آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
در این ظلمات و از این ارتفاع که به شهر نگاه می‌اندازی، متوجه می‌شوی که از آدمها جز نور، چیزی مشخص نیست‌. آنها نه چهره‌ای دارند و نه جسمی. فقط نور است که باعث می‌شود تشخیص بدهی که در فلان قسمت شهر، انسانی ساکن است یا حرکت دارد.
از اینجا آدم‌ها تنها نقطه‌هایی نورانی هستند که سوسو می‌زنند. شبیه ستارگانی که از شدت آلودگی‌ها، گهگاه خودشان را از چشمانمان پنهان می‌کنند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1
آگاه‌‌نویس
Alireza Eftekhari – Sobhetan Bekheir Mardom
با دلِ شكسته رفتم رو به مشرقِ تبسم
ناگهان رسيدم اينجا، صبحتان بخير مردم

ديشب از شما چه پنهان،‌ سر زدم به كوی مستان
گفتم السلام يا می، گفتم السلام يا خُم!

ساقی قدح به دستان،‌ خنده زد به روی مستان
يعنی اجرِ می‌ پرستان پیش ما نمی‌شود گم

عاشق و درازدستی، ‌مستی و سياه‌مستی
آدم و دوباره عصيان، آدم و دوباره گندم؟

عقل هيزم است هيزم،‌ عشق آتش است آتش
آتش آوريد آتش، هيزم آوريد هيزم!

علیرضا قزوه

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
و خداست آنکه آسمانها را بدون ستون‌هایی که بتوانید ببینید برافراشت.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
آگاه‌‌نویس
در این ظلمات و از این ارتفاع که به شهر نگاه می‌اندازی، متوجه می‌شوی که از آدمها جز نور، چیزی مشخص نیست‌. آنها نه چهره‌ای دارند و نه جسمی. فقط نور است که باعث می‌شود تشخیص بدهی که در فلان قسمت شهر، انسانی ساکن است یا حرکت دارد. از اینجا آدم‌ها تنها نقطه‌هایی…
ولی برای من آنها نوری ندارند، در خاکستری مطلق گام برمی‌دارند و با هوشیاری تمام به سوی سایه‌ها پراکنده می‌شوند.
آدم‌ها نور بودن خویش را فراموش کرده‌اند و روح خود را به دست باد سپرده‌اند، با لذتی اندک از خود بی‌خود می‌شوند و به سوی سیاهی رهسپار می‌گردند.
آدم‌ها نور و نوای نیای خود را فراموش کرده‌اند و سیاهی و تباهی را برگزیده‌اند.
دگر امیدی به نور آدمیت باقی نیست.

نویسنده: Im_the_paradox
❤1
more than life
Machine Gun Kelly & glaive
What's the point of living? I heard death is easier
I fell in love, but I'm scared, I won't keep her

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
نان و خیال (نیما بامدادی)
از زبان یکی از آدم‌های اطرافتان یا یکی از شخصیت‌های یک داستان، پنج دقیقه بنویسید. با این عبارت شروع کنید: 🧩 چیزی که قلب مرا می‌شکند این است که... #تمرین_صبح (ششم تیر)
چیزی که قلب مرا می‌شکند، احساس کردن رنج و درد آدمها از اعماق وجودم است. شاید بتوانم بگویم که درد و رنجشان را حتی بیشتر از خودشان احساس می‌کنم. با این حال گاهی اوقات نمی‌توانم به بازی‌های ذهنم اعتماد کنم. او مرا گول می‌زند. عینکی تیره به چشمانم می‌زند تا همه چیز را تیره و تار ببینم. شاید تمام این درد و رنج‌هایی که قلبم را می‌شکنند، صرفا توهمات و خیالاتی باشند که ساخته‌ی ذهنم هستند. با این حال چه فرقی می‌کند؟! حتی اگر دلیل شکستن قلبت واقعی نباشد، صدای ترک خوردن قلبت واقعیتی‌ست که نمی‌توانی منکر آن بشوی!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
Vortex of Thoughts
False Horizon
همانطور که در گردابِ افکارش دست و پا می‌زد و برای نجات تقلا می‌کرد، زبان باز کرد و گفت: ما بیش از آنکه به‌علتِ واقعیت‌ها بیمار شده باشیم، بخاطر افکارمان است که بیمار شده‌ایم!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
گرسنه، معصوم و ترسو بود. البته باید به او برای این ترسش حق داد. از آنچه که انسانِ امروزی به آن تبدیل شده، واقعا باید ترسید!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3💔1
دوش رفتم به کویِ باده‌فروش
زآتشِ عشق، دل به جوش و خروش

گفتمش: سوخت جانم؛ آبی ده!
وآتشِ من فرونشان از جوش

گفت خندان که: هین! پیاله بگیر!
سِتَدَم؛ گفت: هان! زیاده منوش!

جرعه‌ای درکشیدم و گَشتم
فارغ از رنجِ عقل و مِحنتِ هوش

چون به هوش آمدم یکی ‌دیدم
مابقی را همه خطوط و نُقوش

ناگهان، در صَوامعِ ملکوت
این حدیثم سروش گفت به گوش

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو


چشمِ دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی‌ست، آن بینی

گَر به اقلیمِ عشق روی آری
همه آفاق، گلسِتان بینی

آن‌چه بینی، دلت همان خواهد
وآن‌‌چه خواهد دلت، همان بینی

دل هر ذرّه را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی

از مَضیقِ جَهات درگُذری
وسعتِ مُلکِ لامکان بینی

آن‌چه نشنیده گوش، آن شنَوی
وآن‌چه نادیده چشم، آن بینی

تا به جایی رسانَدَت که یکی
از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق وَرز از دل و جان
تا به عَینُ‌ الْیَقین، عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو


یار بی‌پرده از در و دیوار
در تَجَلّی‌ست یا أُولِی‌ الْأَبْصار

شمع جویی و آفتاب، بلند
روز بَس روشن و تو در شبِ تار

گر زِ ظلْماتِ خود رَهی، بینی
همه عالَم، مَشارِقُ الْأَنوار

شود آسان ز عشق کاری چند
که بُوَد پیشِ عقل بس دشوار

تا به جایی رسی که می‌نرسد
پایِ اَوهام و دیدهٔ اَفکار

هاتف، اربابِ معرفت که گَهی
مست خوانندشان و گَه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی
از مُغ و دیر و شاهد و زُنّار

قصد ایشان نَهُفته‌اسراری‌ست
که به ایما کُنند، گاه اظهار

پِی بَری گر به رازشان، دانی
که همین است سِرِّ آن اَسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو


هاتف اصفهانی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍1
Daricheh
Chaartaar
من و تو وارثِ خورشید و ماهیم
من و تو نغمه‌ای بی‌اشتباهیم
تا زمینی می‌چرخد، تا هوا هواست
من و تو در جنونی سر به راهیم

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
برای آنکس که ارزشِ سخنانت را درک نمی‌کند و فریاد می‌زند تا حرفش را به کرسی بنشاند، صدایت را بالا نبر. آن‌کس که به سخنانت اهمیت بدهد، حتی زمزمه‌هایت را هم به گوشِ جان خواهد شنید.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1
نَظَر
جهان برای کسی که آیینه نيست آیینه می‌شود 🙏🙏 @beeerah
از آینه تأیید می‌خواستم‌. به خودم شک داشتم. هرگاه که تصوری از چهره‌ی خودم نداشتم، سراغ آینه می‌رفتم و خودم را درونش به تماشا می‌نشستم. هرگاه که آینه مرا تایید نمی‌کرد، خشمگین می‌شدم و سعی می‌کردم او را بشکنم. آینه‌ی بی‌گناه خرد می‌شد و من ناراضی‌تر از قبل ادامه می‌دادم. ادامه می‌دادم به امید اینکه آینه‌ای را بیابم که مرا زیباتر از من به من بنمایاند.
زمان گذشت و گذشت تا این را فهمیدم که آینه‌‌ها ایرادی ندارند. این من هستم که به خودم بی‌اعتماد شده‌ام. این منم که به خودم حتی قد سر سوزنی اطمینان ندارم. این منم که تمام روز می‌دوم تا آینه‌ای بیابم و درونش زیبایی ببینم!
اکنون دیگر به دنبال آینه‌ها نمی‌گردم چرا که خودم آینه‌ی خود و دیگران شده‌ام. اکنون اطمینان دارم به آنکه هستم و این اطمینان باعث می‌شود که تصورم نسبت به چهره‌‌ای که دارم قابل قبول‌تر باشد. اکنون هرجا که آینه‌ها را ببینم، این شعر را زیر لبم زمزمه می‌کنم و از کنارشان می‌گذرم:
من که چنین عیب‌شمارِ توام
در بد و نیک آینه‌دارِ توام
آینه‌ چون نقشِ تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست


نظامی

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1👍1
«در بابِ زندگی، زمان و پول»

زندگی همین منتظر ماندن‌ها در صفِ نانوایی‌ست. همین وقتی که در مسیر رسیدن به جایی تلف می‌شود، بدون اینکه به آن توجه کنیم. همین افکاری که در طول یک روز با آنها کلنجار می‌رویم. همین افرادی که در طول روز با آنها حرف می‌زنیم یا برایشان می‌نویسیم.
زندگی همان بغضی‌ست که گلوی مادربزرگم را در هنگام خداحافظی با من می‌گیرد. همان درخت گیلاسی که در حیاط خانه‌‌اش خشکید، جلوه‌ای از زندگی بود.
زندگی همین لباسی‌ست که با دقت آن را اتو می‌زنم و می‌پوشم. همین عطری که به خودم می‌زنم تا بوی خوبی بدهم. همین دوش آب سردی که در فصل گرما می‌گیرم.

زندگی همان ثانیه‌‌ای بود که مدام در انتظار گذراندنش بودیم تا به لحظه‌ی دیگری برسیم!

زمان را نباید چیزی شبیه پول دانست اما در فلسفه‌ی زندگی اکثر ما انسانها در عصر کنونی، زمان تبدیل به چیزی برابر با پول شده است. ما پول را صرف می‌کنیم تا چیز دیگری بدست بیاوریم، از این جهت پول بخاطر آنچه که هست اهمیتی ندارد بلکه بخاطر آنچه که می‌توان به‌وسیله‌ی آن بدست آورد اهمیت پیدا می‌کند. اگر دیدگاهمان به زمان و زندگی هم همین باشد، کلاهمان پسِ معرکه است! با چنین دیدگاهی زمان تنها از آن جهت برایمان اهمیت خواهد داشت که از طریق آن بتوانیم به چیز دیگری برسیم‌. بدین ترتیب، هر ثانیه را در آرزوی ثانیه‌ی بعدی و هر روز را در انتظار روز بعدی به سر می‌رسانیم. اینگونه آیا چیزی از زندگی‌مان باقی خواهد ماند؟!
و ببینید در جامعه‌‌ای که همه چیزش بشود پول، فلسفه‌ی زندگی یکایک افراد چگونه دگرگون می‌شود و چگونه انسانها، زمانشان و انسانهای دیگر را زیرپا می‌گذارند تا به چیز دیگری برسند.
حالا به من بگو در این لحظه، داری زمانت را صرف می‌کنی تا به چه چیزی برسی؟ آیا به ارزشِ همین لحظه‌ که معنای واقعی حیات‌ِ توست واقفی یا نه؟!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
رنگِ چشمانش را دوست می‌داشتم. محو تماشایشان شده بودم. پی برد و نگاهم کرد. لبخندی بر چهره‌اش نقش بست.
آن دیگری را به یاد می‌آورم که صدایش را دوست می‌داشتم. به شیوه‌ای که کلمات را ادا می‌کرد، دل بسته‌ بودم...!
با این حال از هنگامی که با تو آشنا شده‌ام، تمام این دوست‌داشتن‌های خیالی پیشِ چشمم رنگ باخته‌اند. در موردِ تو، نمی‌توانم بگویم که کدام قسمت از بدنت یا کدام ویژگی‌ات را بیشتر از دیگری دوست دارم. انگار که وجودت بطور همگن در جزء به جزءِ هرآنچه که از تو می‌‌شناسم، پراکنده شده است و من تمامِ وجودت را دوست می‌دارم. مثل کُلیتی که چیزی بیشتر از اجزای خودش است؛ با این حال تمام اجزایش، خواصِ کُل را درون خودشان دارند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1👍1🕊1
یک پایم بر لبه‌ی مدرنیته‌ است و پای دیگرم بر لبه‌ی سنت. بین پاهایم گوری‌ست دسته‌جمعی به وسعتِ تاریخ. شاید این سرنوشت انسانهایی مثل من است که در چنین سرزمینی چشم به جهان گشوده‌اند. آنها که به قول استادمان، زندگی‌شان فُرمی مدرن و محتوایی سنتی دارد. ظاهرسازانی کاربلد!
امروز در خیابان صحنه‌‌ی جالبی را شاهد بودم. پروانه‌ای خوش‌رنگ در پشتِ ویترین یک کفش فروشی لاکچری گیر افتاده بود و هرچه تقلا می‌کرد، راهِ خروجش را پیدا نمی‌کرد. چقدر این صحنه‌ برایم آشنا بود. شبیه سرنوشتِ نهایی روحِ انسان‌ در قفسِ زندگی مدرن: لگدمال شدن. فرقی نمی‌کند که این قفس چقدر پر زرق و برق و زیبا باشد. قفس، قفس است!
با این حال لفظِ مدرنیته را در این سرزمین باید با احتیاط به کار برد! من در شهری زندگی می‌کنم که محله‌هایی در آن وجود دارند، که مردمشان هنوز هم تحت تاثیر تعصبات قبیله‌ای هستند. حداقل هفته‌ای یک‌بار خبرهایی از آشوب و جنگ و قتل از مردمان این محلات به گوشم می‌رسد. با این حال در قسمت‌هایی دیگر از شهر، شاهد بروز تجملات غیرضروری و پیروی‌های کورکورانه از مدِ روز هستم. افرادی که هیچ‌کاری برای انجام دادن ندارند و ناچارا برای اینکه حوصله‌شان سر نرود،‌ چشم‌ و هم‌چشمی می‌کنند و برای پولی که از جیب‌هایشان سرریز کرده، برنامه‌ریزی می‌کنند. در این شرایط چگونه می‌توانم چشمانم را بر هرچه می‌بینم ببندم و با خیالِ راحت زندگی‌ام را ادامه بدهم؟!
تکلیف من چه می‌شود؟! منی که هم از سنت‌گرایی و تعصبات قبیله‌ای و بنیادگرایی دینی و ناتوانی در پذیرشِ دیگری تنفر دارم و هم از نسبی‌گرایی و لنگ در هوا بودن انسانِ مدرن گریزانم و با این حال بین مردمانی با طرز تفکرِ «صفر یا صدی» گیر افتاده‌ام!
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1👍1🕊1
Time
Pink Floyd
And you are young and life is long, and there is time to kill today
And then one day you find ten years have got behind you
No one told you when to run, you missed the starting gun

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
Sainte-Chapelle, Paris
کلیسا‌ی سنت شپل، عبادتگاهی‌ست که در قرن سیزدهم، حد فاصل بین سال‌های 1242 تا 1248 در پاریس بنا نهاده شد. این کلیسا یکی از بهترین نمونه‌های معماری گوتیک است. این بنا و بناهای مشابه، همگی نمادی از خروج تدریجی اروپا از عصر جهل و تاریکی و ورود پیدا کردن به دوران رنسانس به شمار می‌روند.

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3👍1