آگاه‌‌نویس
334 subscribers
306 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
از الوارِ خمیده‌ی وجودِ بشر، هیچگاه چیزِ صافی ساخته نشده‌ است.

ایمانوئل کانت

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3❤1
Begin Again
Taylor Swift
I've been spending the last eight months
Thinking all love ever does
Is break and burn, and end
But on a Wednesday in a cafe
I watched it begin again

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
دوست‌داشتنت سخت است و دوست‌نداشتنت سخت‌تر؛ منطقی نیست که بخواهم راه سخت‌تر را انتخاب کنم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤4🤔2
Only
NF & Sasha Sloan
Do you know who you are?
when you look at life and you talk about yours, do you feel proud?

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
از خودم می‌پرسم که بعد از مرگم، تمامِ این نوشته‌ها چه ارزشی خواهند داشت؟!
آیا آن زمان کسی باز خواهد گشت تا آنها را بازخوانی کند و تلاش نماید تا درک کند که نویسنده‌ی آنها سعی داشت چه بگوید؟
انسانها مانندِ یک فرآیند هستند. شبیه فیلمی که هنوز ادامه دارد. اگر آن فیلم تا اینجای داستان توانسته شما را راضی نگه دارد، همواره امکان این وجود دارد که کمی جلوتر شما را دلسرد کند.
با این حال وقتی انسانی می‌میرد، تبدیل به یک عکس می‌شود. عکسی ثابت و تحریف شده در خاطرات. تصویری که نقص‌هایش توسطِ ذهنِ سرشار از سوگیریِ ما برطرف شده‌ است.
آن هنگام است که بازمی‌گردیم تا او را دوباره مرور کنیم. آن زمان با آغوشی باز و بدون هیچگونه شک و تردید، او را پذیرا خواهیم شد.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔3
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه‌ای بند نشد

لب تو میوه‌ی ممنوع ولی لب‌هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

 با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ‌کس، هیچ‌کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
 
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

فاضل نظری

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
اشرفِ مخلوقات داشت به دنبال پول می‌دوید؛ او یادش رفته بود مورچه‌هایی که روی زمین راه می‌روند هم حقِ حیات دارند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2
یکی از مؤلفه‌های مهم در پارادایم انتقادیِ علوم اجتماعی، مکتب فرانکفورت و آنچه به آن جامعه‌شناسی رهایی‌بخش می‌گوییم، اعتقاد به عدمِ انطباق ذات و نمود است. ذات/نمود در واقع معادل فلسفیِ دوگانه‌ای‌ست که در فرهنگ ایرانی با عنوان باطن/ظاهر آن را می‌شناسیم. از این جهت اگر باطن و ظاهرِ هر امر با هم منطبق بودند، نیاز به هیچگونه علم و معرفتی احساس نمی‌شد.
پارادایم انتقادی که ریشه‌ در تفکر هگلی دارد، باور دارد که ما در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن ذات و نمودِ اشیاء، امور و انسانها باهم منطبق نیستند. از این رو نیاز به نقد احساس می‌شود. نقد در معنای لغوی به معنای سنجش است اما هگل به این واژه معنای برداشتن نقاب‌ها را نسبت می‌دهد. پس ما برای رسیدن به ذاتِ یک امر، باید نمود و نقاب‌های آن را کنار بزنیم.
زیگموند فروید نیز که دیدگاه‌هایش پیوند نزدیکی با چنین عقایدی دارند، در جایی می‌گوید:
حقیقتِ انسان به آنچه اظهار می‌دارد نیست، بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است.

بنابراین شناخت‌ هیچ‌ امری در جهان برای ما ممکن نیست مگر اینکه ذات و نمودِ آن امر با هم منطبق باشند یا اینکه ما نمود‌های گمراه‌کننده‌ی آن امر را برای رسیدن به ذاتِ واقعی آن کنار بزنیم.

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤2👍1
❤3
تمایزی میان دو نوع عشق از دیدگاه علوم‌اعصاب و فلسفه

دانیل لیبرمن، از اعضای انجمن روانپزشکی آمریکا، در اثر مهم خود به نام دوپامین، مولکولی با خواص شگفت انگیز، دو نوع عشق را از هم متمایز می‌کند.
اولی عشق سودایی‌ست. عشقی که چون مبتنی بر ناقل عصبی دوپامین است، معطوف به آینده و بیشتر و بیشتر خواستن است. دوپامین وظیفه‌اش تأمین لذت ما نیست بلکه وظیفه‌اش افزایش منابع برای بقای ماست، هرچند اگر این کار لزومی نداشته باشد.
تا اینجا هیچ مشکلی وجود ندارد چرا که وقتی شما با فردی آشنا می‌شوید و احساس می‌کنید که عاشق او شده‌اید، دوپامین به مقدار زیادی در مغز شما فعالیت می‌کند و شما را به سمت خواستن و تلاش برای بدست آوردن آن فرد سوق می‌دهد. دوپامین می‌خواهد آن چیزهایی را که در محدوده‌ی فراشخصی خود دارید، بدست بیاورید و وارد محدوده‌ی پیراشخصی خود کنید. برای دوپامین فرقی ندارد که آن چیز یک شئ باشد یا یک انسان!
با این حال مشکل از جایی آغاز می‌شود که شما پس از تلاش‌های مداوم خود، با آن فرد وارد رابطه می‌شوید یا حتی با او ازدواج می‌کنید. در اینجا اگر مغز نتواند به درستی تعادلی بین ناقل‌ عصبی معطوف به آینده(دوپامین) و ناقل‌های عصبی معطوف به زمان حال(سروتونین، اکسی‌توسین و...) برقرار کند، شما به جای اینکه از حضور معشوق لذت ببرید، همچنان به خیال‌پردازی‌های معطوف به آینده ادامه خواهید داد. در اینجا متوجه خواهید شد که برای شما همچنان خواسته‌هایتان از داشته‌هایتان بیشتر اهمیت دارند.
این همان عشق سودایی‌ست. عشقی که دیر یا زود محکوم به شکست، خیانت یا عادت‌کردن است.
آلن دوباتن در یکی از درخشان‌ترین آثارش، جستار‌هایی در باب عشق می‌نویسد:
از این دیدگاه، عشق فقط وسیله است و نه هدف و با به دست آمدن هدف(به وصال رسیدن) چه جسما و چه گونه‌ای دیگر، عشق می‌سوزد و از بین می‌رود. کل اشعار تروبادور در قرن دوازدهم بر اساس پرهیز در روابط جنسی بنا شده بود. شاعر‌ مدام‌ نیازش را به معشوق ابراز می‌کرد و مدام از طرف بانوی مربوطه طرد می‌شد.
قرن‌ها بعد مونتنی اعلام کرد: «در عاشق بودن، نیازی افسارگسیخته به چیزی که از ما می‌گریزد وجود دارد.»
نظری که آناتول‌ فرانس نیز به گونه‌ای دیگر اظهار‌ داشت: «رسم نیست بر چیزی که داریم عاشق شویم.»

نوع دوم عشق که لیبرمن از آن نام می‌برد، عشق صمیمانه یا همدلانه است. این عشق بر خلاف عشق سودایی، مبتنی بر سروتونین است.
در این نوع از عشق، مغز انسان توانایی این را پیدا می‌کند که پس از وصال معشوق، ناقل‌های عصبی مربوط به زمان حال(از جمله سروتونین) را جایگزین دوپامین کند. اینجاست که انسان می‌تواند از حضور معشوق احساس رضایت کند و لذت ببرد. این نوع از عشق شانس بیشتری برای ادامه یافتن دارد، چرا که در چنین وضعیتی هر دو طرف همواره بر پایه‌ی لذت‌بردن و قدردانی از حضور دیگری‌ست که به رابطه‌ی خود ادامه می‌دهند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍1
Metamodernity
Vansire
So call me when the world looks bleak
I love you, but it's hard to believe
With every day we'll start to see
The rest is metamodernity

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
بالشتی که زیر سرم گذاشته‌ام، مثل شب‌های دیگر برایم راحت نیست. انگار جسمم لباسی‌ست که به اندامِ روحم بدقوارگی می‌کند. درونم کودکی تنها در کنج اتاق قلبم زانوی غم بغل گرفته است. من روی تختم مثل کاغذی مچاله‌ شده‌ام و نظاره‌گر تضادهای درونی‌ام هستم.

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔3❤1
نان و خیال (نیما بامدادی)
از زبان یکی از آدم‌های اطرافتان، پنج دقیقه بنویسید. با این عبارت شروع کنید: 🧩 دروغی که همیشه به خودم می‌گویم این است که... #تمرین_صبح (سوم تیر)
دروغی که به خودم می‌گویم این است که «من با خودم صادقم»، در حالی که خودم را زیر نقاب‌هایم دفن کرده‌ام. با هرکه آشنا می‌شوم، نقابی جدید به نقاب‌هایم اضافه می‌کنم. من مثل آبم که شکل ظرف را به خودش می‌گیرد. انگار که خودم چیزی از خودم ندارم. همیشه جمع بر فردیت من چیره شده است. هرسو که گَله برود من هم می‌روم؛ نه صرفا بخاطر اینکه شجاعت ایستادن جلوی چوپان را ندارم بلکه چون تاکنون هرگز جرأت روبرو شدن با خودم را هم نداشته‌ام. آنکه می‌خواهد جلوی چوپان بایستد، باید ابتدا با خودش روبرو شده باشد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
به گذشته سفر کردم، ای‌کاش‌ها آنجا منتظرم بودند. به آینده سرک کشیدم، آرزو‌های‌ دور و دراز به استقبالم آمدند. وای به حالم اگر لحظه‌ی حالم را نیز بخاطر آنها از دست بدهم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1
در این ظلمات و از این ارتفاع که به شهر نگاه می‌اندازی، متوجه می‌شوی که از آدمها جز نور، چیزی مشخص نیست‌. آنها نه چهره‌ای دارند و نه جسمی. فقط نور است که باعث می‌شود تشخیص بدهی که در فلان قسمت شهر، انسانی ساکن است یا حرکت دارد.
از اینجا آدم‌ها تنها نقطه‌هایی نورانی هستند که سوسو می‌زنند. شبیه ستارگانی که از شدت آلودگی‌ها، گهگاه خودشان را از چشمانمان پنهان می‌کنند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1