گربه خرابکار🐦⬛️
امروز جمعی از کینهتوزترین پرندگان دنیا علیه گربهای جاهطلب، خشمگین و غضباک شده بودند.
در اینور و آنور که میدیدم از غرضورزیهای این مالدنیادوست هایِ زرپرست، همیشه با خود میگفتم: سر راهت اگر سبز شدن، مالت را بده و جانت را بگیر و در برو که مصلحت این است...
القصه، از همهی روستا بیخبر، با خودم روی سکویِ تازهتأسیس باغچمان به لش و لوش میپرداختم و محتوای خارج از کادرم را میگرفتم که صدای آسمانخراششان پیچید.
خانهخراب کُنانه بین درختچههای باغچه، در ارتفاع کم، میچرخیدند و صدا درمیآوردند:«غاااار...غار...»
که زهررررر؛ به کار کرده و نکردهام فکر کردم. تمام حیواناتی که آزار دادم یا کلاغهایی که در زندگی نگاه چپ بهشان انداختم، پیش چشمانم ظاهر شدند.
همین که خواستم دست تسلیم بلند کنم و مردانه میان میدان روم، قوم لوت دستهجمعی، با همان اصوات به بالای درختی بزرگ رفتند و نشستند...
سرانجام، برای من داستانی بر جای گذاشتند که با چندین پایانبندی، در چندین محفل بازگو خواهد شد...
با این همه، از من که گذشت؛ طفلک آن گربهی خرابکارِ شاید کلاغخوار...
فاطمه فریدونی ! کمدیلا
امروز جمعی از کینهتوزترین پرندگان دنیا علیه گربهای جاهطلب، خشمگین و غضباک شده بودند.
در اینور و آنور که میدیدم از غرضورزیهای این مالدنیادوست هایِ زرپرست، همیشه با خود میگفتم: سر راهت اگر سبز شدن، مالت را بده و جانت را بگیر و در برو که مصلحت این است...
القصه، از همهی روستا بیخبر، با خودم روی سکویِ تازهتأسیس باغچمان به لش و لوش میپرداختم و محتوای خارج از کادرم را میگرفتم که صدای آسمانخراششان پیچید.
خانهخراب کُنانه بین درختچههای باغچه، در ارتفاع کم، میچرخیدند و صدا درمیآوردند:«غاااار...غار...»
که زهررررر؛ به کار کرده و نکردهام فکر کردم. تمام حیواناتی که آزار دادم یا کلاغهایی که در زندگی نگاه چپ بهشان انداختم، پیش چشمانم ظاهر شدند.
همین که خواستم دست تسلیم بلند کنم و مردانه میان میدان روم، قوم لوت دستهجمعی، با همان اصوات به بالای درختی بزرگ رفتند و نشستند...
سرانجام، برای من داستانی بر جای گذاشتند که با چندین پایانبندی، در چندین محفل بازگو خواهد شد...
با این همه، از من که گذشت؛ طفلک آن گربهی خرابکارِ شاید کلاغخوار...
فاطمه فریدونی ! کمدیلا
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👼👶دست بر قضا، کسی از شما، حرف دل این حیوانکی را متوجه میشود؟
ماجرا این است که گذرم به نینیَکی خورد که به نظر میرسید دل پری داشته باشد و چشمتان شیرین و گوش شیطان کر، خوشصحبت و خوشخنده بود...
بنده فقط در این صحنه، دریافتم که عروسکش «نینی» است (خبر ندارد خودش هم دهنش بوی شیر میدهد؛ با این حال، بزرگی کردم به او نگفتم که ضربهی روحی نخورد) و خواب دارد.
چه بگویم دیگر، موجود هوشمندی بود؛ میگفتم بشین یا پاشو، میفهمید! یادم نمیآید آخرین بار که بچه دیدم کی بود، ولی نوبرش را اورده بود... هر چه میدادی سر جایش میگذاشت و کفرت را از خوبی در می آورد وزه. میخواستی بغلش بگیری و انقدر فشار دهی که دل و روده اش بیرون بزند، بله مانند جوجه ی مذکورم!
از آنجایی که گل عشق را با «اَدَ بودو»هایش در دلمان کاشته بود، وقتی دیوار، دفتر نویسندگیِ رنگینکمانی و زمین و زمان را به نقاشیِ خارج از فهممان مزین کرد و رفت، نیشمان برای آثارش چنان باز بود که هرکه نداند، فکر میکند چه شده.
مردی در اخر، همانطور که مثل یک رویا در مه آمد، دست در دست ننهاش لبخند زنان و تاتی کنان رفت. انگار نه انگار که اینجا گلی را اهلی کرده بود
! کمدیلا
ماجرا این است که گذرم به نینیَکی خورد که به نظر میرسید دل پری داشته باشد و چشمتان شیرین و گوش شیطان کر، خوشصحبت و خوشخنده بود...
بنده فقط در این صحنه، دریافتم که عروسکش «نینی» است (خبر ندارد خودش هم دهنش بوی شیر میدهد؛ با این حال، بزرگی کردم به او نگفتم که ضربهی روحی نخورد) و خواب دارد.
چه بگویم دیگر، موجود هوشمندی بود؛ میگفتم بشین یا پاشو، میفهمید! یادم نمیآید آخرین بار که بچه دیدم کی بود، ولی نوبرش را اورده بود... هر چه میدادی سر جایش میگذاشت و کفرت را از خوبی در می آورد وزه. میخواستی بغلش بگیری و انقدر فشار دهی که دل و روده اش بیرون بزند، بله مانند جوجه ی مذکورم!
از آنجایی که گل عشق را با «اَدَ بودو»هایش در دلمان کاشته بود، وقتی دیوار، دفتر نویسندگیِ رنگینکمانی و زمین و زمان را به نقاشیِ خارج از فهممان مزین کرد و رفت، نیشمان برای آثارش چنان باز بود که هرکه نداند، فکر میکند چه شده.
مردی در اخر، همانطور که مثل یک رویا در مه آمد، دست در دست ننهاش لبخند زنان و تاتی کنان رفت. انگار نه انگار که اینجا گلی را اهلی کرده بود
! کمدیلا
❤1
سانسورچی 🤫🥸
خودسانسوری در دنیای امروز فحش حساب میشود، ولی چرا از حال استفاده کنیم که در گذشته هم برای بقا و برداشت هر سیبی از درخت یزدانی، باید روی آن را میداشتی که خودی از آنِ خودت، که خودت بود، فیالواقع بروز دهی...
ولی آیا زیادهروی در هر چیز، مثل زیاد از حد خودت بودن، به طرزی که قبل از فهمیدن فرد از خویشتن، دیگران آن حقیقتش را دریابند؛ از نظر فردی که اندکی از عقل بهرهمند است، درست است؟. این در حالیست که در مواردی دیده شده، فرد خود از عمل یا گفتارش، پس از انجام، شکه است و خجل میماند.
مثال زیبایی از خودسانسوری مثبت را در کودکان دیدهام. شاید گمان ببرید که سکوتشان اشتباه است. همچنین قطعاً دیدهاید بزرگتری را که سعی در اصلاح رفتار و گفتارشان داشته است، با جملاتی مثل: «به عمو سلام کردی؟ به خاله دست دادی؟ دستهاتو شستی؟»
که از محبتشان است و خردهای بر آنها نمیگیریم!
ولی با کمی دقت، مشخصاً پیداست که در حالت خودکار و بدون دخالت دست، کودک ابتدا به یک نوع خویشتنداری و سانسور پیشرفته برخوردار است و با آنالیز دقیق شرایط، احساس، فکر و انرژی جلو میرود؛ میایستد، نگاهت میکند و اگر مساعد بود، به تو نزدیک میشود. خودسانسوریِ بهجا، زیبا، تحسینبرانگیز و فکرشدهای نیست؟ به نسبت سنشان!
در واقع فرقشان در این است؛ سرکوب، تو را از خودت دور میکند، اما خودسانسوریِ بهجا، تو را از چیزی که ممکن است برایت اسیب زا باشد دور میکند. اولی دهانت را میبندد که خودت نباشی، دومی گاهی دهانت را میبندد تا فردایِ خودت را خراب نکنی یا به عبارتی گند نزنی.
همانطور که این نکته حتی در اکثر موجودات و مکانیزم دفاعی آنها نیز قابل مشاهده است. بله جانم، دنیا روی سانسور میچرخد؛ چیزی که ما سعی داریم بگوییم بد است.
هیچ سعی در منزویسازی بشریت ندارم؛ که پسفردا بگویند فلانی گفت، باید برویم مثل لاکپشت در لاک دفاعیمان و حرف نزنیم. تنها بر این اصل باور دارم که زیادهروی در هر چیز، آفت آن است و سانسور گاهی میتواند سپر خوبی برای جان و بدن تو باشد...
فاطمه فریدونی ! کمدیلا
خودسانسوری در دنیای امروز فحش حساب میشود، ولی چرا از حال استفاده کنیم که در گذشته هم برای بقا و برداشت هر سیبی از درخت یزدانی، باید روی آن را میداشتی که خودی از آنِ خودت، که خودت بود، فیالواقع بروز دهی...
ولی آیا زیادهروی در هر چیز، مثل زیاد از حد خودت بودن، به طرزی که قبل از فهمیدن فرد از خویشتن، دیگران آن حقیقتش را دریابند؛ از نظر فردی که اندکی از عقل بهرهمند است، درست است؟. این در حالیست که در مواردی دیده شده، فرد خود از عمل یا گفتارش، پس از انجام، شکه است و خجل میماند.
مثال زیبایی از خودسانسوری مثبت را در کودکان دیدهام. شاید گمان ببرید که سکوتشان اشتباه است. همچنین قطعاً دیدهاید بزرگتری را که سعی در اصلاح رفتار و گفتارشان داشته است، با جملاتی مثل: «به عمو سلام کردی؟ به خاله دست دادی؟ دستهاتو شستی؟»
که از محبتشان است و خردهای بر آنها نمیگیریم!
ولی با کمی دقت، مشخصاً پیداست که در حالت خودکار و بدون دخالت دست، کودک ابتدا به یک نوع خویشتنداری و سانسور پیشرفته برخوردار است و با آنالیز دقیق شرایط، احساس، فکر و انرژی جلو میرود؛ میایستد، نگاهت میکند و اگر مساعد بود، به تو نزدیک میشود. خودسانسوریِ بهجا، زیبا، تحسینبرانگیز و فکرشدهای نیست؟ به نسبت سنشان!
در واقع فرقشان در این است؛ سرکوب، تو را از خودت دور میکند، اما خودسانسوریِ بهجا، تو را از چیزی که ممکن است برایت اسیب زا باشد دور میکند. اولی دهانت را میبندد که خودت نباشی، دومی گاهی دهانت را میبندد تا فردایِ خودت را خراب نکنی یا به عبارتی گند نزنی.
همانطور که این نکته حتی در اکثر موجودات و مکانیزم دفاعی آنها نیز قابل مشاهده است. بله جانم، دنیا روی سانسور میچرخد؛ چیزی که ما سعی داریم بگوییم بد است.
هیچ سعی در منزویسازی بشریت ندارم؛ که پسفردا بگویند فلانی گفت، باید برویم مثل لاکپشت در لاک دفاعیمان و حرف نزنیم. تنها بر این اصل باور دارم که زیادهروی در هر چیز، آفت آن است و سانسور گاهی میتواند سپر خوبی برای جان و بدن تو باشد...
فاطمه فریدونی ! کمدیلا
👌1
Comodila | کُمدیلا pinned «گل کاریِ شماره (یک) 🐌🍄 تهش این است که کله پاشویم و همه بهمان بخندند؛ خنده خلق الله که کار خیر حساب میشد، پس چرا استخاره بازی در بیاوریم؟!. حالا که بدش انقدر خوب است و بوی نان تازه ،خیسی علف، صدای رودخانه، گرد پیری و خنده ی بچه را میدهد؛ چه میدانم خوب است…»
Comodila | کُمدیلا
Photo
۱۲ تن👶
در عجبم که دیگران هم با خود چنین گفتوگوهای هیجانانگیزی دارند؟؛ مثلاً علناً کارشان به نزاع و منتکشی میرسد؟ یا مینشینند گوشهای، لطیفه بگویند، هاها بخندند و بعد قربان دست و پای بلورین خود بروند؟
آخرین بار که شمردم، با یک حساب سرانگشتی، حداقل ۱۲ «من» در من بود. جز ننهبزرگ و اون بزرگسال عاقل که قصدمان با هم، انشاءالله خیر است (💍)، بقیه شهر شلوغکن هستند... با این وضعِ مهدکودکی، چه توقعی در پیشرفت و چشم دنیا را پاره کردنم است؟ (بهانه)
امیدوارم در زندگی بعدی، بزرگسالِ عاقلِ عاقلتری به من برسد؛ این یکی اطلاعات چشمگیری ندارد؛ نهایتاً ته بحثهایمان میگوید: «چی بگم والا. خودم حیرانم، سیرانم! اسیر شدیم، به خدا»، یا میخندد و ذکر میکند: «تو هم بدبختیها.»
آخر این هم شد زندگی؟!
البته که بفرمایم روانشناسم ذکر کرد خودبیانگری، برونریزی خوبی است و خودش هم استفاده میکند؛ به عبارتی، تأییدیهاش را داد. ولی باید گفت که تهش خل از آب درآمد.
شاید از آنجور آدمهایی بود که صورت مسئله را پاک میکنند و چون دوای درد را نیافتهاند، به بیمار میگویند: «ماشالله، از منم سالمتری!»؛ یا چون خود به آن مبتلا هستند، آن را خوب و باکلاس میدانند. میتواند هم از آن بیماریهای جدید باشد که مد شده اند؛ کمالگرایی، ADHD، OCD و...؛ که ندارند و به زور میخواهند در پاچهی خود کنند.
بزرگسال عاقل: «چه میدونم، من یکی تو کار این آدمیزاد موندم.»
فاطمه فریدونی ! کمدیلا
در عجبم که دیگران هم با خود چنین گفتوگوهای هیجانانگیزی دارند؟؛ مثلاً علناً کارشان به نزاع و منتکشی میرسد؟ یا مینشینند گوشهای، لطیفه بگویند، هاها بخندند و بعد قربان دست و پای بلورین خود بروند؟
آخرین بار که شمردم، با یک حساب سرانگشتی، حداقل ۱۲ «من» در من بود. جز ننهبزرگ و اون بزرگسال عاقل که قصدمان با هم، انشاءالله خیر است (💍)، بقیه شهر شلوغکن هستند... با این وضعِ مهدکودکی، چه توقعی در پیشرفت و چشم دنیا را پاره کردنم است؟ (بهانه)
امیدوارم در زندگی بعدی، بزرگسالِ عاقلِ عاقلتری به من برسد؛ این یکی اطلاعات چشمگیری ندارد؛ نهایتاً ته بحثهایمان میگوید: «چی بگم والا. خودم حیرانم، سیرانم! اسیر شدیم، به خدا»، یا میخندد و ذکر میکند: «تو هم بدبختیها.»
آخر این هم شد زندگی؟!
البته که بفرمایم روانشناسم ذکر کرد خودبیانگری، برونریزی خوبی است و خودش هم استفاده میکند؛ به عبارتی، تأییدیهاش را داد. ولی باید گفت که تهش خل از آب درآمد.
شاید از آنجور آدمهایی بود که صورت مسئله را پاک میکنند و چون دوای درد را نیافتهاند، به بیمار میگویند: «ماشالله، از منم سالمتری!»؛ یا چون خود به آن مبتلا هستند، آن را خوب و باکلاس میدانند. میتواند هم از آن بیماریهای جدید باشد که مد شده اند؛ کمالگرایی، ADHD، OCD و...؛ که ندارند و به زور میخواهند در پاچهی خود کنند.
بزرگسال عاقل: «چه میدونم، من یکی تو کار این آدمیزاد موندم.»
فاطمه فریدونی ! کمدیلا
👌1
بگم گل کاریِ (۳)؟
فلانی...
اَبر قامتی☁️، در نگاهم
که دستش
آغشته به پینهای اخمآلود
و وهمانگیز
از «صداقت» بود
باد🌪
تا واپسین مهرههای قَدِمان
سرکشانه و محرز
ناله سر میداد
جستوجوگرانه
دوشبهدوش ما میآمد
در گوشِ زمین
فریادی کشید
سرد
چون آوازِ اهریمنی
که راه را میشناسد
قلبهایمان اما
جوانههای ریشهداری
که سرشار از نورِ عشق بودند
سوسوکنان و تپنده ر:
پروانههای سپیدی
که دستِ حیلتِ ستمگرِ دنیا از
بالهایشان کوتاه بود
تردید
دلهایشان را نمیآزرد
این و آنی
بر نظرِ فکرشان مستولی نمیشد
چشمشان به یکدیگر قرص
چونان که به هم بنگرند
در سر بگویند
«نجات اوست»
کمدیلا
فلانی...
اَبر قامتی☁️، در نگاهم
که دستش
آغشته به پینهای اخمآلود
و وهمانگیز
از «صداقت» بود
باد🌪
تا واپسین مهرههای قَدِمان
سرکشانه و محرز
ناله سر میداد
جستوجوگرانه
دوشبهدوش ما میآمد
در گوشِ زمین
فریادی کشید
سرد
چون آوازِ اهریمنی
که راه را میشناسد
قلبهایمان اما
جوانههای ریشهداری
که سرشار از نورِ عشق بودند
سوسوکنان و تپنده ر:
پروانههای سپیدی
که دستِ حیلتِ ستمگرِ دنیا از
بالهایشان کوتاه بود
تردید
دلهایشان را نمیآزرد
این و آنی
بر نظرِ فکرشان مستولی نمیشد
چشمشان به یکدیگر قرص
چونان که به هم بنگرند
در سر بگویند
«نجات اوست»
کمدیلا
❤1
تکرار
و
تمرین
جوجه هااا
😁🤭🗣نشنیدم صداتونووو؟
و
تمرین
جوجه هااا
😁🤭🗣نشنیدم صداتونووو؟
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وداع
گفتم: «چندیست که از مرگ وحشت دارم»
عبثش خواند و پاسخ داد:
«از ماحصل من هیچ بر تارک دنیا سوار نیست؛ ما هماکنون که زندهایم، فراموش شدهایم دوست من...»
🖤 دیگرنوشت ! کمدیلا
گفتم: «چندیست که از مرگ وحشت دارم»
عبثش خواند و پاسخ داد:
«از ماحصل من هیچ بر تارک دنیا سوار نیست؛ ما هماکنون که زندهایم، فراموش شدهایم دوست من...»
🖤 دیگرنوشت ! کمدیلا
متن چرک ـ محرمانه🙂↕️
پسرداییام یک شوخی بسیار سبک از سال اول دانشجوییام دارد، تا الان که اگر بدنیا آمدن فرزندم همزمانی درستی داشت، میتواست مثل او شمرده بپرسد: «حالا بگو ببینم، بلدی دستشویی بسازی یا نه؟». طفلکی کلام خدا بود، در دهان خلوضعیِ شیرینزبان.
علی ایها الحال، در صبح جمعهی بیمحتوایِ بیمخاطبی، تصمیم گرفتم همین بخش ساختمان را بگیرم و جلو بروم؛ خیلی هم کاربردیست و پاخور خوبی دارد. اسم شرکتم را هم میگذارم چیزی در مایههای: «آنسوی دیوار»، «پچپچ»، «هیچکس نشنید»، «محرمانه»، «آبرومند»، «خجالتزدا» و... +گستر
فقط امیدم بر آن است، آخر و عاقبتش ختم به خیر شده و به محتویات داخل فضای طراحیمان بدل نشود. (چه متن چرکی!)
در شروع، چنان آن یه گُلهجا را آکوستیک میکنم که انگار بچه در آغوش مادرش خوابیده باشد، راستی کسی نوزادی را دیده که خر و پف کند؟.
برای تستش میتوان موقع خرید ملک، شوهر را در خلأ فرستاد و تقاضا کرد آهنگ «دنیا دیگه مثل تو نداره» یا چنین چیزی را پلی کند؛ حاجخانومِ تازهعروسش پشت درهای بسته ذوق این صداخفههای همسری را بکند و اینچنین بنیان خانوادهای دیگر اساس استوارتری پیدا خواهد نمود.
کی به کیست؛ این هم ایده و خدمت من به معماری و صدالبته بشریتتت. شکر خدا چیزی هم نزدم که بگویید تأثیر آن است. همان بروم بخوابم؛ صبح جمعهای چه زود بیدارشدنیست.
کمدیلا
پسرداییام یک شوخی بسیار سبک از سال اول دانشجوییام دارد، تا الان که اگر بدنیا آمدن فرزندم همزمانی درستی داشت، میتواست مثل او شمرده بپرسد: «حالا بگو ببینم، بلدی دستشویی بسازی یا نه؟». طفلکی کلام خدا بود، در دهان خلوضعیِ شیرینزبان.
علی ایها الحال، در صبح جمعهی بیمحتوایِ بیمخاطبی، تصمیم گرفتم همین بخش ساختمان را بگیرم و جلو بروم؛ خیلی هم کاربردیست و پاخور خوبی دارد. اسم شرکتم را هم میگذارم چیزی در مایههای: «آنسوی دیوار»، «پچپچ»، «هیچکس نشنید»، «محرمانه»، «آبرومند»، «خجالتزدا» و... +گستر
فقط امیدم بر آن است، آخر و عاقبتش ختم به خیر شده و به محتویات داخل فضای طراحیمان بدل نشود. (چه متن چرکی!)
در شروع، چنان آن یه گُلهجا را آکوستیک میکنم که انگار بچه در آغوش مادرش خوابیده باشد، راستی کسی نوزادی را دیده که خر و پف کند؟.
برای تستش میتوان موقع خرید ملک، شوهر را در خلأ فرستاد و تقاضا کرد آهنگ «دنیا دیگه مثل تو نداره» یا چنین چیزی را پلی کند؛ حاجخانومِ تازهعروسش پشت درهای بسته ذوق این صداخفههای همسری را بکند و اینچنین بنیان خانوادهای دیگر اساس استوارتری پیدا خواهد نمود.
کی به کیست؛ این هم ایده و خدمت من به معماری و صدالبته بشریتتت. شکر خدا چیزی هم نزدم که بگویید تأثیر آن است. همان بروم بخوابم؛ صبح جمعهای چه زود بیدارشدنیست.
کمدیلا