تمایزی میان دو نوع عشق از دیدگاه علوماعصاب و فلسفه
دانیل لیبرمن، از اعضای انجمن روانپزشکی آمریکا، در اثر مهم خود به نام دوپامین، مولکولی با خواص شگفت انگیز، دو نوع عشق را از هم متمایز میکند.
اولی عشق سوداییست. عشقی که چون مبتنی بر ناقل عصبی دوپامین است، معطوف به آینده و بیشتر و بیشتر خواستن است. دوپامین وظیفهاش تأمین لذت ما نیست بلکه وظیفهاش افزایش منابع برای بقای ماست، هرچند اگر این کار لزومی نداشته باشد.
تا اینجا هیچ مشکلی وجود ندارد چرا که وقتی شما با فردی آشنا میشوید و احساس میکنید که عاشق او شدهاید، دوپامین به مقدار زیادی در مغز شما فعالیت میکند و شما را به سمت خواستن و تلاش برای بدست آوردن آن فرد سوق میدهد. دوپامین میخواهد آن چیزهایی را که در محدودهی فراشخصی خود دارید، بدست بیاورید و وارد محدودهی پیراشخصی خود کنید. برای دوپامین فرقی ندارد که آن چیز یک شئ باشد یا یک انسان!
با این حال مشکل از جایی آغاز میشود که شما پس از تلاشهای مداوم خود، با آن فرد وارد رابطه میشوید یا حتی با او ازدواج میکنید. در اینجا اگر مغز نتواند به درستی تعادلی بین ناقل عصبی معطوف به آینده(دوپامین) و ناقلهای عصبی معطوف به زمان حال(سروتونین، اکسیتوسین و...) برقرار کند، شما به جای اینکه از حضور معشوق لذت ببرید، همچنان به خیالپردازیهای معطوف به آینده ادامه خواهید داد. در اینجا متوجه خواهید شد که برای شما همچنان خواستههایتان از داشتههایتان بیشتر اهمیت دارند.
این همان عشق سوداییست. عشقی که دیر یا زود محکوم به شکست، خیانت یا عادتکردن است.
آلن دوباتن در یکی از درخشانترین آثارش، جستارهایی در باب عشق مینویسد:
نوع دوم عشق که لیبرمن از آن نام میبرد، عشق صمیمانه یا همدلانه است. این عشق بر خلاف عشق سودایی، مبتنی بر سروتونین است.
در این نوع از عشق، مغز انسان توانایی این را پیدا میکند که پس از وصال معشوق، ناقلهای عصبی مربوط به زمان حال(از جمله سروتونین) را جایگزین دوپامین کند. اینجاست که انسان میتواند از حضور معشوق احساس رضایت کند و لذت ببرد. این نوع از عشق شانس بیشتری برای ادامه یافتن دارد، چرا که در چنین وضعیتی هر دو طرف همواره بر پایهی لذتبردن و قدردانی از حضور دیگریست که به رابطهی خود ادامه میدهند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
دانیل لیبرمن، از اعضای انجمن روانپزشکی آمریکا، در اثر مهم خود به نام دوپامین، مولکولی با خواص شگفت انگیز، دو نوع عشق را از هم متمایز میکند.
اولی عشق سوداییست. عشقی که چون مبتنی بر ناقل عصبی دوپامین است، معطوف به آینده و بیشتر و بیشتر خواستن است. دوپامین وظیفهاش تأمین لذت ما نیست بلکه وظیفهاش افزایش منابع برای بقای ماست، هرچند اگر این کار لزومی نداشته باشد.
تا اینجا هیچ مشکلی وجود ندارد چرا که وقتی شما با فردی آشنا میشوید و احساس میکنید که عاشق او شدهاید، دوپامین به مقدار زیادی در مغز شما فعالیت میکند و شما را به سمت خواستن و تلاش برای بدست آوردن آن فرد سوق میدهد. دوپامین میخواهد آن چیزهایی را که در محدودهی فراشخصی خود دارید، بدست بیاورید و وارد محدودهی پیراشخصی خود کنید. برای دوپامین فرقی ندارد که آن چیز یک شئ باشد یا یک انسان!
با این حال مشکل از جایی آغاز میشود که شما پس از تلاشهای مداوم خود، با آن فرد وارد رابطه میشوید یا حتی با او ازدواج میکنید. در اینجا اگر مغز نتواند به درستی تعادلی بین ناقل عصبی معطوف به آینده(دوپامین) و ناقلهای عصبی معطوف به زمان حال(سروتونین، اکسیتوسین و...) برقرار کند، شما به جای اینکه از حضور معشوق لذت ببرید، همچنان به خیالپردازیهای معطوف به آینده ادامه خواهید داد. در اینجا متوجه خواهید شد که برای شما همچنان خواستههایتان از داشتههایتان بیشتر اهمیت دارند.
این همان عشق سوداییست. عشقی که دیر یا زود محکوم به شکست، خیانت یا عادتکردن است.
آلن دوباتن در یکی از درخشانترین آثارش، جستارهایی در باب عشق مینویسد:
از این دیدگاه، عشق فقط وسیله است و نه هدف و با به دست آمدن هدف(به وصال رسیدن) چه جسما و چه گونهای دیگر، عشق میسوزد و از بین میرود. کل اشعار تروبادور در قرن دوازدهم بر اساس پرهیز در روابط جنسی بنا شده بود. شاعر مدام نیازش را به معشوق ابراز میکرد و مدام از طرف بانوی مربوطه طرد میشد.
قرنها بعد مونتنی اعلام کرد: «در عاشق بودن، نیازی افسارگسیخته به چیزی که از ما میگریزد وجود دارد.»
نظری که آناتول فرانس نیز به گونهای دیگر اظهار داشت: «رسم نیست بر چیزی که داریم عاشق شویم.»
نوع دوم عشق که لیبرمن از آن نام میبرد، عشق صمیمانه یا همدلانه است. این عشق بر خلاف عشق سودایی، مبتنی بر سروتونین است.
در این نوع از عشق، مغز انسان توانایی این را پیدا میکند که پس از وصال معشوق، ناقلهای عصبی مربوط به زمان حال(از جمله سروتونین) را جایگزین دوپامین کند. اینجاست که انسان میتواند از حضور معشوق احساس رضایت کند و لذت ببرد. این نوع از عشق شانس بیشتری برای ادامه یافتن دارد، چرا که در چنین وضعیتی هر دو طرف همواره بر پایهی لذتبردن و قدردانی از حضور دیگریست که به رابطهی خود ادامه میدهند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍1
Metamodernity
Vansire
So call me when the world looks bleak
I love you, but it's hard to believe
With every day we'll start to see
The rest is metamodernity
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
بالشتی که زیر سرم گذاشتهام، مثل شبهای دیگر برایم راحت نیست. انگار جسمم لباسیست که به اندامِ روحم بدقوارگی میکند. درونم کودکی تنها در کنج اتاق قلبم زانوی غم بغل گرفته است. من روی تختم مثل کاغذی مچاله شدهام و نظارهگر تضادهای درونیام هستم.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔3❤1
نان و خیال (نیما بامدادی)
از زبان یکی از آدمهای اطرافتان، پنج دقیقه بنویسید. با این عبارت شروع کنید: 🧩 دروغی که همیشه به خودم میگویم این است که... #تمرین_صبح (سوم تیر)
دروغی که به خودم میگویم این است که «من با خودم صادقم»، در حالی که خودم را زیر نقابهایم دفن کردهام. با هرکه آشنا میشوم، نقابی جدید به نقابهایم اضافه میکنم. من مثل آبم که شکل ظرف را به خودش میگیرد. انگار که خودم چیزی از خودم ندارم. همیشه جمع بر فردیت من چیره شده است. هرسو که گَله برود من هم میروم؛ نه صرفا بخاطر اینکه شجاعت ایستادن جلوی چوپان را ندارم بلکه چون تاکنون هرگز جرأت روبرو شدن با خودم را هم نداشتهام. آنکه میخواهد جلوی چوپان بایستد، باید ابتدا با خودش روبرو شده باشد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
به گذشته سفر کردم، ایکاشها آنجا منتظرم بودند. به آینده سرک کشیدم، آرزوهای دور و دراز به استقبالم آمدند. وای به حالم اگر لحظهی حالم را نیز بخاطر آنها از دست بدهم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1
در این ظلمات و از این ارتفاع که به شهر نگاه میاندازی، متوجه میشوی که از آدمها جز نور، چیزی مشخص نیست. آنها نه چهرهای دارند و نه جسمی. فقط نور است که باعث میشود تشخیص بدهی که در فلان قسمت شهر، انسانی ساکن است یا حرکت دارد.
از اینجا آدمها تنها نقطههایی نورانی هستند که سوسو میزنند. شبیه ستارگانی که از شدت آلودگیها، گهگاه خودشان را از چشمانمان پنهان میکنند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
از اینجا آدمها تنها نقطههایی نورانی هستند که سوسو میزنند. شبیه ستارگانی که از شدت آلودگیها، گهگاه خودشان را از چشمانمان پنهان میکنند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1
آگاهنویس
Alireza Eftekhari – Sobhetan Bekheir Mardom
با دلِ شكسته رفتم رو به مشرقِ تبسم
ناگهان رسيدم اينجا، صبحتان بخير مردم
ديشب از شما چه پنهان، سر زدم به كوی مستان
گفتم السلام يا می، گفتم السلام يا خُم!
ساقی قدح به دستان، خنده زد به روی مستان
يعنی اجرِ می پرستان پیش ما نمیشود گم
عاشق و درازدستی، مستی و سياهمستی
آدم و دوباره عصيان، آدم و دوباره گندم؟
عقل هيزم است هيزم، عشق آتش است آتش
آتش آوريد آتش، هيزم آوريد هيزم!
علیرضا قزوه
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
آگاهنویس
در این ظلمات و از این ارتفاع که به شهر نگاه میاندازی، متوجه میشوی که از آدمها جز نور، چیزی مشخص نیست. آنها نه چهرهای دارند و نه جسمی. فقط نور است که باعث میشود تشخیص بدهی که در فلان قسمت شهر، انسانی ساکن است یا حرکت دارد. از اینجا آدمها تنها نقطههایی…
ولی برای من آنها نوری ندارند، در خاکستری مطلق گام برمیدارند و با هوشیاری تمام به سوی سایهها پراکنده میشوند.
آدمها نور بودن خویش را فراموش کردهاند و روح خود را به دست باد سپردهاند، با لذتی اندک از خود بیخود میشوند و به سوی سیاهی رهسپار میگردند.
آدمها نور و نوای نیای خود را فراموش کردهاند و سیاهی و تباهی را برگزیدهاند.
دگر امیدی به نور آدمیت باقی نیست.
نویسنده: Im_the_paradox
آدمها نور بودن خویش را فراموش کردهاند و روح خود را به دست باد سپردهاند، با لذتی اندک از خود بیخود میشوند و به سوی سیاهی رهسپار میگردند.
آدمها نور و نوای نیای خود را فراموش کردهاند و سیاهی و تباهی را برگزیدهاند.
دگر امیدی به نور آدمیت باقی نیست.
نویسنده: Im_the_paradox
❤1
more than life
Machine Gun Kelly & glaive
What's the point of living? I heard death is easier
I fell in love, but I'm scared, I won't keep her
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
نان و خیال (نیما بامدادی)
از زبان یکی از آدمهای اطرافتان یا یکی از شخصیتهای یک داستان، پنج دقیقه بنویسید. با این عبارت شروع کنید: 🧩 چیزی که قلب مرا میشکند این است که... #تمرین_صبح (ششم تیر)
چیزی که قلب مرا میشکند، احساس کردن رنج و درد آدمها از اعماق وجودم است. شاید بتوانم بگویم که درد و رنجشان را حتی بیشتر از خودشان احساس میکنم. با این حال گاهی اوقات نمیتوانم به بازیهای ذهنم اعتماد کنم. او مرا گول میزند. عینکی تیره به چشمانم میزند تا همه چیز را تیره و تار ببینم. شاید تمام این درد و رنجهایی که قلبم را میشکنند، صرفا توهمات و خیالاتی باشند که ساختهی ذهنم هستند. با این حال چه فرقی میکند؟! حتی اگر دلیل شکستن قلبت واقعی نباشد، صدای ترک خوردن قلبت واقعیتیست که نمیتوانی منکر آن بشوی!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
Vortex of Thoughts
False Horizon
همانطور که در گردابِ افکارش دست و پا میزد و برای نجات تقلا میکرد، زبان باز کرد و گفت: ما بیش از آنکه بهعلتِ واقعیتها بیمار شده باشیم، بخاطر افکارمان است که بیمار شدهایم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
گرسنه، معصوم و ترسو بود. البته باید به او برای این ترسش حق داد. از آنچه که انسانِ امروزی به آن تبدیل شده، واقعا باید ترسید!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3💔1
دوش رفتم به کویِ بادهفروش
زآتشِ عشق، دل به جوش و خروش
گفتمش: سوخت جانم؛ آبی ده!
وآتشِ من فرونشان از جوش
گفت خندان که: هین! پیاله بگیر!
سِتَدَم؛ گفت: هان! زیاده منوش!
جرعهای درکشیدم و گَشتم
فارغ از رنجِ عقل و مِحنتِ هوش
چون به هوش آمدم یکی دیدم
مابقی را همه خطوط و نُقوش
ناگهان، در صَوامعِ ملکوت
این حدیثم سروش گفت به گوش
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
چشمِ دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنیست، آن بینی
گَر به اقلیمِ عشق روی آری
همه آفاق، گلسِتان بینی
آنچه بینی، دلت همان خواهد
وآنچه خواهد دلت، همان بینی
دل هر ذرّه را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
از مَضیقِ جَهات درگُذری
وسعتِ مُلکِ لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش، آن شنَوی
وآنچه نادیده چشم، آن بینی
تا به جایی رسانَدَت که یکی
از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق وَرز از دل و جان
تا به عَینُ الْیَقین، عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
یار بیپرده از در و دیوار
در تَجَلّیست یا أُولِی الْأَبْصار
شمع جویی و آفتاب، بلند
روز بَس روشن و تو در شبِ تار
گر زِ ظلْماتِ خود رَهی، بینی
همه عالَم، مَشارِقُ الْأَنوار
شود آسان ز عشق کاری چند
که بُوَد پیشِ عقل بس دشوار
تا به جایی رسی که مینرسد
پایِ اَوهام و دیدهٔ اَفکار
هاتف، اربابِ معرفت که گَهی
مست خوانندشان و گَه هشیار
از می و جام و مطرب و ساقی
از مُغ و دیر و شاهد و زُنّار
قصد ایشان نَهُفتهاسراریست
که به ایما کُنند، گاه اظهار
پِی بَری گر به رازشان، دانی
که همین است سِرِّ آن اَسرار
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
هاتف اصفهانی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
زآتشِ عشق، دل به جوش و خروش
گفتمش: سوخت جانم؛ آبی ده!
وآتشِ من فرونشان از جوش
گفت خندان که: هین! پیاله بگیر!
سِتَدَم؛ گفت: هان! زیاده منوش!
جرعهای درکشیدم و گَشتم
فارغ از رنجِ عقل و مِحنتِ هوش
چون به هوش آمدم یکی دیدم
مابقی را همه خطوط و نُقوش
ناگهان، در صَوامعِ ملکوت
این حدیثم سروش گفت به گوش
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
چشمِ دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنیست، آن بینی
گَر به اقلیمِ عشق روی آری
همه آفاق، گلسِتان بینی
آنچه بینی، دلت همان خواهد
وآنچه خواهد دلت، همان بینی
دل هر ذرّه را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
از مَضیقِ جَهات درگُذری
وسعتِ مُلکِ لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش، آن شنَوی
وآنچه نادیده چشم، آن بینی
تا به جایی رسانَدَت که یکی
از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق وَرز از دل و جان
تا به عَینُ الْیَقین، عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
یار بیپرده از در و دیوار
در تَجَلّیست یا أُولِی الْأَبْصار
شمع جویی و آفتاب، بلند
روز بَس روشن و تو در شبِ تار
گر زِ ظلْماتِ خود رَهی، بینی
همه عالَم، مَشارِقُ الْأَنوار
شود آسان ز عشق کاری چند
که بُوَد پیشِ عقل بس دشوار
تا به جایی رسی که مینرسد
پایِ اَوهام و دیدهٔ اَفکار
هاتف، اربابِ معرفت که گَهی
مست خوانندشان و گَه هشیار
از می و جام و مطرب و ساقی
از مُغ و دیر و شاهد و زُنّار
قصد ایشان نَهُفتهاسراریست
که به ایما کُنند، گاه اظهار
پِی بَری گر به رازشان، دانی
که همین است سِرِّ آن اَسرار
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
هاتف اصفهانی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍1
Daricheh
Chaartaar
من و تو وارثِ خورشید و ماهیم
من و تو نغمهای بیاشتباهیم
تا زمینی میچرخد، تا هوا هواست
من و تو در جنونی سر به راهیم
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
برای آنکس که ارزشِ سخنانت را درک نمیکند و فریاد میزند تا حرفش را به کرسی بنشاند، صدایت را بالا نبر. آنکس که به سخنانت اهمیت بدهد، حتی زمزمههایت را هم به گوشِ جان خواهد شنید.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1
نَظَر
جهان برای کسی که آیینه نيست آیینه میشود 🙏🙏 @beeerah
از آینه تأیید میخواستم. به خودم شک داشتم. هرگاه که تصوری از چهرهی خودم نداشتم، سراغ آینه میرفتم و خودم را درونش به تماشا مینشستم. هرگاه که آینه مرا تایید نمیکرد، خشمگین میشدم و سعی میکردم او را بشکنم. آینهی بیگناه خرد میشد و من ناراضیتر از قبل ادامه میدادم. ادامه میدادم به امید اینکه آینهای را بیابم که مرا زیباتر از من به من بنمایاند.
زمان گذشت و گذشت تا این را فهمیدم که آینهها ایرادی ندارند. این من هستم که به خودم بیاعتماد شدهام. این منم که به خودم حتی قد سر سوزنی اطمینان ندارم. این منم که تمام روز میدوم تا آینهای بیابم و درونش زیبایی ببینم!
اکنون دیگر به دنبال آینهها نمیگردم چرا که خودم آینهی خود و دیگران شدهام. اکنون اطمینان دارم به آنکه هستم و این اطمینان باعث میشود که تصورم نسبت به چهرهای که دارم قابل قبولتر باشد. اکنون هرجا که آینهها را ببینم، این شعر را زیر لبم زمزمه میکنم و از کنارشان میگذرم:
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
زمان گذشت و گذشت تا این را فهمیدم که آینهها ایرادی ندارند. این من هستم که به خودم بیاعتماد شدهام. این منم که به خودم حتی قد سر سوزنی اطمینان ندارم. این منم که تمام روز میدوم تا آینهای بیابم و درونش زیبایی ببینم!
اکنون دیگر به دنبال آینهها نمیگردم چرا که خودم آینهی خود و دیگران شدهام. اکنون اطمینان دارم به آنکه هستم و این اطمینان باعث میشود که تصورم نسبت به چهرهای که دارم قابل قبولتر باشد. اکنون هرجا که آینهها را ببینم، این شعر را زیر لبم زمزمه میکنم و از کنارشان میگذرم:
من که چنین عیبشمارِ توام
در بد و نیک آینهدارِ توام
آینه چون نقشِ تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
نظامی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1👍1