Comodila | کُمدیلا
6 subscribers
1 photo
7 videos
1 file
یه تیکه از من 🖖🏼

که میخواد کمک کنه
و به دنیا، اندازه یه مورچه هم شده، رنگ بپاشه.
توی ککی که به تنبانم افتاده موفق باشم 💅

هر کدومتون یه کُمُد اختصاصی پیش من دارید🫠
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5736647103

(✨️زنده باد شروع کردن و ادامه دادن🎈)
Download Telegram
کوچه رنگارنگ داستانک.pdf
4.7 MB
به قول خودِ کله خرم :

پر میشه این خونه از نور
دلمون دوباره دریا
اگه باز منو ببینی
دلتو دوبار دریاب🫧💁🏻‍♀

🌈کوچه رنگارنگ ! کمدیلا
🍓1
تعلُل..🌱

ماه کوچولو خیلی وقت بود که چشم انتظار کامل شدن مونده بود؛ حالا اما لحظه های آخر دست از تلاش کشید...
با خودش فکر می‌کرد دیگه مطمئن نیست که دلش میخواد برای ماه بودن و کامل شدن بجنگه یا نه🌒
وقتایی که تاریکی دورشو میدید به خودش پیچ می‌خورد... دوست داشت هر چی ستاره تو آسمونه از دلِ شب بیاد کمکش تا درد قلبشو کم کنن؛ ولی انگار دیگه اون ماه کوچولوی سابق نبود...
انگار اونا هم ستاره های قبل نبودن، با گرد و غبار رفته بودن خونه هاشون پی سفر زندگی...🌪
ماه با خودش فکر کرد: "چرا حالا؟، چرا الان که وسط راهیم و کلی پز درخشنده بودن و موفقیتمونو به آسمون دادیم میخوای پا پس بکشی؟ پس شب چهارده چی میشه." 🌕
دلش از خوشی های مقصد قیلی ویلی میرفت ولی دیگه اون صدای امید بخش درونش انگار لالا کرده بود.
دلش از اینکه به خودش حق نمیداد شکست بخوره میشکست... دوس داشت تنبلی کنه، ناز کنه، ستاره ها که نکردن، حداقل خودش ناز خودشو خریدار باشه.. خبر داشت از لحظه هایی که هر کدوم سرنوشت ساز بودن رو روشنایی ای که فردا و فردا ها رو قرار بود بسازه، ولی خودش رو به بی خبری زده بود:))...
لپ کلام، اون غم و سختی و جزغاله شدنِ خورشیدو نداشت ولی بی حسی و سرمای شبو دیده بود.
با خودش میدونست وقتی ندونی میون این همه ستاره و کارهای شدنی، چیکار باید بکنی چه بلایی سرت میاد.
با خودت غریبه بشی چطوریه، اون از لک و لوک صورتش بدش میومد ولی عاشقشون بود. فکر می‌کرد ستاره ها بخاطر این‌ چیزا تنهاش میزارن. ته دلش از اون دونه های درخشانِ پلیدِ ظاهر بین هم نفرت داشت ولی بروز نمیداد؛ این وسط فقط زورش به خودش میرسید.🌝
میدونست از خودش نمیخواد که الکی شاد باشه، چون سختی و سرما خصلت آسمونه ولی دوست داشت به خودش بفهمونه:
"با هیچ باد و بارونو سوز و سرمایی، یادگار اون روزهای خوب رو نباید از یاد و از بین ببری؛ بخاطر اون ها هم که شده صبر کن."
آخر قصه قشنگه🌑🌘🌗🌖🌕

فاطمه فریدونی ! کمدیلا
1
شرح یک نقص😶‍🌫️

_ذهن من مثل ساعت کار میکند...
اگر بحث جذب انرژی باشد، خب بنظرم تا اینجای کار خوب کائنات و ابا اجنه و جیجی باجی ها رو سر کار گذاشتم. حالا انگار که گوششان به دهان ماست و اول و اخرتِ دنیا به قولی آب و دوغ خیاری شده، که توانایی جمع و تفریق شلم شوربای من را نمی‌بینند، یااا، چه داشتم میگفتم؟...
+ وصفِ مغز بی نقصتان بود رفیق :)
_ممنون، به قولی دِ کار نانِم *
+چه حرفیه، اگه میخواهی برگردیم سر اصل مطلب.
_کدام اصل مطلب؟
+همان که پنج دقیقه است داری دورش می‌چرخی.
خوابت و گل های نیلوفری که قصد حمله به تو را داشتند؛ چه میدانم، فرمودید تک تک خروجی‌های کوچه‌ها را بن‌بست کرده بودند...
_ آها...
+خب؟!
_داشتم فکر می‌کردم شام چه بخورم.»

.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~

*دیگه بدرد نمیخورم به زبان گیلکی
🫆فاطمه فریدونی
#تمرین_ادامه_نویسی
🤯1
می‌خواستم، بزرگ‌ترین، "برکه‌ی" دنیا بشم...

از بین تمام بوها، الان بوی «نا» خاطرم مانده؛ انگار که دلم ماندن می‌خواهد؛ چیزی به وسعت کهنگی...

عیب ندارد، از امروز یا فردا یا سال‌ها بعد، ولی بیاید، و نرود؛ حتی اگر با چوب و چماقِ سرزنش و حوصله نداشتن در سرش بکوبم، یا چه می‌دانم، به قول امروزی‌ها، تایپ مسخره‌اش نباشم...

دلم قدمت غریبانه‌ی آغوش مادر، یا چیزی شبیه تاریخ و گذشته سرمای چای روی طاقچه را طلب دارد؛ چیزی که ببینی و بفهمی زنگ زده تار و پودش، ولی از زمان پودر نمی‌شود...

می‌خواهم حرفی برای گفتن داشته باشم. دلم از رود بودن خسته است؛ برای وقفه‌ای برکه شدن پرپر می‌زند. باید بشود نفسی اسوده در اغوشی کشید و آرام گرفت و غر تمام دنیا را زد و از روز بامزه ات گفت، بدون اینکه حس کنی اضافه میگویی بچه یا اضافه میباشی و درگذری...

گاه به تصاویر مشترکی می‌اندیشم که می‌توانست ساخته شود؛ به رازهای مگویی که بین تمام دریاچه‌ها و نی‌زنک‌ها بود و هیچ رودخانه‌ای ندید، یا چه میدانم تعلق به جایی که باید میبود... اما میدانی فرزندم، مرغک همسایه همیشه غاز است؛ و دلکم هیچ‌وقت یادش نگرفت همین که دارد، قدر بداند؛ و می‌ترسم چوبش را بخورد!

منصف باشیم و از حق نگذریم، سنگ‌ها، خار و خاشاک و گل‌های بسیار، صدالبته گذرایی در راهش وقفه و پیچک انداختند که علی‌الحساب اینجاست، جدا از اینکه من شنیده ام برخی رود ها عشق و حالشان را بردند و تهش به دریای تمام دوستی ها و رسالتی که خواستند رسیدند.

با اینهمه میدانم آواز دهل از دور خوش است و رود، به خودی خود، زیبا، پویا و خوش‌صداست؛ و چه بگویم؟ کیست که بفهمد باید هر چه هست، دوست داشت...

🫆فاطمه فریدونی
#تمرین_ادامه_نویسی
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من عشقم را در سال بد یافتم
که می‌گوید «مأیوس نباش»؟ ــ
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم
گُر گرفتم.

احمد شاملو ! سال بد
گرد پیری 👩🏼‍🦳

دست می‌کشم روی سرم؛ رنگ‌های سفید موهایم نمایان‌تر هستند. تار به تار اضافه شده به من چشمک می‌زنند...

با تمام لجبازی‌ها و عنق‌بازی‌هایم، دلم برایشان نگران است. از هوس و وسواسِ فهمِ چراییِ بودنشان لبریزم!

تمام فکر مشغولیَم به این می‌رود که مبادا کوتاهی از جانب منی باشد یا، نمی‌دانم... آدمی است دیگر؛ کمال و فکر به رسیدن‌هایی که باید می‌بود، یا راه‌هایی که بی‌خودَکی یا باخودَکی، خودم را در قفسشان می‌انداختم، باعثِ...

دلم می‌خواهد لحظه‌ای در شماتت کردن خود، کاستی نکنم؛ با علم به اینکه با هر خودآزاری، دودهای نامرئیِ بیشتری از سرم بیرون می‌زند و گودی زیر چشم‌هایم انگشتینه‌تر می‌شوند...

شاید هم دست به اغراق زدنم خوب است و سال‌هاست دلم به دلسوزی برای خویش عادت کرده؛ یا تمام غبار، مه و سوزش نامرئی برای همگان و مرئی برای من، صرفاً یک رول پیرزنِ گوشه‌ی اتاقِ تنها یا کودکی بی‌دوستِ عاجز است...

🫆فاطمه فریدونی
#تمرین_ادامه_نویسی
1👌1
گل کاریِ شماره (دو) 🧠🫁

روان سالم در بدن سالم است یا بدن سالم در روان سالم؟

اولویت با کدام یک از این عزیزان می‌باشد؟

در تلخی حوادث، ترجیح بر این است که ویترینی سالم و گول‌زنک داشته باشی، با مغزی که هر لحظه تو را به شک وامی‌دارد از انواع امراض و ترس‌ها؟

فرض کن دنیای اطرافت آلوده به تردیدی بزرگ از سفید یا سیاه بودن و ندانستن همه‌چیز است؛ جهان حباب‌شکلی که با سوزنِ تُفَکِ ناخواسته یا لمس دستِ آلوده‌ای به قهقرا کشیده شود و به نیستی و کِرم و چاه بیچارگی بکشد... کهکشانی آلوده به نویز که اورتینک او را می‌بلعد و دنیای بزرگی از بیماری و قرص درون خودش جای داده.

این بینابین، بدنت مانند سربازی ابلهه و تازه‌کار، شاید، تنها تلاش می‌کند زیر سنگی، با کلاه‌خود و سپر و نیزه‌ای که حکم همان استفاده مداوم شوینده را دارد، برای بقا بمیرد!؛ که چه تلاش مؤثرِ فرساینده‌ای هم!

سازه‌ای که با هر استرس و تلنگری فرومی‌ریزد و در هر تنشی، بدنت را هدف قرار می‌دهد و تعداد زیادی از انسان ها که درست یا غلط، کلید حلِ همه چیز را شادی و خنده‌ی مجهول الدلیل می دانند.

این طرف اما، انتخابی از نظر عده‌ای دیگر منطقی... کسانی که روان سالم را برده‌ی بدن سالم می‌دانند؛ مانند کسی که از درد فقر می‌نالد، ولی سیلی این جمله در گوشش می‌خورد که:

«ناشکری نکن، چهارستون بدنت سالمه.»

در نقد این برنمی‌آیم... که جیک‌جیکِ مستان، باعث نمی‌شود یادمان برود از درد نقطه‌ی کوچکی در این تن تنومند، زمین را گاز می‌زدیم؛ همچنین دیگران را. البته که نمی‌دانم در بقیه‌ی نمونه‌های انسانی چگونه است. ر:

از زاویه‌ای دیگر، جز در شرایطی که ژنتیک با تو یار نباشد و خداوند و شانس و کائنات دلشان نخواهد، اکثراً سالمیم؛ پس همه روانشان سالم است؟ فکر نمی‌کنم! طبق آمار کاملاً زرد و غیرعلمیِ من، کمتر از ۵ درصد افراد جهان از سلامت جسم بهره‌مند هستند؛ پس خدا رحم کند به حال، نمی‌دانم، باقی درصدی‌ها؟

حقیقتاً دل‌گندگیِ نظریه‌پردازان دوممان را دوست دارم، چون سلامت انسان زیادی به هیچ بند است. مشخصاً با هر تصادف و ویروس و باکتری‌ای که در شما یا نزدیکانتان پیش بیاید ــ که دور از جان ــ روانتان اوف خواهد شد. با این حال، دل و جراتتان مثال‌زدنی است که دل به چنین راهی می‌سپارید.

راستش با هر دوی شما دوستان موافقم که این سؤال به ذهنم آمد.

روانی که مدام در حال جنگ است، بالاخره جایی از بدنش را هم به میدان جنگ می‌فرستد؛ و بدنی که مدت‌ها درد می‌کشد، بعید است بتواند روانی بی‌خبر و آسوده برای صاحبش نگه دارد.

شاید سؤال درست اصلاً این نباشد که «روان سالم در بدن سالم» یا «بدن سالم در روان سالم»؛ شاید باید پرسید چرا سلامت را به دو تا جعبه تقسیم کرده‌ایم و بعد از یکی خواسته‌ایم دیگری را به دوش بکشد؟

و مگر جز این‌ است که انسان یک کل منسجمِ جالب بیش نیست؟؛ موجودی که با یک سرماخوردگیِ لوس شده، نزدیک ترین و روانی ترین حالتش به مرگ را تصور می‌کند و با یک بگومگوی ساده، انواع عارضه‌های پوستی را پیدا می‌کند؟

فاطمه فریدونی! کمدیلا
1
گربه خرابکار🐦‍⬛️

امروز جمعی از کینه‌توزترین پرندگان دنیا علیه گربه‌ای جاه‌طلب، خشمگین و غضباک شده بودند.

در این‌ور و آن‌ور که می‌دیدم از غرض‌ورزی‌های این مال‌دنیا‌دوست‌ هایِ زرپرست، همیشه با خود می‌گفتم: سر راهت اگر سبز شدن، مالت را بده و جانت را بگیر و در برو که مصلحت این است...

القصه، از همه‌ی روستا بی‌خبر، با خودم روی سکویِ تازه‌تأسیس باغچمان به لش و لوش می‌پرداختم و محتوای خارج از کادرم را می‌گرفتم که صدای آسمان‌خراششان پیچید.

خانه‌خراب‌ کُنانه بین درختچه‌های باغچه، در ارتفاع کم، می‌چرخیدند و صدا درمی‌آوردند:«غاااار...غار...»

که زهررررر؛ به کار کرده و نکرده‌ام فکر کردم. تمام حیواناتی که آزار دادم یا کلاغ‌هایی که در زندگی نگاه چپ بهشان انداختم، پیش چشمانم ظاهر شدند.

همین که خواستم دست تسلیم بلند کنم و مردانه میان میدان روم، قوم لوت دسته‌جمعی، با همان اصوات به بالای درختی بزرگ رفتند و نشستند...

سرانجام، برای من داستانی بر جای گذاشتند که با چندین پایان‌بندی، در چندین محفل بازگو خواهد شد...

با این همه، از من که گذشت؛ طفلک آن گربه‌ی خرابکارِ شاید کلاغ‌خوار...

فاطمه فریدونی ! کمدیلا
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👼👶دست بر قضا، کسی از شما، حرف دل این حیوانکی را متوجه می‌شود؟

ماجرا این است که گذرم به نی‌نیَکی خورد که به نظر می‌رسید دل پری داشته باشد و چشمتان شیرین و گوش شیطان کر، خوش‌صحبت و خوش‌خنده بود...

بنده فقط در این صحنه، دریافتم که عروسکش «نی‌نی‌» است (خبر ندارد خودش هم دهنش بوی شیر می‌دهد؛ با این حال، بزرگی کردم به او نگفتم که ضربه‌ی روحی نخورد) و خواب دارد.

چه بگویم دیگر، موجود هوشمندی بود؛ می‌گفتم بشین یا پاشو، می‌فهمید! یادم نمی‌آید آخرین بار که بچه دیدم کی بود، ولی نوبرش را اورده بود... هر چه میدادی سر جایش میگذاشت و کفرت را از خوبی در می آورد وزه. میخواستی بغلش بگیری و انقدر فشار دهی که دل و روده اش بیرون بزند، بله مانند جوجه ی مذکورم!

از آنجایی که گل عشق را با «اَدَ بودو»هایش در دلمان کاشته بود، وقتی دیوار، دفتر نویسندگیِ رنگین‌کمانی و زمین و زمان را به نقاشیِ خارج از فهممان مزین کرد و رفت، نیشمان برای آثارش چنان باز بود که هرکه نداند، فکر می‌کند چه شده.

مردی در اخر، همانطور که مثل یک رویا در مه آمد، دست در دست ننه‌اش لبخند زنان و تاتی کنان رفت. انگار نه انگار که اینجا گلی را اهلی کرده بود

! کمدیلا
1
سانسورچی 🤫🥸

خودسانسوری در دنیای امروز فحش حساب می‌شود، ولی چرا از حال استفاده کنیم که در گذشته هم برای بقا و برداشت هر سیبی از درخت یزدانی، باید روی آن را می‌داشتی که خودی از آنِ خودت، که خودت بود، فی‌الواقع بروز دهی...

ولی آیا زیاده‌روی در هر چیز، مثل زیاد از حد خودت بودن، به طرزی که قبل از فهمیدن فرد از خویشتن، دیگران آن حقیقتش را دریابند؛ از نظر فردی که اندکی از عقل بهره‌مند است، درست است؟ این در حالی‌ست که در مواردی دیده شده، فرد خود از عمل یا گفتارش، پس از انجام، شکه است و خجل می‌ماند.

مثال زیبایی از خودسانسوری مثبت را در کودکان دیده‌ام. شاید گمان ببرید که سکوتشان اشتباه است. همچنین قطعاً دیده‌اید بزرگ‌تری را که سعی در اصلاح رفتار و گفتارشان داشته است، با جملاتی مثل: «به عمو سلام کردی؟ یه خاله دست دادی؟ دست‌هاتو شستی؟»

که از محبتشان است و خرده‌ای بر آن‌ها نمی‌گیریم!

ولی با کمی دقت، مشخصاً پیداست که در حالت خودکار و بدون دخالت دست، کودک ابتدا به یک نوع خویشتن‌داری و سانسور پیشرفته برخوردار است و با آنالیز دقیق شرایط، احساس، فکر و انرژی جلو می‌رود؛ می‌ایستد، نگاهت می‌کند و اگر مساعد بود، به تو نزدیک می‌شود. خودسانسوریِ به‌جا، زیبا، تحسین‌برانگیز و فکرشده‌ای نیست؟ به نسبت سنشان!

در واقع فرقشان در این است؛ سرکوب، تو را از خودت دور می‌کند، اما خودسانسوریِ به‌جا، تو را از چیزی که ممکن است برایت اسیب زا باشد دور میکند. اولی دهانت را می‌بندد که خودت نباشی، دومی گاهی دهانت را می‌بندد تا فردایِ خودت را خراب نکنی یا به عبارتی گند نزنی.

همان‌طور که این نکته حتی در اکثر موجودات و مکانیزم دفاعی آن‌ها نیز قابل مشاهده است. بله جانم، دنیا روی سانسور می‌چرخد؛ چیزی که ما سعی داریم بگوییم بد است.

هیچ سعی در منزوی‌سازی بشریت ندارم؛ که پس‌فردا بگویند فلانی گفت باید برویم مثل لاک‌پشت در لاک دفاعی‌مان و حرف نزنیم. تنها بر این اصل باور دارم که زیاده‌روی در هر چیز، آفت آن است و سانسور گاهی می‌تواند سپر خوبی برای جان و بدن تو باشد...

فاطمه فریدونی ! کمدیلا
👌1
Comodila | کُمدیلا pinned «گل کاریِ شماره (یک) 🐌🍄 تهش این است که کله پاشویم و همه بهمان بخندند؛ خنده خلق الله که کار خیر حساب میشد، پس چرا استخاره بازی در بیاوریم؟!. حالا که بدش انقدر خوب است و بوی نان تازه ،خیسی علف، صدای رودخانه، گرد پیری و خنده ی بچه را میدهد؛ چه میدانم خوب است…»
Comodila | کُمدیلا
Photo
۱۲ تن👶

در عجبم که دیگران هم با خود چنین گفت‌وگوهای هیجان‌انگیزی دارند؟؛ مثلاً علناً کارشان به نزاع و منت‌کشی می‌رسد؟ یا می‌نشینند گوشه‌ای، لطیفه بگویند، هاها بخندند و بعد قربان دست و پای بلورین خود بروند؟

آخرین بار که شمردم، با یک حساب سرانگشتی، حداقل ۱۲ «من» در من بود. جز ننه‌بزرگ و اون بزرگسال عاقل که قصدمان با هم، ان‌شاءالله خیر است (💍)، بقیه شهر شلوغ‌کن هستند... با این وضعِ مهدکودکی، چه توقعی در پیشرفت و چشم دنیا را پاره کردنم است؟ (بهانه)

امیدوارم در زندگی بعدی، بزرگسالِ عاقلِ عاقل‌تری به من برسد. این یکی اطلاعات چشمگیری ندارد؛ نهایتاً ته بحث‌هایمان می‌گوید: «چی بگم والا. خودم حیرانم، سیرانم! اسیر شدیم، به خدا»، یا می‌خندد و ذکر میکند: «تو هم بدبختی‌ها.»

آخر این هم شد زندگی؟!

البته که بفرمایم روان‌شناسم ذکر کرد خودبیانگری، برون‌ریزی خوبی است و خودش هم استفاده می‌کند؛ به عبارتی، تأییدیه‌اش را داد. ولی باید گفت که تهش خل از آب درآمد.

شاید از آن‌جور آدم‌هایی بود که صورت مسئله را پاک می‌کنند و چون دوای درد را نیافته‌اند، به بیمار می‌گویند: «ماشالله، از منم سالم‌تری!»؛ یا چون خود به آن مبتلا هستند، آن را خوب و باکلاس می‌دانند. میتواند هم از آن بیماری‌های جدید باشد که مد شده اند؛ کمال‌گرایی، ADHD، OCD و...؛ که ندارند و به زور میخواهند در پاچه‌ی خود کنند.

بزرگسال عاقل: «چه می‌دونم، من یکی تو کار این آدمیزاد موندم.»

فاطمه فریدونی ! کمدیلا
👌1
اقا خواب چیز خوبیه💤
بگم گل کاریِ (۳)؟

فلانی...

اَبر قامتی☁️، در نگاهم
که دستش
آغشته به پینه‌ای اخم‌آلود
و وهم‌انگیز
از «صداقت» بود

باد🌪
تا واپسین مهره‌های قَدِمان
سرکشانه و محرز
ناله سر می‌داد

جست‌وجوگرانه
دوش‌به‌دوش ما می‌آمد

در گوشِ زمین
فریادی کشید
سرد
چون آوازِ اهریمنی
که راه را می‌شناسد

قلب‌هایمان اما
جوانه‌های ریشه‌داری
که سرشار از نورِ عشق بودند
سوسوکنان و تپنده ر:

پروانه‌های سپیدی
که دستِ حیلتِ ستمگرِ دنیا از
بال‌هایشان کوتاه بود

تردید
دل‌هایشان را نمی‌آزرد
این و آنی
بر نظرِ فکرشان مستولی نمی‌شد

چشمشان به یکدیگر قرص
چونان که به هم بنگرند
در سر بگویند
«نجات اوست»

🫆 کمدیلا
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وداع

گفتم: چندیست که از مرگ وحشت دارم
عبثش خواند و پاسخ داد:
از ماحصل من هیچ بر تارک دنیا سوار نیست؛ ما هم‌اکنون که زنده‌ایم، فراموش شده‌ایم دوست
من...

🖤 ! کمدیلا