قدمی که در لحظهی کنونی برمیداری تعیین میکند که گذشته و آیندهی تو چه باشند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
این نکته ، کلیدی به دست ما میدهد تا این دعویِ غالبا مناقشهبرانگیز هگلی را بهتر درک کنیم که هر آنجا که روایتی وجود ندارد ، تاریخی نیز وجود ندارد.
و این امر نیز ما را به فهم این رویکرد مشهور و البته مناقشهبرانگیزتر هگل سوق میدهد که تاریخ ، همانا تاریخ انسان است چرا که تنها انسان است که میتواند روایت کند.
به همین دلیل است که هگل دگرگونی تاریخ را از دگرگونی طبیعت متمایز میسازد و ادعا میکند که «دگرگونی تاریخی پیشرفتی به سوی چیزی بهتر و کاملتر است ، حال آنکه دگرگونی در طبیعت تنها یک دایرهی همیشه تکرارشونده را نمایش میدهد.»
هگل: از متافیزیک به پدیدارشناسی
محمد مهدی اردبیلی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
تأملی دربارهی کمال
کمال امریست که طلب و دستیابی به آن تنها اختصاص به روح یا آگاهی انسان دارد. همانطور که هگل میگوید ، روح در یک چرخهی پایان ناپذیر به سمت کمال و مطلق شدن حرکت میکند و برای رسیدن به این هدف ، دقایق و مراحل مختلفی را از سر میگذراند.
میل ما به کامل شدن نیز امریست که ریشههای عمیقی در روح و جان ما دارد ، نه اینکه فقط حاصل نوعی اختلال روانی یا وسواس باشد. این درست است که بگوییم میزان این کمالطلبی در افراد مختلف ، متفاوت است. با این حال این تفاوت به تفاوتِ آگاهی هر انسان با انسانی دیگر برمیگردد که در اثر ویژگیهای ژنتیکی و فرهنگی ایجاد شده است.
پس همانطور که گفتیم کمالطلبی امریست مربوط به روح نه جسم. اگر ما به شکلی بیمارگونه نسبت به جسم خود وسواس نشان میدهیم ، نقصهای آن را به خودمان گوشزد میکنیم و سعی میکنیم که این نقصها را برطرف کنیم ، به این دلیل است که روح یا آگاهی ما در دنیای ماده صورت یافته است و خود را به شکل جسمانی بروز میدهد. روحی که نمیتوان مرزی برایش قائل شد از ما طلبِ کمال میکند و ما این احساس ناکامل بودن درونی را به شکل اشتباهی تعبیر میکنیم و سعی میکنیم با ایجاد تغییر در موجودیت مادی خودمان (جسم) ، به کمال دست پیدا کنیم ؛ دریغ از اینکه روح ماست که باید به کمال برسد. کمال برای جسم بدون توجه به کمالِ روح ، کاملا بیمعناست. ما هرچقدر هم که دست به دامان علم و پزشکی مدرن بشویم و سعی کنیم که نقصهای ریز و درشت جسممان را برطرف کنیم ، باز نقصهای دیگری خودشان را نمایان میکنند. در هر صورت ، دیر یا زود ، ما با حقایقی از جمله «پیری» و «فناپذیربودن» روبرو میشویم و بایستی آنها را بپذیریم. اینجا جاییست که ما به بنبست میرسیم و ممکن است دریابیم که تمام تلاشهایمان را برای رسیدن به کمال ، در جای اشتباهی صرف کردهایم.
در نهایت از نظر من ، روح یا آگاهیِ انسانی آن چیزیست که شبیه یک رود خروشان به سمت دریای کمال در حرکت است و تنها کاری که ما بایستی انجام بدهیم این است که تماشاگر این حرکتِ دائم به سوی کمال باشیم ، آن را سرعت ببخشیم یا لااقل نگذاریم که موجودیت مادی و تمام متعلقاتِ آن ، سدی بشوند در برابر این رودِ خروشان.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
کمال امریست که طلب و دستیابی به آن تنها اختصاص به روح یا آگاهی انسان دارد. همانطور که هگل میگوید ، روح در یک چرخهی پایان ناپذیر به سمت کمال و مطلق شدن حرکت میکند و برای رسیدن به این هدف ، دقایق و مراحل مختلفی را از سر میگذراند.
میل ما به کامل شدن نیز امریست که ریشههای عمیقی در روح و جان ما دارد ، نه اینکه فقط حاصل نوعی اختلال روانی یا وسواس باشد. این درست است که بگوییم میزان این کمالطلبی در افراد مختلف ، متفاوت است. با این حال این تفاوت به تفاوتِ آگاهی هر انسان با انسانی دیگر برمیگردد که در اثر ویژگیهای ژنتیکی و فرهنگی ایجاد شده است.
پس همانطور که گفتیم کمالطلبی امریست مربوط به روح نه جسم. اگر ما به شکلی بیمارگونه نسبت به جسم خود وسواس نشان میدهیم ، نقصهای آن را به خودمان گوشزد میکنیم و سعی میکنیم که این نقصها را برطرف کنیم ، به این دلیل است که روح یا آگاهی ما در دنیای ماده صورت یافته است و خود را به شکل جسمانی بروز میدهد. روحی که نمیتوان مرزی برایش قائل شد از ما طلبِ کمال میکند و ما این احساس ناکامل بودن درونی را به شکل اشتباهی تعبیر میکنیم و سعی میکنیم با ایجاد تغییر در موجودیت مادی خودمان (جسم) ، به کمال دست پیدا کنیم ؛ دریغ از اینکه روح ماست که باید به کمال برسد. کمال برای جسم بدون توجه به کمالِ روح ، کاملا بیمعناست. ما هرچقدر هم که دست به دامان علم و پزشکی مدرن بشویم و سعی کنیم که نقصهای ریز و درشت جسممان را برطرف کنیم ، باز نقصهای دیگری خودشان را نمایان میکنند. در هر صورت ، دیر یا زود ، ما با حقایقی از جمله «پیری» و «فناپذیربودن» روبرو میشویم و بایستی آنها را بپذیریم. اینجا جاییست که ما به بنبست میرسیم و ممکن است دریابیم که تمام تلاشهایمان را برای رسیدن به کمال ، در جای اشتباهی صرف کردهایم.
در نهایت از نظر من ، روح یا آگاهیِ انسانی آن چیزیست که شبیه یک رود خروشان به سمت دریای کمال در حرکت است و تنها کاری که ما بایستی انجام بدهیم این است که تماشاگر این حرکتِ دائم به سوی کمال باشیم ، آن را سرعت ببخشیم یا لااقل نگذاریم که موجودیت مادی و تمام متعلقاتِ آن ، سدی بشوند در برابر این رودِ خروشان.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
سرت را روی شانهام گذاشتهای و من با دستانم موهای صافت را نوازش میکنم.
با چنان دقتی به اینکار ادامه میدهم که انگار والاترین لذت و بهترین سرگرمی را به من هدیه دادهاند. انگار که اسباببازیِ دلخواهِ یک کودک را برایش خریده باشند. اما نه! تو هرگز برایم شبیه سرگرمی نیستی. تو وسیلهای برای بازیِ من نیستی و من هرگز مانند یک کودک نیستم. تو به من یادآوری کردی که رشد کنم نه اینکه فقط قد بکشم و بزرگتر بشوم. اکنون من تبدیل به درختی تنومند شدهام تا تو تنها کسی باشی که زیر سایهی این درخت استراحت میکند و با دستانش میوههایش را میچیند.
انگار که بارها این صحنه را در ذهنم تصور کرده بودم. زیبایی وجودت آنچنان بیمرز است که هرگز نمیتوانم آن را در جسمت خلاصه کنم. با این حال همچنان به نوازش کردن موهایت مشغولم.
در چشمانم خیره میشوی و میپرسی: به چه فکر میکنی؟
میگویم: به تو.
میگویی: من که درست کنارت نشستهام.
میگویم: همین است که مرا به فکر فرو میبرد. اینکه تخیلاتم اکنون به واقعیت تبدیل شدهاند. میدانی کجایش عجیب است؟! اینکه همیشه شکافی بین تخیل و واقعیت وجود دارد. اما اکنون ما دقیقا همانگونه که تصور میکردم کنار هم نشستهایم. انگار هیچ کدام از جزئیات فرقی نکردهاند.
صدای خندهات مانند قاصدکی به دستهای لرزانِ باد سپرده میشود و میگویی:
اینقدر فلسفه نباف و مرا در آغوشت بگیر...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
با چنان دقتی به اینکار ادامه میدهم که انگار والاترین لذت و بهترین سرگرمی را به من هدیه دادهاند. انگار که اسباببازیِ دلخواهِ یک کودک را برایش خریده باشند. اما نه! تو هرگز برایم شبیه سرگرمی نیستی. تو وسیلهای برای بازیِ من نیستی و من هرگز مانند یک کودک نیستم. تو به من یادآوری کردی که رشد کنم نه اینکه فقط قد بکشم و بزرگتر بشوم. اکنون من تبدیل به درختی تنومند شدهام تا تو تنها کسی باشی که زیر سایهی این درخت استراحت میکند و با دستانش میوههایش را میچیند.
انگار که بارها این صحنه را در ذهنم تصور کرده بودم. زیبایی وجودت آنچنان بیمرز است که هرگز نمیتوانم آن را در جسمت خلاصه کنم. با این حال همچنان به نوازش کردن موهایت مشغولم.
در چشمانم خیره میشوی و میپرسی: به چه فکر میکنی؟
میگویم: به تو.
میگویی: من که درست کنارت نشستهام.
میگویم: همین است که مرا به فکر فرو میبرد. اینکه تخیلاتم اکنون به واقعیت تبدیل شدهاند. میدانی کجایش عجیب است؟! اینکه همیشه شکافی بین تخیل و واقعیت وجود دارد. اما اکنون ما دقیقا همانگونه که تصور میکردم کنار هم نشستهایم. انگار هیچ کدام از جزئیات فرقی نکردهاند.
صدای خندهات مانند قاصدکی به دستهای لرزانِ باد سپرده میشود و میگویی:
اینقدر فلسفه نباف و مرا در آغوشت بگیر...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
غرور همواره یکی از رذالتهای اخلاقی بشر بوده که شاید هنوز پادزهری برایش پیدا نشده است. انسان باید همواره تلاش کند تا ضمن آگاهی از ارزش و لیاقت خود و حفظ اعتماد به نفسش ، از غرور دوری گزیند. در واقع غرور نه تنها به معنای دوست داشتن و عزیز شمردن خود نیست ، بلکه به این معناست که فرد مغرور در اعماق وجودش نسبت به ارزش خودش شک دارد و همواره بین دو قطبِ خودشیفتگی-غرور و تنفر از خود در نوسان است. آنکس که شخصیتی یکپارچه دارد و تمام نقاط قوت و ضعف خود را پذیرفته ، هرگز به دام غرور نمیافتد. غرور مانند پوستهایست که ما احساس بیلیاقتی ، تنفر و شکنندگیمان را درونش پنهان میکنیم ؛ پوستهای که شاید ما از آسیبدیدن حفظ کند ، اما با گذشت زمان ما را سنگین و سنگینتر میکند و سقوطمان را سرعت میبخشد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍1
Jahaan Bedoone To
Ebi
از خونهای ویرون میامُ
خون میپوشونه رد پامُ
پشت سرم درهای بستهست
پشت سرم آتیش و رگبار
پشت سرم صد چوبهی دار
پشت سرم تاریخِ خستهست
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
معرفی چند کتاب مفید در حوزهی جامعهشناسی و علوماجتماعی:
۱.جامعهشناسی/آنتونی گیدنز
۲.تغییرات اجتماعی/گی روشه
۳.بینش جامعهشناختی/سی رایت میلز
۴.کشاکش آرا در جامعهشناسی/استیون سیدمن
۵.داغ ننگ/اروینگ گافمن
۶.انسانشناسی/کُنراد فیلیپ کُتاک
۷.زبان،منزلت و قدرت در ایران/ویلیام بیمن
۸.مبانی جامعهشناسی معرفت/هوبرت کنوبلاخ
۹.جامعهشناسی سلیقه/یوکا گرونو
۱۰.نظریهی جامعهشناسی/جورج ریتزر
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
۱.جامعهشناسی/آنتونی گیدنز
۲.تغییرات اجتماعی/گی روشه
۳.بینش جامعهشناختی/سی رایت میلز
۴.کشاکش آرا در جامعهشناسی/استیون سیدمن
۵.داغ ننگ/اروینگ گافمن
۶.انسانشناسی/کُنراد فیلیپ کُتاک
۷.زبان،منزلت و قدرت در ایران/ویلیام بیمن
۸.مبانی جامعهشناسی معرفت/هوبرت کنوبلاخ
۹.جامعهشناسی سلیقه/یوکا گرونو
۱۰.نظریهی جامعهشناسی/جورج ریتزر
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3❤2
دربارهی انسانِ مدرنی که خود را به بند کشیده و از جبر سخن میگوید:
به سیگار اعتیاد دارم. گهگاهی نیز با دوستانم بیرون میرویم و شادیِ پس از گُل را تجربه میکنیم. فکر میکنم به آن هم اعتیاد پیدا کرده باشم!
به ندرت از خانه خارج میشوم چرا که برایم راحتتر است روی مبل لم بدهم و با کنسولِ گیمینگم بازی کنم. گاهی حتی به مدت یک روز از اتاقم خارج نمیشوم و مادرم نهار و شام را برایم به اتاق میآورد. شاید به بازیهای ویدیوئی هم اعتیاد پیدا کرده باشم.
شبها درِ اتاقم را میبندم ، فیلترشکنِ گوشیام را روشن میکنم و وارد سایتهای هرزهنگاری میشوم. آخر تماشای این تصاویر برایم بسیار لذتبخش است. احتمالا به آنها نیز اعتیاد پیدا کرده باشم.
من اگر در طولِ روز چای یا قهوه نخورم قطعا خواهم مُرد. کافئین معشوقِ ابدی من است.
کتاب؟! نه کتاب را دوست ندارم. ترجیح میدهم مطالب مورد علاقهام را در اینستاگرام ، تلگرام و توییتر دنبال کنم.
راستی! امشب میخواهم در توییترم مطلبی در مورد این بنویسم که انسان هیچگونه آزادی و اختیاری در اعمالش ندارد. چند جملهای از شوپنهاور را نیز در انتهای مطلبم کپی پیست میکنم تا نفوذ کلامم بیشتر شود. اساساً من معتقد به دترمینیسم و جبرگرایی هستم. همچنین اعتقاد دارم که هیچ خدایی وجود ندارد. اگر خدایی وجود داشت قطعا نمیتوانست بدبختی و فلاکتِ انسانها را ببیند و هیچ کاری نکند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
به سیگار اعتیاد دارم. گهگاهی نیز با دوستانم بیرون میرویم و شادیِ پس از گُل را تجربه میکنیم. فکر میکنم به آن هم اعتیاد پیدا کرده باشم!
به ندرت از خانه خارج میشوم چرا که برایم راحتتر است روی مبل لم بدهم و با کنسولِ گیمینگم بازی کنم. گاهی حتی به مدت یک روز از اتاقم خارج نمیشوم و مادرم نهار و شام را برایم به اتاق میآورد. شاید به بازیهای ویدیوئی هم اعتیاد پیدا کرده باشم.
شبها درِ اتاقم را میبندم ، فیلترشکنِ گوشیام را روشن میکنم و وارد سایتهای هرزهنگاری میشوم. آخر تماشای این تصاویر برایم بسیار لذتبخش است. احتمالا به آنها نیز اعتیاد پیدا کرده باشم.
من اگر در طولِ روز چای یا قهوه نخورم قطعا خواهم مُرد. کافئین معشوقِ ابدی من است.
کتاب؟! نه کتاب را دوست ندارم. ترجیح میدهم مطالب مورد علاقهام را در اینستاگرام ، تلگرام و توییتر دنبال کنم.
راستی! امشب میخواهم در توییترم مطلبی در مورد این بنویسم که انسان هیچگونه آزادی و اختیاری در اعمالش ندارد. چند جملهای از شوپنهاور را نیز در انتهای مطلبم کپی پیست میکنم تا نفوذ کلامم بیشتر شود. اساساً من معتقد به دترمینیسم و جبرگرایی هستم. همچنین اعتقاد دارم که هیچ خدایی وجود ندارد. اگر خدایی وجود داشت قطعا نمیتوانست بدبختی و فلاکتِ انسانها را ببیند و هیچ کاری نکند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
میدونم که توام شبیه من آروم و قرار نداری. تو ، درست مثل من ، هرچقدر هم که بدست بیاری و برسی ، باز تشنهی بیشتر خواستن و بیشتر داشتنی.
تو مثل خودم از اون آدمایی ضربه خوردی که توقعش رو هم نداشتی ؛ همونایی که با خیال راحت بهشون تکیه داده بودی چون فکر میکردی مثل یه دیوارِ محکم هواتو دارن و مراقبتن که نیوفتی.
با این حال دیدی که اینطور نبود. زندگی درسای سختی به تو داده و باز هم میده. نمیتونم امیدوارت کنم و بگم این سختیها بلاخره یه جا تموم میشن و تو میمونی و یه خوشبختیِ بیپایان.
نه عزیزِ من! هرکس که اینو بهت گفت ، باورش نکن چون اگه یه روز سختیها تموم بشن ، همون روز تمومِ خوشیها هم از بین میرن.
با همهی اینها فقط یه چیزو از من بپذیر. اینکه آدما ممکنه پشتت رو خالی کنن ولی بدترین ضربه رو وقتی میخوری که خودت پشتِ خودت رو خالی کنی. زخمی که دیگران بهت میزنن زودتر ترمیم میشه تا زخمی که خودت به خودت بزنی. اینو از من بپذیر و با تمام وجود خودت رو دوست داشته باش و از خودت توی تمام لحظات زندگیت مراقبت کن.
دوستت دارم رفیق.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
تو مثل خودم از اون آدمایی ضربه خوردی که توقعش رو هم نداشتی ؛ همونایی که با خیال راحت بهشون تکیه داده بودی چون فکر میکردی مثل یه دیوارِ محکم هواتو دارن و مراقبتن که نیوفتی.
با این حال دیدی که اینطور نبود. زندگی درسای سختی به تو داده و باز هم میده. نمیتونم امیدوارت کنم و بگم این سختیها بلاخره یه جا تموم میشن و تو میمونی و یه خوشبختیِ بیپایان.
نه عزیزِ من! هرکس که اینو بهت گفت ، باورش نکن چون اگه یه روز سختیها تموم بشن ، همون روز تمومِ خوشیها هم از بین میرن.
با همهی اینها فقط یه چیزو از من بپذیر. اینکه آدما ممکنه پشتت رو خالی کنن ولی بدترین ضربه رو وقتی میخوری که خودت پشتِ خودت رو خالی کنی. زخمی که دیگران بهت میزنن زودتر ترمیم میشه تا زخمی که خودت به خودت بزنی. اینو از من بپذیر و با تمام وجود خودت رو دوست داشته باش و از خودت توی تمام لحظات زندگیت مراقبت کن.
دوستت دارم رفیق.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
عشقورزیدن به حیوانات به طور عام و عشقورزیدن به گربهها به طور خاص ، از جمله واقعیترین احساساتی هستند که ما میتوانیم تجربهشان کنیم.
آلبر کامو در نوشتههایش به این نکته اشاره کرده است که ما کودکان و حیوانات را به این دلیل دوست داریم که آنها قضاوتمان نمیکنند. علاوه بر این باید اضافه کرد که این دوستداشتن و عشقورزیدن به این دلیل خالص و واقعیست که ما توقعی از آنها نداریم چرا که طبیعت و ذات آنها را میشناسیم. حتی اگر گازمان بگیرند از دستِ آنها ناراحت نمیشویم و سعی نمیکنیم تلافی کنیم چرا که میدانیم آنها غریزه و طبیعتی دارند و مطابقِ آن رفتار میکنند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
آلبر کامو در نوشتههایش به این نکته اشاره کرده است که ما کودکان و حیوانات را به این دلیل دوست داریم که آنها قضاوتمان نمیکنند. علاوه بر این باید اضافه کرد که این دوستداشتن و عشقورزیدن به این دلیل خالص و واقعیست که ما توقعی از آنها نداریم چرا که طبیعت و ذات آنها را میشناسیم. حتی اگر گازمان بگیرند از دستِ آنها ناراحت نمیشویم و سعی نمیکنیم تلافی کنیم چرا که میدانیم آنها غریزه و طبیعتی دارند و مطابقِ آن رفتار میکنند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌