آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
Daricheh
Chaartaar
من و تو وارثِ خورشید و ماهیم
من و تو نغمه‌ای بی‌اشتباهیم
تا زمینی می‌چرخد، تا هوا هواست
من و تو در جنونی سر به راهیم

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
برای آنکس که ارزشِ سخنانت را درک نمی‌کند و فریاد می‌زند تا حرفش را به کرسی بنشاند، صدایت را بالا نبر. آن‌کس که به سخنانت اهمیت بدهد، حتی زمزمه‌هایت را هم به گوشِ جان خواهد شنید.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1
نَظَر
جهان برای کسی که آیینه نيست آیینه می‌شود 🙏🙏 @beeerah
از آینه تأیید می‌خواستم‌. به خودم شک داشتم. هرگاه که تصوری از چهره‌ی خودم نداشتم، سراغ آینه می‌رفتم و خودم را درونش به تماشا می‌نشستم. هرگاه که آینه مرا تایید نمی‌کرد، خشمگین می‌شدم و سعی می‌کردم او را بشکنم. آینه‌ی بی‌گناه خرد می‌شد و من ناراضی‌تر از قبل ادامه می‌دادم. ادامه می‌دادم به امید اینکه آینه‌ای را بیابم که مرا زیباتر از من به من بنمایاند.
زمان گذشت و گذشت تا این را فهمیدم که آینه‌‌ها ایرادی ندارند. این من هستم که به خودم بی‌اعتماد شده‌ام. این منم که به خودم حتی قد سر سوزنی اطمینان ندارم. این منم که تمام روز می‌دوم تا آینه‌ای بیابم و درونش زیبایی ببینم!
اکنون دیگر به دنبال آینه‌ها نمی‌گردم چرا که خودم آینه‌ی خود و دیگران شده‌ام. اکنون اطمینان دارم به آنکه هستم و این اطمینان باعث می‌شود که تصورم نسبت به چهره‌‌ای که دارم قابل قبول‌تر باشد. اکنون هرجا که آینه‌ها را ببینم، این شعر را زیر لبم زمزمه می‌کنم و از کنارشان می‌گذرم:
من که چنین عیب‌شمارِ توام
در بد و نیک آینه‌دارِ توام
آینه‌ چون نقشِ تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست


نظامی

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1👍1
«در بابِ زندگی، زمان و پول»

زندگی همین منتظر ماندن‌ها در صفِ نانوایی‌ست. همین وقتی که در مسیر رسیدن به جایی تلف می‌شود، بدون اینکه به آن توجه کنیم. همین افکاری که در طول یک روز با آنها کلنجار می‌رویم. همین افرادی که در طول روز با آنها حرف می‌زنیم یا برایشان می‌نویسیم.
زندگی همان بغضی‌ست که گلوی مادربزرگم را در هنگام خداحافظی با من می‌گیرد. همان درخت گیلاسی که در حیاط خانه‌‌اش خشکید، جلوه‌ای از زندگی بود.
زندگی همین لباسی‌ست که با دقت آن را اتو می‌زنم و می‌پوشم. همین عطری که به خودم می‌زنم تا بوی خوبی بدهم. همین دوش آب سردی که در فصل گرما می‌گیرم.

زندگی همان ثانیه‌‌ای بود که مدام در انتظار گذراندنش بودیم تا به لحظه‌ی دیگری برسیم!

زمان را نباید چیزی شبیه پول دانست اما در فلسفه‌ی زندگی اکثر ما انسانها در عصر کنونی، زمان تبدیل به چیزی برابر با پول شده است. ما پول را صرف می‌کنیم تا چیز دیگری بدست بیاوریم، از این جهت پول بخاطر آنچه که هست اهمیتی ندارد بلکه بخاطر آنچه که می‌توان به‌وسیله‌ی آن بدست آورد اهمیت پیدا می‌کند. اگر دیدگاهمان به زمان و زندگی هم همین باشد، کلاهمان پسِ معرکه است! با چنین دیدگاهی زمان تنها از آن جهت برایمان اهمیت خواهد داشت که از طریق آن بتوانیم به چیز دیگری برسیم‌. بدین ترتیب، هر ثانیه را در آرزوی ثانیه‌ی بعدی و هر روز را در انتظار روز بعدی به سر می‌رسانیم. اینگونه آیا چیزی از زندگی‌مان باقی خواهد ماند؟!
و ببینید در جامعه‌‌ای که همه چیزش بشود پول، فلسفه‌ی زندگی یکایک افراد چگونه دگرگون می‌شود و چگونه انسانها، زمانشان و انسانهای دیگر را زیرپا می‌گذارند تا به چیز دیگری برسند.
حالا به من بگو در این لحظه، داری زمانت را صرف می‌کنی تا به چه چیزی برسی؟ آیا به ارزشِ همین لحظه‌ که معنای واقعی حیات‌ِ توست واقفی یا نه؟!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
رنگِ چشمانش را دوست می‌داشتم. محو تماشایشان شده بودم. پی برد و نگاهم کرد. لبخندی بر چهره‌اش نقش بست.
آن دیگری را به یاد می‌آورم که صدایش را دوست می‌داشتم. به شیوه‌ای که کلمات را ادا می‌کرد، دل بسته‌ بودم...!
با این حال از هنگامی که با تو آشنا شده‌ام، تمام این دوست‌داشتن‌های خیالی پیشِ چشمم رنگ باخته‌اند. در موردِ تو، نمی‌توانم بگویم که کدام قسمت از بدنت یا کدام ویژگی‌ات را بیشتر از دیگری دوست دارم. انگار که وجودت بطور همگن در جزء به جزءِ هرآنچه که از تو می‌‌شناسم، پراکنده شده است و من تمامِ وجودت را دوست می‌دارم. مثل کُلیتی که چیزی بیشتر از اجزای خودش است؛ با این حال تمام اجزایش، خواصِ کُل را درون خودشان دارند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1👍1🕊1
یک پایم بر لبه‌ی مدرنیته‌ است و پای دیگرم بر لبه‌ی سنت. بین پاهایم گوری‌ست دسته‌جمعی به وسعتِ تاریخ. شاید این سرنوشت انسانهایی مثل من است که در چنین سرزمینی چشم به جهان گشوده‌اند. آنها که به قول استادمان، زندگی‌شان فُرمی مدرن و محتوایی سنتی دارد. ظاهرسازانی کاربلد!
امروز در خیابان صحنه‌‌ی جالبی را شاهد بودم. پروانه‌ای خوش‌رنگ در پشتِ ویترین یک کفش فروشی لاکچری گیر افتاده بود و هرچه تقلا می‌کرد، راهِ خروجش را پیدا نمی‌کرد. چقدر این صحنه‌ برایم آشنا بود. شبیه سرنوشتِ نهایی روحِ انسان‌ در قفسِ زندگی مدرن: لگدمال شدن. فرقی نمی‌کند که این قفس چقدر پر زرق و برق و زیبا باشد. قفس، قفس است!
با این حال لفظِ مدرنیته را در این سرزمین باید با احتیاط به کار برد! من در شهری زندگی می‌کنم که محله‌هایی در آن وجود دارند، که مردمشان هنوز هم تحت تاثیر تعصبات قبیله‌ای هستند. حداقل هفته‌ای یک‌بار خبرهایی از آشوب و جنگ و قتل از مردمان این محلات به گوشم می‌رسد. با این حال در قسمت‌هایی دیگر از شهر، شاهد بروز تجملات غیرضروری و پیروی‌های کورکورانه از مدِ روز هستم. افرادی که هیچ‌کاری برای انجام دادن ندارند و ناچارا برای اینکه حوصله‌شان سر نرود،‌ چشم‌ و هم‌چشمی می‌کنند و برای پولی که از جیب‌هایشان سرریز کرده، برنامه‌ریزی می‌کنند. در این شرایط چگونه می‌توانم چشمانم را بر هرچه می‌بینم ببندم و با خیالِ راحت زندگی‌ام را ادامه بدهم؟!
تکلیف من چه می‌شود؟! منی که هم از سنت‌گرایی و تعصبات قبیله‌ای و بنیادگرایی دینی و ناتوانی در پذیرشِ دیگری تنفر دارم و هم از نسبی‌گرایی و لنگ در هوا بودن انسانِ مدرن گریزانم و با این حال بین مردمانی با طرز تفکرِ «صفر یا صدی» گیر افتاده‌ام!
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1👍1🕊1
Time
Pink Floyd
And you are young and life is long, and there is time to kill today
And then one day you find ten years have got behind you
No one told you when to run, you missed the starting gun

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
Sainte-Chapelle, Paris
کلیسا‌ی سنت شپل، عبادتگاهی‌ست که در قرن سیزدهم، حد فاصل بین سال‌های 1242 تا 1248 در پاریس بنا نهاده شد. این کلیسا یکی از بهترین نمونه‌های معماری گوتیک است. این بنا و بناهای مشابه، همگی نمادی از خروج تدریجی اروپا از عصر جهل و تاریکی و ورود پیدا کردن به دوران رنسانس به شمار می‌روند.

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3👍1
زیگموند فروید معتقد است که عشق‌ورزیدن به معنای صرف‌نظر‌کردن از بخشی از احساس خودشیفتگی‌مان است. از این دیدگاه آن‌کس که نمی‌تواند عشق‌ بورزد، دچار وضعیتی آسیب‌شناختی‌ست که ممکن است در بعضی از موارد با خودشیفتگی مفرط در ارتباط باشد.
افرادی که دچار خودشیفتگی هستند، در واقع برخلاف تصور عموم اعتماد به نفس بالایی ندارند بلکه خودشیفتگی‌شان ناشی از احساس شرم و حقارت است‌.
جوزف برگو، روان‌درمانگر در کتابش به نام چرا آن کار را کردم؟ می‌نویسد:
آن چیزی که همه‌‌ی انسان‌های فخرفروش و خودبزرگ‌بین سعی می‌کنند فرافکنی کنند، احساس حقارت است. آن‌ها در سطح ناهشیار سعی می‌کنند عزت‌نفس شما را تحلیل برند، در شما رشک به وجود آورند و حقارتتان را جلوی چشمانتان بیاورند تا به این شکل بتوانند احساس برتری کنند و خودشان را بالاتر از شما قرار دهند.

با این حال مکانیسم‌های ایجاد کننده‌ی مشخصه‌های خودشیفتگی متعدد و متفاوت هستند. تروماهای عاطفی و جنسی، سوءمصرف مواد مخدر و حتی برخی از ویژگی‌های ژنتیکی تنها چند مورد از مواردی هستند که می‌توانند موجب بروز خودشیفتگی شوند.
همچنین خودشیفتگی می‌تواند مبنای عصب‌شناختی نیز داشته باشد. کسانی که کوکائین مصرف می‌کنند دچار احساس اعتماد به نفس کاذب و مفرط می‌شوند و این احساس بسیار شبیه احساساتی‌ست که افراد خودشیفته تجربه می‌کنند. این موضوع شاید بتواند ارتباط اختلال خودشیفتگی را با ناقل عصبی دوپامین نشان دهد. در حالی که افزایش سروتونین در مغز موجب ایجاد احساس همدلی و نوع‌دوستی در افراد می‌شود، افزایش غیرعادی دوپامین در مغز می‌تواند باعث شود که افراد بسیار خودپسند، رقابت‌طلب، برتری‌طلب و متکی به دستاوردهایشان بشوند. این افراد معمولا بسیار نمایشی عمل می‌کنند و تلاش دارند تا در تمام شرایط به بهترین شکل ممکن عمل کنند و همیشه در جمعِ دیگران بدرخشند.
آنها بسیار متکی به دستاوردهایشان و مورد توجه قرار گرفتن این دستاوردها توسط دیگران هستند تا حدی که اگر نتوانند به آنچه که می‌خواهند برسند، دچار احساس ناکامی، غم و اندوه، بی‌ارزشی و شرم می‌شوند. در واقع همانطور که در مورد افراد مغرور هم به این نکته اشاره شد، احساسات افراد خودشیفته نیز همواره بین دو قطبِ خودشیفتگی و حقارت در نوسان است.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍2
Handle With Care
Kid Cudi
Handle with care
So fragile and delicate
Handle with care
I'm so fragile and delicate

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1👎1🕊1
کلمات باردارند.
آنها بارِ آن معنایی را حمل می‌کنند که ما به آنها می‌دهیم. بار بعضی‌شان طراوت و تازگی‌ست. عشق‌ است‌. شفاست. آن چیزی‌ست که درد را درمان می‌کند و روح‌ را جلا می‌بخشد.
بار بعضی دیگرشان سیاهی و پلیدی‌ست‌. خشم‌ است‌. شهوت است. چاپلوسی‌ست. نقابی‌ست که زیر آن پنهان می‌شویم تا به هدفمان برسیم‌. دورویی و دروغ است‌.
بار معنایی کلمات نه فقط آن است که توسط زبان‌شناسان و ادیبان، از پیش تعیین شده باشد، بلکه همچنین مرتبط با احساس و هدفِ ما در هنگام به کار بردن آنها و زمینه‌ای‌ست که آنها را در آن به کار می‌بریم‌.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍2
آگاه‌‌نویس
Bahram – Beshno
خوردم هرچی جامعم به خوردم داد
یکمم تف کردم حس کنم مستثنام
شدم به مرضاش مبتلا
ولی فهمیدم چیزی خطرناک‌تر نیست
واسه جمعِ مفت‌برا
جز یه هنرمندِ کهنه‌کارِ نوگرا
چی یاد بگیرم از کی؟ کیان بزرگترام؟!

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1👎1
آنچه که ما واقعیت می‌نامیم، در واقع توهمی‌ست که ضمانت اجرایی خود را از فرهنگ دریافت کرده و توسط زبان تقویت می‌شود.

ترنس‌ مک‌کنا

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1
آگاه‌‌نویس
آنچه که ما واقعیت می‌نامیم، در واقع توهمی‌ست که ضمانت اجرایی خود را از فرهنگ دریافت کرده و توسط زبان تقویت می‌شود. ترنس‌ مک‌کنا -𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
درباره‌ی رئالیسم و حقیقت
(پیشنهاد می‌کنم که این متن را هم بخوانید.)

احتیاط شرط عقل است. انسان وقتی می‌خواهد پایش را جایی بگذارد، از قبل اطمینان پیدا می‌کند که آن‌جا کاملا سفت و مستحکم باشد تا از سقوط احتمالی‌اش جلوگیری کند. با این حال اکثرمان بدون اینکه به واقعیت‌هایی که می‌بینیم و احساس می‌کنیم شک نماییم، آنها را زیربنای تمام وجودمان قرار می‌دهیم. این همان حس‌گرایی، ماده‌گرایی‌مطلق و رئالیسمی‌ست که بسیاری از دانشمندان و حتی افراد عادی را درگیر کرده است.
محدود هستند انسان‌هایی که شک کنند و از خود بپرسند: «نکند حقیقت فراتر از این واقعیت‌های پیش پا افتاده‌ای باشد که ما قادریم احساسشان کنیم. نکند این چیزهایی که تجربه‌شان می‌کنیم، تنها حاصل محدودیت‌های ادراکی ما انسانها باشند!» این انسان‌های شکاک، واقعیت را جای پای محکمی برای خود نمی‌دانند و تن به رئالیسمِ خام و جزم‌گرایی عالمان نمی‌دهند. در عین حال، آنها می‌توانند علم و دانش را بسیار دوست داشته باشند و این تضادی با دیدگاهشان ندارد، چرا که ما برای درک واقعیت محدودی که تجربه می‌کنیم و برای مشخص کردن مرزهای شناخت و آگاهی‌مان، به علم نیازمندیم.
اما آن هنگام که علم، یقینی کورکورانه به دستمان می‌دهد و نهایتا مارا به این تصور می‌رساند که می‌توانیم هرآنچه که با روش علمی به آن دست پیدا کرده‌ایم را مساوی با حقیقت بدانیم، باید علممان و خودمان را زیر سوال ببریم! علم‌ تنها می‌تواند ثابت کند که جای پای ما به اندازه‌ای سفت و محکم است که بتوانیم تا اطلاع ثانوی روی آن بایستیم، با این حال فلاسفه و عُرفا در اینجا وارد صحنه می‌شوند و می‌گویند: «ای انسان! این جای پایی که تصور می‌کنی کاملا سفت و محکم است، تنها از دیدگاه محدود توست که محکم جلوه می‌کند‌.»
شاید اگر حتی برای چند ثانیه بتوانیم حالات تغییر یافته‌ی آگاهی را تجربه کنیم و در آن لحظات، محدود به مرز‌های دنیای درون ذهن و جسممان نباشیم، بتوانیم دریابیم که این واقعیت خارجی تا چه حد شکننده و پوچ است!
نقطه، خط، عرض، طول، ارتفاع. این تمام چیزی‌ست که بینایی‌مان ادراک می‌کند. ما رنگ‌ها را نیز تنها در محدوده‌ی خاصی از طول موج‌ها می‌توانیم احساس کنیم‌. شنوایی انسان نیز قادر نیست صداهایی را با فرکانسی بیشتر یا کمتر از حد مشخصی درک کند. چنین مثال‌هایی بسیارند اما در اینجا به همین‌ها اکتفا می‌کنیم.
در نهایت آنچه که انسان‌ در جهان مادی تجربه می‌کند، اگر نگوییم توهم است، بایستی بگوییم تجربه‌ای محدود است از حقیقتِ وجودِ خویشتن در عرصه‌ی هستی. تجربه‌ای که انسان با اختیارش به آن شکل می‌دهد و نهایتا هنگامی که بتواند با حقیقت روبرو شود، در می‌یابد که این تجربه، در عین حال که بسیار اهمیت دارد، کاملا پوچ است. Absurd است. چیزی‌ که ظاهری زیبا دارد اما از درون تهی‌ست...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3❤1
مشاعره‌ی انتخاباتی!

- رأیِ من به سگِ چشمانِ تو است
نه این گرگ‌های مسئول‌نما.


+ رأی‌ِ عشق را درونِ صندوقِ قلبت انداختم‌ تا نامزدِ منتخبِ من شوی و با هم کشورِ حیاتمان را آباد کنیم.

- آمدم رأی در صندوق قلبت گذارم
خندیدی و گفتی
#نه_به_انتخابات.

+ آمدم تا به تو رأی بدهم
اما حاکمیتِ مغزت
درِ صندوقِ قلبت را بسته بود.


در نهایت جناب آقای فاضل‌ نظری این شعر را خواندند و به مشاعره‌ی انتخاباتی پایان دادند:
دل از سیاستِ اهلِ ریا بکن، خود باش
هوای مملکتِ عاشقان سیاسی نیست!

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍4❤1😁1
Glass House (Sad Version)
mgk
life's been hard since 17
I've been through hell, I think I'm somewhere in between
Caught in purgatory, I can paint the scene
Everything turned to a nightmare from a dream

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌