قاصدک هان چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من
بیثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری ، نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بوَد چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطنِ خویش غریب
قاصد تجربههای همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب!
قاصدک
هان ؛ ولی ؛ آخر ؛ ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام آی کجا رفتی؟آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمعِ شعله نمیبندم
خُردک شَرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند
مهدی اخوان ثالث
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
واقعیترین لحظات و احساسات را آن هنگام تجربه میکنیم که شبیه انسانهای نخستین ، برای بقای خودمان میجنگیم.
وقتی به بیماری شدیدی دچار میشویم یا به هر صورت دیگری بقایمان تهدید میشود ، میبینیم که چطور همه چیز در برابر میل به بقای ما رنگ میبازد. آنهنگام شاهدیم که چگونه یگانه خورشید درخشان آسمان زندگیمان ، تمام ستارههای این آسمان را خاموش میکند.
تنها ترس از مرگ و میل شدید به بقاست که میتواند تمام نقابهایی را که به واسطهی فرهنگ به چهره زدهایم ، به گوشهای پرتاب کند و خودِ ضعیف ، آسیبپذیر و خودخواهِ ما را به ما بنمایاند. تنها اوست که به ما ثابت میکند که اگر پای مرگ و زندگی در میان باشد ، هرگز حاضر نیستیم که از جانمان بگذریم تا به دیگری کمک کنیم.
آنجاست که نیازهایمان در اولویت قرار میگیرند ، حتی اگر ارضای آنها به قیمت نادیده گرفتن نیازهای دیگران باشد. مرگ آن حقیقت بیچون و چراست. آن الههای که در هرکجا ، ناگهان سر میرسد و عیش و نوشمان را بر هم میزند. به راستی که مرگ لایق پرستش است!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
وقتی به بیماری شدیدی دچار میشویم یا به هر صورت دیگری بقایمان تهدید میشود ، میبینیم که چطور همه چیز در برابر میل به بقای ما رنگ میبازد. آنهنگام شاهدیم که چگونه یگانه خورشید درخشان آسمان زندگیمان ، تمام ستارههای این آسمان را خاموش میکند.
تنها ترس از مرگ و میل شدید به بقاست که میتواند تمام نقابهایی را که به واسطهی فرهنگ به چهره زدهایم ، به گوشهای پرتاب کند و خودِ ضعیف ، آسیبپذیر و خودخواهِ ما را به ما بنمایاند. تنها اوست که به ما ثابت میکند که اگر پای مرگ و زندگی در میان باشد ، هرگز حاضر نیستیم که از جانمان بگذریم تا به دیگری کمک کنیم.
آنجاست که نیازهایمان در اولویت قرار میگیرند ، حتی اگر ارضای آنها به قیمت نادیده گرفتن نیازهای دیگران باشد. مرگ آن حقیقت بیچون و چراست. آن الههای که در هرکجا ، ناگهان سر میرسد و عیش و نوشمان را بر هم میزند. به راستی که مرگ لایق پرستش است!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
《خروج از اتاقِ امنِ ذهن》فضای امن، همان مکانِ آشنا و مطمئنِ همیشگیست که اگر تو را از جایگاهت به مکانی نازلتر پرت نکند، به جایگاهِ رفیعتری هم نمیبرد! این منطقهی امن ذهنی، دارای ویژگیهای بخصوصی است؛ از جمله: آسودگی فراگیر، ریسکِ پایین، کنترلِ بالا و البته امنیت ذهنی و انتزاعی.
تسلط بالا بر اقلیمی کوچک، همواره ذهن را به این خطا میاندازد که مدیریت خوبی بر شرایط کنونی دارد؛ این در حالیست که اگر پا را فراتر از مرزهای ذهنی خودش بگذارد، متوجه میشود که چیز زیادی در چنته ندارد و محدود به فضای اتاقش است. و اینجاست که تمامی آن ویژگیهای خوب مثل آسودگی، امنیت و تسلط، به چالش کشیده میشوند. پس او ریسک نمیکند و ترجیح میدهد پایش را از همان اتاق کوچک و دنجش درازتر نکند.
بیش از خوشیهای منطقه امن، ترسهای ورود به منطقه ناامن، فرد را از ادامه حرکت بازمیدارد. زمانی که متوجه میشود تمام تمرکزش صرفا بر روی مشکل است و نه حل آن، و افزون بر آن، اعتماد بنفس پایینی هم در حل مشکلات دارد، دچار تردید میشود که نکند راه را به غلط آمده؟ پس بهانه تراشی میکند تا دوباره به درون همان اتاقِ امنِ ذهنیاش بازگردد. و این همان مرحلهی چالش برانگیزی است که عدهی کمی از دل آن موفق بیرون میآیند.
با وجود تمام اینها شاید سوال پیش بیاید که ما چگونه میتوانیم از محدودهی امنمان خارج شویم و آیا اصلا چنین چیزی امکانپذیر است؟
جواب کوتاه این است: بله، قطعا!
ابتدا بگذار این را به تو بگویم که سفری که آغاز میکنی، هرگز قرار نیست که سفری کوتاه و ساده باشد. تو باید از اکنون و اینجا آغاز کنی و در این مسیر با نگاه انداختن به گذشته و عبرتگرفتن از آن، الگوهای رفتاری تکرارشوندهات را کشف کنی و همزمان به سمت آیندهای که نمیتوان نقطهی پایانی برایش در نظر گرفت، حرکت کنی. با این حال همیشه توجه داشته باش که ذهنت را بیش از حد درگیر حسرت خوردن برای گذشته یا نگرانی برای آینده نکنی، چرا که آنها تنها از رهگذر لحظهی کنونی قابل دسترسی هستند.
من مژدهی هیچ بهشت برینی در آینده را به تو نمیدهم که بتوانی در آن تا ابد، خوش و خرم زندگی کنی! من فقط به تو مژدهی این را میدهم که اگر پا در مسیر تغییر بگذاری و از محدودهی امن خودت خارج شوی، فردایت از امروزت بهتر خواهد بود. «فردایت از امروزت بهتر خواهد بود»: این یعنی تو فقط در حال رقابت با خودت هستی نه با افراد دیگر.
در نهایت شکست گریزناپذیر است. اگر پنج قدم به جلو برداری و سپس پنج قدم به عقب برگردی ، به سر جای قبلی خودت میرسی. با این حال چیزی که نباید نادیده بگیری این است که تو با قدمهایی که رو به جلو برداشتی، توانستی تجربیات جدیدی کسب کنی و از چشماندازهای دیگری به مناظر زندگیات نگاه بیندازی. این یعنی همان تجربه. این یعنی میتوانی قدمهای بعدیات را محکمتر برداری و از تجربیات گذشتهات برای مواجه شدن با دشواریهای مسیرِ پیشرو استفاده کنی.
- متن مشترک چنلهای:
-MadcapWrites و -𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
آگاهنویس
《خروج از اتاقِ امنِ ذهن》 فضای امن، همان مکانِ آشنا و مطمئنِ همیشگیست که اگر تو را از جایگاهت به مکانی نازلتر پرت نکند، به جایگاهِ رفیعتری هم نمیبرد! این منطقهی امن ذهنی، دارای ویژگیهای بخصوصی است؛ از جمله: آسودگی فراگیر، ریسکِ پایین، کنترلِ بالا و…
Gosht
Bahram
بیا بیرون از اتاقت
کسی چیز بیشتر نمیده بهت
اگه چیز بیشتر نخوای
نگو کافیه بسه بگو لازمه کمه
پی کافی و کم نباش
بیا بیرون از اتاقت
این راه با پاهات آشناس
اینجا هرکی پی جایگاهه
تعیین کن جایگاهت کجائه
تو تو این جامعه جایگات کجاس
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
بنظرم نکتهی مهمی که در مورد مطالعه کردن و فراگیری علوم مختلف وجود داره اینه که بعنوان یک دانشجو ، نباید خودمون رو محدود به حفظ کردن و تکرار نظریهها بکنیم.
با وجود اینکه نهاد آموزش و پرورش و مافیاهای مربوط به اون با برگزاری آزمونهای مختلف ما رو به سمت و سویی سوق میدن که طوطی وار مطالب رو حفظ و تکرار کنیم ، خودمون باید سعی کنیم به درک عمیقتری از مفاهیم ، نظریهها و طرز تفکر نظریهپردازانِ اون حوزهی علمی برسیم.
اینطوری میتونیم پیوندی بین نظریهها و کاربست اونها در دنیای واقعی برقرار کنیم. در غیر اینصورت ، آگاهی و دانش ما در سطحیترین حالت ممکن باقی میمونه و بلافاصله بعد از پایان امتحانات ، همه رو فراموش خواهیم کرد!
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
با وجود اینکه نهاد آموزش و پرورش و مافیاهای مربوط به اون با برگزاری آزمونهای مختلف ما رو به سمت و سویی سوق میدن که طوطی وار مطالب رو حفظ و تکرار کنیم ، خودمون باید سعی کنیم به درک عمیقتری از مفاهیم ، نظریهها و طرز تفکر نظریهپردازانِ اون حوزهی علمی برسیم.
اینطوری میتونیم پیوندی بین نظریهها و کاربست اونها در دنیای واقعی برقرار کنیم. در غیر اینصورت ، آگاهی و دانش ما در سطحیترین حالت ممکن باقی میمونه و بلافاصله بعد از پایان امتحانات ، همه رو فراموش خواهیم کرد!
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2
آگاهنویس
انگار که به سمت جهان زیرین هل داده شدم. همه در حال گذار و گذر هستند اما زمان برای من متوقف شده است. مغز در جمجمهام میدَوَد. در ناکجا آبادِ زندگی ایستادهام. انسانی مثل من خود را با دستاوردهایش تعریف میکند و وقتی احساس میکند دستاوردها و داشتههایش را از…
برای درک کردن این موضوع زمان بسیار زیادی صرف کردم:
در زندگی دستاوردها اهمیت چندانی ندارند بلکه بودن ، چگونه بودن و چگونه تعامل کردن با خود و جهان اطراف است که اهمیت بسیار بیشتری دارد.
چه بسیارند انسانهای غایتگرایی که هرچه موفقیتهای بیشتری بدست میآورند ، حریصتر میشوند و هرگز طعم آرامش و رضایت را نمیچشند. در واقع اگر بخواهم بهتر بگویم ، احساس لذت آنها از دستاوردشان مدت کوتاهی دوام دارد و سپس در سایهی خواسته و آرزوی بعدیشان محو میشود.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
در زندگی دستاوردها اهمیت چندانی ندارند بلکه بودن ، چگونه بودن و چگونه تعامل کردن با خود و جهان اطراف است که اهمیت بسیار بیشتری دارد.
چه بسیارند انسانهای غایتگرایی که هرچه موفقیتهای بیشتری بدست میآورند ، حریصتر میشوند و هرگز طعم آرامش و رضایت را نمیچشند. در واقع اگر بخواهم بهتر بگویم ، احساس لذت آنها از دستاوردشان مدت کوتاهی دوام دارد و سپس در سایهی خواسته و آرزوی بعدیشان محو میشود.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
نکتهی بعدی اینه که وقتی وارد یه حوزهی علمی میشید ، فورا تن به تقسیمبندیها ندید و خودتون رو محدود به یک دیدگاه یا پارادایم خاص نکنید.
منظورم این نیست که حزب باد باشید و هیچ دغدغهای نداشته باشید. اتفاقا کسی که دغدغهی خاصی نداره ، مشخصه علاقهای هم به فراگیری علم نداره.
در واقع بیشتر سعی دارم به این اشاره کنم که انسان همواره در معرض سوگیری تأیید هستش.
وقتی ما یک دیدگاه خاص رو میپذیریم و خودمون رو کاملا محدود به اون دیدگاه میکنیم ، همواره دنبال مطالبی میریم که دیدگاه قبلی ما رو تأیید کنن.
این فرآیند اونقدری ادامه پیدا میکنه که به خودمون میایم و میبینیم که تبدیل به یک آدمِ متعصب و جزماندیش شدیم که هرگز انتقادپذیر نیست.
هرچند محدود نکردن خودمون به یک دیدگاه ، خطر سردرگم شدن در بین نظریههای مختلف رو در پی داره ، اما ما باید سعی کنیم در مورد هرکدوم از این نظرگاههای فکری ، به اندازهی کافی اطلاعات کسب کنیم و بعد ساید خودمون رو مشخص کنیم.
ما حتی بعد از مشخص کردن ساید خودمون و تعلق فکریمون به یک نظریه یا دیدگاه خاص ، باید همواره توانایی نگاه کردن به قضایا از دیدگاههای مختلف رو داشته باشیم. توانایی مورد نظر هرگز بدست نمیاد مگر با کنار گذاشتن تعصب ، خوندن نقاط ضعف و قوت یک نظریه ، بررسی انتقادهایی که به اون نظریه وارد هست و کسب اطلاعات کافی در مورد دیدگاههای متفاوت و حتی متضاد با دیدگاهِ خودمون.
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
منظورم این نیست که حزب باد باشید و هیچ دغدغهای نداشته باشید. اتفاقا کسی که دغدغهی خاصی نداره ، مشخصه علاقهای هم به فراگیری علم نداره.
در واقع بیشتر سعی دارم به این اشاره کنم که انسان همواره در معرض سوگیری تأیید هستش.
وقتی ما یک دیدگاه خاص رو میپذیریم و خودمون رو کاملا محدود به اون دیدگاه میکنیم ، همواره دنبال مطالبی میریم که دیدگاه قبلی ما رو تأیید کنن.
این فرآیند اونقدری ادامه پیدا میکنه که به خودمون میایم و میبینیم که تبدیل به یک آدمِ متعصب و جزماندیش شدیم که هرگز انتقادپذیر نیست.
هرچند محدود نکردن خودمون به یک دیدگاه ، خطر سردرگم شدن در بین نظریههای مختلف رو در پی داره ، اما ما باید سعی کنیم در مورد هرکدوم از این نظرگاههای فکری ، به اندازهی کافی اطلاعات کسب کنیم و بعد ساید خودمون رو مشخص کنیم.
ما حتی بعد از مشخص کردن ساید خودمون و تعلق فکریمون به یک نظریه یا دیدگاه خاص ، باید همواره توانایی نگاه کردن به قضایا از دیدگاههای مختلف رو داشته باشیم. توانایی مورد نظر هرگز بدست نمیاد مگر با کنار گذاشتن تعصب ، خوندن نقاط ضعف و قوت یک نظریه ، بررسی انتقادهایی که به اون نظریه وارد هست و کسب اطلاعات کافی در مورد دیدگاههای متفاوت و حتی متضاد با دیدگاهِ خودمون.
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
راستش را بگویم یا با دروغ دلت را خوش کنم؟
راستش را بخواهی کثافت همه جا را برداشته است. انگار همهی ما را شستشوی مغزی دادهاند. انگار دستی نامرئی ما را شبیه عروسکهای خیمهشببازی میرقصاند.
چشم و همچشمی ، مقایسه ، کمالگرایی ، شهوت ، خودنمایی ، غرور ، جهل ، حماقت ، تعصب ، اعتیاد و تلاش برای دستیابی به لذتهای سطحی حتی اگر به قیمت جانمان تمام شوند ؛ اینها ما را از خودبیگانه کردهاند.
رسانهها سرگرمیهای مضخرف و مبتذل برای ذهنهای بسته تولید میکنند تا آنها را در دورِ باطلِ تکرار نگه دارند.
همه چیز میچرخد و باز به سرجای اولش برمیگردد. هیچ راه خروجی باقی نمانده است.
جهالت که زمانی یک ضدارزش محسوب میشد ، اکنون به یک ارزش والا تبدیل شده است. افراد به «جاهل» بودنِ خودشان افتخار میکنند.
چشمانمان به اسکرول کردن صفحات اینستاگرام بیشتر عادت دارند تا خیره ماندن به کلماتِ ثابتِ یک کتاب.
صدای کلفت و هیکل گنده برای مردان به ارزش تبدیل شدهاند و زنان به دنبال این هستند که هرچه بیشتر توجه مردان را به خود جلب کنند. آنها بدن خود را میکوبند و از نو میسازند. مردان هم با نگاههای پر از شهوتِ خود به بدنهای آنها چنگ میزنند.
میبینی؟ دوپامین و هورمونهای جنسیِ بدنهای هریک از ما ، بازیچهی حاکمیتها و دولتها شدهاند. آنها هر روز با استفاده از رسانهها به درون خانهی ذهنِ ما نفوذ میکنند.
تلاشِ آنکس که سعی میکند خود را از چرخه برهاند ، توسط دیگران پوچ خوانده میشود. چنین افرادی طرد میشوند و به کنجِ کلبهی انزوا و بیکسیشان پناه میبرند.
کاش من هم میتوانستم مثبت فکر کنم. کاش میتوانستم به آیندهی بشر امیدوار بمانم ؛ ولی فکر میکنم آیندهی بشر حتی از گذشتهاش نیز تاریکتر است. انگار داریم واردِ قرونِ وسطای مدرن میشویم با این تفاوت که از بندِ دین و خدا رها شدهایم و میتوانیم هر غلطی که خواستیم بکنیم را به شیوهای توجیه کنیم.
مرا ببخش که کامت را تلخ کردم ؛ قهوهات را بنوش و سیگارت را تمام کن!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
راستش را بخواهی کثافت همه جا را برداشته است. انگار همهی ما را شستشوی مغزی دادهاند. انگار دستی نامرئی ما را شبیه عروسکهای خیمهشببازی میرقصاند.
چشم و همچشمی ، مقایسه ، کمالگرایی ، شهوت ، خودنمایی ، غرور ، جهل ، حماقت ، تعصب ، اعتیاد و تلاش برای دستیابی به لذتهای سطحی حتی اگر به قیمت جانمان تمام شوند ؛ اینها ما را از خودبیگانه کردهاند.
رسانهها سرگرمیهای مضخرف و مبتذل برای ذهنهای بسته تولید میکنند تا آنها را در دورِ باطلِ تکرار نگه دارند.
همه چیز میچرخد و باز به سرجای اولش برمیگردد. هیچ راه خروجی باقی نمانده است.
جهالت که زمانی یک ضدارزش محسوب میشد ، اکنون به یک ارزش والا تبدیل شده است. افراد به «جاهل» بودنِ خودشان افتخار میکنند.
چشمانمان به اسکرول کردن صفحات اینستاگرام بیشتر عادت دارند تا خیره ماندن به کلماتِ ثابتِ یک کتاب.
صدای کلفت و هیکل گنده برای مردان به ارزش تبدیل شدهاند و زنان به دنبال این هستند که هرچه بیشتر توجه مردان را به خود جلب کنند. آنها بدن خود را میکوبند و از نو میسازند. مردان هم با نگاههای پر از شهوتِ خود به بدنهای آنها چنگ میزنند.
میبینی؟ دوپامین و هورمونهای جنسیِ بدنهای هریک از ما ، بازیچهی حاکمیتها و دولتها شدهاند. آنها هر روز با استفاده از رسانهها به درون خانهی ذهنِ ما نفوذ میکنند.
تلاشِ آنکس که سعی میکند خود را از چرخه برهاند ، توسط دیگران پوچ خوانده میشود. چنین افرادی طرد میشوند و به کنجِ کلبهی انزوا و بیکسیشان پناه میبرند.
کاش من هم میتوانستم مثبت فکر کنم. کاش میتوانستم به آیندهی بشر امیدوار بمانم ؛ ولی فکر میکنم آیندهی بشر حتی از گذشتهاش نیز تاریکتر است. انگار داریم واردِ قرونِ وسطای مدرن میشویم با این تفاوت که از بندِ دین و خدا رها شدهایم و میتوانیم هر غلطی که خواستیم بکنیم را به شیوهای توجیه کنیم.
مرا ببخش که کامت را تلخ کردم ؛ قهوهات را بنوش و سیگارت را تمام کن!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1
از دردهایم پرسیدی
و من نمیدانستم
که برای چند کلمه بیشتر حرف زدن با تو
از آنها سخن بگویم
یا برای نرنجاندن قلب مهربانت
لب از لب نگشایم.
از دردهایم پرسیدی
و تا خواستم لب بگشایم
دیدم که دردها در حضورت
از ابراز خودشان ناتوانند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
و من نمیدانستم
که برای چند کلمه بیشتر حرف زدن با تو
از آنها سخن بگویم
یا برای نرنجاندن قلب مهربانت
لب از لب نگشایم.
از دردهایم پرسیدی
و تا خواستم لب بگشایم
دیدم که دردها در حضورت
از ابراز خودشان ناتوانند!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
قدمی که در لحظهی کنونی برمیداری تعیین میکند که گذشته و آیندهی تو چه باشند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
این نکته ، کلیدی به دست ما میدهد تا این دعویِ غالبا مناقشهبرانگیز هگلی را بهتر درک کنیم که هر آنجا که روایتی وجود ندارد ، تاریخی نیز وجود ندارد.
و این امر نیز ما را به فهم این رویکرد مشهور و البته مناقشهبرانگیزتر هگل سوق میدهد که تاریخ ، همانا تاریخ انسان است چرا که تنها انسان است که میتواند روایت کند.
به همین دلیل است که هگل دگرگونی تاریخ را از دگرگونی طبیعت متمایز میسازد و ادعا میکند که «دگرگونی تاریخی پیشرفتی به سوی چیزی بهتر و کاملتر است ، حال آنکه دگرگونی در طبیعت تنها یک دایرهی همیشه تکرارشونده را نمایش میدهد.»
هگل: از متافیزیک به پدیدارشناسی
محمد مهدی اردبیلی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
تأملی دربارهی کمال
کمال امریست که طلب و دستیابی به آن تنها اختصاص به روح یا آگاهی انسان دارد. همانطور که هگل میگوید ، روح در یک چرخهی پایان ناپذیر به سمت کمال و مطلق شدن حرکت میکند و برای رسیدن به این هدف ، دقایق و مراحل مختلفی را از سر میگذراند.
میل ما به کامل شدن نیز امریست که ریشههای عمیقی در روح و جان ما دارد ، نه اینکه فقط حاصل نوعی اختلال روانی یا وسواس باشد. این درست است که بگوییم میزان این کمالطلبی در افراد مختلف ، متفاوت است. با این حال این تفاوت به تفاوتِ آگاهی هر انسان با انسانی دیگر برمیگردد که در اثر ویژگیهای ژنتیکی و فرهنگی ایجاد شده است.
پس همانطور که گفتیم کمالطلبی امریست مربوط به روح نه جسم. اگر ما به شکلی بیمارگونه نسبت به جسم خود وسواس نشان میدهیم ، نقصهای آن را به خودمان گوشزد میکنیم و سعی میکنیم که این نقصها را برطرف کنیم ، به این دلیل است که روح یا آگاهی ما در دنیای ماده صورت یافته است و خود را به شکل جسمانی بروز میدهد. روحی که نمیتوان مرزی برایش قائل شد از ما طلبِ کمال میکند و ما این احساس ناکامل بودن درونی را به شکل اشتباهی تعبیر میکنیم و سعی میکنیم با ایجاد تغییر در موجودیت مادی خودمان (جسم) ، به کمال دست پیدا کنیم ؛ دریغ از اینکه روح ماست که باید به کمال برسد. کمال برای جسم بدون توجه به کمالِ روح ، کاملا بیمعناست. ما هرچقدر هم که دست به دامان علم و پزشکی مدرن بشویم و سعی کنیم که نقصهای ریز و درشت جسممان را برطرف کنیم ، باز نقصهای دیگری خودشان را نمایان میکنند. در هر صورت ، دیر یا زود ، ما با حقایقی از جمله «پیری» و «فناپذیربودن» روبرو میشویم و بایستی آنها را بپذیریم. اینجا جاییست که ما به بنبست میرسیم و ممکن است دریابیم که تمام تلاشهایمان را برای رسیدن به کمال ، در جای اشتباهی صرف کردهایم.
در نهایت از نظر من ، روح یا آگاهیِ انسانی آن چیزیست که شبیه یک رود خروشان به سمت دریای کمال در حرکت است و تنها کاری که ما بایستی انجام بدهیم این است که تماشاگر این حرکتِ دائم به سوی کمال باشیم ، آن را سرعت ببخشیم یا لااقل نگذاریم که موجودیت مادی و تمام متعلقاتِ آن ، سدی بشوند در برابر این رودِ خروشان.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
کمال امریست که طلب و دستیابی به آن تنها اختصاص به روح یا آگاهی انسان دارد. همانطور که هگل میگوید ، روح در یک چرخهی پایان ناپذیر به سمت کمال و مطلق شدن حرکت میکند و برای رسیدن به این هدف ، دقایق و مراحل مختلفی را از سر میگذراند.
میل ما به کامل شدن نیز امریست که ریشههای عمیقی در روح و جان ما دارد ، نه اینکه فقط حاصل نوعی اختلال روانی یا وسواس باشد. این درست است که بگوییم میزان این کمالطلبی در افراد مختلف ، متفاوت است. با این حال این تفاوت به تفاوتِ آگاهی هر انسان با انسانی دیگر برمیگردد که در اثر ویژگیهای ژنتیکی و فرهنگی ایجاد شده است.
پس همانطور که گفتیم کمالطلبی امریست مربوط به روح نه جسم. اگر ما به شکلی بیمارگونه نسبت به جسم خود وسواس نشان میدهیم ، نقصهای آن را به خودمان گوشزد میکنیم و سعی میکنیم که این نقصها را برطرف کنیم ، به این دلیل است که روح یا آگاهی ما در دنیای ماده صورت یافته است و خود را به شکل جسمانی بروز میدهد. روحی که نمیتوان مرزی برایش قائل شد از ما طلبِ کمال میکند و ما این احساس ناکامل بودن درونی را به شکل اشتباهی تعبیر میکنیم و سعی میکنیم با ایجاد تغییر در موجودیت مادی خودمان (جسم) ، به کمال دست پیدا کنیم ؛ دریغ از اینکه روح ماست که باید به کمال برسد. کمال برای جسم بدون توجه به کمالِ روح ، کاملا بیمعناست. ما هرچقدر هم که دست به دامان علم و پزشکی مدرن بشویم و سعی کنیم که نقصهای ریز و درشت جسممان را برطرف کنیم ، باز نقصهای دیگری خودشان را نمایان میکنند. در هر صورت ، دیر یا زود ، ما با حقایقی از جمله «پیری» و «فناپذیربودن» روبرو میشویم و بایستی آنها را بپذیریم. اینجا جاییست که ما به بنبست میرسیم و ممکن است دریابیم که تمام تلاشهایمان را برای رسیدن به کمال ، در جای اشتباهی صرف کردهایم.
در نهایت از نظر من ، روح یا آگاهیِ انسانی آن چیزیست که شبیه یک رود خروشان به سمت دریای کمال در حرکت است و تنها کاری که ما بایستی انجام بدهیم این است که تماشاگر این حرکتِ دائم به سوی کمال باشیم ، آن را سرعت ببخشیم یا لااقل نگذاریم که موجودیت مادی و تمام متعلقاتِ آن ، سدی بشوند در برابر این رودِ خروشان.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
سرت را روی شانهام گذاشتهای و من با دستانم موهای صافت را نوازش میکنم.
با چنان دقتی به اینکار ادامه میدهم که انگار والاترین لذت و بهترین سرگرمی را به من هدیه دادهاند. انگار که اسباببازیِ دلخواهِ یک کودک را برایش خریده باشند. اما نه! تو هرگز برایم شبیه سرگرمی نیستی. تو وسیلهای برای بازیِ من نیستی و من هرگز مانند یک کودک نیستم. تو به من یادآوری کردی که رشد کنم نه اینکه فقط قد بکشم و بزرگتر بشوم. اکنون من تبدیل به درختی تنومند شدهام تا تو تنها کسی باشی که زیر سایهی این درخت استراحت میکند و با دستانش میوههایش را میچیند.
انگار که بارها این صحنه را در ذهنم تصور کرده بودم. زیبایی وجودت آنچنان بیمرز است که هرگز نمیتوانم آن را در جسمت خلاصه کنم. با این حال همچنان به نوازش کردن موهایت مشغولم.
در چشمانم خیره میشوی و میپرسی: به چه فکر میکنی؟
میگویم: به تو.
میگویی: من که درست کنارت نشستهام.
میگویم: همین است که مرا به فکر فرو میبرد. اینکه تخیلاتم اکنون به واقعیت تبدیل شدهاند. میدانی کجایش عجیب است؟! اینکه همیشه شکافی بین تخیل و واقعیت وجود دارد. اما اکنون ما دقیقا همانگونه که تصور میکردم کنار هم نشستهایم. انگار هیچ کدام از جزئیات فرقی نکردهاند.
صدای خندهات مانند قاصدکی به دستهای لرزانِ باد سپرده میشود و میگویی:
اینقدر فلسفه نباف و مرا در آغوشت بگیر...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
با چنان دقتی به اینکار ادامه میدهم که انگار والاترین لذت و بهترین سرگرمی را به من هدیه دادهاند. انگار که اسباببازیِ دلخواهِ یک کودک را برایش خریده باشند. اما نه! تو هرگز برایم شبیه سرگرمی نیستی. تو وسیلهای برای بازیِ من نیستی و من هرگز مانند یک کودک نیستم. تو به من یادآوری کردی که رشد کنم نه اینکه فقط قد بکشم و بزرگتر بشوم. اکنون من تبدیل به درختی تنومند شدهام تا تو تنها کسی باشی که زیر سایهی این درخت استراحت میکند و با دستانش میوههایش را میچیند.
انگار که بارها این صحنه را در ذهنم تصور کرده بودم. زیبایی وجودت آنچنان بیمرز است که هرگز نمیتوانم آن را در جسمت خلاصه کنم. با این حال همچنان به نوازش کردن موهایت مشغولم.
در چشمانم خیره میشوی و میپرسی: به چه فکر میکنی؟
میگویم: به تو.
میگویی: من که درست کنارت نشستهام.
میگویم: همین است که مرا به فکر فرو میبرد. اینکه تخیلاتم اکنون به واقعیت تبدیل شدهاند. میدانی کجایش عجیب است؟! اینکه همیشه شکافی بین تخیل و واقعیت وجود دارد. اما اکنون ما دقیقا همانگونه که تصور میکردم کنار هم نشستهایم. انگار هیچ کدام از جزئیات فرقی نکردهاند.
صدای خندهات مانند قاصدکی به دستهای لرزانِ باد سپرده میشود و میگویی:
اینقدر فلسفه نباف و مرا در آغوشت بگیر...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
غرور همواره یکی از رذالتهای اخلاقی بشر بوده که شاید هنوز پادزهری برایش پیدا نشده است. انسان باید همواره تلاش کند تا ضمن آگاهی از ارزش و لیاقت خود و حفظ اعتماد به نفسش ، از غرور دوری گزیند. در واقع غرور نه تنها به معنای دوست داشتن و عزیز شمردن خود نیست ، بلکه به این معناست که فرد مغرور در اعماق وجودش نسبت به ارزش خودش شک دارد و همواره بین دو قطبِ خودشیفتگی-غرور و تنفر از خود در نوسان است. آنکس که شخصیتی یکپارچه دارد و تمام نقاط قوت و ضعف خود را پذیرفته ، هرگز به دام غرور نمیافتد. غرور مانند پوستهایست که ما احساس بیلیاقتی ، تنفر و شکنندگیمان را درونش پنهان میکنیم ؛ پوستهای که شاید ما از آسیبدیدن حفظ کند ، اما با گذشت زمان ما را سنگین و سنگینتر میکند و سقوطمان را سرعت میبخشد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍1
Jahaan Bedoone To
Ebi
از خونهای ویرون میامُ
خون میپوشونه رد پامُ
پشت سرم درهای بستهست
پشت سرم آتیش و رگبار
پشت سرم صد چوبهی دار
پشت سرم تاریخِ خستهست
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
معرفی چند کتاب مفید در حوزهی جامعهشناسی و علوماجتماعی:
۱.جامعهشناسی/آنتونی گیدنز
۲.تغییرات اجتماعی/گی روشه
۳.بینش جامعهشناختی/سی رایت میلز
۴.کشاکش آرا در جامعهشناسی/استیون سیدمن
۵.داغ ننگ/اروینگ گافمن
۶.انسانشناسی/کُنراد فیلیپ کُتاک
۷.زبان،منزلت و قدرت در ایران/ویلیام بیمن
۸.مبانی جامعهشناسی معرفت/هوبرت کنوبلاخ
۹.جامعهشناسی سلیقه/یوکا گرونو
۱۰.نظریهی جامعهشناسی/جورج ریتزر
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
۱.جامعهشناسی/آنتونی گیدنز
۲.تغییرات اجتماعی/گی روشه
۳.بینش جامعهشناختی/سی رایت میلز
۴.کشاکش آرا در جامعهشناسی/استیون سیدمن
۵.داغ ننگ/اروینگ گافمن
۶.انسانشناسی/کُنراد فیلیپ کُتاک
۷.زبان،منزلت و قدرت در ایران/ویلیام بیمن
۸.مبانی جامعهشناسی معرفت/هوبرت کنوبلاخ
۹.جامعهشناسی سلیقه/یوکا گرونو
۱۰.نظریهی جامعهشناسی/جورج ریتزر
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3❤2