامین در مغز می‌تواند باعث شود که افراد بسیار خودپسند، رقابت‌طلب، برتری‌طلب و متکی به دستاوردهایشان بشوند. این افراد معمولا بسیار نمایشی عمل می‌کنند و تلاش دارند تا در تمام شرایط به بهترین شکل ممکن عمل کنند و همیشه در جمعِ دیگران بدرخشند.
آنها بسیار متکی به دستاوردهایشان و مورد توجه قرار گرفتن این دستاوردها توسط دیگران هستند تا حدی که اگر نتوانند به آنچه که می‌خواهند برسند، دچار احساس ناکامی، غم و اندوه، بی‌ارزشی و شرم می‌شوند. در واقع همانطور که در مورد افراد مغرور هم به این نکته اشاره شد، احساسات افراد خودشیفته نیز همواره بین دو قطبِ خودشیفتگی و حقارت در نوسان است.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍2
Handle With Care
Kid Cudi
Handle with care
So fragile and delicate
Handle with care
I'm so fragile and delicate

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1👎1🕊1
کلمات باردارند.
آنها بارِ آن معنایی را حمل می‌کنند که ما به آنها می‌دهیم. بار بعضی‌شان طراوت و تازگی‌ست. عشق‌ است‌. شفاست. آن چیزی‌ست که درد را درمان می‌کند و روح‌ را جلا می‌بخشد.
بار بعضی دیگرشان سیاهی و پلیدی‌ست‌. خشم‌ است‌. شهوت است. چاپلوسی‌ست. نقابی‌ست که زیر آن پنهان می‌شویم تا به هدفمان برسیم‌. دورویی و دروغ است‌.
بار معنایی کلمات نه فقط آن است که توسط زبان‌شناسان و ادیبان، از پیش تعیین شده باشد، بلکه همچنین مرتبط با احساس و هدفِ ما در هنگام به کار بردن آنها و زمینه‌ای‌ست که آنها را در آن به کار می‌بریم‌.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍2
آگاه‌‌نویس
Bahram – Beshno
خوردم هرچی جامعم به خوردم داد
یکمم تف کردم حس کنم مستثنام
شدم به مرضاش مبتلا
ولی فهمیدم چیزی خطرناک‌تر نیست
واسه جمعِ مفت‌برا
جز یه هنرمندِ کهنه‌کارِ نوگرا
چی یاد بگیرم از کی؟ کیان بزرگترام؟!

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1👎1
آنچه که ما واقعیت می‌نامیم، در واقع توهمی‌ست که ضمانت اجرایی خود را از فرهنگ دریافت کرده و توسط زبان تقویت می‌شود.

ترنس‌ مک‌کنا

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1
آگاه‌‌نویس
آنچه که ما واقعیت می‌نامیم، در واقع توهمی‌ست که ضمانت اجرایی خود را از فرهنگ دریافت کرده و توسط زبان تقویت می‌شود. ترنس‌ مک‌کنا -𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
درباره‌ی رئالیسم و حقیقت
(پیشنهاد می‌کنم که این متن را هم بخوانید.)

احتیاط شرط عقل است. انسان وقتی می‌خواهد پایش را جایی بگذارد، از قبل اطمینان پیدا می‌کند که آن‌جا کاملا سفت و مستحکم باشد تا از سقوط احتمالی‌اش جلوگیری کند. با این حال اکثرمان بدون اینکه به واقعیت‌هایی که می‌بینیم و احساس می‌کنیم شک نماییم، آنها را زیربنای تمام وجودمان قرار می‌دهیم. این همان حس‌گرایی، ماده‌گرایی‌مطلق و رئالیسمی‌ست که بسیاری از دانشمندان و حتی افراد عادی را درگیر کرده است.
محدود هستند انسان‌هایی که شک کنند و از خود بپرسند: «نکند حقیقت فراتر از این واقعیت‌های پیش پا افتاده‌ای باشد که ما قادریم احساسشان کنیم. نکند این چیزهایی که تجربه‌شان می‌کنیم، تنها حاصل محدودیت‌های ادراکی ما انسانها باشند!» این انسان‌های شکاک، واقعیت را جای پای محکمی برای خود نمی‌دانند و تن به رئالیسمِ خام و جزم‌گرایی عالمان نمی‌دهند. در عین حال، آنها می‌توانند علم و دانش را بسیار دوست داشته باشند و این تضادی با دیدگاهشان ندارد، چرا که ما برای درک واقعیت محدودی که تجربه می‌کنیم و برای مشخص کردن مرزهای شناخت و آگاهی‌مان، به علم نیازمندیم.
اما آن هنگام که علم، یقینی کورکورانه به دستمان می‌دهد و نهایتا مارا به این تصور می‌رساند که می‌توانیم هرآنچه که با روش علمی به آن دست پیدا کرده‌ایم را مساوی با حقیقت بدانیم، باید علممان و خودمان را زیر سوال ببریم! علم‌ تنها می‌تواند ثابت کند که جای پای ما به اندازه‌ای سفت و محکم است که بتوانیم تا اطلاع ثانوی روی آن بایستیم، با این حال فلاسفه و عُرفا در اینجا وارد صحنه می‌شوند و می‌گویند: «ای انسان! این جای پایی که تصور می‌کنی کاملا سفت و محکم است، تنها از دیدگاه محدود توست که محکم جلوه می‌کند‌.»
شاید اگر حتی برای چند ثانیه بتوانیم حالات تغییر یافته‌ی آگاهی را تجربه کنیم و در آن لحظات، محدود به مرز‌های دنیای درون ذهن و جسممان نباشیم، بتوانیم دریابیم که این واقعیت خارجی تا چه حد شکننده و پوچ است!
نقطه، خط، عرض، طول، ارتفاع. این تمام چیزی‌ست که بینایی‌مان ادراک می‌کند. ما رنگ‌ها را نیز تنها در محدوده‌ی خاصی از طول موج‌ها می‌توانیم احساس کنیم‌. شنوایی انسان نیز قادر نیست صداهایی را با فرکانسی بیشتر یا کمتر از حد مشخصی درک کند. چنین مثال‌هایی بسیارند اما در اینجا به همین‌ها اکتفا می‌کنیم.
در نهایت آنچه که انسان‌ در جهان مادی تجربه می‌کند، اگر نگوییم توهم است، بایستی بگوییم تجربه‌ای محدود است از حقیقتِ وجودِ خویشتن در عرصه‌ی هستی. تجربه‌ای که انسان با اختیارش به آن شکل می‌دهد و نهایتا هنگامی که بتواند با حقیقت روبرو شود، در می‌یابد که این تجربه، در عین حال که بسیار اهمیت دارد، کاملا پوچ است. Absurd است. چیزی‌ که ظاهری زیبا دارد اما از درون تهی‌ست...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3❤1
مشاعره‌ی انتخاباتی!

- رأیِ من به سگِ چشمانِ تو است
نه این گرگ‌های مسئول‌نما.


+ رأی‌ِ عشق را درونِ صندوقِ قلبت انداختم‌ تا نامزدِ منتخبِ من شوی و با هم کشورِ حیاتمان را آباد کنیم.

- آمدم رأی در صندوق قلبت گذارم
خندیدی و گفتی
#نه_به_انتخابات.

+ آمدم تا به تو رأی بدهم
اما حاکمیتِ مغزت
درِ صندوقِ قلبت را بسته بود.


در نهایت جناب آقای فاضل‌ نظری این شعر را خواندند و به مشاعره‌ی انتخاباتی پایان دادند:
دل از سیاستِ اهلِ ریا بکن، خود باش
هوای مملکتِ عاشقان سیاسی نیست!

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍4❤1😁1
Glass House (Sad Version)
mgk
life's been hard since 17
I've been through hell, I think I'm somewhere in between
Caught in purgatory, I can paint the scene
Everything turned to a nightmare from a dream

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
هرچه بود خوشبخت نبود، هرگز احساس خوشبختی نکرده بود. این نابسندگی زندگی از چه بود؟ از چه ناشی می‌شد این‌که به هرچه تکیه می‌کرد در جا می‌گندید؟
اگر به راستی در جایی انسانی نیرومند و زیبا وجود داشت، انسانی نستوه، سرشار از شور و در عین حال ظرافت، با قلب یک شاعر و چهره‌ی یک فرشته، که چنگ به دست داشت و رو به آسمان مدیحه‌های نکاحی می خواند، اگر وجود داشت چرا اِما اتفاقی به او بر نمی‌خورد؟
آه! چه خیال محالی!
به راستی که هیچ چیز ارزش جستجو نداشت؛ همه چیز دروغ بود! هر لبخندی خمیازه‌ای از ملال را پنهان می‌کرد، هر شادی‌ای، لعنتی را و هر لذتی، چندشش را. از بهترین بوسه‌ها چیزی جز میل تحقق‌ناپذیر خوشی بزرگ‌تری روی لب‌ها نمی‌مانْد.

مادام بوواری
گوستاو فلوبر

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
لطفا وقت خودتان را تلف نکنید و این مزخرفات را نخوانید!

گاهی اوقات به تمام عقایدم شک می‌کنم و هر چه که می‌دانم و به آن اعتقاد دارم را زیر سوال می‌برم. من همیشه آنچه که باید باشد را به آنچه که هست ترجیح داده‌ام. از این رو، من خودم را به نوعی اخلاقیاتِ جهان‌شمول پیوند زده‌ام؛ چیزی که عمل به آن شاید باعث شود که زندگی مادی و غیرمادی بهتری را داشته باشیم. (حتی در اینجا نیز، من وجودِ یک نوع از حیات غیرمادی را فرض گرفته‌ام در حالی که خود این موضوع هم باید زیر سوال برود!)
اما در نهایت چه اهمیتی دارد؟ آنکس که سعی می‌کند اخلاقی زندگی کند و آنکس که هیچ قید و بندی برای خودش قائل نیست، هردو نهایتا به احساس پوچی می‌رسند. هردو به مرگ می‌رسند. هردو به جایی می‌رسند که به آفریننده‌‌شان فحش بدهند!
خدا؟! کدام خدا؟ همان که قبرش را گالیله و نیوتن و داروین کندند و در آن چالش کردند؟ همان که نیچه آمد و مرگش را اعلام کرد؟ یا آن خدایی که اخلاقیات کانتی را بنیان نهاد؟ یا آنکه سیزیف را به مجازاتی ابدی محکوم کرد؟!
اصلا بگذار دنیا را کثافت و لجن از جا بردارد. بگذار این احمق‌ترینِ مخلوقات و این قدم اشتباه در راستای تکامل، گند بزند به هرچه هست و نیست.
ما آنچنان با خودمان پیوند خورده‌ایم که نمی‌توانیم تصور کنیم که جای فردِ دیگری بودن چه احساسی می‌تواند داشته باشد. شاید اگر ما هم جای آنکه سرزنشش می‌کنیم بودیم، همان کارهایی را می‌کردیم که او انجام می‌دهد. آیا این سلبِ اختیار از انسان نیست؟! اینکه حق بدهیم به آنکه بدی می‌کند جای آنکه مجازاتش کنیم؟ نمی‌دانم. هرچه که هست اهمیتی ندارد. با این وجود، من باید دست از تلاش برای فرو کردنِ اخلاقیاتِ جهانشمولِ مسخره‌ام توی کله‌ی دیگران بردارم. من تنها مطابق با طبیعتِ خودم عمل می‌کنم. شاید طبیعتِ فردی دیگر، جورِ دیگری باشد!
پروتاگوراس می‌گفت: «انسان معیارِ همه چیز است.» من می‌پرسم: «آیا در اینجا انسان را بطور کلی در نظر بگیریم یا هر فرد را بطور جداگانه بررسی کنیم؟!»
نسبی‌گرایان می‌گویند: «هیچ قاعده‌ی کلی‌ای وجود ندارد و هرکس می‌تواند هرطور که خواست عمل کند.» می‌گویم: «آیا داورِ یک مسابقه‌ی آشپزی می‌تواند غذای سوخته و ته گرفته را بچشد و به آن غذا نمره‌ی کامل بدهد؟! مگر نمی‌گوییم همه چیز نسبی‌ست؟ خب پس شاید انسانی پیدا شود و همین غذای سوخته را با به به و چه چه بخورد و لذت ببرد!»
شکاکیان معتقد بودند که برای نفی و اثبات هر قضیه‌ای می‌توان به دو شیوه‌ی متناقض استدلال نمود، به گونه‌ای که هردو استدلال نیز درست جلوه کنند. پورهو نیز پس از سفر به نقاط مختلف جهان، به این موضوع باور پیدا کرده بود که «به ازای تقریبا هرچیزی که مردم در جایی به آن اعتقاد دارند، مردمانی در جای دیگری هستند که به چیزی برعکسِ آن معتقدند و معمولا دلایلی که هریک از دو گروه برای اعتقادات‌شان ارائه می‌کنند، به یک اندازه درستند یا حداقل اینطور به نظر می‌رسد!»
هربار پس از فکر کردن به چنین مسائلی، در می‌یابم که تا چه حد جهانِ ریاضی‌دان‌ها از هزارتوی پیچ در پیچِ ذهنِ پژوهشگران علوم انسانی برایم جذابتر جلوه می‌کند: (4=2+2)!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2🕊1💔1
Love Makes a Fool of Everyone
J.E. Sunde
There's nothing so foolish as love
To bind your purpose
To something so foolish as love
Maybe the foolish things are designed
To confound the selfish mind
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
همیشه بعد از مرگِ کسی، نوعی حیرت به جا می‌ماند، بس که درک نیستی‌ای که ناگهان پیش آمده و نیز رضا دادن به آن و باور کردنش دشوار است.

مادام بوواری
گوستاو فلوبر

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍2
در سرم صدها خواننده با هم آواز سر می‌دهند و هزاران نوازنده بی توجه به اصلِ هارمونی، سازهای خود را به صدا در می‌آورند. ذهنم مانند غاری‌ست که اصوات در آن پژواک پیدا می‌کنند و در چرخه‌ای بی‌پایان، تکرار می‌شوند. مغزم شبیه دستگاهی‌ست که خاموش نمی‌شود؛ مثل رباتی که سازنده‌اش را به قتل رسانده و قدرت را از آنِ خودش نموده‌ است!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1
کلِ انگیزش روانی از دیدگاه هابز، نوعی فشار است؛ چه بصورت فشارِ پیش‌برنده و چه واپس‌زننده. می‌توان این دو جهت انگیزه‌ی روانی را میل و بیزاری نامید. صورت‌های آشناتر متعددی از آنها وجود دارد: تمایل و بی‌میلی، عشق و نفرت، شادمانی و اندوه و غیره‌. نیمه‌ی اول این جفت واژه‌ها نمایانگر نیازها و تمایلات ذاتا ارضانشدنی و بنابراین بی‌پایان بشری‌ست که تا زندگی متوقف نشود، این‌ها هم متوقف نمی‌شوند.
حالتِ بسیار غالب و مسلطِ دومی یا بیزاری و در واقع تنفری بسیار قوی‌تر و مؤثرتر از بقیه، همان ترس از مرگ است. مرگ چیزی‌ست که اکثرِ ما حاضریم هرکاری بکنیم تا از آن دور بمانیم.

داستان فلسفه
برایان مگی

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
گفت: «انسان در نهایت شبیه رویاهایش می‌شود.»
این را از او پذیرفتم و ادامه دادم: «انسان در نهایت شبیه آنان که دوستشان دارد می‌شود.»
آنگاه به یکدیگر خیره شدیم و دریافتیم که تا چه حد به هم شباهت پیدا کرده‌ایم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔4
نام اثر: Ruins in the Giant Mountains
هنرمند: Caspar David Friedrich

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌